C’s
Ir al canal en Telegram
Well, told you no that doesn’t work! t.me/HidenChat_Bot?start=1446042126
Mostrar más3 272
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-1830 días
Archivo de publicaciones
3 272
24 for a day!
من همیشه از چند ماه قبل تولدم سنمو یک سال بیشتر میگم چون میدونم It’s over so there’s no point to hold on to a thread
ولی امروز به این فکر کردم که هنوز چند ساعت مونده که من هنوزم بیست و چهار سالمه.
مثل اینه که آخرین روز زندگیتو دوست داری چیکار کنی، حقیقتش تا دیر وقت دانشگاه بودم و موقع برگشت درختارو نگاه کردم و گفتم دلم تنگ میشه برای این خیابونا و همه چی
اومدم خونه و نامه ای که پنج سال پیش برای خودم برای تولد بیست و پنج سالگیم نوشته بودمو خوندم.
اصلا یادم نبود داخلش چی نوشتم. خیلی توقع داشتم یه چیزی خیلی دیپ تر از چیزی باشه که بود، دوست داشتم راهو نشونم بده، دوست داشتم یه مایند ستی بهم بده که انگار توی مه گیر کردم و اون راهو نشونم بده. بعد دیدم قبلا همینی بودم که همین الانم هستم. یکم خسته ترم. یکم ناامید ترم. وقتی اوایل دهه بیست سالگی هستی حس میکنی فرصتات برای زندگی نامحدوده، میتونی هرچیزی باشی، هرجایی که میخوای بری، بزرگ تر که میشی میبینی از این خبرا نیست و انگار تمام اون امید از دستات سر میخوره و میره، چون نصف بیست سالگی رفته و هنوز هیچی زندگی رو ندیدی و شایدم دیگه نشه هیچوقت اون چیزی بشه که میخواستی بشه.
پس برای تمام چیزایی که میدونی دیگه نمیشه سوگواری میکنی و برای آخرین روز بیست و چهار سالگی.
و اینکه خیلی فکر کردم موزیک امروز چی میتونه باشه. یکی از موزیکای لانا؟ راک؟ گفتم همینجوری شافل بزنم موزیکای چنلو تا یکی بیاد، به طرز اعجاب انگیزی اولین موزیکی که اومد اولش گفت
“But you broke my heart on my birthday”
هیچکس قلبمو نشکسته امروز ولی خب شاید خودم قلبم آلردی شکسته.
وقتی کسی مقصر باشه آسون تره بندازیش گردن این و اون، ولی وقتی فقط بیسیک ترین حقایق زندگی باشه دیگه هیچی نمیشه گفت.
احتمالا یه نامه برای سی سالگیم بنویسم، نمیدونم چی بنویسم و خیلی هم امیدوار نیستم، ولی curse و blessing زندگی ادامه دادنشه. چارهی دیگه ای هم این اطراف نیست.
🎂
3 272
اگر برقِ چشمانم میتوانست ژرفای آهت را دنبال کند
و در آن گذرگاهِ زمان
بازگردد به همان لحظهای که به تو برخورد کردم؛
چنانکه بسیاری از ویرانیها از یک برخورد آغاز میشوند،
آنقدر مست و ناتوان از جوانیِ خود بودم
که نمیدانستم چه باید کرد.
پس اگر آپارتمانم را بفروشم
و تو از یک ستارهی اینترنتی چند فرزند داشته باشی،
آیا این کافیست تا خاطرهات
از این زخمِ سرخِ شرابیرنگ محو شود،
انگار که هیچگاه رخ نداده بود؟
آیا کافی نیست که فقط در مدار تو شناور باشم؟
آیا میتوانیم اشباحِ گذشتهمان را
همانگونه تماشا کنیم که اسبهای وحشی را تماشا میکنند؟
در خیال، زیباتر است؛ اما نه وقتی که به اجبار
وادارش کنی
که چیزی باشد
چیزی که هرگز اتفاق نیفتاد.
3 272
امروز روز غمگینی بود. داشتم برمیگشتم خونه که بارون اومد، کتمو انداختم رو سرم، میدویدم و زیر بارون اینو گوش میدادم. سورئال بود.
3 272
امروز روز غمگینی بود. داشتم برمیگشتم خونه که بارون اومد، کتمو انداختم رو سرم، میدویدم و زیر بارون اینو گوش میدادم. سورئال بود.
3 272
وسط میدون روی چمنایی که روش آبپاشی میشد زیر انداز مینداختیم و مینشستیم. تجلی واقعی تابستون بود. اون شب هرچیزی که باید یه تابستون داشته باشه رو داشت. هوای گرم، باد خنکی که از روی چمن نم دار میاومد. ماه میدرخشید. یادمه از مامانم پرسیدم چرا انقدر ماه بزرگه اینجا؟
یادم نیست جوابش چی بود.
3 272
به آلبوم جدید گریسی ۷ میدم
حس میکنم خیلی دوست داشته دوباره یه چیزی شبیه I Told You Things بسازه واسه همین خیلی تکراریه کل آلبوم
در نهایت این ترکارو دوست داشتم.
