شهرزاد
Ir al canal en Telegram
3 287
Suscriptores
-224 horas
-57 días
+12030 días
Archivo de publicaciones
3 286
صفر
یاد اولین روزی که دیدمش، پشت آن باجهی سرد و بیروح با آن ارباب رجوع بیاعصابی که در مقابل صبر و آرامش او تنها جیغی خفه در یک کابوس بود.
نُه
یاد اولین باری که بعد از رد و بدل شدن کلمات و ضمایر جمع یک کلمهی عزیزم پشت جملهای جا خوش کرد و تا صبح با قلبی که به سینه میکوبید به آن جمله زل زدم.
یک
یاد اولین بوسه
دو
یاد اولین آغوش
همینطور که شمارهاش را میگرفتم خاطرات از مقابل چشمانم میگذشتند.
پنج
عدد آخر را هم وارد کردم.
یاد آخرین دیدار با آن نگاههای سرد.
از اینکه به اینجا رسانده بودمش از خودم بیزار بودم.
عمری برای من گذشت تا بوق بخورد. در آن لحظات نفس کشیدن را از یاد برده بودم.
میترسیدم جواب ندهد و این فرصت آخر هم بسوزد، فکر کردم نکند شمارهاش عوض شده باشد که صدای لطیفی آن سوی خط گفت: "بله"
گوشی تلفن از دستانم رها شد.
رفتم درحالیکه آرام زیر لب زمزمه میکردم" چیزهایی هست که نمیدانی.."
۲/۲۶
3 286
کارگاههای تهرنگ رو نمیدونم، ولی دورهای که خودم شرکت کردم متنها رو به اشتراک میذاریم.
برای من اولین قدم، بهدست آوردن جسارت نشر نوشتههام بوده، حتی اگر فکر کردم متن بدی نوشتم.
3 286
شهرزاد من یک مشکلی دارم در خصوص کارگاههای نوشتن اون هم اینه که اغلب دلم نمیخواد نوشتهها رو به اشتراک بذارم یا میترسم بد شه و از اینها، تو این کارگاهها اشتراک گذاشتن متنها اجباریه؟
3 286
حتمن.
اکانت ایسنتاگرام خانم صوفی(از دوستان عباس معروفی):
https://www.instagram.com/soufi._.fa?igsh=MTU3MWcxcXhjOHdwdw==
کارگاههای تهرنگ هم هستن:
https://www.instagram.com/tahrang.inst?igsh=MXdlbzVraGQxY29sbw==
3 286
مامان هر روز صبح زود کولهپشتی عروسکی من را میزد زیر بغل، کنار کیف بزرگ و مشکی خودش که چرم رویش پوسته پوسته شده بود، بعد با دست آزادش دست مرا میگرفت، کشان کشان میبرد تا دم در خانهی عزیز. زنگ خانه را میزد، من و کولهپشتی را میگذاشت دم در و "عزیز را اذیت نکنی" گویان میرفت. صدای تقتق کفشهایش سکوت کوچه را میشکست. مامان همیشه بیرون بود. همیشه در حال رفتن بود و صدای تقتق کفشهایش آشناترین صدایی بود که از مامان بخاطر دارم. میگفت مجبور است برای آسایش من کار کند.
با عزیز خیلی خوش میگذشت. میگذاشت
بروم کوچه. خودش هم مینشست روی سکوی سیمانی جلوی خانه و در سکوت، رهگذران را از زیر نگاه میگذراندیم.
گاهی سیمینخانم هم میآمد. او نوه نداشت. همیشه از عروسش بد میگفت. میگفت که اجاقش کور است. دل خوشی از من هم نداشت. انگار رحم عروسش را مادر من بر زده باشد! در همان بچگی هم میفهمیدم جای کسی را تنگ کردن از دید دیگران چه معنایی میتواند داشته باشد.
چند وقتی میشد که در آن کوچه تنها دوستم بعد از عزیز "ح" بود. "ح" پسر بزرگی بود. چون مدرسه میرفت؛ البته در شهر خودشان. اینجا به طور موقت میرفت سر کلاس مینشست تا خیلی هم از درسها عقب نماند. قرار بود برای مدتی کوتاه اینجا بمانند. کولهپشتی سرمهای سادهای داشت. دوست نداشتم کولهپشتی عروسکی من را ببیند؛ مایهی خجالتم بود.
یکبار که با "ح" نشسته بودیم تا لاستیک دوچرخهی کمبادش را باد بزند از چیزهایی که در همان لحظه میخواستیم حرف زدیم. گفت که همین الآن تنها چیزی که دلش میخواهد یک گاز از کلوچهی فومن است، کلوچهی شهر خودشان.
کمی بعد از آن روز عزیز را وادار کردم برویم از نانوایی آرد بخریم. سیمینخانم که ادعا میکرد زمانی کل نان روستا را خودش میپخته آمد کمک دستمان. هر کسی گوشهای از خمیر را گرفته و ورز میداد. بعد نشستیم به تماشای ور آمدنش. صورت گلانداختهی عزیز از فعالیتی که به آن عادت نداشت گله به گله آردی شده بود. آن روز بیشتر از همیشه کنار عزیز خوش میگذشت، هر بار نگاهش میکردم دندانهای مصنوعیاش را به نمایش گذاشته بود با آن خندهی عجیبالشکلش.
چیزی که در نهایت به دست آمد دایرههای سفید رنگ با گوشههای برشته بود. فکر نمیکردم همان کلوچهی مغزدار با اشکال هندسیای باشد که "ح" تعریف کردهبود. عزیز میگفت که غصه نخورم، مربا که بمالد روی نانها درست میشود همان کلوچههای شهر خودشان.
کلوچهها به دست، نشستم روی سکوی سیمانی منتظر تا از مدرسه برگردد، اما او برنگشت. دوستانش گفتند مادر و پدر "ح" وسط کلاس آمدند دنبالش تا بالاخره برگردند شهر خودشان. همچنان روی سکوی سرد سیمانی نشسته بودم. "ح" رفته بود. برای همیشه و اینبار حتی صدای تقتق کفشی هم در کار نبود.
۱/۲۶
3 286
مامان هر روز صبح زود کولهپشتی عروسکی من را میزد زیر بغل، کنار کیف بزرگ و مشکی خودش که چرم رویش پوسته پوسته شده بود، بعد با دست آزادش دست مرا میگرفت، کشان کشان میبرد تا دم در خانهی عزیز. زنگ خانه را میزد، من و کولهپشتی را میگذاشت دم در و "عزیز را اذیت نکنی" گویان میرفت. صدای تقتق کفشهایش سکوت کوچه را میشکست. مامان همیشه بیرون بود. همیشه در حال رفتن بود و صدای تقتق کفشهایش آشناترین صدایی بود که از مامان بخاطر دارم. میگفت مجبور است برای آسایش من کار کند.
با عزیز خیلی خوش میگذشت. میگذاشت
بروم کوچه. خودش هم مینشست روی سکوی سیمانی جلوی خانه و در سکوت، رهگذران را از زیر نگاه میگذراندیم.
گاهی سیمینخانم هم میآمد. او نوه نداشت. همیشه از عروسش بد میگفت. میگفت که اجاقش کور است. دل خوشی از من هم نداشت. انگار رحم عروسش را مادر من بر زده باشد! در همان بچگی هم میفهمیدم جای کسی را تنگ کردن از دید دیگران چه معنایی میتواند داشته باشد.
چند وقتی میشد که در آن کوچه تنها دوستم بعد از عزیز "ح" بود. "ح" پسر بزرگی بود. چون مدرسه میرفت؛ البته در شهر خودشان. اینجا به طور موقت میرفت سر کلاس مینشست تا خیلی هم از درسها عقب نماند. قرار بود برای مدتی کوتاه اینجا بمانند. کولهپشتی سرمهای سادهای داشت. دوست نداشتم کولهپشتی عروسکی من را ببیند؛ مایهی خجالتم بود.
یکبار که با "ح" نشسته بودیم تا لاستیک دوچرخهی کمبادش را باد بزند از چیزهایی که در همان لحظه میخواستیم حرف زدیم. گفت که همین الآن تنها چیزی که دلش میخواهد یک گاز از کلوچهی فومن است، کلوچهی شهر خودشان.
کمی بعد از آن روز عزیز را وادار کردم برویم از نانوایی آرد بخریم. سیمینخانم که ادعا میکرد زمانی کل نان روستا را خودش میپخته آمد کمک دستمان. هر کسی گوشهای از خمیر را گرفته و ورز میداد. بعد نشستیم به تماشای ور آمدنش. صورت گلانداختهی عزیز از فعالیتی که به آن عادت نداشت گله به گله آردی شده بود. آن روز بیشتر از همیشه کنار عزیز خوش میگذشت، هر بار نگاهش میکردم دندانهای مصنوعیاش را به نمایش گذاشته بود با آن خندهی عجیبالشکلش.
چیزی که در نهایت به دست آمد دایرههای سفید رنگ با گوشههای برشته بود. فکر نمیکردم همان کلوچهی مغزدار با اشکال هندسیای باشد که "ح" تعریف کردهبود. عزیز میگفت که غصه نخورم، مربا که بمالد روی نانها درست میشود همان کلوچههای شهر خودشان.
کلوچهها به دست، نشستم روی سکوی سیمانی منتظر تا از مدرسه برگردد، اما او برنگشت. دوستانش گفتند مادر و پدر "ح" وسط کلاس آمدند دنبالش تا بالاخره برگردند شهر خودشان. همچنان روی سکوی سرد سیمانی نشسته بودم. "ح" رفته بود. برای همیشه و اینبار حتی صدای تقتق کفشی هم در کار نبود.
3 286
سلام
یک دوره کلاس نوشتن شرکت کردهام.
یکی از تمرینهای ثابت این دوره، نوشتن برای تصویر یا موزیکیست.
تصمیم گرفتهم متنها را اینجا هم به اشتراک بگذارم.
پ.ن: این متنها برعکس نوشتههای دیگرِ کانال، تنها زادهی خیال هستند.
3 286
پرده جمع بود. نور تند خورشید به هنگام طلوع بیدارم کرد. ساعت ۵:۴۴ بود؛ به محض بیدار شدن ساعت گوشی را چک کردم؛ فکر کردم با این همه روشنایی در آسمان یحمتل خواب ماندهام، اما هنوز فرصت داشتم تا کمی دیگر بخوابم. دست کشیدم میان ابروهایم تا چک کنم ببینم جوشی که دیشب جوانه زده بود محو شده یا نه. نشده بود. زندگی است فیلم که نیست.
دیگر خوابم نمیبُرد، از تخت پایین آمدم. به اتاق نگاه انداختهم ببینم تل لباسهای روی صندلی و مبل جمع شده یا نه. نشده بود. زندگی است خب، فیلم که نیست.
برخی روزها هم هست که دقایق اول بیداری را دوست ندارم؛ حتی وقتی شبش کابوس دیده باشم. اینکه به بیداری برگردم و حقایق ناخوشایند هنوز سر جای خودشان باشند آزارم میدهد.
مرتب کردن تل لباسها و جمع کردن تارهای موی روی پارکت نیم ساعت هم زمان نمیبرد اما فعلن این لایف استایل "حالا بماند برای بعد" که از ساید افکتهای تعطیلات مزخرف نوروزی و پسانوروزیست، گریبانگیرم شده.
امسال به کتابهای بسیار قطوری چنگ انداختهام، به هر کدام ناخنک میزنم و میاندازم کنار تا حالا بماند برای بعد. البته تا اینجا یک نمایشنامه خواندهام. نه یک نمایشنامهی معمولی؛ از بهترین نمایشنامههای زندگیام و دوست دارم باز هم بخوانمش حتی همین حالا.
3 286
https://t.me/ghostoflib/1420
وقتی هشت سالم بود بابابزرگ پدریم بخاطر بیماری هایی که داشت فوت شد. بابابزرگ مادریم از وقتی که یادمه همش تو تخت بود و من فقط یبار دیدم که بدون عصا یا کمک تونست راه بره. چند سال پیش پدر بزرگ مورد علاقه ام(از سمت مادری) فوت کرد و من پونزده ساله حسرت اینو داشتم که چرا بابابزرگم نتونست برا تولد چهارده سالگیم بیاد چون من تازه اونشب یاد گرفتم چطور دوسش داشته باشم.
هروقت از پدربزرگت مینویسی یاد مال خودم میوفتم. لطفا به نوشتن ازش ادامه بده؛ همیشه باعث میشن خاطرات کم و کوچیکی که ازشون دارم رو به یاد بیارم و گریه کنم براشون. (توی مراسماشون گریه نکردم و همیشه ازین بابت عذاب وجدان دارم)
