شهرزاد
Ir al canal en Telegram
3 295
Suscriptores
+324 horas
+277 días
+11630 días
Archivo de publicaciones
3 296
امروز یک کتاب خوب خوندم! یک نفس.
روز من از ۶ شروع شده و خوب هم نبوده، اما حالا حس خوبی دارم.
3 296
بعضیروزها هم از بس که طولانیاند -انگار که عقربهی دقیقهها پای از کار افتادهی پیرمردی باشد که روی زمین میکشدش- ساعتها مقابل قفسهی کتابها وقت میگذرانم؛ مینشینم، میایستم، قدمرو میروم. لابهلای خطوط کتاب و زیر جلدهایی که تاب برداشتهاند آدمها، خاطرات، اشکها، لبخندها و تکههایی از خودم را جا گذاشتهام که با باز کردن هر کدام، تمامشان روی دیوار سفید روبهروی کتابخانه تصویر میشوند؛
دانشجوی ترم اول زیستشناسیام در حال خریدن یکجای مجموعهی آنیشرلی، تمام روز از این کلاس به آن کلاس در طول طبقات و دانشکدههای مختلف این بار را حمل میکنم؛ بعد در بیآرتیای که برای خودم هم جا ندارد کشانکشان میآورمشان خانه و هر روز یکی را در بیآرتی میخوانم.
میپرم به اولین سال همهگیری کرونا؛ زمانی که هنوز کسانی را در زندگیام نشناخته و از دست نداده بودم. بیمار و نزار در تخت معمای آقای ریپلی را میخواندم. گیر نیفتادن آقای ریپلی برایم نقطه قوتی برای نجات از بیماری بود؛ چون هر بار در بستر بیماری فکر میکنم قرار است بمیرم. کتابهای درک یک پایان، پایان رابطه، مجموعهی آر.ال استاینِ متعلق به یازده، دوازده سالگیام، روزها و شبهای سنگین مهاجرت کسی که میشناختم را تصویر میکنند؛ دختری روی دیوار سفید از این پهلو به آن میغلتد و فقط میخواند و میخواند و میخواند.
آیینهای بالاتر از کتابها برای نشان دادن حجم تغییری که در طول سالها کردهایم نیست. همهاش هم این نیست؛ داستانها هم خودشان زندهاند. "یک اندوه گذرا" را باز میکنم و صدای جر و بحث زن و مرد در اتاق میپیچد. جین ایر مقابل مرد جوان نابینا روی مبل تکی کنار شومینه نشسته و صدای ترق ترق آتش به گوش میرسد. با "بلندیهای بادگیر" سرما در جانم رسوخ میکند. عباس ایرانیِ "تماما مخصوص" همچنان دارد بار سفر به قطب میبندد. مادر پسرک در "خاما" چشمانتظار است. مادر داستان "سدی برابر اقيانوس آرام" هنوز از تلاش برای ساختن سد دست برنداشته. در این لحظه است که برای رهایی از طغیان کتابها چراغ را خاموش میکنم، در را میبندم و بیرون از اتاق فقط مینویسم و مینویسم و مینویسم.
3 296
باز یک انسان با ذهن باز از دنیا کم میشود؛ یک کارگردان بزرگ، یک هنرمند خالق و این گلولهی ترس من بزرگ و بزرگتر میشود. دیگر در جیبهایم جا نمیشوند. همهچیز متعلق به گذشتههاست؛ ادبیات، هنر، سینما، تئاتر و...
داستایوسکی؟ قرنهاست که نیست. بیهقی؟ در ذهنها هم کمرنگ شده. تالستوی، فاکنر، کافکا، بووار، سارتر، کامو، برگمان، هیچکاک، آلن، دالی، لورکا و و و و؟ هرگز نبودهاند. تا صبح میتوان نام برد.
در همین خاک؛ پوراحمد؟ مهرجویی؟ دیگر نیستند، غریبانه و خوفناک هم رفتنی شدند. معروفی؟ گلشیری؟ از بد زمانه نیستند. حالا بهقول استادمان اگر اصغر فرهادی نبود، بهترین فیلمساز ما میشد آقای روستایی، یا بهقول دوستی اگر ابر و ماه و خورشید و فلک دست به دست هم نمیدادند حاتمیکیا در فجر حضور پیدا کند، فیلم بسازد، عناوین و هدایای تعیینشده را جارو کند و با خود ببرد، فجر هم روی دستانشان میماند. حالا دولتآبادی "در یتیم" را منتشر میکند در مورد هدایت که اگر هدایت زنده بود هرگز جرئت نمیکرد اینکار را کند.
زمانهی تهیای داریم. ترس برم میدارد که چه بر سر ما خواهد آمد.
3 296
۱/ آخر شب تصمیم گرفتم برای اولین بار کوکی درست کنم. بیش از ده روز بود که در بوق و کرنا کرده بودم. بیکینگپودر نداشتیم و فکر کردم میتوانم دستور پخت را دور بزنم. چه کسی فکرش را میکرد که نبود یکچهارم از پودری سفید آنقدر مهم باشد؟ کوکیها هر کدام اندازهی سر من شدند. برای جدا کردنشان مجبور شدم خردشان کنم. حداقل میم از اینها میخورد.
۲/ فضای کامنتهای داستان کوتاه هورلا تا آخر در سکوت باقی ماند، البته پیشتر هم چندان پر سر و صدا نبود. نه که ناراحت باشم یا از ادامهی کار منصرف شوم یا از نقد صریحی که به انتخاب داستانها وارد میکنند که انگار نه همینگوی بزرگ، که منِ نوعی آنها را نوشتهام بهم بربخورد ولی کمی دمغ بودم. تا اینکه دیدم کسی در ناشناس پیغام فرستاده "من خواندم، فقط راحت نیستم در گپ صحبت کنم. غصه نخوری." و غصهای هم اگر بود دیگر نخوردم.
۳/ بخت یارم بود که توانستم نسخهی کمیاب "نمازخانهی کوچک من" را گیر بیاورم. چندباره خواندم و به معنای حقیقی کلمه حظ کردم؛ نمازخانهی کوچک من، هر دو روی یک سکه، گرگ، مجموعهی معصومها. یکی از یکی خواندنیتر. در خواب هم نمیدیدم چنان جذب داستان کوتاه بشوم که فرصتی برای خواندن رمان باقی نماند. خاطرم است در مجموعه جستار "درد که کسی را نمیکشد" نویسنده نوشته بود: "داستان کوتاه را دوست دارم چون جایی برای پنهان شدن باقی نمیگذارد. نمیشود الکی فک بزنی و از مخمصه در بروی؛ دو دقیقهی دیگر میرسم صفحهی آخر و اگر حرف حسابی برای گفتن نداشته باشی دستت رو خواهد شد...داستان کوتاه را دوست دارم چون خلق شخصیتها و موقعیتهای تازه حین تعریف دوباره و دوبارهی یک داستان تکراری، بهترین نوع استعداد را میطلبد...جایی هم برای پنهان شدن نیست." و گلشیری صاحب بالاترین استعداد است.
3 296
چند روزی است که کمی تب دارم. گویی بیمارم یا بهتر بگویم: احساس اندوه میکنم. چیستند این تأثیرات اسرارآمیز که خوشبختی و اعتماد به نفس ما را به اندوه تبدیل میکنند؟ میگفتند که هوا، هوای نادیدنی پر از نیروهای ناشناخته است و ما جبراً به همنشینی اسرارآمیز با آنها تن دادهایم.
هورلا، گیدو موپاسان
3 296
داستان پنجم: هورلا
نوشتهی گیدو موپاسان
تا ۱۲ شب فرصت داریم داستان رو بخونیم و نظرمون رو در یک پیام واحد بنویسیم💗
3 296
به محض اینکه پشت میز کار مینشینم، خودکارم روی کاغذ راه میافتد. مینویسم؛ یک صفحه، دو صفحه، سه صفحه -افکارم ته ندارند- چهار صفحه، پنج صفحه... -تلفن محل کارم زنگ میخورد- و دیگر مچ دستم خسته میشود. پنج برگ کاغذ پشت و رو (کپی مغزی) روی میزم پخش و پلاست. کاش نوشتن هم مثل استفراغ بود؛ افکار مسموم برای ابد دفع میشدند، دچار فراموشی میشدم، اصلن جای هرچه فکر آزاردهندهای را که روی کاغذ میآمد، یک فضای خالی ابرگونه میگرفت. سبک میشدم، اما به نظر میرسد کلمات و افکار با نخی نامرئی به ما متصلاند. مینویسیم و مینویسیم، حروف تا روی کاغذ کش میآیند، اما نمیریزند. برمیگردند همانجایی که بودند. انگار که تنها فایدهی نوشتن، دیدن کلمات باشد و رهایی از آدمها، خاطرات و حرفها غیرممکن، اما فایدهی اینهمه شورش کلمات در چیست؟
با دوستم که صحبت میکردیم میگفت تمام اینها یک راه چاره بیشتر ندارد؛ پذیرش. "اینهمه انرژیای که برای مقاومت خرج میکنی، خرج پذیرفتن کنی، آنوقت همهچیز از اینرو به آنرو خواهد شد." راهحل جادوییای نبود. خودم میدانستم. همه میدانیم؛ نفرتانگیزترین راهحل دنیا. کلمات در ذهن هوشیار شورش میکنند تا یک کلمه از دهان تو بیرون بیاید که "باشد، میپذیرم که کاری از دست من ساخته نیست. که نمیتوانم اوضاع، گذشته و آدمها را تغییر بدهم، که هیچکاری از من ساخته نیست." تسلیم شوم تا آرام بگیرند. وجدان پیرم هم روی میز نشسته و منتظر است اعتراف کنم که "بله، تعریفم از پذیرش غلط است، میدانم."، اما همین را هم نمیپذیرم.
