FROMSOFTWARE
Ir al canal en Telegram
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Mostrar más1 702
Suscriptores
Sin datos24 horas
-87 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
1 702
103
رودخانه خروشان کنارش در کانالی عریض، درون محلی دره مانند جریان داشت و علاوه بر آن، درختان انبوهی بروی لبه های بالای دو دیوار اطراف کانال را فرا گرفته بودند و به همین خاطر، ابداً نمیتوانست از آن مسیر و منطقه فرورفته ای که در آن قرار داشت، راه و اصلاً ساختمان عمارت اصلی را ببیند.
باید به نحوی از آن محل بیرون میرفت و یا لااقل به نقطه ای بلند میرسید. ولی مسیر اصلی جنگلی را راهزنان اشغال کرده بودند و غیر از آن - بجز رودخانه - دیگر مسیر دیگری وجود نداشت و گویا چاره دیگری برایش جز نبردی تن به تن و سخت با انبوهی از راهزنان، باقی نمانده بود.
هرچند با تمام این اوصاف او دست از توجه دقیق و مشاهده اطرافش برنداشت. دیگر همانند سابق زود از انجام کاری در ظاهر ملال آور خسته نمیشد.
آیا این ویژگی خوبی بود یا بد؟ اینکه فردی به بهانه سرسخت بودن صرفاً خود را درگیر مسیر دشوار تر کند و گاهاً وقتش را تلف کند خوب است؟ یا گاهی چشم پوشی از انجام آن کار سخت و توجه بیشتر به اطراف و مسیرهای دیگر و یافتن راهی بسیار به صرفه تر و آسان تر؟ هرچند انتخاب یکی از این دو مورد به شخصیت و تجربیات هر فرد از زندگی برمیگردد.
سکیرو هرچند تا آن لحظه از زندگی اش ممکن بود هنوز آدم خام و کم تجربه ای باشد، اما با سختی های زیادی روبرو شده بود و از آزمون اغلب آن ها هم با سربلندی بیرون آمده بود. همین به او اعتماد به نفس و قدرت میداد.
کمی قدم زده و محل ایستادنش را عوض میکرد و تمام مدت در میان درختان جنگلی و بروی دیواره های اطراف کانال، به دنبال حفره یا شاخه ای میگشت که بوسیله آن به بالا برود. در همین حین ناگهان چیزی توجهش را جلب میکند.
همینطور که به قسمت های بالای دیواره های رودخانه نگاه میکرد، ناگهان در لابلای درختان بامبو - که باد با تمام زور خود فقط میتوانست کمی آنها را تکان دهد - در قسمت های بالای کانال، چیزی شبیه به بنایی منفرد را میبیند.
کمی بیشتر صبر و دقت میکند. بنظرش یک پاگودای بزرگ بود که در قسمت های بالاتر قرار داشت، مطمئن نبود...
(( _ ببین... تو راهی که داشتم میومدم اینجا، یه پاگودای خععععلی مخفی و اللبته بلندو دیدم. روی یه تپه بلند و بین درختای بامبو مخفی شده بود، خیلیم از اینجا دور نیست. بهت ميگما خععععلی پاگودای خوبی بود، مطمئن باش چیز بدی توش پیدا نمیکنی...))
_ هممم.. یه پاگودا؟..
حرف های آنایاما دروغ نبود. شاید راستگوترین راهزن و کاسبی بود که سکیرو تابحال در عمرش دیده بود هرچند، دفعه قبل که آدرس آن ظرف و لوله آتشین را داد، با کلی دردسر و خطر روبرو شد و تاپای جانش هم رفت. آیا اینبار نیز خطری جدی در انتظارش بود.
_ (چه خطری؟.. اون پاگودا خیلی مخفیه و مطمئناً هرکسی به غیر کاربلدش نمیتونه بره اون بالا...)
اگر میتوانست به نحوی راهش را تا آن بالا باز کند و پیش رود، با یک تیر دو نشان زده بود. اما اکنون مشکل جدیدی سر راهش قرار گرفته بود..
_ (حالا چطوری برم بالا...؟)
هیچ از جزئیات مسیر جنگلی و انتهای آن باخبر نبود و نمیتوانست به هیچ طریقی مخفیانه و بدون باخبر کردن راهزنان، به مسیرش ادامه دهد.
چشمش ناگهان به یک ماهی کپور با پوست و پولکی براق میافتد. با جسارت و روحیه ای مبارز، سعی داشت تا برخلاف جریان شدید آب حرکت کند و موفق هم بود. براحتی میتوانست برعکس آن حرکت کند و در همین حین، کمی که سکیرو او را با چشم دنبال کرد، نگاهش به قسمت کوچکی میافتد که تا پیش از این، بخاطر پایه پل و جلوامدگی اندک دیوار، از نظرش بکلی پنهان مانده بود.
_ (چقد این تیکه برام آشناست...)
سکیرو ناگهان همه چیز بنظرش طبیعی و آشنا جلوه کرد. گویا هرروز از آن مسیر در هیراتا استفاده میکرده. انتهای آن و راه داشتن یا نداشتن آن منطقه کوچک کنار آبشار را نمیدانست ولی حدس میزد که شاید بتواند از آن به جایی برسد.
خودش را به آب زد. با زحمت فراوان در برابر جریان آب مقاومت کرده و در نهایت با گیر دادن قلابش به شاخه ای که از آن بیرون آمده بود، بروی آن مسیر کوتاه و کوچک میپرد.
بروی آن خشکی کوچک - که بنظرش طبیعی نمیآمد و مسیری مصنوعی بود - چند شاخه نازک و خشک بامبو رشد کرده بود. شکنندگی آنان در حدی بود که فقط با برخوردی کوچک به آنان، قطع شده و به داخل رودخانه میافتادند.
_ (چرا همه اینا یجور... آشناس برام..؟)
علی رغم اینکه حتی یک قدم از مناطق درونی ایالت را نیز به یاد نمیآورد، همان چند قدم برایش بنحوی بود که گویا همین دیروز آنجا بوده.
_ (ینی هنوزم هست...؟)
حدسی درباره راه مخفی آنجا میزند. راهی که ورودی آن، همیشه با چند شاخه بامبو که در اطراف چهارچوب آن رشد میکرد بنحوی مزین شده بود.
کمی جلوتر میرود و درست همانگونه که حدس زده بود، به ورودی میرسد که برخلاف عقیده سکیرو، سرتاسر چهارچوب آن را چند تکه از تنه بامبویی کوتاه تشکیل داده بود.
...
@FromSoftware
1 702
انقد به عکس (فوق کیوت) گاردین ایپ اعتراض کردین که مجبور شدم این عکسو با اون، برای هشتگ بخصوص #هممممممممم...
عوض کنم..
1 702
#هممممممممم...
بی انصافا..!
نظرتون محترمه ولی ناموسا لحظه فداکاری سکیرو هم خیلی ناراحت کننده بود.. (هرچند به پلین پلن پلان نمیرسه -__-)
@FromSoftware
1 702
102
انشین اینبار فقط بروی صورت شینوبی تمرکز کرده و نعره زنان، با صورتی درهم رفته و خشمگین - و البته کمی ترسیده - مستقیم به سمت او میدوید.
دیگر چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت و اکنون باید نیزه اش را یک هل اساسی میداد تا ضربه جاساز شده درون اسلحه اش، کاملاً به بار نشسته و با یک حرکت، آن انسان پلید و مرموز را از بین ببرد. اصلاً از همان روز اول، با این نگرش و هدف، وارد این فرقه در معبد شد. اینکه فقط و فقط، اگر قرار است فنون رزمی یاد بگیرد، برای محافظت از خود و در وهله بعدی، مقابله و شکار شینوبی ها و نینجاهای بی همه چیز باشد.
هرچند با خود گمان میکرد - طبق چیزهایی که یاد گرفته بود - که تمرکز بروی صورت طرف مقابل در مبارزه، بسیار به جنگجو در مسیر پیشروی در انجام و اجرای حرکات موفقیت آمیز و کارآمد بروی حریفش کمک میکند، ولی گویا در این مبارزه بخصوص، انجام چنین کاری نتیجه بالعکس داشت. انشین ترجیح میداد به صورت آن شینوبی حتی نیم نگاهی هم نکند.
_ (این یکی خیلی از اون یارو قبلیه پرزحمت تر بود!... ولی بالأخره دیگه کارش تمومه...)
ناگهان شینوبی سرش را در همان حالت خم بالا میآورد.
_( این دیگه... چیه؟!!!!!)
_ ...
باورنکردنی بود.
اول در همان لحظات کوتاه گمان کرد که اشتباه میبیند ولی نه. عین روز برایش نمای صورت آن شینوبی مشخص بود. کاملاً معلوم بود که آن شینوبی، با ارواح خبیثه در ارتباط بود، مگرنه چطور ممکن بود چنین تصویری را از او مشاهده کند.
صورت آن شینوبی که تا پیش از این بسیار وحشتناک و رعب آور بود، اکنون از همیشه مرموزتر و عجیبتر شده بود. یک طرف صورتش مانند صورت هر انسان عادی دیگری بود. ولی آن طرف دیگر همچنان از حالت قبلی اش به همان شکل مانده بود و چشم چپش سفید و کشیده، گوشه چپ لبش تا بناگوش باز و رگ های سیاهی در آن طرف صورتش برجسته شده بود.
_ بمیییییر....!!!!!!!
انشین با تمام قدرتش هل آخر را به نیزه میدهد و تمام نیرویش را در همان حرکت جاساز میکند - طوری که بزور توانست خود را با آن سرعت نگهدارد - و سرانجام، نیزه را به سمت شینوبی میبرد که ناگهان، فن ممنوعه اجرا میشود و شینوبی درست در همان لحظه آخر، پایش را با زمانبندی مناسب و واکنشی تماشایی بروی نیزه گذاشته و آن را به گِل مینشاند.
انشین بازنده میدان شد.
باوجود اینکه لحظات آخر عمرش فرارسیده بود ولی نمیدانست چرا نمیتوانست شباهت نسبی حرکات دو شینوبی آخری که با آنان جنگیده بود را از خاطرش بیرون کند. حتی لباس هایشان نیز هم رنگ بود. گویی که پدر و پسر بودند. هردو نوعی انرژی و خشم پنهان را با خود به همراه داشتند، با این تفاوت که آخرین شینوبی، آن را توانسته بود به نحوی مدیریت کند..
انشین نگاه ملتمس و زار خود را نثار شینوبی میکند تا شاید دلش به حال او بسوزد و او را رها کند، ولی ناگهان با اینکار گویی که نتیجه برعکس بدهد، طرف خشمگین و تاریک صورت شینوبی بیشتر شده، دست چپ و لرزان از خشم خود را به شمشیرش زده و آن را با بی رحمی تمام - گویی که نوعی پدرکشتگی با او داشت - درست در وسط قلبش فرو میکند.
...
سکیرو دو زانو بر زمین افتاده بود و بالا میآورد. نمیخواست سرش را بلند کند و با جسد پدرش روبرو شود، کاش میشد همانجا خودش را برای همیشه میکشت. اصلاً چرا پدرش باید بطور ناگهانی به آن شکل رفتار میکرد؟
سکیرو قیافه اش بسیار زار شده و نزدیک بود گریه اش بگیرد که کمی به خود آمده و سرش را آرام بلند میکند تا به اطراف نگاهی بیاندازد.
خبری از جسد پدرش نبود. در عوض، پیکر مردی تماما سفید پوش آنجا بود و قسمت آشکار صورتش که با پارچه پوشانده نشده بود، سفید و مملو از ترس و وحشت بود. چهره فردی بود که با بی رحمی و خشونت بسیاری همراه با وحشت و ترس وصف ناپذیری کشته شده بود.
_ (همم.. کِی اومدم اینجا؟..)
کمی اطراف دهنش را پاک میکند و از جایش بلند میشود. نمیدانست کجا بود و چقدر زمان سپری شده بود.
باید عجله میکرد.
شمشیرش را از بدن آن راهب ناشناس بیرون میکشد و سپس به سرعت به سمت مسیر جنگلی میدود. سرعتش بسیار زیاد بود، گویا که بزرگ ترین و مخوف ترین هیولای جهان در حال تعقیبش بود.
اطرافش همه، درختان بامبو بود و نمیدانست عمارت اصلی از کدام طرف است. حتی نمیدانست دارد مسیرش را برمیگردد یا پیش میرود، فقط حرکت میکرد. دو راهزن مشعل به دست از دور در حال قدم رو و نزدیک شدن بودند. از لبه ای بدون درخت و خالی در سمت چپش بالا میرود و در کناره رودخانه و پشت درختان بامبو ادامه مسیر، پنهان میشود و راهش را از آنجا ادامه میدهد.
کمی که پیش میرود مسیر تمام میشود و باید یا دوباره به داخل راهروی جنگلی پر از راهزن میرفت، یا بروی لبه روبرویی پریده و کمی جلوتر در طی همان مسیر، با دو راهزن که پشت بامبو ها نشسته و با یکدیگر اختلاط میکردند روبرو میشد.
...
@FromSoftware
1 702
اومدم سانکن ولییییی...
چه حالی دارم میکنمممم...
جوووون!!!
الان سکیرو میاااااد...
میخوام براش چس بدم...
بهش گه پرت کنمممم...
جووووون!!!
#Fun
@FromSoftware
1 702
101
قاعدتاً نمیتوانست در آن حین ضربه زدن، کاملاً بروی حرکات شینوبی تمرکز کند. ولی برایش جای تعجب داشت.
چطور توانسته بود بدون حتی برداشتن کوچکترین خراشی تمام ضرباتش را دفلکت کند؟ چرا اصلا براحتی از جاخالی دادن، پریدن و یا هر روش و ترفند حقه بازانه ای استفاده نکرد؟
نگاهش دوباره به او میافتد. تمام مدت سرجایش ایستاده و با نگاهی ابلهانه به انشین زل زده بود.
_ (لعنتی... نمیتونم ریسک کنم ولی از اون طرف چاره دیگه ایم ندارم.. اگه شینوبی واردی باشه و تکنیک اصلی مو با یه حرکت خنثی کنه چی... نمیدونـ...)
!!!!!!!!؟
_ ...
گرگ سرش را دو دستی چسبیده و بروی شکمش خم میشود. آن حالت رمز آلود و خوفناک ناگهان بکلی در نظر انشین نابود میشود.
_ (همم... الان وقتشه!!!!!..)
همانجا تصمیمش را میگیرد تا از حواس پرتی شینوبی کمال استفاده را ببرد. تمام قدرتش را در نیزه اش جمع کرده، آن را با حالت خاصی کمی اریب و بالای سرش میبرد و سپس با حرکتی انفجاری، به سمت شینوبی شروع به دویدن میکند تا با همان یک ضربه کارش را یکسره کند.
...
_ (چرا هرچند وقت یبار میام تو همچین جایی؟...)
سوال اساسی برای سکیرو این بود که چرا هرچند وقت یکبار و با وقوع اتفاقاتی که هیچ ربطی بین آنان نمیدید، به چنین مکانی منتقل میشد؟ چرا همانند بقیه مواقع مرگش صرفا وارد چاهی نمیشد و در آخر همان چاه نیز دوباره روزنه حیات را پیدا نمیکرد؟
راز آن توده سیاه و مجسمه إکو چه بود؟ آیا صرفا باد آن را انداخته بود؟ اصلاً دانستن راز و سرّ پیچیده چنین چیزهایی براستی چه اهمیتی میتوانست داشته باشد؟ تنها چیزی که مهم بود جان اربابش بود و همین... ولی آیا او همچنان همانگونه به موضوع نگاه میکرد؟
از همان موقع که کورو را از دست گنیچیرو نجات داده بود، این سوال در ذهنش مطرح میشد که او براستی به حرف چه کسی است؟ به حرف پدرش یا به حرف اربابش؟
(( _ آها پس تو فک میکنی من با این سنم هنوز درست یچیزو یاد ندارم؟
هه ههه... تو خیلی خوش شانسی که الان داری با یه پدر شینوبی حرف میزنی. اگه من سامورایی بودم، میدادم زبونتو ببرن...
_ ...!!!؟
زبان گرگ بند آمده بود. آیا صرفاً با پرسیدن چنان سوال ساده ای قرار بود چنان ضرری به او برسد؟
_ اصن میدونی چیه؟ چرا خودت امتحان نمیکنی؟ ها..؟
با تمام زوی که داری سعی کن شمشیرتو بزنی به شکمم..
_ ولی پدر..
_زود باش!
سکیرو بعد از کمی مکث کردن، آماده میشود تا شمشیر چوبی اش را به شکم پدرش فرو کند. هرچند این یک تمرین معمولی بود ولی او بخاطر احترامی که برای جغد قائل میشد، حاضر نبود تا حتی کوچکترین ضرری هم به او برساند.
گرگ هنوز آماده حرکت نشده بود که ناگهان لحن و نگاه جغد، ابلهانه و کمی مرموز و حتی بجای خود، ترسناک میشود.
_ حاللااااا نوبت منه...
_ پدر..؟
_ بگیر که اومدممم...!!!
تابحال ندیده بود پدرش با چنان لحن شل و وِلی حرف بزند. یکجای کار میلنگید. تا لحظه ای پیش قرار بود او به پدرش حمله کند ولی الان، این جغد بود که میخواست با شمشیری واقعی و بسیار بزرگ و قدرتمند، به توله گرگ ناوارد و کارنابلد حمله کند.
همه چیز به سرعت در حال سپری شدن بود. نمیتوانست درست فکر کند. ناگهان لکه سیاه و نسبتا کوچکی با شکل و شمایل صورتی عجیب و کریه، از روی گردنش - بدون اینکه واکنشی به آن نشان دهد یا مخالفتی با آن داشته باشد - رشد میکند و شروع به صحبت میکند.
_ << کاری نداره دیگه... اول میکیری، بعدم شمشیرتو فرو میکنی تو شکمش... راااحت.. >>
سرش را دو دستی میگیرد و بروی شکمش خم میشود. چاره دیگری نداشت، باید به نحوی جلوی حریفش میایستاد...
_ <<...حالا چه آن حریف، پدرش بود چه دشمنش...>>
_ نه نه.. نمیخوام، من نمیتونمممم...!!!!
یکجای کار ایراد داشت. او در آن سن کمش چطور میدانست فن میکیری چیست؟
بنظرش که اولین بار بود اسمش را میشنید. آیا این یک خاطره واقعی بود!؟
_ دییییگه دارم میاااام...!!!! ))
انشین همچنان نزدیک و نزدیکتر میشد تا اینکه چند قدمی دیگر با او فاصله نداشت. سکیرو که افسار همه چیز را از دست رفته میدید، بروی تکنیک تمرکز کرده، پایش را با زمانبندی بسیار دقیق بروی شمشیر میگذارد.
پدرش که خود را بازنده میدید، سرش را بلند میکند و چهره غم زده و بسیار ناراحت خود را به سکیرو مینمایاند. تابحال او را چنان ناراحت ندیده بود.
ناگهان بطور کاملاً ناخودآگاه، لبخندی بروی صورت گرگ نمایان میشود. از وضع موجود خوشحال بود...
_ <<... حق چنین پدری بود. باید بلایی بر سرش میآورد که روزی صدبار پشیمان میشد که ای کاش او را آن روز از آن معرکه پیدا نمیکرد.. >>
سپس دست چپش را نیز با سرعت و قدرت به شمشیرش میگیرد. دست چپش یک ابزار مصنوعی بود و با دیدن آن رنگ از رخش میپرد.
...
@FromSoftware
1 702
بهترین و معنوی ترین موسیقی کل عناوین سولزبورن...؟
anonymous poll
شک نکن!!! – 47
👍👍👍👍👍👍👍 54%
PLIN PLAN PLON – 40
👍👍👍👍👍👍 46%
👥 87 people voted so far.
1 702
"Hunter of Beasts...
Oh Hunter... Blessed Saint...
Lest by Death, Your Heart is Vanquished..."
#Art by : Shimhaq
@FromSoftware
1 702
https://youtu.be/AvDQGmCeiTk
خیلیا فکر میکردن دیمیک PS1 بلادبورن عالی از آب در بیاد، ولی کسی فکر نمیکرد بتونه از نسخهی اصلی هم پیشی بگیره! بالاخره طرفدارای بلادبورن قراره به آرزوی دست نیافتنیشون برسن!
Oh, Majestic! No one can catch us! No one can stop us now!
