¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete 👈
داستانڪده📝
"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ! ارتباط با ادمین : . . . محافظ و زاپاس کانال https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
Mostrar más📈 Análisis del canal de Telegram داستانڪده📝
El canal داستانڪده📝 (@dastankade_2021) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 14 310 suscriptores, ocupando la posición 22 736 en la categoría Erótico y el puesto 22 704 en la región Irán.
📊 Métricas de audiencia y dinámica
Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 14 310 suscriptores.
Según los últimos datos del 05 septiembre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 385, y en las últimas 24 horas de 5, conservando un alto alcance.
- Estado de verificación: No verificado
- Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 31.42%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 9.92% de reacciones respecto al total de suscriptores.
- Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 4 496 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 419 visualizaciones.
- Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
- Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como سینه, وقت, شوهر, ک*ر, چیز.
📝 Descripción y política de contenido
El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“"ʜɪ ᴀss-ᴋɪssᴇʀ @durov'ɪ sᴡᴇᴀʀ ᴛʜᴀᴛ ᴛʜɪs ᴄʜᴀɴɴᴇʟɪs ɴᴏᴛ ᴘᴏʀɴᴏɢʀᴀᴘʜɪᴄ!
ارتباط با ادمین :
.
.
.
محافظ و زاپاس کانال
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g”
Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 06 septiembre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Erótico.
Carga de datos en curso...
| Fecha | Crecimiento de Suscriptores | Menciones | Canales | |
| 06 septiembre | 0 | |||
| 05 septiembre | +15 | |||
| 04 septiembre | +25 | |||
| 03 septiembre | +23 | |||
| 02 septiembre | +33 | |||
| 01 septiembre | +13 |
| 2 | دوستان عزیز لطفا حمایت کنید و تو گروه فیلم سینمایی و سریالمون عضو شید کسایی که تو گروه نباشن از کانال داستانڪده حذف میشن ☝️☝️☝️ | 1 556 |
| 3 | گروه فیلمامون👇🏻👇🏾👇🏿
https://t.me/+Kuh7947s7tAzNDI0
https://t.me/+Kuh7947s7tAzNDI0
https://t.me/+Kuh7947s7tAzNDI0 | 5 751 |
| 4 | 🔞 زاپاس داستانکده 🔞
کانال پشتیبان داستانکده حتماجوین بشید درصورت فیلترشدن کانال اصلی لینک جدید اینجا میزاریم 👇👇👇👇👇
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD98E9aPuFbJnCeF6g | 3 875 |
| 5 | بود که حال میکنه همیجوری آه و ناله کنان ارضا شد و یکم بوسیدمش و باهم لخت تو بغل هم بودیم که گفت خیلی حال داد میلاد من که نمیتونم ازدواج کنم دوست پسر هم ندارم پس دوست پسر من باش قول میدم به کسی چیزی نگم فقط منم مثه سمانه باید زود زود بکنی الان شوهر منم هستی گفتم باشه عزیزم کیرم هم مال توئه هم مال سمانه همینجوری لب میگرفتم ازش و سینه هاشو میمالوندم که کیرم دوباره بلند شد خندید گفت این نمیخاد سیر شه گفتم نه بابا تا کصتو جر نده ول کن نیست خندید گفت فقط زود تموم کن که دیرم میشه گفتم میزارم تو کونت که مخالفت کرد گفت کیرت بزرگه دردم میگیره بکن تو کصم پا شد به شکل داگی نشست کیرمو کردم تو کصش خیلی حال میداد اه و نالش بلند شد وای میلاد کصمو جر بده اخ اخ همینجوری کردمش بعد چند دقیقه دیدم میخاد آبم بیاد پاشیدم روی کونش با کیرم زدم رو چاک کونش گفتم اینم جر میدم برات خندید و گفت باشه یه روز دیگه رفتیم حموم و حاضر شد بردم خونشون از اون موقع به بعد همش با هم بودیم تا الان کلی سکس کردیم که اگر خواستید اونم بهتون تعریف میکنم ممنون از همه....
نوشته: میلاد
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021 | 5 435 |
| 6 | من و خواهر زنم مهسا
#خواهرزن
سلام به همه من تجربه در ارسال داستان ندارم ولی امروز خواستم داستان خودمو براتون بنویسم اگه خوشتون نیومد لطفا فحش ندین
خب بریم سر اصل مطلب من میلاد هستم و 33 سال دارم 3 سال پیش که تازه نامزد کرده بودم یه خواهر زن داشتم به اسم مهسا که سنش اونوقت فک کنم 37 بود و البته که ازدواج نکرده بود نمیدونم واسه چی. از نامزدی من و خواهرش سمانه یه سالی گذشت و منم با مهسا در حد نرمال رفتار داشتم نه بیشتر نه کمتر البته اینم بگم که مهسا دکتر زنان بود و مطب داشت واسه خودش و دستش به دهنش می رسید. درباره مهسا بگم با قد 167 پوست گندمی و اندام تپل هستش ابتدا من خیلی تو کفش نبودم ماجرا از زمانی شروع شد که تو تلگرام بهم پیام میداد خب این روال ادامه یافت و چند ماهی گذشت مطالب طبی و معلوماتی میفرستاد البته تو چت هم باهم یکم راحت شده بودیم و گهگاهی باهم شوخی میکردیم تا اینکه یه شب بهم یک مطلبی رو در مورد تقویه جنسی فرستاد وقتی دیدم شوکه شدم یه ایموجی خنده فرستادم گفت بیشعور چرا میخندی خب یاد بگیر که وقتی ازدواج کردی نیاز پیدا میکنی و زد زیر خنده منم فهمیدم که داره نخ میده و میخاد صحبت رو به سکس بکشونه گفتم نه بابا من همینجوری سالم سالمم وقتی ازدواج کردم هم هر چقدر سمانه بخاد حاضرم که گفت عه بیشعور فک نکنم اینقدر بتونی شاید بعد اولین رابطه بستری بشی خب همینجوری میگفتیم و میخندیدیم که گفتم چرا ازدواج نمیکنی که گفت قبلا با یه پسری دوست بوده و سکس داشتن و اونم نامردی کرده نگرفتتش ولش کرده و پدر زنم هم دیگه هیچ خواستگاری رو پا نداده منم که کم کم تو کفش رفته بودم گفتم عه پس چقدر سخته وقتی یه بار بچشی بعد تا اخر عمر نچشی زدم زیر خنده که گفت بیشعور چی رو بچشم گفتم همون دیگه دول رو خخخ که گفت دستم بهت برسه میکشمت بعدش شب بخیری کردیمو خابیدیم که از اون شب دیگه رفتم تو کف مهسا و گفتم هر جور بشه باید بکنمش چون اونم میخاد واسه همین نخ میده بهم من چون محل کارم تو شهر دیگه بود و خونمون توی تهران بود مجبور بودم توی همون شهر واحد اجاره کنم که هزینه رفت و امد کمتر بشه و خونه نامزدم اینا هم تو همون شهر بود و تو اون خونه تنها بودم مثه خونه مجردی بود یه روز که خیلی تو فکر مهسا بودم و فک میکردم چطوری باید بکنمش سر کار نرفتم و بهش زنگ زدم گفتم که اگه بشه پدر زنمو بپیچونه بیاد باهم بریم بیرون اخه قبلش گفته بود که یه لپ تاب میخاد بگیره و منم که باشه باهات میرم اونم قبول کردو اومد تو چند کوچه بالاتر از خونشون منم با ماشینم منتظرش بودم رفتیم و یه لپ تاپ براش گرفتم و یکسری لوازم دیگه که میخاست گرفت و گفت برگردیم منم راه کج کردم تو مسیر خونه خودم که گفت چرا اینوری میری گفتم عه مگه میخورمت که میترسی بریم خونه ناهار بخوریم بعد عصر میرسونمت خونتون قبول کرد و رفتیم خونمون که کلی خندید واسه این که خونم خیلی نامنظم بود و اینا گفتم بشین من برم یه چیزی بیارم بخوریم یکم حرف زدیمو اینا من که کیرم شق شده بود و دیگه تحمل نداشتم خودمو بهش نزدیک کردمو لبامو بردم که لباش رو بگیرم که خودشو دور کشید گفت میلاد چیکار میکنی البته با نشیخند سکسی منم خودمو دور کردم گفتم هیچی که خندید و گفت خیلی بیشعوری البته این تکیه کلامشه خودشو نزدیک کرد به من لباشو گذاشت رو لبام منم فهمیدم که اوکی شد حسابی لباشو خوردم به پشت خابوندمش همینجوری لباشو میخوردم دستمو گذاشتم رو سینه هاش مالوندمش گفتم پاشو لباستو دربیار لخت شد ولی سوتین و شورتشو در نیاورد گفت همینقدر بسه منم گفتم عه منو تا در بهشت میرسونی بعد نمیمونی برم تو که خندید و گفت بیشعور همیجوری دوباره بغلش کردم و سوتین شو باز کردم چه سینه بزرگ و خوردنی داشت وای کیرم دیگه داشت انفجار میکرد دستشو گذاشتم روی کیرم گفت عه اینو ببین کیرمو درآوردم گفتم چطوره گفت وای به حال سمانه اینو چجوری تحمل کنه کیرم 16 سانته ولی قطوره خیلی کیرمو با دستاش میمالید که گفتم بکن تو دهنت گذاشت تو دهنش شروع کرد ساک زدن که معلوم بود این کاره است منم دستمو گذاشتم روی کصش میمالوندم بعد شورتشو کشیدم پایین دیدم کصش خیس شده فهمیدم اره اینم دلش کیر میخاد بعدش خابوندمش پاهاشو باز کردم سر کیرمو گذاشتم تو کصش همینطور بالا پایین میکردم که اه و نالش بلند شد فهمیدم داره حال میکنه گفتم مهسا دوست داری به من کص بدی گفت اره دیگه الان مگه کیرت تو کصم نیست میخام شوهر منم باشی منم که شهوتش زد بالا نتونستم تحمل کنم کیرمو فرو کردم تا ته تو کصش یه اه بلندی کشید شروع کردم به تلمبه زدن چه حالی میداد البته معلوم بود که قبلا هم کیر تو کوصش رفته همینجوری میکردمش که دیدم داره آبم میاد کیرمو درآوردم پاشیدم رو شیکمش که گفت وای اینقدر آب داشتی ما نمیدونستیم بعدش پاهاشو دادم بالا شروع کردم خوردن کصش و انگشت کردن کونش معلوم | 4 990 |
| 7 | و آبم رو ریختم تو دهنش. هم لذت برده بودم هم حس تنفر اومده بود سراغم. دیدم دیر خوابیدن هم تاثیری تو کاراش نداره به همین خاطر بی خیال شدم. این اواخر تقریبا هر شب کارش شده بود ور رفتن با من. شب هایی که آب میوه می داد بهم ساک زدن هم به ور رفتناش اضافه می شد. پریشب دوباره آب میوه آورد برام و منم طبق معمول ریختمش بیرون. این سری هم منتظر بودم تا بیاد کارش رو بکنه و بره ولی این سری برق رو خاموش نکرد. خیلی راحت و ریلکس پیرهنی که تا روی زانوش بود رو از تنش در آورد. زیر چشمی حواسم بهش بود. سینه های سفید و بزرگش و شکم کوچکی که داشت واقعا زیبا بود. یه کس کوچولوی پف کرده و رونای پرش می تونست هر مردی رو تسلیم خودش کنه. اولین بار بود که هیکل بی نقص مادرم رو می دیدم ولی به جای اینکه تحریک بشم، بیشتر احساس تنفر کردم. کیرم رو گذاشت تو دهنش و حسابی خورد، تخمام رو زبون می زد و می بوسید تا کیرم حسابی سفت شد. بعد اومد نشست روم و تا ته کرد تو کسش و آه کشیده و نسبتا بلندی کشید. بعد از یکم مکث شروع کرد به تکون دادن خودش. موهای بلندش ریخته بود تو صورتش و هر لحظه به سرعتش اضافه می کرد. آه و ناله هاش تقریبا تبدیل شده بود به جیغ های کوتاه. ناخودآگاه چشمام رو باز کردم. چشماش رو بسته بود، کاملا مشخص بود داره لذت می بره و حرکاتش رو سریع تر کرده. این سری موقع ارضا شدن لرزش شدید تری داشت و کامل خوابید روم هنوز چشماش رو باز نکرده بود. راستش خودم هم خیلی لذت بردم و اگه کمی بیشتر ادامه میداد منم ارضا می شدم. سریع چشمام رو بستم. شروع کرد به بوسیدن و خوردن لبهام و مدام قربون صدقم می رفت. با اینکه ارضا شده بود ولی معلوم بود هنوز سیر نشده و آروم آروم دوباره شروع کرد به تکون دادن خودش و مدام قربون صدقه من و کیرم می رفت. از روم بلند شد و شروع کرد به خوردن کیر و تخمام. با ولع می خورد. دوباره نشست روم و کیرم رو کرد تو کسش خیلی سریع شروع کرد به بالا و پایین کردم. آروم چشمام رو باز کردم. چشاش بسته بود و داشت حسابی لذت می برد، نزدیک ارضا شدن بود و حسابی حشری بود چند تا تکون محکم داد با جیغ بلندی ارضا شد، منم همزمان آبم اومد و تو کسش خالی کردم. قبل از اینکه بتونم چشمام رو ببندم چشمانش رو باز کرد و چشم تو چشم شدیم…
ادامه دارد…
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021 | 4 813 |
| 8 | مه، نفس های تندش به گوش و گردنم می خورد. آروم چشمام رو نیمه باز کردم و از گوشه چشم کنارم رو دیدم. تنها سایه محو زنی رو دیدم که به پهلو کنارم دراز کشیده و خیلی آروم داره پاهاش رو به هم می ماله و یه دستشم تو شرتمه، بیشتر حواسم رو جمع کردم، چیزی که میدیدم رو نمیتونستم باور کنم. مادرم بود، مامان شبنم خودم که عاشقانه دوستش داشتنم، برام مثل یه قدیس بود همونقدر پاک و معصوم. از ترس دهنم خشک شده بود، نمیدونستم چکار باید بکنم. هنوز باورم نمی شد، دوست داشتم همه اینا خواب باشه ولی نبود. من بیدار بودم و مامان شبنم کنارم دراز کشیده بود و داشت کیرم رو می مالید. از یه طرف از خودم و مامانم بدم می اومد و از یه طرف دیگه گرمی و لطافت دستاش بهم لذت می داد. تصمیم گرفتم فعلا ساکت تو همون موقعیت بمونم. هر لحظه لذت تنفر انگیزی که داشتم، بیشتر می شد و تنفس مامان و حرکات دستش تندتر تا یه لحظه نفس عمیقی کشید و لرزش خفیفی رو تو وجودش حس کردم و چند لحظه بعد آبم با فشار زیادی پاشید بیرون. کمی بعد مادرم لباسم رو مرتب کرد و آروم رفت بیرون. تا صبح خوابم نبرد. قداستی که پیشم داشت کلا از بین رفته بود و دیگه مادرم رو به عنوان یه زن هوس باز می شناختم. هزار تا فکر ناجور تا صبح تو ذهنم اومد و از اینکه نکنه مادرم با کسی تو رابطه باشه دلم می لرزید. خواستم صبح باهاش صحبت کنم ولی هر کاری کردم نتونستم. بازم همون مادر مهربون و پاک و معصوم شده بود.
هر چند شب یه بار همون کار رو تکرار می کرد. یه روز به سرم زد تا چک کنم ببینم با چه کسی یا کسانی در ارتباطه. روز و شب فکرم شده بود چک کردن مادرم. گوشیش رو مدام می دیدم، صبح که می اومدم مدرسه تو همه جای خونه نشونه هایی رو می ذاشتم که اگه کسی اومد بفهمم، هر وقت بیرون می رفت یا باهاش میرفتم یا تعقیبش می کردم. ده دوازده روزی کارم شده بود همین، ولی هیچی دستگیرم نشد. غیر از همون کاری که چند شب یه دفعه می کرد، چیز دیگه ای ازش ندیدم.
تقریبا یه ماهی از شروع کار مامان گذشته بود، دیگه واقعا برام غیر قابل تحمل شده بود برام، بخصوص اینکه فواصل شب کاری های مامان کمتر شده بود. تصمیم گرفتم شبها انقدر بیدار بمونم تا بخوابه. تقریبا یه هفته ای گذشته بود و تو این مدت هیچ اتفاقی نیفتاده بود. دیگه خیالم راحت شده بود که سراغم نمیاد ولی مامان روز به روز عصبی تر می شد و گاهی هم بهم می پرید.
یه شب که مامانم یکم آرایش کرده بود و یه لباس نسبتا باز پوشیده بود اومد تو اتاقم، دو تا لیوان آب پرتقال آورده بود و در حالی که دستاش داشت می لرزید یکیش رو داد به من و یکی دیگه رو خودش سر کشید. ایستاد تا همش رو بخورم و بعد رفت. نفهمیدم کی خوابم برد. صبح با کمی سردرد و سرگیجه بلند شدم. روی تختم بودم ولی تا جایی که یادم میومد پشت میزم خوابم برده بود. با بی حالی بلند شدم. مامان چند بار با نگرانی پرسید که خوبم؟ از استرسی که مامان داشت و حال خودم تعجب کرده بودم. صبحانه رو خوردم و رفتم مدرسه. یکی دو بار دیگه آب پرتقال آوردن آی مامان ادامه داشت. خیلی بهش شک کرده بودم. یه لحظه به خودم گفتم نکنه چیزی توش می ریزه؟ یه روز که خونه نبود رفتم سر کشوی داروها. اکثر داروها سرماخوردگی و مسکن و کپسول و این چیزا بود. همه کشو رو ریختم بیرون، ته کشو یه بسته قرص پیدا کردم روش نوشته بود آلپرازولام 1 میل
سریع رفتم تو اینترنت و سرچ کردم، داروی ضد اضطراب و خواب آور قوی. عوارضش رو خوندم دقیقا همونایی بود که روز بعد داشتم. دیگه ازش متنفر شده بودم. بخاطر کثافت کاریاش به من قرص خواب می داد. حالم ازش بهم میخوره دیگه. واقعا نمی دونستم چکار باید بکنم. فقط رفتم تو اتاقم و در رو بستم. حتی برای شام هم بیرون نیومدم. هر چی هم اومد سراغم و سربه سرم گذاشت و شوخی کرد هیچی بهش نگفتم، مشخص بود نگران شده.
چند شب بعد دوباره آب پرتقال آورد برام ولی این بار اصراری برای خوردنش نکرد و سریع رفت بیرون. منم بیشتر آب پرتقال رو از پنجره ریختم بیرون. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: تا تهش بخور حیفه. گفتم دیگه میل ندارم، شونه ای بالا انداخت و رفت بیرون. بعد نیم ساعت برگشت، منم خودم رو زدم بخواب. چند باری صدام کرد ولی عکس العملی نشون ندادم. بزور بلندم کرد و گذاشتم رو تخت و برق رو خاموش کرد. چند دقیقه ای صدایی نیومد، فکر کردم رفته. ولی دوباره صدای پاش اومد. چند باری صدام زد، وقتی مطمئن شد خوابم اومد رو تخت و بین پاهام نشست، شلوارم رو پایین کشید و شروع کرد با کیرم بازی کردن. خیلی طول کشید تا کیرم سفت بشه، زیر لب داشت قربون صدقم میرفت کردش تو دهنش و شروع کرد به خوردن. اولین بار بود همچین حسی رو تجربه می کردم. حس کردم همزمان با خوردن، با خودش هم ور می ره. یه لحظه کیرم رو بین لبهاش فشار داد و لرزید. دوباره اینقدر کیرم رو خورد تا ارضا شدم | 4 539 |
| 9 | یس بهداشتی دقیقا زیر ساختمون مدرسه بود. بعد از خوردن آب بدو بدو داشتم می رفتم تو حیاط که شبنم خانم رو دیدم، آخرین بار تو محله قدیمی تو سرای محله دیده بودمش. هر وقت میدیدمش بهم دست میداد و با مهربانی باهام برخورد می کرد. ولی اون روز من رو محکم بغل کرد و سرم رو به سینه های نرمش فشار داد، علاوه بر اینکه خجالت کشیده بودم، حس جدیدی رو تجربه میکردم، دقیقا قسمت زیر دلم یه حس لذت بخشی رو تجربه کردم که باعث شد کمی جلوی شلوارم برجسته بشه. به مادرم گفت: ماشالا آقا سهند چه بزرگ شده، مردی شده برای خودش، در حالی که لبخند مرموزی به لب داشت و دستش رو روی صورتم گذاشته بود، ادامه داد: خدا پسرها رو برای ما مادرها حفظ کنه، بالاخره عصای دستمون می شن.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم: سلام خاله، اینجا چیکار می کنین؟ لبخندی زد و گفت: سلام عزیز جانم، اومدم از وضع درس پسرم با خبر بشم. گفتم: پسرتون؟ گفت: آره دیگه پسرم تعب من رو که دید ادامه داد: همکلاسیته که چطور نمیدونی؟ با تعجب گفتم: کی؟ گفت: میثم دیگه، ایناهاش. بعد میثم رو که داشت به سمت زمین فوتبال می رفت صدا زد و ما رو بهم معرفی کرد. رفاقت من و میثم از همون جا شروع شد.
با صدای میثم رشته افکارم پاره شد گفت: یکی دو تا مساله رو خیلی متوجه نشدم تو بلدی؟ گفتم: ببینم چیه؟ مساله های سختی نبودن، داشتم بهش توضیح میدادم ولی مشخص بود حواسش جای دیگه است. بهش گفتم: حواست کجاست؟ گفت: به پیشنهادم فکر کردی؟ نفسم رو با حرص دادم بیرون و گفتم: اصلا یادم رفته بود. گفت: آخرش چی سهند؟ گفتم: هیچی بهش فکر می کنم.
میثم رازی داشت که برای هیچ کس قابل باور نبود، پسر روی هم رفته زیبایی به حساب میومد که به مادرش رفته بود. تنها چند هفته بعد از معرفی من و میثم توسط خاله شبنم، اینقدر با هم رفیق شده بودیم که برای همه سوال شده بود. البته رفاقت مادرامون بی تاثیر نبود. می شد گفت این رفاقت تا امتحانات آخر سال به بالاترین حد خودش رسیده بود و این مساله تاثیر مثبت هم روی درسامون داشت. فقط چند تا امتحان مونده بود که سال دهم تموم بشه.امتحان بینش داشتیم، میثم حالش خوب نبود و خیلی تو خودش بود، البته چند روزی بود که دل و دماغ حرف زدن نداشت ولی اون روز خیلی بدتر از قبل شده بود. با اینکه من و میثم هیچ چیز پنهونی از هم نداشتیم ولی هر چی بهش گفتم چی شده جوابی بهم نداد. امتحانات تموم شد و میثم افت شدیدی تو درساش داشت. مادرش به مادرم گفته بود که اگه ممکنه سهند یکم وقت بذاره و با میثم کار کنه. مامان من هم موافقت کرده بود که بعد از تابستون کمکش کنم.
کارمون هر روز فوتبال بازی کردن بود و رفتن به گیم نت. میثم هنوزم دمغ بود تا یه روز تو گیم نت داشتیم کال آف بازی می کردیم، بازی بد میثم حسابی کلافم کرده بود، چند باری بهش گفتم ولی گوش نمی داد اصلا تو یه دنیای دیگه بود، یه دفعه سرش داد زدم، اونم دسته رو گذاشت و از گیم نت رفت بیرون، حسابی ناراحت شدم، اینقدر دوسش داشتم که نمیتونستم ناراحتیش رو ببینم، پشت سرش راه افتادم، هرچی صداش زدم نایستاد و مستقیم رفت تو پارک محل و یه جای خلوت نشست. سرش رو تو دستاش گرفته بود. کنارش نشستم و گفتم: چت شده میثم؟ مگه همیشه نمیگفتی تو مثل داداشمی؟ چی شده که بهم نمیگی؟ با بی حوصلگی گفت: ولم کن سهند دست از سرم بردار. گفتم تا نگی ولت نمیکنم و انقدر اصرار کردم تا بغضش شکست و بلند بلند گریه کرد. مات و مبهوت مونده بودم، سرش رو روی شونم گذاشت و گفت: چی بگم سهند، دارم دیوونه میشم. نمیدونستم چی باید بگم یا چکار کنم اولین بار بود اینجوری می دیدمش. دستش رو گرفتم و بردم یه آبی به سر و صورتش زدم. آب سرد یکم حالش رو بهتر کرد. ولی هنوز ساکت بود. رو نیمکت نشستیم بدون اینکه حرفی بزنیم.
میثم سرش پایین بود و داشتم نگاهش می کردم. حس خاصی نسبت بهش داشتم، نمی دونم از سر دلسوزی بود یا ترحم یا دوست داشتن. زیر لب گفت: من از مادرم متنفرم، کاش مامان جای بابا تو اون تصادف لعنتی مرده بود. با تعجب گفتم: میثم، چی داری میگی؟ گفت: میفهمم چی دارم میگم. تو چیزی ازمون نمیدونی. گفتم: بگو تا بدونم. گفت: تف سر بالاست سهند، آخرش خودم رو می کشم. ماجرا از دو سه ماه پیش شروع شد، یه شب که خواب بودم، احساس کردم دست یکی تو شرتمه و داره با کیرم بازی می کنه، اول فکر کردم دارم خواب میبینم ولی اینقدر ور رفت باهام تا ارضا شدم، چشمام رو باز کردم، خواب و بیدارم بودم که حس کردم یکی از کنارم با عجله بلند شد و از اتاقم رفت بیرون. نشستم و اطرافم رو نگاه کردم، غیر از نور کمی که از پنجره تو اتاقم تابیده بود روشنایی دیگه ای نبود، گیج و منگ بودم، چیزی ندیدم و دوباره خوابیدم. چند روزی گذشت، تقریبا داشت قضیه اون روز از یادم میرفت که دوباره همون اتفاق افتاد، ترسیده بودم، دیگه مطمئن بودم که یکی کنار | 4 462 |
| 10 | مامان آرومم کن (۱)
#تابو #مامان
دنباله دار
قسمت اول
این قسمت دارای صحنه های باز جنسی است
سهند جان، پاشو مادر، امروز امتحان ریاضی داریا یادت رفته؟ یه نیم ساعت زودتر بلند شو یه نگاهی به کتابت بنداز. با بی میلی چشمام رو باز کردم، هوا هنوز تاریک تر از اون چیزی بود که وقت بیدار شدن باشه.
با بی حوصلگی گفتم: مامان یکم دیگه بخوابم، دیشب تا دیر وقت داشتم درس میخوندم. مادرم با مهربانی گفت: پاشو عزیزم می دونی که برای مطالعه هیچ وقتی بهتر از صبح نیست. دیدم بحث کردن فایده نداره، تو تختم نشستم و دستام رو بردم بالا و کش و قوسی به خودم دادم. گفتم: بابا کجاست؟ گفت: یه ساعت پیش ماشین اومد دنبالش و رفت ماموریت. با دلخوری گفتم: چرا برای خداحافظی بیدارم نکرد. گفت: اومد بالای سرت، اینقدر خوابت عمیق بود که دلش نیومد بیدارت کنه. حتی چند بار پیشانیت رو بوسید ولی متوجه نشدی.
یواش یواش داشت خواب از سرم میپرید. مادرم پشت به من داشت کمد بالای میز تحریرم رو مرتب می کرد. یه پیراهن آستین حلقه ای بلند تا پایین تر از ساق پاش پوشیده بود و موهای بلندش مثل همیشه آزاد بود، رو نوک پنجه هاش بلند شده بود که دستش به ته کمد برسه. کمی از چهل سالگیش گذشته بود و موهای سفیدی که لابه لای موهای مشکی پرکلاغی روییده بود بی نهایت زیباترش کرده بود. از نظر من یه زن جا افتاده و جذاب بود. همیشه ساده می گشت و این جذاب ترش می کرد.
پدرم کارمند اداره مخابرات بود که هر چند وقت یه بار ماموریت های چند روزه می رفت. یادمه تا چند سال پیش مهمترین بحث و اختلافی که با مادرم داشت این بود که دوست نداشت مادرم بیرون از خونه کار کنه، با اینکه مامان لیسانس حسابداری داشت و به خاطر روابط عمومی بالا پیشنهادهای خوبی برای کار داشت ولی پدرم مخالف بود. به همین خاطر مامان کوتاه اومد و ترجیح داد تو خونه بمونه. شغل پدرم جوری بود که معمولا خیلی تنها میموندیم. زمان هایی که ماموریت نبود معمولا قبل از روشن شدن هوا می رفت و آخر شب بر می گشت. زمان هایی که ماموریت بود که چند روز نمی دیدیمش. البته ناگفته نماند غیر از زمان های ماموریت، پنجشنبه و جمعه ها رو کاملا اختصاص داده بود به ما و از تفریح و گردش و مسافرت چیزی کم نمی ذاشت. کلا مرد خیلی غیرتی، خانواده دوست و کاری بود و با اینکه از صفر شروع کرده بود ولی بعد از حدود بیست سال از زندگی مشترکش با مادرم، زندگی نسبتا مرفهی رو برامون درست کرده بود.
مادرم هم زن فوق العاده مهربون و فداکاری بود، با اینکه می تونست سر کار بره و درآمد خوبی داشته باشه، هم بخاطر بابام هم بخاطر اینکه به کارهای خونه برسه و من رو تر و خشک کنه بی خیال شده بود. اکثرا زمان های بیکاری و تنهاییش رو کتاب می خوند، به باشگاه و استخر می رفت و البته تو سرای محله خونه قبلیمون هم رفت و آمد داشت و به خاطر روابط عمومی بالا و خوش برخورد بودنش کلی دوست رفیق داشت. از دخترای بیست و خرده ای ساله گرفته تا پیرزنی هشتاد و خرده ای ساله. وقتایی هم که نمی رفت بهش زنگ می زدن و تلفنی صحبت می کردن. یکی از دوستاش که دو سالی کوچیکتر از خودش بود، شبنم خانم بود، تا قبل از اینکه بیایم خونه جدید، چند باری دیده بودمش، از مادرم کمی جوون تر بنظر می رسید، قد بلندی داشت و برخلاف مادرم بور بود با چشمای آبی رنگ و پوست سفید. زمستون و تابستون صندل پاش بود و ناخن هاش هم همیشه لاک زده بود. سینه های نسبتا درشتی هم داشت.
با صدای مادرم به خودم اومدم، کجایی سپهر؟ چند دقیقه است ماتت برده، پاشو دیگه بچه دیر شد. بلند شدم که یه آبی به سر و صورتم بزنم، ساعت دیواری پنج رو نشون می داد. با صدای اعتراض آمیز به مادرم گفتم: مامان ساعت تازه پنج صبحه من ساعت هفت و نیم باید مدرسه باشم، سینه خیز هم برم ده دقیقه ای می رسم. بدون اینکه نگام کنه گفت: تا تکون بخوری ساعت شده هفت. برو دست و صورتت رو بشو بیا صبحانه بخور. یادت رفته امسال هم امتحان نهایی داری هم کنکور. تمام آیندت بستگی به همین دو سه ماهه داره مادر جان.
اولین کسی رو که تو مدرسه دیدم میثم بود، رفیقی که حکم داداشم رو داشت. میثم وقتی ده سالش بود پدرش رو تو یه سانحه تصادف از دست داده بود و تنها با مادرش زندگی می کرد. ازم پرسید برای امتحان ریاضی آماده ای؟ گفتم: خیلی خوندم تو چی؟ گفت: منم همینطور.
یاد روزی افتادم که با میثم رفیق شدم. سال دهم بودم که میثم رو برای اولین بار دیدم. تا وسطای اون سال بیشتر از اینکه رفیق باشیم رقیب بودیم باهم. هم تو درس و هم تو ورزش تقریبا قد و هیکلمون تو یه مایه بود و هر دومون خوب فوتبال بازی میکردیم، هر دوتامون عاشق گیم بودیم، ولی تو عالم بچگی یه وقتایی زیر آب همدیگه رو هم می زدیم. رفاقت ما از روزی شروع شد که زنگ تفریح دوم رو زدن. من به شدت تشنه بودم و برای اینکه از فوتبال جا نمونم سریع رفتم آب بخورم، آب خوری و سرو | 4 592 |
| 11 | خجالت نکش بگو هرچی هست گفتم راستش اره چون از عقب دوست دارم ندا هم اجازه نمیده میگه درد داره
مهناز گفت حتی الانم که حامله س؟
گفتم آره خب منم ادم احتیاج دارم
مهناز خندید و گفت خب اره درد داره نباید ازش بخوای گفتی میرم صیغه میکنم چن ماه
گفتم آره ولی شوخی بود
مهناز تو چشمام نگاه کرد و گفت اگه بهت یه پیشنهاد بدم قول میدی به کسی نگی و راز باشه بین هر دوتامون
با کمی مکث گفتم قول
مهناز گفت به خاطر اینکه به دخترم خیانت نکنی میخوام بهت حال بدم
جا خوردم انتظار هرچی رو داشتم غیر از این
دیگه همه چی مهیا بود دو ماه بود سکس نداشتم
قبول کردم
خودمون رو لخت کردیم بدن سفید و گوشتی مهناز بدجور چشمم رو گرفته بود شروع کردم به خوردن ممه هاش با دستش کیرمو میمالد زانو زد شروع کرد به خوردن کیرم عالی ساک میزد مثل حرفه ای ها چنگ مینداختم تو موهاش بردمش تو اتاق خواب حالت طاق باز دراز کشید کُصشو لیس زدم جیغ میزد گفت اول از کُص بکن بعد کون شروع کردم به کردن کُصش معرکه بود موقع سکس پرسید میخوای از کون حال کنی داشتم از خوشی میمردم
حالت داگی شد با دستاش لپ های کونش رو باز کرد
سوراخ کونش صورتی نبود انگشتمو کردم تو کونش زیاد تنگ بود معلوم بود از کون داده
تف انداختم رو سوراخش مهناز گفت به شوهرم سالی چند بار کون میدم زیاد تنگ نیست ولی اروم بکن
کیرمو اروم تا ته کردم تو کونش اروم اروم تلمبه میزدم رو ابرا بودم اسپنک میزدم رو کونش آه میکشید کونش حرف نداشت حالات دمر خوابوندمش با هر تلمبه کیرم بیشتر میرفت تو
داشتم آبم میومد کونشو با دستام گرفتم و آبمو ریختم تو کونش
کیرمو در اوردم آبم از سوراخ کونش زده بود بیرون با دستمال کاغذی کونشو تمیز کردم رفت دستشویی با آب تمیز شست
ازش تشکر کردم خیلی بهم حال داد
تا موقع زایمان زنم هفته ای یکی دوبار با مادر زنم سکس میکردم
میدونست کون دوس دارم هر بار از کون میکردم بعد از زایمان زنم فهمیدم زنم در جریان بوده و نقشه دوتاشون بوده همه چی رو برام تعریف کرد که دلیلش این بوده تو فشار نباشم و خیانت نکنم
بعد از اون چن بار دیگه با مادر زنم سکس کردیم ولی زنم فهمید و خواست دیگه باهاش ادامه ندم ولی یواشکی فرصت پیش بیاد با مادر زنم سکس میکنم
نوشته: کامران
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021 | 4 634 |
| 12 | حاملگی زنم ...ماجرای خوب
#س.ک.س_یواشکی #مادرزن
سلام
کامران هستم متاهل اسم همسرم ندا و مادرزنم مهناز
دلیل اینکه اسم همسرم و مادر زنم رو اول داستان گفتم تینه که مربوط به همسرم و مادرزنمه
۲۸ سالم بود که با ندا ازدواج کردم ۵ سال ازم کوچیکتره و از طریق همسایه مون اشنا شدیم
با ندا همه جور سکس کردیم و من کم کم تمایل به سکس از عقب پیدا کردم اما ندا دوست نداشت و میگفت درد داره دوس ندارم هربارم انگشتش میکردم دستمو پس میزد وقتای کُصشو لیس میزدم میخواستم کونش رو لیس بزنم خودشو میکشید عقب کلا رابطه از پشت رو قبول نمیکرد
گذشت بعد از چند سال زندگی دو نفره مون تکراری شده بود مادر زنم و پدر مادر خودم هی می پرسید نمیخواین بچه دار بشین؟ماهم لبخند میزدیم و میگفتم هنوز زوده
ولی خودمون تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم دیگه از کاندوم استفاده نمیکردم
ندا باردار شد برام سخت بود نمیتونستم با زنم سکس کنم اونم مخصوصا از جلو که اصلا نمیشد لاپایی میزدم ارضا میشدم ولی بهم حال نمیداد تا کیرمو میذاشتم رو سوراخ کونش با دستش مانع میشد میدونستم کاری نمیشه کرد
یه بار به شوخی گفتم اگه بهم ندی میرم صیغه میکنم کلی فحش بهم داد منم گفتم شوخیه و از دلش درآوردم
اما در مورد مادر زنم مهناز ۴۷ سالشه خوشگل هیکل تپل و گوشتی متر و ترازو ندارم قد و وزنش رو اندازه بگیرم .
مهناز تو دوران حاملگی زنم خیلی بهمون سر میزد غذا درست میکرد خونه رو تمیز میکرد وقتایی که نبودم باهاش دکتر میرفت
خلاصه اینکه خیلی هوای دخترش رو داشت.پوشش مهناز عادیه و جلوی من زیاد لباس باز نمی پوشید عادی رفتار میکرد دامن بلند پاش میکرد.باهاش راحت بودم شوخی میکردم .تا اون روز که برای بار اول باهاش سکس کردم اصلا فکر نمیکردم باهاش رابطه برقرار کنم
یه شب به خاطر کار زیاد دیر رفتم خونه صبح همسرم منو از خواب بیدار و گفت میره خونه باباش منم گیج خواب و خسته گفتم لباس بپوشم برسونمت گفت تو استراحت کن با تاکسی میرم شاید مامانم بیاد خونه رو تمیز کنه بهش کلید میدم
منم از خستگی زیاد دوباره خوابم برد
نمیدونم چقدر گذشت با صدای جارو برقی بیدار شدم از اتاق خواب اومدم بیرون مهناز داشت خونه رو جارو میکرد
بهش سلام کردم بهش خوشامد گفتم اشاره کرد که صبحونه رو میز آمادست.صورتمو شستم اومد رو صندلی نشست هردو مشغول خوردن صبحونه بودیم ازش تشکر کردم به خاطر اینکه زحمت کشیده بود غذا درست کرده بود خونه مثل دسته گل شده بود
بارها پیش اومده بود با مادر زنم تنها باشم اما اصلا به فکر سکس باهاش نبودم بعدا فهمیدم این نقشه زنم و مادر زنم بوده و جور دخترشو کشیده
بعد از خوردن صبحونه رفتم تو اتاقم نت رو روشن کردم و مشغول چک کردن گوشیم شدم بعد از چند دقیقه مهناز صدام زد
کامران جان میای یه لحظه
رفتم تو هال داشتم شاخ در میاوردم تو این چن سال اصلا مادرزنم رو این مدلی ندیده بودم لباس هاش رو عوض کرده بود با چن دقیقه قبل ۱۸۰ درجه فرق کرده بود مهناز که اصلا بدون دامن جلو من ظاهر نمیشد یه ساپورت تنگ پوشیده بود برجستگی و قلمبگی کونش ادمو دیوونه میکرد زیاد نازک نبود با یه تاپ تنگ ممه هاش خودنمایی میکرد
منم زبونم بند اومده بود و داشتم اندامشو برانداز میکردم
چن بار صدام زد کامران کامران به خودم اومدم گفتم جانم چیزی شده گفت نه امروز خیلی خسته شدم دست و پام درد میکنه میشه یکم دستمو پامو بمالی شنیدن این جملات برام عجیب بود تو تا اون موقع هیچ وقت مادر زنم ازم نخواسته بود براش چنین کاری کنم منم چیزی از ماساژ نمیدونستم
گفتم چشم
رو مبل سه نفره به حال دمر خوابید کونش گوشتیش اومده بود محو کونش شده بودم با دستان لرزان از مچ پاهاش شروع کردم کف پاهای سفیدش تو چشم بود کیرمم شروع کرد به راست شدن از مچ رفتم بالا پشت ساق پشت ران جرات نداشتم به کونش دست بزنم از کمر رفتم بالاتر هیچ صدایی ازش نمیومد که آه و ناله کنه صدام زد کامران همه جامو ماساژ بده دستم رو گذاشتم رو کونش و شروع به مالیدن کونش کردم بدجور حشرم زده بود بالا اینقد کون و پشت رونش رو مالیدم که آبم بود
زود دویدم سمت دستشویی کیرمو شستم
رفتم اتاق خواب شلوار راحتیم رو اوردم یه شلوار دیگه پوشیدم
برگشتم تو هال دیدم مهناز رو مبل نشسته فهمیده بود آبم اومده از حرکت لبش معلوم بود میخنده رفتم کنارش نشستم مهناز گفت ممنون خستگیم در رفت منم گفتم خواهش میکنم
مهناز شروع به صحبت کرد چیزای که اصلا ازم نپرسیده بود در مورد رابطه من و دخترش منم اول خجالت می کشیدم چیزی بگم ولی دیگه منم احساس راحتی کردم موقع حرف زدم یهو مهناز دستمو گرفت و شروع به مالیدن دستم کرد کیرم دوباره راست شد
مهناز گفت این ماه خیلی مواظب دخترش باشم تا بعد از زایمان
همسرم در مورد سکس از عقب هم به مادرش گفته بود
مهناز گفت کامران تو از دخترم خواستی از پشت سکس کنین؟
سرمو انداختم پایین خجالت کشیدم با دستش سرمو اورد بالا گفت | 4 062 |
| 13 | و یجورایی پرو تر شده بودیم اومدیم خیلی عادی نشستیم و دیدم ابجیم یه لبخند با حرصی داره گف شیرموزی چیزی بیارم خدمتتون جلوی چشمم داری سکس میکنی بت گفتم برو آرومش کن نه اینکه تو خونه ی من سکس کن
یهو مائده گفت تقصیر صالح نیست من خواستم ابجیم گفت تو خفه شو تو رو بعدا درست میکنم خلاصه اخر شب شد و بچه ها خوابیدن مام تقریبا آشتی کرده بودیم و خوب بودیم به مائده گفتم من برم ؟ گف نه بخواب سکسمون نصفه نیمه موند زدیم زیر خنده ابجیم گفت زهر مار به چی میخندین هی پچ پچ میکنین شما دوتا
گفتم هیچی میخواستم برم گفت بمون کارت دارم ابجیم گف اها قربان کاندومی چیزی لازم ندارین منو مائده جفتمون چشمامون گرد شد زدیم زیر خنده و ابجیش گفت من میرم بخوابم راحت باشین ما بعد نیم ساعت فیلم دیدن باز رفتیم تو لب و لب بازی و شروع کردیم به سکس که وسط سکس فهمیدم ابجیش داره یواشکی نگامون میکنه
گفتم چی شد دلت خواست ؟ دیدم بدو بدو رفت تو اتاق مثلا اون نبوده درو باز کرد گف بچه ها یکم یواش تر حرف بزنین مسعود و مهسا خابن گفتم چشم چشم شمام بفرما گف نه میترسم رودل کنی شما راحت باش
باز من شروع کردم به تلمبه زدن که دیدم باز داره نگاه میکنه گفتم بابا چرا یواشکی نگاه میکنی خب بیا همینجا بشین دیگ دیدم مائده پامو نیشگون گرفت اخم کرد گفت چی میگی دیدم ابجیش اومد کیرمو در اوردم گفت نه راحت باش تو ادامه بده
منم با کمال وقاحت اومدم ادامه بدم دیدم مائده سرخ شده بلند شد نشست ابجیم گف بخواب راحت باش اگ مزاحمم برم گفتم نه جلو شما نداده خجالت میکشه شمام لباساتو بکن خجالت نکشه دیدم مائده باز زد تو پام دیدم ابجیم گفت تو خیلی پررویی گفتم ببین هم تو دلت میخواد هم مائده تیریسیام با ابجیشو دوس داره تجربه کنه هم من پس منتظر چیی بکن دیگه گفت باورم نمیشه تو داری این حرفارو میزنی امیدوارم خواب باشم و فردایی نباشه
گفتم خدایی دلت میخواد الان ؟ خیس نیستی ؟ گفت نه گفتم دروغگو کسکشه گف بچه پرو با کی بودی گفتم با دروغگو و خندیدم خلاصه یکم کل کل کردیمو اوردمش نشوندمش بینمون و شوخی شوخی دست زدم به سینش و شالشو در اوردم و خوابوندمش و لباساشو در اوردم مائده که اصن باورش نمیشد هیچی نمیگه خودمم نمیدونم رو چه حسابی این کارو میکردم انگار واقعا یه خواب بود برام
سینه هاش یکم افتاده بود و شکم داشت ولی سفیدی و بی مو بودنش مثل مائده بود و اون برآمدگی بالای کصشم مثل مائده بود با این فرق که تپل تر بود و کوچولو لابیا داشت خلاصه دلتون نخواسته باشه افتادم به جون دو خواهر و عین فیلما یه خورده اینو میکردم اونو میخوردم و بالعکس تا نزدیکای صب ما چند راند سکس کردیم ولی مائده چون از عقب بود و درد میکشید کمتر میداد بیشتر ابجیم میداد و منم تو آسمونا بودم اصن رویایی بود همه چیش یه بارم مهسا بیدار شد بین سکس رفت بچه رو خوابوند و اومد دوباره ادامه دادیم
بچه ها من دستم درد گرفته خیلی وقته دارم تایپ میکنم یه بارم داستانو نوشتم سیو نشد پاک شد اگه مایل باشید بقیشو تو قسمت دوم بگم
نظراتونو بنویسید میخونم همرو
لطفا بی احترامی نکنین که بی پاسخ نخواهد موند بوس بوس
نوشته: saleh khan
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021 | 3 826 |
| 14 | چی ؟ گف صالح بلند شو بیا اینجا کارت دارم تا شرف جفتتونو به باد ندادم میای اینجا تمام بدنم یخ زد گفتم چی میگی چی شده دخترعمو ؟ گف همسایه بغلیمون دیدت که قبل اومدن من از خونه زدی بیرون دویست و شی آلبالویی هم فقط تو داری تو اطرافیان بهت شک کرده بودم که خودت زنگ زدی مائده که خیلی دهنش قرصه اسمی نمیاورد
استرس داشت دیوونم میکرد حرفاش داشت مغزمو میگایید رفتم خونش و پله هارو مثل پله های این سکو های طناب دار بالا میرفتم رسیدم دیدم اخماش تو همه و مائده هم انقد گریه کرده چشماش پف کرده به مسعود و مهسا گف بدویین برین تو اتاقتون و بمن گف خب تعریف کن گفتم جانم از چی بگم گف از شیطنت هاتون چند وقته با همین گفتم اشتباه میکنی ابجی گف من ابجی تو نیستم دهنتو اب بکش از این لحظه به بعد ما هیچ نسبت فامیلی هم نداریم میدونی که به بابام بگم پوستتو میکنه تا الانم هیچی نگفتم نخواستم یه فامیل به هم بریزه گفتم من غلط کردم گوه خوردم گف اون که حقته نوش جونت
فقط یه سوال میپرسم راستشو میگی گفتم جانم گفت بکارتشو گرفتی گفتم نه بخدا گف من فردا نوبت دکتر زنان گرفتم اگر دختر نباشه باید با زن عمو همین فردا بیای خواستگاری گفتم اشتباه میکنی من هیچ کاری نکردم گف انکار نکن نزار لج کنم
سکوت کردم و یهو گف عه عه عه منه خر چقدر به شما دوتا اعتماد داشتم میگفتم فامیلین دست از پا خطا نمیکنین گفتم بچگی کردیم تو ببخش گف اگه الان جای من کس دیگه میفهمید چی
آقا سرتونو درد نیارم یه خورده غر زد مائده هم یکم گریه کرد و مسعود و مهسا اومدن گفتن گشنمونه منم گفتم بیاین عمو براتون غذا سفارش بدم گف لازم نکرده گوشی خودشو برداشت و با اسنپ فود غذا سفارش داد
وقتی غذا رو اوردن اومدم برم بگیرم گف لازم نکرده شما بشین خودم میرم همین مونده شما رو ببینن وقتی رفت رفتم بغل مائده و بغلش کردم گفتم هرچی بشه من پشتتم غصه نخوریا دیدم اومد تو دید مائده تو بغلمه گفت بذار دو دقیقه گورمو گم کنم بعد باز دست کثیفتو بزن به خواهر من پاشدم با اخم گفتم من میخوام تو هم که نمی فهمیدی بالاخره میومدم پا پیش میزاشتم
دیدم یکم عقب نشینی کرد و گفت واقعا دوسش داری گفتم اره گف باشه حالا بیاین بشینین غذاتونو بخورین تا ببینم چ خاکی باید تو سرمون بریزیم با شما دوتا احمق گفتم من میل ندارم مائده هم گفت نمیخورم گفت با جفتتونم همین الان میاین سر میز میشینین غذای کوفتی رو میخورین رفتیم و خوردیم
گفتم من با اجازت برم تا شوهرت نیومده گف نه بمون بش گفتم امشب بره خونه ننش نیاد بمون باهات حرف دارم گفتم پس به مامانم بزار زنگ بزنم بگم نمیام خلاصه یه نیم ساعتی خونه تو سکوت بود من داشتم با گوشیم بازی میکردم
مائده همینجوری رو حالت سکون اشک می ریخت ابجیشم به تلویزیون خیره شده بود دیدم یهو بلند شد گفت مائده تو برو تو اتاق رفت و بهم گف چقد قصدت جدیه گفتم مگر شک داری گفت الان من بت بگم مائده بیماری داره چی
گفتم چه بیماری گف رحمش مشکل داره و باردار نمیشه پریودم نمیشه باید قید بچه داشتنو بزنی میتونی کنار بیای همینجوری که داشت میگفت من چشمم خورد به سینه هاش و اصن نفهمیدم چی داره میگه فهمید که زل زدم یهو با دست بای بای کرد گف هووووووی کجارو نگاه میکنی با توام میتونی ؟ گفتم چیو
گف دو ساعته دارم با تو حرف میزنم حواست کجاست گفتم همینجا گفت اینجا که نیست وگرنه می فهمیدی چی گفتم سرمو خاروندم و سرمو انداختم پایین راست کردم با دست خیلی نامحسوس دادمش به سمت جیبم فهمید گف بابا تو خیلی خوبی به گربه ی حامله هم چشم داری گفتم چی گف هیچی وای به حال مائده پاشد رفت دستشویی وقتی میرفت به چشم مشتری به کونش نگاه کردم دیدم یا علییییی چه کون گنده ای دارهههههه وقتی برگشت دیدم آب به صورتش زده رفت خشک کرد و اومد نشست گف متاسفم برات گفتم برای چی گف خودت بهتر میدونی
گفتم والا منظورتو نمیفهمم گف باشه عرعر دیدم رفت تو اشپزخونه یه قرص و یه لیوان آب خورد و اومد نشست روبروم اخم کرد و هی مثل تیک عصبی پاشو تکون میداد من باز جذب مچ پاش شدم دیدم یهو خندید گفت تو خیلی خوبی پسر گفتم چطور گفت اصن شهوت از چشات داره میزنه بیرون گفتم چی شد که اینو فهمیدی
گف بچه اون موقع که تو جق میزدی من شوهر کرده بودم تو بگی ف من میرم فرحزاد
حقیقتا از اینکه حرف جق و اینا زده بود چشمام گرد شده بود و پشمام ریخته بود گفتم الان من چ اشتباهی کردم که این حرفو میزنی گف صالح بس کن پاشو برو یکم مائده رو آروم کن از صب داره گریه میکنه
رفتم تو اتاق ارومش کنم که کارمون به لب و سکس رسید اینقدر مخم رد داده بود که به هیچی فکر نمیکردم و شروع کردم به تلمبه زدن که دیدم ابجیش درو باز کرد گف خیلی گاوین خییییلی درو کوبید تازه فهمیدم چیکار کردم یهو دوباره درو باز کرد گف اینجا دو تا بچه تو خونست چقدر احمقین اخه
خودمونو جمو جور کردیم | 3 629 |
| 15 | و خوردن دستاشو تو موهام گره میزد و گاهی موهامو میکشید تا اینکه وقتی داشتم زبونمو هل میدادم داخل دیدم یهو روناش منقبض شد و سرمو فشار داد و وقتی سرمو بلند کردم سیاهی چشمش دیده نمیشد منم که حشری برگردوندمش و انقدر آبش و تفاهم لای پاش بود که نیازی به خیس کردن نبود
اروم از بالای چاک کونش رو به پایین سر کیرمو اوردم تا تنظیم شد روی سوراخ گفتم آماده ای گفت نه وایسا برم خودمو خالی کنم باز من ضد حال خوردم نشستم تا خانوم بعد دوساعت اومده گفتم پس حالا که وایسادی وازلینم بیار گف نمیدونم ابجیم کجا میزاره گفتم احتمالا همین دور و بر تختشونه دیگ هرچی گشتم چیزی پیدا نکردیم خلاصه رفت و با یه کرم مرطوب کننده از کیفش درآورد و گفت این به درد میخوره گفتم اره از هیچی بهتره
داگی شد و شروع کردم به دل فرصت با سوراخ بازی کردن از یه انگشت تا دو انگشت کامل قشنگ با سوراخش بازی کردم و وقتی پاشدم انگار دنیارو بهم داده بودن آدرنالین توی خونم باعث شده بود تمام بدنم به رعشه میفته حشریتم روی هزاااار بود سرشو که کردم توش دیدم خودشو کشید جلو و گفت سووووختمممم و این حرفا خوابوندمش به شکم و نشستم رو کونش که نتونه فرار کنه دوباره تنظیم کردم و این بار سرشو اروم بردم داخل و تکون ندادم دیدم داره دستو پا میزنه گفتم اروم باش الان دردش تموم میشه اروم اروم هل دادم داخل تا نصفه که رفت کشیدم عقب و اروم باز سعی کردم ببرم داخل چندباری این کارو کردم و بار آخری که اروم میزدم تا آخر هل دادم دیدم جیغ زد کشیدم عقب و همون سرشو سریع تر می آوردم بیرون و باز جا میکردم تا اینکه تلمبه رو شروع کردم و ناله های سکسیش کل اتاقو برداشته بود
بعد از سه چهار دیقه دیدم داره ابم میاد کشیدم بیرونو رفتم دسشویی اب یخ گرفتم رو تخمام یکم که حسم پرید برگشتم و گفتم که بخوره ممانعت کرد ولی با تلاش های بسیار من شروع کرد و خیلی حرفا ای از خط بین تخما با زبون تا نوک کیر میومد و برمیگشت زیر هلاهک و میمکید و از پهلو های کیر با لباهای باز میمالید یکم که خورد گفتم پاشو گف نه اذیت شدم بزار با همین ساک ارضات کنم گفتم نه پاشو اروم تر میکنم خلاصه خابیدم روشو با دست تنظیم کردم فشار دادم دیدم کیرم در میره بلند شدم سرشو جا کردم دوباره خابیدم تلمبه رو شروع کردم باز یه چند دیقه ای کردم که دیگ بین شکم من و کمرش خیس عرق بود ازش خاستم که بشینه روش و گف که بلد نیسته و با خاهش من نشست و دوستان میتونم به جرعت بگم تو این پوزیشن کل کیر میره داخل و چیزیش بیرون نمیموند یکم که بالا پایین کرد خسته شد و همونجوری تو بغلم دراز کشید منم خودم سعی کردم تو همون حالت تلمبه بزنم سخت بود ولی میشدشروع کردم حین تلمبه زدن لباشو خوردن و وقتی قیافشو میدیدم که چشاش مثل کسایی که گل کشیدن و چت کردن نیمه باز بود و دیدم بلند شد دستاشو گزاشت روی سینم و خودشو یکم کشید بالا و شروع کرد تند بالا پایین پریدن
دیگ اختیارش دست خودش نبود کیرم در میومد انقدر شهوت داشت که نمیتونست تنظیم کنه بفرستش داخل خودم با دست تنظیم میکردم فقط میپرید بالا پایین پریدن تا یه دفعه دیدم یبار که نشست جیغ زد و مثل حالت تشنج افتاد روم و تا چند ثانیه فقط میلرزید خودشو جمع میکرد و عضلاتشو منقبض می کرد تا اینکه کم کم خودشو شل کرد و گف میشه نکنی دلم میخواد بخوابم گفتم من ارضا نشدم که گف چجوری ابت میاد گفتم پاشو داگی شو سریع بزنم تموم شه گفت نه تورو خدا دیگ نمیتونم گفتم خب من نشدم که با اکراه برگشت و منم شروع کردم
ضربات محکم و عمیق میزدم که جیغ میزد و التماس میکرد برای تموم شدنش وقتی دیدم ابم داره میاد دستامو روی پهلوهاش فشار دادم و کشیدمش سمت خودم و تا جایی که میتونستم زور زدم بره داخل و آبمو ریختم داخلش وقتی در آوردم دیدم داره ابمو پس میزنه که سریع شورتمو گذاشتم لای پاش و گفتم پاشو برو خودتو بشور
همونجوری افتادم رو تخت و داشت نفسم جا میومد گوشیمو نگاه کردم دیدم چقد تماس بی پاسخ دارم که اصلا متوجهشون نشدم مائده هم اومد بغلم دراز کشید و یکم همو بوسیدیم و نوازش کردیم که گوشیش زنگ خورد ابجیم گفت که نزدیکن و دارن میان ما هم سریع همه چیزو جم کردیم و رفتم خونه
بین راه گیج خواب بودم دلم میخواست بزنم کنار و تو همون ماشین بخوابم رسیدم خونه بش پیام دادم من رسیدم دیدم جواب نداد اخر شب تک زنگ زدم دیدم جواب نداد فرداش نگران شدم به بهونه اینکه با عمو رسول کار دارم زنگ زدم خونشون زن عموم گفت که نیست و مغازس و دیدم رفتارش طبیعیه
چندباری قفلی زدم رو خطش که دیدم ابجیش برداشت گفت علیک سلام اقااا حالت چطورههههه دیدم انگار با حالت حرص حرف میزنه گفتم ممنون بچه های گلت خوبن شوهرت خوبه مائده کجاست گف چیکارش داری گفتم والا یکی از جزوه هاشو برای دوستم میخوام گف جزوه هاتونو جدیدا تو خونه مرور میکنین ؟ خشکم زد گفتم | 3 550 |
| 16 | یو باز کرده
شب تو پیام به شوخی بهش گفتم باهاش کات کن به غریب نمیرسه همچین گوشتیو بزنه زمین به پسر عموت بیشتر میرسه اولش جبهه گرفت و گف بهت خندیدم خیلی بی چاک و دهن شدی و. این حرفا ولی گمش کردم و اون شب مخو زدم و با قسم آیه که هیشکی نمیفهمه و من میام جلو خواستگاری و این کسشرا مخشو زدم
یه دوسه هفته ای چت میکردیم که همه جم شدن خونه پدربزرگ به صرف شام منم از فرصت استفاده کردم و بهش گفتم به بهونه درس دیرتر برو میام خونتون اینم بگم که عمو رسولم و پدربزرگم تو یه کوچه میشینن خلاصه یه نیم ساعتی تو ماشین دم در نشستم تا عموم اینا برن خونه پدربزرگ و من برم خونشون به محض اینکه اومدم برم تو کار لب خوردن یهو در زدن جفتمون سکته زدیم من رفتم تو حموم رفت درو باز کرد داداشش سجاد بود اومده بود پلی استیشن رو برداره با نوه عمو بزرگم بازی کنن
وقتی رفت گفتم درو از تو قفل کن بیا تو حموم گف من تازه حموم بودم گفتم بیااااا خلاصه رفتیم و لباسامو همون پشت در آویزون کردمو با ترس اومد تو گف صالح من دخترما گفتم باشه بابا چیکا به پردت دارم بیا تو رفتیم زیر آب داغ میخوردمش و میمالیدم جفتمون تو ابرا بودیم از پشت زیر دوش بغلش کردم داشتم تنظیم میکردم بزارم لای پاش یکم زانوهامو خم کردم که قدم کوتاه تر شه به سوراخش برسه که گوشیم زنگ خورد دیدم عمو رسوله سکته کردم از حموم همونجوری خیس اومدم بیرون جواب دادم گفتم جانم گف کجایی صالح بیا دیگه میخایم سفره بندازیم گفتم الان میام عمو نزدیکم گف اره ماشینت اینجاست
گفتم چشم الان میام سریع خودمو با سشوار خشک کردم و رفتم و ده دیقه بعد از من مائده اومد جفتمون رنگمون پریده بود تو مهمونی تو چت بهم گفت که چرا به حرفت گوش دادم و ریسک بزرگی کردیم و اگ بگا میرفتیم فلان و بیسار که گوشیمو گزاشتم کنار با اخم یه نگاه معنی دار بهش کردم و اونم رفت تو قیافه تا اخر مهمونی
فرداش پیام دادم که بریم بیرون گفت لازم نکرده خلاصه با کلی کصلیسی گف دانشگاهم ساعت یک بیا دنبالم گفتم تا دو ادارم کف پ چرا میگی بریم بیرون گفتم منظورم بعد از ظهر بود خلاصه بعد از اداره مستقیم رفتم سر کوچشون و سوارش کردم تو دلم گفتم دیشب که ناکام موندی امروز دیگه باید بزنی بهش گفتم کجا بریم گفت نمیدونم گفتم خونتون کیه بعد گف حتماااا میبرمت ازین به بعد با خانوادت میای با خانوادت میری فکر تنها خونه ما اومدنو از سرت بیرون کن بعد از چند دقیقه گف ابجیم امروز مهسا و مسعود رو برده دکتر بریم خونش ؟
گفتم مگ کلید داری گفت اره کلیدش خونه ماست گذاشته که برم لباسامو بردارم خلاصه رفتم دم خونشون کلید و برداشت و رفتیم خونه مهین ابجیش و نشستم روی مبل رفت یه شربت آورد و خودشو ول کرد تو بغلم و شروع کرد کسشر پرسیدن ک اره واقعا دوسم داری و میخوای بیای جلو اگر اره چرا تا الان چیزی نگفتی و این حرفا منم که کیرم داشت شورتو جر میداد کلا نمیفهمیدم چی میگه حواسم به ممه هاش بود
فهمید دارم زل میزنم گف کجاااارو نگاه میکنی با تو دارم حرف میزنماااا گفتم حرف پشت گوشی هم میشه زد الان وقت چیز دیگست گف وقت چیه یه نیشخند زد شربتو گذاشتم رو میز خابوندمش رو خودم و گفتم وقت گاییده شدن به هفتاد روش سامورایی و خندیدیم و رفتیم تو لب بازی دیگه سکوت همه جارو فرا گرفته بود
فقط صدای نفسای عمیق میومد و منی که حین لب گرفتن یکی یکی لباسامونو کم میکردم رسیدم به شورتش اومدم بکنم دستشو گذاشت رو دستم لبشو جدا کرد گف به جلو کاری نداشته باش تا بعد ازدواج باشه ؟ گفتم باشه
با دست همه جاشو نوازش میکردم و گاهی وسط لب گرفتن محکم میزنم روی لپای کونش و چنگ میزدم تا لبا مونو جدا کردیم دیدم چشماش خماره گف پاشو بریم تو اتاق
رفتیم و روی تخت شروع کردم از لاله ی گوشش خوردن و مکیدن تا رسیدم به گردن گف کبود نکنی گفتم حواسم هست همینجوری میخوردم تا رسیدم به سینه ها وای از این فاصله چی میدیدم مننننن یه سینه ی هفتاد یا هفتاد و پنج دقیقه نمیتونم بگم از این پرتقال تامسونای کوچولو بزرگتر ولی همونجوری گرد و سفت و سربالا نیپل های نرم و کوچیک که هاله ی دورش صورتی بودن و خطشون محو بود اصلا نمیشد محدوده هاله شو فهمید با دون دونای ریزی که دلت میخواد کل سینه رو جا بدی تو دهنت
عین وحشیا میخوردم البته به این هم اشاره کنم که یکی از سینه ها یکم کوچیکتر بود و سر این مسئله وسط عشق بازی چقدر خندیدیم خلاصه دوباره مشغول شدم و با زبون مثل جاده چالوس پیچ و تاب خوردم تا رسیدم به نافو بوسیدم و لیسیدم تا رسیدم به بالای کصش یه نفس عمیق کشیدم و برخلاف رابطه های قبلیم اصلا بوی ماهی و این چیزا نمیداد بوی شامپو بچه میداد یه گص سفید لیزر رفته که بالاش مثل کوهان شتر برامدگی داشت
یه گاز آروم از بالاش گرفتمو پاهاشو باز کردم انداختم روی شونه هامو مثل جاروبرقی شروع کردم به مکیدن و لیسیدن | 3 555 |
| 17 | همه چی از یه بستنی شروع شد
#دخترعمو
ادب شما نشونه تربیت خانوادگی شماست
این داستان بیشتر از جنبه سکسی بودنش برای من یه خاطرست که دوست دارم باهاتون به اشتراک بزارم
اواخر ماه گذشته بود که دورهمی خانوادگی خونه ی عمه شوکت بود و همه دور هم میگفتن و میخندیدن و غیبت میکردن
برعکس بقیه مردا که از این جمعا بدشون میاد خاندان ما استثنائا مرداشونم با زنا جمع میشن و به غیبت دست جمعی میپردازن
پسرا تو حیاط خونه عمه کنار تاب قلیون رو چاق کرده بودن و سر اینکه کی چقد کشیده دعوا میکردن منم که طبق معمول چشمم دنبال اون یدونه دختر عمو بود و زیر نظر داشتمش اسمش مائده بود
درست از همون بچگی که با یه بستنی گولش زدم و به خیال بچگی خودم با یه بند انگشت دودولم کرده بودمش هنوز تو کفش بودم
این دورهمی با بقیه دورهمیامون فرق داشت مائده پیش دخترا نبود و روی مبل نشسته بود چت میکرد و گاهی نیشش باز میشد
مردا که به بهونه ی ماشین جدید شوهرعمه رفتن دم در که سیگار بکشن فرصتو غنیمت شمردم و رفتم کنار مائده نشستم یکم فضولی کنم ببینم با کی چت میکنه
کنترل تلوزیونو برداشتم یکم شبکه هارو بالا پایین کردم اومدم گوشیشو ببینم که دیدم بلند شد رفت تو اتاق عمه شوکت و تیرم به سنگ خورد
دل دل کردم که ردش برم یا نه یه نگاه به زنا کردم دیدم هیشکی حواسش نیست و دارن باقالی پاک میکنن دخترا هم توی اتاق کوچیکه صدای خندشون میومد
اب دهنمو قورت دادم و بلند شدم رفتم سمت در اتاق تو راهرو که رسیدم خواستم برگردم باز گفتم اگ کسی دید میرم سمت در دستشویی که ضایع نباشه در اتاقو که باز کردم دیدم مائده داشت نود میفرستاد
یهو هول شد گف برو بیرون دارم لباس میپوشم منم گفتم ببخشید نمیدونستم اینجایی برگشتم و رفتم پیش پسرا نشستم ولی خدایا من چی دیده بودممممم یه سوتین سفید توری که داشت از حجم ممه میترکید
از فکرم بیرون نمی رفت همش به یه نقطه خیره شده بودم و به چیزی که دیده بودم فکر میکردم تا اینکه پسر عموم زد رو شونم و گفت نمیکشی ؟ گفتم چرا چرا بده دیدم مائده اومد گف بچه ها تا بابام نیومده بدید منم بکشم
هی پسرا شوخی میکردن که به عمو رسول میگیم و این حرفا دیدم برگشت به من گف صالح تو یچی بشون بگو خلاصه منم که شلنگ قلیون کوچیکه دستم بود دادم بهش و دو سه تا کام اماتور کشید و سرفه کرد رفت تو
باز من رفتم تو فکر دیدم نوتیف تلگرام اومد دیدم مائده نوشته توروخدا بشون چیزی نگیا گفتم چیو بگم ؟ گفت چیزی که دیدیو گفتم مگه من گوه خورم گف نه دور از جون و این حرفا
شروع کرد توضیح دادن که داشتم تو اینستا لباس زیر سفارش میدادم و سایزمو نمیدونستم و این چیزا که گفتم چرا برای من توضیح میدی گفت برای اینکه سو تفاهم نشه
آقا اون شب برگشتیم خونه ولی مائده از ترسش تا سه نصف شب دری وری میگفت و هر چند دیقه یبار میپرسید خیالم راحت باشه ب کسی نمیگی و میخواست ازم مطمعن شه
شب بخیر گفتیم ولی تا هفت صب انلاین بود من صبح رفتم اداره تو اتاقم حوصلم سر رفته بود رفتم یه چرخی تو مجازی بزنم رفتم تلگرام دیدم چتامونو دوطرفه پاک کرده برگشتنه تو ترافیک بودم داشتم توی تلگرام اهنگ پلی میکردم روی ضبط ماشین که دیدم پیام داده
با خودم گفتم این میخاره باید یه حرکتی بزنم پیامشو سین نزدم تا رسیدم خونه و توی چت بش گفتم غروب بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم گف چطور با من ؟ گفتم مگ چیه دخترعمو پسرعموییم دیگه چه اشکالی داره
گف بزار به مامانم بگم گفتم نه نگو بیا بریم دیدم یکم مردد شد و یه نیم ساعتی افلاین شد بعد دیدم نوشته اوکی من میرم یه دوش بگیرم بعد بریم
رفتم دنبالش تیپش با همیشه فرق داشت عطر خنک زده بود و یه تیپ مشکی باز جوری که یقه کراپش چاک و حجم سینه پیدا بود ولی دائم با کت میپوشوندش
یکم دور زدیم دیدم خودش زبون باز کرد گفت تو چیزی میخوای بگی گفتم مثلا چی گف ببین من یه اشتباهی کردم نمیخوام تا اخر عمرم باج بدم گفتم یعنی چی گف من تا خوده صب استرس کشیدم صالح تو دختر نیستی نمیفهمی اینارو
گفتم بیشتر توضیح میدی ؟ اگر منظورت چیزیه که خونه عمه شوکت دیدم من فراموش کردم دیدم زد زیر گریه راهنما زدم اومد کنار خیابون و یکم آرومش کردم یکم خندوندمش و گفتم طوری نیست که همه این دوره هارو گذروندن ولی بیچاره پسره
گیف برا چی گفتم اون عکسشو دیده من خودشووووو خندیدیمو به طعنه گفتم میشه با یه بستنی دیگه خرت کنم ؟ سریع فهمید و گفت خیلی بیشعوری همینجوری که میخندیدیم حرکت کردم و جلوی یه بستنی فروشی وایسادم گفتم نظرته ؟ گف بسه خجالت بکش گفتم بابا بستنی بخوریم تو دنبال چیی
رفتم بستنی قیفی گرفتم و شروع کردیم به خوردن دیدم گاز میزنه گفتم قیفی و باید لیس بزنی گف اره ولی نه جلوی تو سرتونو درد نیارم اون روز من یکم رامش کردم و تقریبا مخشو زدم و از زیر زبونش کشیدم که یک هفتس با پسره هم دانشگاهیش ریخته رو هم و پسره هم سریع باهاش سر بحث های سکس | 3 678 |
| 18 | جدا کنم نذاشت بوی تنش فوق العاده بود این کارو که گفتم که این طور پاهاشو گرفتم گذاشتمش رو کمرم و درازش کردم رو فرش رفتم سراغش اول چنتا لب محکم گرفتم ازش و کل صورتشو شروع کردم بوسیدن تیکه به تیکشو رفتم پایین تر سراغ گلو و گردنش مریم به خودش می پیچید و گفت کبود نکنی صدای نفس هاش به شدت بالا رفته بود و تند تند نفس می کشید نرمی گوششو میک میزدم چشاشو بسته بود و فقط حال میکرد نشوندمش لباس و سوتینشو تیشترت خودمم در آوردم و شروع کردم به خوردن سینه های نازش بی نهایت سفید بود چند دقیقه سینه هاشو خوردم ناله هاش بیشتر بهم انگیزه میداد چنتا لیس زدم رفتم سمت ساپورتش که خیس خیس بود کشیدم پایین یه کس تمیز بدون موی صورتی اصل یکم مالیدمش و انگشت توش کردم که مریم جیق شدیدی کشید و ارضا شد بهش گفتم بشین و وایسادم سر پا جلوش بدون اینکه چیزی بگم شلوار و شورتمو باهم کشید پایین کیرم ۱۵یا۱۶ سانت هست اول یکم جق زد برام بعد شروع کرد خوردن ۲ یا۳ دقیقه گذشت بهش گفتم بگرد حالت داگی نشوندمش و کیرم یکم مالیدم رو کسش که صداش بلند شد کلشو کردم داخل آخ کشید باقیشو یک دفعه کردم تو آه و نالش سر به فلک کشیده بود تلمبه زدنو شروع کردم مدام میگفت پارم کن موهاشو گرفتم تو دستم و میکشیدم و هر چند ثانیه یک بار اسپنک میزدم به کونش صداش میرفت تو آسمون خیلی جفتمون حال میکردیم زمان دستم نبود ولی بعد چند دقیقه آبم خاست بیاد که کشیدم بیرون نذاشتم بیاد برگردوندمش طوری که کمرش رو زمین بود پاهاشو دادم بالا وباز کردم بهترین منظره بود دوباره کردمش داخل جیقش دراومد دراز کشیدم روش و باز شروع کردم به بوسیدنش و سینه هاشو میخوردم دوباره ارضا شد منم یکی دو دقیقه بعد رو شکمش خالی کردم آبمو با کراپش شکمشو تمیز کردم تو زمستان کنار گرمای بخاری خیس عرق شدیم جفتمون ساعت نگاه کردم ۱۰ نیم بود مریم حوله و لباساشو برداشت رفت حموم ازم تشکر کرد منم از اون تشکر کردم نیم ساعت بعد اومد بیرون منم رفتم حموم برگشتم خودمو خشک کردم ودوباره خودمو زدب به خواب که کسی شک نکنه ساعت ۱۱ نیم ۱۲ بود بابا اینا اومدن جمع هم کردیم رفتیم تفریح و بعدش برگشتیم شهرمون و اصلا به روی همدیگه نیاوردیم .
این داستان ادامه داره اگه دوست داشتین مینویسم...
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021 | 3 760 |
| 19 | مخفیانهی علی و دختر عمه مریم (۱)
#خاطرات_نوجوانی #دخترعمه
بهار۹۸ بود تو دوران کرونا جفتمون ۱۷ سالمون بود من نگاش میکردم اون سرشو می انداخت پایین و میخندید منظورشو میدونستم ولی چه فایده چون فامیل بودیم اونا هم باید برمیگشتن شهرشون.
قدش تقریبا ۱۷۰ یا کمتر مثل برف سفید بود
چهره ش طوری بود که هر مردی رو زمین گیر میکرد.
چشم عسلی مو مشکی.
یک سال گذشت تا سال بعد خبر اومد که عموم رفته خواستگاری واسه پسرش و مثل اینکه مریم قبولش نبود ولی تو فامیل ما دختر زیاد حق اظهار نظر نداره ولی به هر حال زور خودش زد که قبول نکنه نهایت راضی شد که امسال نامزدی کنن سال بعد هم عقد و عروسی.
من دیگه ناامید شده بودم و میگفتم مبارک پسر عمو چون واقعا پسر بدی نبود.
درسم تموم شده بود و چون از ۱۵ ۱۶ سالگی تو نمایشگاه دوست بابام کار میکردم حقوق خوبی دریافت میکردم اوایل ماشینا رو برق می انداختم ولی این اواخر دیگه شده بودم دست راستش .
زندگی خوب بود باشگاه میرفتم بدن رو فرم اومده بود طوری که از ۶۰ کیلو طی ۶ ماه شدم ۷۵کیلو ناگفته نماند که تقریبا هر ۳ ماه ۱۰ تومن می زدم زمین واسه مکمل )وی گینر کراتین و غیره(
از خانواده پدری بگم براتون ۴ تا عمو داشتم ۲تا عمه
همه رابطه خوبی داشتیم باهم پدرم با یکی از عمو هام که توی داستان بهش اشاره میشه یک خونه ساختن توی روستامون تقریبا بزرگ بود خونه .
بگذریم مریم و محمد پسر عموم که چند سالی از مریم بزرگ تر بود ازدواج کردن و من دیگه کلا فکر مریم رو از سرم بیرون کردم بودم و روی زندگیم تمرکز کرده بودم.
گذشت تا یه روز زمستونی از ۱۴۰۳ که به علت مرگ یکی از اقوام دور رفته بودیم روستا خانواده ما و عمو بودیم من تک فرزندم و عمو دو بچه داره که محمد با زنش اومده بود.
از خودم بگم قدم ۱۸۵ و پوستم سفیده و به لطف باشگاه هیکل خوبی داشتم
شب همه دور هم بودیم خاطره تعریف میکردیم .
شب قرار شد بابام اینا برن مراسم تا ۱۲ اینا بعد برگردن بریم تفریح که شب برگردیم شهرمون خوابیدیم تا صبح ساعت ۸ اینا دیدم که رفتن بیدار شدم دیگه خوابم نبرد اما بقیه فکر کردن من خوابم بیدار شدم دیدم در اتاق محمد اینا قفله فکر کردم خوابن رفتم دست و صورتمو بشورم در دستشویی باز بود روشویی هم دم درش بود اصلا حواسم نبود به داخل دستشویی رفتم دیدم مریم داخله و داره خودشو میشوره منو که دید جیق کوچیکی زد و فرز در دستشویی رو بست
صبح زود بود چشام نیمه باز بود و چیز زیادی ندیدم اما سفیدی پشت ران و کس کونش تو ساپورت سیاهش به شدت دلبری می کرد شوکه شده بودم چرا نباید در دستشویی رو ببنده حتی ترسیدم و همونو برگشت تو سینک ظرفشویی صورتمو شستم و دوباره تو جام دراز کشیدم مریم اومد و انگار نه انگار با خنده بهم گفت اگه بیدار شدی بیا صبحانه بخوریم من تعجب کردم ۱۰ دیقه بعد نیمرو آماده کرده بود رفتم سر سفره گفتم پس محمد رو هم بیدار کن بخوریم دیگه باهم بخوریم گفت محمد زود بیدار شد حوصلش سر میرفت رفت مراسم.
تو رفت آمد هاش از سر سفره تا آشپز خونه کونش که بالا پایین میشد حسابی حشریم کرد
از خودش بگم تو این چند سال حسابی به خودش رسیده بود و بدن تو پری داشت در کنار پوست مثل برف سفید و شفافش حسابی دلبری می کرد اون روز یه ساپورت مشکی شلوارک مانند جذب پوشیده بود واقعا کونش حرف نداشت یه کراپ مشکی هم پوشیده بود که موقعی که خم میشد کمرش پیدا می شد دیوونم کرده بود گفته باشم که همیشه باز لباس میپوشید و اولین باری نبود که می دیدمش اما اینکه تو خونه تنها بودیم حشرم رو ضرب در هزار کرده بود
کس ندیده نبودم ولی این واقعا فرق داشت
اومد نشست کنارم که شروع کنیم .
گفتم همیشه اینجوری؟
گفت چجوری؟
در دستشویی رو نمی بندی؟
وقتی اینو گفتم بلا فاصله از خجالت سرخ شد من پشیمون شدم از حرفم که گفت
با این تصور که خونه خالی بود و تو خواب رفتم ولی شرمنده شدم گفتم شوخی میکنم پیش میاد سر سفره کل تمرکزم روی بدن و اندام برجسته ش بود سینه های بزرگی نداشت ولی فرمشون عالی بود یا حداقل از روی لباس این شکلی بود .
صبحونه خوردیم و بلند شد صفره رو جمع کنه تکیه دادم به بالشت های پشتم که بازم شروع کرد به خم راست شدن چاک سینه هاش و بالا پایین شدن کونش موقع راه رفتن دیوونم کرد شق شق نشسته بودم منتظر فرصت که یهو بهم گفت پاشو بیا چهار پایه رو نگه دار بالای کابینت هارو کهنه بکشم .گفته باشم چون از بچگی هم بازی بودیم با هم راحت بودیم .
رفتم همینطور که کابینت گرفته بودم کلم با فاصله ۳۰ یا ۴۰ سانتی کونش دیوانه شده بودم اونم هی کونشو کش و قوس میداد فهمیدم میخاره .
گفت محکم بگیر بیام پایی یک دفعه یک تکون خورد چهار پایه سریع کله مو به کسش فشار داد منم فکر کردم میخواد بیوفته کونشو گرفتم تو بهشت بودم مریم هی داشت بیشتر کله مو فشار میداد منم که بادو دست چنگ زده بوم به دو لپ کونش چند ثانیه تو این وضعیت بودیم که خواستم خودم | 3 428 |
| 20 | اری کرد آبم نیومد، گفت: چیکار کنیم الان؟ گفتم هیچی عزیزم، من اوکیم، تو ردیفی؟ گفت: بهترین سکس زندگیم بود، خیلی کیرت خوبه. گفتم اگر سیر شدی دیگه بریم، گفت باشه بریم، نزدیک خونشون ک بودیم بخاطر نگهبان مجتمع شون که براش حرف در نیاره رفت عقب نشست، بردم رسوندمش، خدافظی کردیم و گفتم فردا میبینمت، تا اومدم ماشین و سر و ته کنم که دیدم برگشت گفت: میای بالا؟ آخه با خواهرشو بچه خواهرش زندگی می کرد، منم میدونستم این تا صبح نمیخواد ولم کنه یه بهونه ای آوردم و پیچوندم، خدافظی کردیم و رفتیم…
اومدم خونه و بیهوش شدم، فرداش از خواب پاشدم رفتم بشاشم، دوستان چشمتون روز بد نبینه، گلاب به روتون تا اومدم بشاشم جوری احساس سوزش کردم که انگار داشتن یه سیخ نازک داغ میکردن تو سوراخ کیرم، با هزار بدبختی تحمل کردم و شاشیدم بازم گلاب به روتون دیدم شاشم خونیه. یعنی واسه یه شاش من مردم و زنده شدم! ینی پشمام ریخت گفتم خدا میدونه چه درد و مرضای دیگه ای داشته این الی خارکسه، نفهمیدم چجوری حاضر شدم و رفتم دکتر، بهش قضیه رو گفتم، اولش کلی دعوام کرد که اگه ایدز گرفته باشی میخوای چه غلطی بکنی؟! دیدم داره منطقی میگه واقعا اگر ایدز گرفته باشم ازش میخوام چه خاکی تو سرم بریزم؟! کلی آزمایش برام نوشت، از جمله تست HIV، آزمایش HPV( همون زگیل تناسلی)، واسه سوزش و خونی بودن شاشم هم گفت: عفونت مجاری ادراری گرفتی این چیز مهمی نیست زود خوب میشه، برو دعا کن مرضای دیگه ازش نگرفته باشی… تا فرداش که جواب ازمایشا بیاد من به معنای واقعی کلمه مردمو زنده شدم، با هزار تا دعا و نذر و نیاز رفتم جواب ازمایشارو گرفتم و بردم پیش دکتر، که خوشبختانه، خوشبختانه، خداروشکر گفت: واقعا شانس آوردی ، کاملا باهاش موافق بودم. واقعا شانس آورده بودم.
اون روز و بخاطر خوش شانسیم جشن گرفتم، الی هم دائما داشت زنگ میزد و پیام میداد، اولش میخواستم جواب بدم هرچی دهنم در میاد بهش بگم، ولی گفتم ولش کن، اونم یه جور بدبخته.
داداشای گلم به عنوان داداش کوچیکتر تون بهتون میگم میدونم جمهوری اسلامی مملکتمونو به گوه کشیده و خیلی از نیاز هامون که باید بتونیم به راحتی برطرفش کنیم و واسه خیلیامون انقدر بزرگ و دست نیافتنی شده مثل همین سکس که به محض اینکه هر کسی خواست بهمون کس بده با کله میریم میکنیم، میدونم این کاملا طبیعیه، ولی یک لحظه فکر کنید اگر خدایی نکرده طرف HIV یا همون ایدز داشته باشه چی؟ اگر زگیل تناسلی داشته باشه چی؟ پس لطفا لطفا با کسی که شناخت کافی ازش ندارید وارد رابطه جنسی نشید،یا دیگه اگر نتونستید جلو خودتون و بگیرید حتما حتما از کاندوم استفاده کنید. شما نمیدونید من تو اون یه روزی که منتظر بودم تا جواب آزمایشم بیاد چی کشیدم، واقعا امیدوارم هیچوقت تجربش نکنید…
همین دیگه امیدوارم همیشه حال دلتون خوب و جیبتون پر پول باشه.
نوشته: محمدرضا
فـیـلـمـڪده 👈 @Donyaye_Kliip
حقایق ترسناک 👈 @Haghayegh_tarsnaak
فیلترشکن و پروکسی قوی 👈 @Proxy_iMT
داســتــانـڪده 👈 @DastanKade_2021 | 3 379 |
Contenido disponible para usuarios mayores de 18 años
Al iniciar sesión en el servicio, confirmas que tienes 18 años o más.
