٫٫پیچَک
Ir al canal en Telegram
-هرچیزی که شرحِ حال باشد.🔮 محتاجم به کلمات : t.me/BChatPlusBot?start=sc-Ubsp2RUvh40B
Mostrar más291
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-130 días
Archivo de publicaciones
291
Repost from N/a
برای پیچک عزیزم
عصرها در حیاط خانه قدیمیشان پرسه میزد؛ بیهدف و بیعجله.
چشمش به پیچکی افتاد که از دیوار بالا رفته بود.
میان برگهای سبزش، پروانهای با بالهای آبی نشسته بود.
دخترک نزدیک شد، اما پروانه با اولین نسیم پر کشید.
لبخندی زد و گفت: «حتی قشنگترین مهمانها هم ماندنی نیستند.»
بعد دستش را روی برگهای پیچک کشید و به راهش ادامه داد.
انگار آن عصر، باغچه را با یک خاطره تازه ترک میکرد.
291
Repost from N/a
این پیام رو فوروارد کنید و سه کلمه همراهش بگید
تا من با توجه به کلماتتون یه داستان کوتاه تقدیمتون کنم
هرکسی هم که چنل نداره میتونه تو ناشناس واسم ۳ کلمه بفرسته
291
بزرگسالی همچین چیزیه
میری عزیز ترین ادماتو میزاری زیر خاک بعد باید برگردی و زندگی کنی
خدای بزرگم به من عمر طولانی نده
من تابِ رفتن عزیزانم به خاک رو ندارم .
291
یه روز برای اخرین بار با ادما خداحافظی میکینم اما نمیدونیم اخرین باره
مثلا من و بابام اون شب با بابا بزرگم خدافظی کردیم
من دستشو تو دستم گرفتم
گفت شما رو به خدا سپردم
اما فردا صبحش دیگه هر چقدر صداش کردن جواب نداد …
