شهرزاد
Ir al canal en Telegram
3 288
Suscriptores
-424 horas
+27 días
+11730 días
Archivo de publicaciones
3 289
۳/ نخستین سفر من هم اتکا بود؛ همچون میلیونها نوزاد دیگر. در اوج نیازمندی، ع. و م. دیوارهای آجری محکمی شدند برای بالندگی و قد کشیدن من؛ شانههایی امن برای آرمیدن و نترسیدن.
خرداد 83 بود، یک سال پس از فاجعهی بم که مجدد تهران لرزید. آنروزها تکفرزند بودم. مادر در خواب قیلوله بود و من قایمکی رفته بودم سر وقت کفشها و کیف عروسی مامان؛ کفشهای 20 سایز بزرگتر درخشان و تقتقی را پوشیده بودم با چادر نماز سفیدی روی سرم و نقش مامان را برای عروسکم "نیکی" بازی میکردم. ناگهان کسی زنگ خانه را ممتد زد، چندین و چند بار. کسی در کوچه فریاد کشید" زلزله" و بعد مجسمههای اردک از روی میزتلوزیون سقوط کردند. بخاطر دارم مامان یک آن من را در هوا بلند کرد و از خانه خارج شدیم و پدر مثل قهرمانی با سرعت خود را به خانوادهی کوچکش رساند و ما در تهرانی که آنروزها آسمانخراشهایش از درازای درختان تجاوز نمیکردند پناه گرفتیم. عین و میم آنجا بودند و از زلزله برای من تجربهای هیجانآور در دفتر خاطرات ذهنم ثبت کردند.
اردیبهشت سال 84 روز جشن الفبا بود. روی اولین نیمکت از ردیف وسط کلاسی دخمه در انتهای راهروی طبقه اول نشسته بودم. جای دانشآموزان در کلاس ما هر روز تغییر میکرد و بالاخره روز آخری قسمت شده بود من هم روی اولین نیمکت بنشینم. بغلدستیام دختری سبزه و پرمو بود که خیلی هم میانهی خوشی با من نداشت. اولین لحظات جانشینی خطاب به دخترک گفتم چقدر دستخطش افتضاح است و معلم که دست به بیرون انداختن دانشآموزانش عالی بود با اولین گریههای او برای کل روز مرا به جنب سطل زباله هدایت کرد. من با چهرهای آلوده به لکههای خشکشده از اشک همانجا ماندم و بقیه راهی سالن جشن شدند. بعد ناگهان مادرم که همهجا را دنبالم گشته بود سر رسید و با نوازش و فدای سرت گویان من را راهی جشنی که دل خوشی از آن نداشتم کرد. در تصویر ثبتشده از جشن الفبا با لباس فارغالتحصیلی هم میتوانید غم چشمان این دختر 7 ساله را عمیقن احساس کنید، با اینهمه آغوش گرم و خوشبوی مادرم آب پاکی بر تیرگی روز جشن بود.
خاطرات دیگر آن سالها برایم مبهم هستند. هر چه بزرگتر شدم خودم را بیشتر از اعتماد به عین و میم محروم کردم. مخصوصن از عین. که هر بار با دستان خودش درهای عمیق تا آن دیوار اتکا حفر کرد. من هم برای پر کردن این خلأ به دیگران رو آوردم؛ دوستان وغریبهها. تا همین یکی دو سال پیش احساس میکردم در ماز ملفوفی محبوس ماندهام؛ کابوسی که اغلب میدیدم. گرفتار در میان دیوارهایی که ارتفاعشان به ناکجاآباد میرسید، هوایی که جریان نداشت و دیوارهایی که برای اتکار بسیار سست بودند، به سستی ورقهای یونولیتیای که تا ذرهای سنگینیام رویشان میافتاد محو میشدند. میم من را از این کابوسها نجات داد؛ اصلن رجهای اول شکلگیری رابطهمان همین اعتماد بود، وقتی در لرزههای چند ده ریشتری احساسات متنقاض گرفتار بودم من را زیر بغل زد و از آن موقع تا حالا تکیهگاه محکمی مانده؛ سنگری در مقابل جایگاه تلخ جنب سطل زبالهی زندگی.
3 289
Repost from آداجیو
چیه این کمالگرایی که تو هرکاری هم بکنی بازم بهت احساس ناکافی بودن و عقب بودن میده؟ فرض کن از نقطهی صفر شروع میکنی و سعی میکنی یدونه یدونه پلههارو بری بالا و سُر نخوری و نیوفتی، بعد که یه ذره پیشرفت کردی و حالا میخوای استراحت کنی، تمام وجودت پر میشه از عذاب وجدان و یه صدایی تو مغزت دائما میگه «داری زمانت رو هدر میدی، داری متوقف میشی، داری عقب میمونی، کمه، هرچقدرم بری بازم کمه». من میدونم قرار نیست راهِ صدساله رو یه شبه برم. من میدونم قرار نیست در عرض چند روز از نقطهی صفر به ۸۰- ۹۰ برسم ولی همچنان طنابِ ضخیمِ ایدهآل گرایی دور گلوم تنگ و تنگ تر میشه.
3 289
من معمولن هر ماه چند تا کتاب رو همزمان پیش میبرم؛ کتابی غیرداستانی، مجموعه داستان کوتاه، رمان یا مجموعه داستان کوتاه زبان اصلی، مجموعه شعر و کتابی داستانی.
3 289
سلام.
من تربیت احساسات رو تو دوران عید خوندم.
راستش بعضی جاها برای منم خسته کننده بود.
انتظار داشتم که اتفاق ویژه ای بیفته.یه چیز که متحیرم کنه.چون خیلی ازش تعریف شنیده بودم.
رمان خیلی خوبی بود درواقع .یعنی نظر من اینه که خیلی خوب همه مسائل سیاسی اجتماعی احساسی و فردیو با هم ترکیب کرده.اما انتظار چیزی فراتر داشتم چون قبلا مادام بواری رو هم خونده بودم.به نظرم اون رو بیشتر دوست داشتم.
3 289
کسی اینجا تربیت احساسات رو خونده؟
بخش اول رو تموم کردم، کند پیش میره و حوصلهم رو سر میبره.
حس میکنم قلم "گوستاو فلوبر" در کل باب سلیقهی من نیست.
3 289
این روزها خورشید زمین را دو دستی چسبیده وگرنه این همه گرما از فاصلهی ۱۹۴.۶ میلیون کیلومتری با عقل جور در نمیآید و قطع به یقین یکی از دستانش را هم درست گذاشته روی بخش جنوب غربی آسیا. در حجمهی گرما و کلافگی به مترو پناه میبرم. انگار یک عمر است که منتظر آمدن قطار هستم. قطارهای خط بنفش خیلی دیر سر میرسند، شاید هم این کشش زمان تنها در مورد من صادق است؛ زمان برای هیچ دونفری یکسان نمیگذرد. خانمی دارد از آنها که پشت خط زرد ایستادهاند آدرس میپرسد.
اولین باری که تنها به مترو آمدم سوم دبیرستان بودم؛ آزمون آزمایشی قلمچی در حوالی انقلاب بود، زیر پل کالج. مادرم تأکید کرده بود از هیچ احدی آدرس نپرسم و از نقشه کمک بگیرم، چون ممکن بود کسی برای سوءاستفاده از دختری نوجوان که نمیداند مقصدش کجاست، آن حوالی کمین کرده باشد. البته چندان از نقشه سر در نیاوردم و در خطوط رنگارنگ گم شدم. با حفظ آرامش کل آن روز را متروسواری کردم و در نهایت یک تاکسی کیلومترها راند تا من را به خانه برگرداند.
سعی میکنم با ایرپاد از همهمهی آدمها فرار کنم. تنها شاهد جنبش لبها، خستگیها و حتی هوارهای مردی خطاب به کاربر پشت تلفن هستم: هواری که زورش بر صدای Palaye Royale در گوشم میچربد.
بالاخره از میان خیل جمعیت که هنگام سوار شدن به واگن، دکمهی تمدن را غیرفعال میکنند میگذرم. خانمی با دو فرزند خود رو به روی من مینشینند. خانمی که به نظرم سالهای آخر دههی سی زندگیاش را میگذراند، انگار که در خانهی خودش باشد کفشهایش را در میآورد و پاهای بیجورابش را بالا میگیرد. سعی میکنم نگاه نکنم، حرص نخورم، واکنشی نشان ندهم تا متهم به قضاوت نشوم. پسربچهی بسیار شلوغش با کفش روی بخشهای خالی صندلیها میپرد و گرد و خاکی به پا میکند. از میلهها آویزان میشود و مادر؟ سرش در گوشیست. نچنچ عامدانهی زنی دیگر، مادر را به خود میآورد؛ زن ناگهان شروع میکند با صدای بلند و جیغش ناخن کشیدن روی روح ما که بچه آبرویش را برده، که بیاید پایین مثل آدم بنشیند و من سعی میکنم که نگاه نکنم، قضاوت نکنم. از خونسردی پسربچه مشخص است که آن جیغها تکراری شدهاند.
از دلچسبترین خاطرات کودکی خودم متعلق به زمانیست که با مامان سوار اتوبوس میشدیم. مامان دستان کوچکم را میگرفت و هر بار نگاهش میکردم با لبخند مهربانی از من استقبال میکرد. در آن دقایق هم بهترین همصحبت دنیا بود.
اگر هم در موقعیتی شلوغکاریای از من یا خواهرم سر میزد تنها با یک نگاه حساب کار دستمان میآمد.
اما آن زن؟ دخترش که ایستاده بود کنار میلهها و با تهدیدهای زن از جا جنب نمیخورد و پسر هم که حرکات تارزانوارش تمامی نداشت. آنجا صحنه به اوج خود رسید که پسرک ویفرفروش سر رسید و این خانواده یکی، یک ویفر دست گرفتند و در زمان کوتاهی واگن ما همچون گوی برفیای میان ذرات ویفر غرق شد.
به مقصد رسیدم و درهای مترو که پشت سرم بسته شدند، این فکر را که چقدر مادر بودن شایستهی این زن نیست از ذهنم پاک کردم.
3 289
دلگرفتگی عجیبی دارم؛ تنها خودم میدانم چه مرگم است. آخرین روزهای فرجهی امتحانات آن سال لعنتی بود؛ کنار بستر پدربزرگ شیمی عمومی میخواندم.
هفتههای آخر، تمام وقت خانهی پدربزرگ میماندیم.
آن اواخر دیگر لب به غذا نمیزد، دریغ از یک قاشق آب گوشت بینمک.
تنها به سقف خیره میشد و هیچ کلامی از دهانش خارج نمیشد، دریغ از یک کلمه.
یک سال قبلتر کنار پدربزرگ بودم که تلفنهمراهام زنگ خورد؛ نتایج انتخاب رشته مشخص شده بود. دقایقی بعد به نتیجه نگاه کردم، بدون هیچ احساسی. پدربزرگ نپرسید کدام دانشگاه، چه رشتهای، فقط پیشانیام را بوسید و با خوشحالی آهنگینی تکرار کرد" دخترم دانشگاه قبول شده، دخترم بزرگ شده" و من باورم شد که بزرگ شدهام.
روزهای آخر پدربزرگ لبخند هم نمیزد، دریغ از یک منحنی کج.
چند روز قبلترش بود که اول پاهایش را حنا گذاشتیم و بعد دیگر دیوانه شدیم و هر جایی که دستمان آمد حنا گذاشتیم و خندیدیم؛ زبان کوچکمان مثل آونگ ساعتدیواری تکان تکان خورد و خندیدیم. پدربزرگ هم خندید و من حسرت میخورم که چرا از پاهای حناییاش، از آخرین خندههایش و انگشتان کشیدهاش، هیچکدام...عکسی ثبت نکردهام.
چند روز دیگر سالگرد رفتن پدربزرگ است. هرگز نتوانستهام آن واژهی سهحرفی که با میم شروع و به گاف ختم میشود را در مورد او بهکار بگیرم. حالا این هیولای سهحرفی دارد با رسیدن سالمرگ او جای خالیاش را به رخ میکشد.
3 289
این دهشت، این عجز مقهورکننده که پدر و مادر در دستان آدم میگذارند، این زندگی که باید تا انتها آن را زیست، باید با طمأنینه آن را راه برد؛ در اعماق قلبش ترسی هولناک بود.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
3 289
گذشته غنی میکرد و تجربه؛ به یکی دونفری علاقهمند بودن و در نتیجه کسب قدرتی که جوانان ندارند؛ قدرت نیمهکاره رها کردن، کردن کاری که آدم دوست دارد، سر سوزنی اهمیت ندادن به حرف مردم و آمدن و رفتن بدون هیچگونه انتظارات بزرگی.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
3 289
گذشته غنی میکرد و تجربه؛ به یکی دونفری علاقهمند بودن و در نتیجه کسب قدرتی که جوانان ندارد؛ قدرت نیمهکاره رها کردن، کردن کاری که آدم دوست دارد، سر سوزنی اهمیت ندادن به حرف مردم و آمدن و رفتن بدون هیچگونه انتظارات بزرگی.
[خانم دلوی، ویرجینیا وولف]
