ar
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

الذهاب إلى القناة على Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

إظهار المزيد
1 761
المشتركون
-324 ساعات
-137 أيام
-7030 أيام
أرشيف المشاركات

#Ost #Soundtrack #Dark_Souls @FromSoftware

دوشیزه زیبا و باوقار شکوهمندترین دربار لاثریک... یا بازیچه ای ساده برای دستان سیاه ترین و پلید ترین فرد...؟ در آخر، تنها همین
دوشیزه زیبا و باوقار شکوهمندترین دربار لاثریک... یا بازیچه ای ساده برای دستان سیاه ترین و پلید ترین فرد...؟ در آخر، تنها همین رقصنده بود که بر راز سرنگونی آن سرزمین و هویت مسبب اصلی آن پی برده بود، هرچند.. دست سرنوشت، چیز دیگری برای او رقم زده بود... #Art by : Qhistina Khalidah @FromSoftware

96 تبر، سپر را به آسانی خرد می‌کند و از آن هم رد می‌شود. _ این دیگه چـ....!!!!!!!!؟؟!! راهزن جانش را از دست می‌دهد و تبر، جمجمه اش را تا کمی زیر گردنش از وسط به دو نصف می‌کند. _ ‌( چرا.. ؟) راهزن جانش را از دست می‌دهد و درست، لحظه ای قبل از مردنش، تصویری را می‌بیند که حتم داشت تا آن مرحله از زندگی اش صورتی به آن وحشتناکی را ندیده بود. چطور یک فرد به چنین حالتی دچار میشد؟ اصلا چرا و چه دلیل بنیادین و مهمی وجود داشت که فرد به چنان مرتبه ای از خشم و خشونت می‌رسید؟ _ (چرا من...؟) سکیرو درست بعد از مشاهده تمسخرات راهزن و از خود بیخود شدنش، خود را سقوط کنان در چاله بی انتهای همیشگی اش می‌بیند. آیا این دفعه، تمسخر او را کشته بود؟! _ (... چه اتفاقی... افتاد؟!.. ) حتم داشت که نمرده بود و علاوه بر آن، حالت و حال و هوایی که داشت، با تمام حالاتی که هنگام مرگ می‌چشید متفاوت بود. سرعت سقوطش نسبتا آرام تر بود و براحتی می‌توانست نه تنها گردن، بلکه دستان و پاهایش را هم در آن حالت حرکت دهد. آیا واقعا، این دفعه به معنای واقعی مرده بود و به سرای دیگری منتقل میشد؟ به اطرافش و مخصوصا اول از همه به سمت راستش نگاهی می‌کند. خبری از آن موجود تماما سیاه و دهشتناک با چشمانی سفید و کشیده نبود و در عوض، از بالای سرش و آن مسیر تونل مانند، چیز های عجیب ولی زیبایی که شبیه به برگ ها و شکوفه های ریز ساکورا بودند، همراه او سقوط می‌کردند. سکیرو حس چندان متفاوتی به آن حال و هوا نداشت، ولی همین که ظاهر آن مثل دفعات قبل نبود و با آن فرق می‌کرد، برایش جالب و نمای زیبا و لطیف آن، کمی دلگرم کننده بود. ناگهان در چشم بر هم زدنی و پس از سفری کوتاه در آن تونل سیاه و بی انتها، پایش بر زمین می‌رسد. منطقه ای که به عقیده او زیباتر و دلنشین تر از آن را به عمرش نه دیده و نه شناخته بود. ... گرگ، با سر و وضعی تماماً قرمز رنگ، دوباره براه می‌افتد و در همان شروع مسیر، پایش را با شدت بروی مغز شکافته شده راهزن گذاشته و با له کردن آن، خون های بیشتر به اطراف و پاچه های شلوارش می‌پاشد. بعد از رسیدن به راه‌پله ها، به پلی چوبی، مرتفع ولی نه چندان طویل می‌رسد که پایین آن، رودخانه ای خروشان در بین دره های آن منطقه، در حال جوش و خروش بود. کمی دور تر از آنسوی پل، یک راهزن دیگر ایستاده بود که پشتش را به گرگ کرده و در کمال غفلت و سهل انگاری، محو باغچه طویل و متنوع روبرویش شده بود که اکثر آن با گل هایی با پرهای بنفش و درشت تزئین شده بود. گرگ ابداً اهمیت نمی‌داد. با نهایت آرامی و دقت، قدم برمی‌داشت - به نحوی که نه بروی سطح لغزنده و خیس زمین، لیز می‌خورد، و نه در حین عبور از روی پل، سر و صدایی ایجاد کرده بود. در ابتدای منطقه بعد از پل، یک دکل چوبی و مرتفع در سمت چپ قرار داشت که بعد از آن و درست مجاور دیوار تا جنب دروازه جنگلی، باغچه ای عریض و طویل با گل ها و سبزه هایی قد بلند وجود داشت و در سمت راست آن منطقه نسبتا کوچک، چند راه‌پله دو طرفه قرار داشت که در بالای آن، یک ردیف طویل دیگر از گل ها تا جنب محرابی کوچک در نزدیکی و سمت راست دروازه جنگلی روییده بود. کمی نرسیده به آن محراب کوچک، دو راهزن با بدن هایی ورزیده و وسائلی مجهز ایستاده و گفت‌وگو می‌کردند. از آن پس به بعد چیز دیگری دیده نمیشد الا.. فردی با نیزه ای بلند و سه شاخ در دست، ظاهری ملبس به لباس هایی مانند راهبان و شال سفیدی که دور سر و گردنش بسته شده بود. گرگ با دیدن آن شخص، لبخندی مرموز بروی لبانش ظاهر می‌شود. کماندار، کنار گل ها ایستاده و مشغول نگهبانی بود و گهگاهی هم سرکی به سمت پل چوبی و همراهش در آن سمت می‌انداخت. سرش را بر می‌گرداند و نگاهی به رفیقش می‌کند. نمی‌دانست چرا دو سپر دار دیگر در پشت سر و دورتر از او، سر پستشان نبودند. دوباره برای چند لحظه به دیگر زوایا و اطراف نگاه می‌کند و وقتی سرش را برمی‌گرداند، همراهش را نمی‌بیند. در عوض، چیزی که از او برجای مانده بود را بروی زمین مشاهده می‌کند. لکه خونی پهن و کشیده شده به پشت دکل. قطعا می‌دانست که به آنها حمله شده ولی نمیخواست به انشین (Enshin) یا بقیه خبر دهد و ضارب را غافلگیر کرده و افتخار تنهایی کشتنش را بر دوش بکشد. آرام و هم تراز و در مسیر باغچه قدم برمی‌دارد. هنوز به باغچه نرسیده بود که جنبشی شدید از ناحیه گل های سمت دیوار حس می‌کند. کمی عقب می‌کشد ولی با توقف آنان، او نیز کمی جرأت میابد و به خود میقبولاند که صرفا وزش باد مسبب آن بوده. دیگر چیزی به دکل نمانده بود و بهتر بود تا از وسط گل ها برود تا موقعیتش را فاش نکند و صدای قدم هایش در باد گم شود، که ناگهان گرگ که تمام مدت، انتظار رسیدن او را می‌کشید، شمشیرش را به قلب او فرو می‌برد و سپس او را در بین گل ها پنهان می‌کند، درست همانند رفیقش.. _ (هممم... اینا کجا رفتن؟) ... @FromSoftware

بشخصه از مینی باس (Great Serpent) یا... هرچیز دیگه ای که میخواین اسمشو بذارین (پرسوئر سکیرو)، راضی بودم و بنظرم خیلی خوب و اس
بشخصه از مینی باس (Great Serpent) یا... هرچیز دیگه ای که میخواین اسمشو بذارین (پرسوئر سکیرو)، راضی بودم و بنظرم خیلی خوب و اسمی طراحی شده بود. دشمن و علی الخصوص مینی باس باید اینجوری باشه. طوری که بعد از 10 بار تموم کردن بازی و اوستا شدنش، هنوز از همون یه مینی باسش بترسی و موقع دیدنش خععععلی احتیاط کنی... #Art by : Omer Burak @FromSoftware

95 سوزش و درد شدیدی در ناحیه فکش احساس می‌کرد. بنظرش شکسته بود. چشمانش را که بازتر می‌کند و نگاهی دقیق تر به روبرویش می‌اندازد، راهزنی را می‌بیند که تکه چوب بزرگ و مستطیل شکلی را - که قد و عرض آن، تمام بدن او را پوشش می‌داد - در دست گرفته بود. _ << بهتره همین الان تا فرصت هست و این یارو هم با این سپر به این گندگی نمیتونه بهم برسه، یک فرار با برنامه داشته باشم... قرار نیست که اتفاقی برای کورو بیافته! پس هرچقد بخوام معطل میکنم و بجاش با حوصله و دقت جلو میرم... >> سکیرو نقشه ای در سر داشت اما نمی‌دانست که اگر کورو در این رویا کشته میشد، در واقعیت نیز دیگر وجود پیدا می‌کرد یا نه... از دیوار به زحمت می‌گیرد و خود را بلند می‌کند. راهزن شمشیرش را با تمسخر به سپرش میزد و با زبان بی زبانی به سکیرو می‌فهماند که هیچ راهی برای مقابله و کشتن او با شمشیر وجود نداشت. طولی نمی‌کشد که در همان حالتی که دست به چانه و به دیوار تکیه داده بود، یک راهزن سپر به دست دیگر را هم می‌بیند که از پشت سر اولین راهزن و در بالای راه‌پله ها خود را نمایان ساخته بود. سکیرو دست بکار می‌شود. در کیفش را باز کرده و همانطور که با دست چپش سعی در پیدا کردن چیزی از داخل آن می‌کرد ‌- بر خلاف عقیده راهزن که انتظار مبارزه ای صادقانه از او داشت - رویش را برگردانده و لنگ لنگان به پشت پیچ مسیر بازگشته، و از نظر آن دو موقتا پنهان می‌شود. _ هوووووی..!!!! و سپس ضارب به دنبال او می‌رود. چند دقیقه ای می‌گذرد و صرفاً صدای برخورد شیئی محکم به دیوار می‌رسد و راهزن برمی‌گردد. این‌بار او که سعی داشت خود را تماماً از راهزن بالای راه‌پله ها مخفی کند، سپر را کاملا بالا گرفته بود و فقط کمی از پاهایش دیده می‌شد. ناگهان سکیرو، سپر - اکنون تقریبا نابود شده از فرط خرابی را - با زانو می‌شکند و بعد از نصف کردنش، آن را به کنار دیوار می‌اندازد. فکش بوسیله بطری شفابخش کاملا بهبود یافته بود و با هوشیاری بالایی هم توانسته بود ضاربش را به سزای عملش برساند. راهزن دوم که غافلگیر شده بود و احتمال می‌داد که همراهش چگونه و چه رکبی در حین نبرد با او خورده باشد، سرجایش می‌ایستد، سپرش را کمی بالاتر می‌برد و بعد، آهسته و با قدرت زیاد، آن را - با حالتی عمودی و دفاعی - بر زمین جلوی پایش می‌کوبد و مستقرش می‌کند. _ اینو میخوای چیکار کنی شینوبی؟ ها؟؟؟... (هه هه... فقط سعیتو بکن بچه! میدونم میخوای چیکار کنی، وقتی خواستی از بالا سرم بپری، منم شمشیرو همونجا فرو میکنم تو بدنت!!!! هه هه...) ببینم چیکار میکنی!!!.. _ ... سکیرو از وجود شمشیر او در دست دیگرش باخبر بود و احتمال می‌داد که اگر بخواهد از بالای سر آن یکی هم بپرد، مطمئنا پایش سالم به زمین نخواهد رسید... نمی‌دانست چکار باید بکند.. _ بهم نشون بده با اون شمشیر فکستنی و کوچولوت.. چطوری تونستی یه سپر به اون محکمیو داغون کنی؟!... _ ... (هممم... این راهزنا از اونی که ظاهرشون نشون میده هم احمق ترن...) شاید هم آن راهزن داشت ادای احمق ها را در می‌آورد. شاید نقشه و فریبی زیرکانه در آستینش داشت و منتظر موعد مناسب بود تا آن را عملی کند.. شاید.. اصلا آیا تک‌تک این لحظات اتفاق افتاده بود؟ چرا هیچ کدام از این صحنه ها و تقابلات بخاطرش نمی‌آمد؟ _ << ولی... حالت ایستادن، اون طرزی که سپرو گذشته رو زمین... همممم... مثه اینه که میخواد بگه بیا قدرتتو بهم نشون بده.. ارهههه.. علنا داره همینو میگه.. >> سکیرو اخم هایش کمی بیشتر در هم فرو می‌رود. _ << بذار بدونه تو برا چی اینجایی... بذار بفهمه چه رنجایی کشیدی... بذار یذره، فقط یذره از دردایی که تو میکشیو بچشه... >> دست خودش نبود. دندان هایش را از سر خشم، بغض و کینه، شدیدا بروی هم می‌فشرد. گهگاهی می‌شد که بی هیچ دلیلی و بطور بسیار ناگهانی و عجیب، حس انتقامی را نسبت به همه مردم پیدا می‌کرد. از همه متنفر میشد.. حتی از عزیز ترینش... _ << با یه ضربه خوردش کن... >> راهزن شانس آورده بود که قیافه سکیرو را نمی‌دید و فقط حواسش به بالای سرش و متمرکز بود. اگر صورت سکیرو را در آن لحظه می‌دید، مطمئنا آنقدر با حواس جمعی و خوش خیالی، آنجا چنان استراتژی ساده ای را در پیش نمی‌گرفت. سکیرو براه می‌افتد. قدم زدن آرامش تبدیل به دویدن می‌شود و سرانجام وقتی به او می‌رسد. تمام قوایش را جمع می‌کند. تمام نفرت و کینه ای که تمام آن سال ها همه سرش آورده بودند. همه کسانی که ظلم های زیادی در حقش مرتکب شده بودند. تمامشان. گویی که تمام مردم همان یک راهزن بودند و یا حداقل او به نمایندگی از همه آنان آنجا بود. روبرویش. تبرش را بالای سرش می‌برد. تمام قدرتش را جمع می‌کند و با نهایت توان آن را بروی سپر می‌کوبد. ... @FromSoftware

مثلا اسمشم میذاشتن... نمیدونم.. مثل : Corrupted Samurai Warrior from the Darkness The Giant Blind Swordsman of the Dungeon...

#هممممممممم... ناموسا چی میشد بجای اون (Shichimen Warrior) مسخره تو منطقه (Abandoned Dungeon)، یه همچین چیزی میذاشتن.... #Art
#هممممممممم... ناموسا چی میشد بجای اون (Shichimen Warrior) مسخره تو منطقه (Abandoned Dungeon)، یه همچین چیزی میذاشتن.... #Art by : Omer Burak @FromSoftware

94 سکیرو از آنجا بیرون می‌رود. _ (فک کنم اون یارو توی خونه یه چیزی راجب شکارچی شینوبی گف... هممم..) او تابحال چنین اصطلاحی را نشنیده بود. چرا باید فردی در میان راهزن ها باشد تا صرفا شینوبی شکار کند؟ شاید هم عوامل اصلی حادثه، آنقدر سکیرو را مهم و قدرتمند می‌دانستند که به هر روشی که شده حاضر به کشتن او بودند، حتی به قیمت استخدام فردی مخصوص و متبحر در کشتن شینوبی ها! سکیرو به دم در آن حیاط که می‌رسد، از تکلیف بررسی حیاط روبرویی یادش می‌آید. او لحظه به لحظه و قدم به قدم از مناطق جانبی هیراتا بهره می‌برد و از فایده هایی مانند ابزار های جدید و یا اطلاعات مفید استفاده می‌کرد. _ << در ثانی دلیلی هم برای سرعت و عجله در کارش وجود نداشت! چرا می‌بایست آن راه پر از راهزن و خطر را با بی باکی و بی کلگی طی کند، در حالی که می‌توانست آن را با برنامه و نقشه قبلی برای هر دشمن و خطر تهدید کننده ای طی کند؟... >> دروازه آن حیاط نیز همانند دیگر املاک بسته بود و تنها راه ورودی آن برای سکیرو، دیوار های کوتاهشان بود. بعد از عبور از آنان و ورود به حیاط، با محیطی شدیدا نابسامان، گُل هایی لگدمال و پرپر شده، چمنزاری نصفه خاکستری و خانه ای نسبتا بزرگ ولی با دیوار ها و نمایی ذغالی شده حاصل نم باران بعد از سوختگی، مواجه می‌شود. درب ها همه از جا درآمده و تکه تکه شده بودند و هر کدام در گوشه ای از حیاط افتاده بودند. کمی آنجا را بیشتر می‌گردد. اصلاً هیچ چیزی نبود که بخواهد در نظرش ارزشمند یا بی ارزش باشد. داخل خانه را کمی می‌گردد و کنار میزی کوچک و خرد شده با جنسی پوسیده و خیس، تکه ای بسیار ریز از آب نباتی قرمز و درخشنده در آن تاریکی را پیدا می‌کند. چنین چیزی را قبلاً دیده بود. در واقع این آب نبات همان کارایی مجسمه نفرین شده إکو را داشت، ولی با امنیت صد در صدی او و تلپورت نشدنش به محلی رؤیایی و از همه مهمتر، تسخیر نشدنش بوسیله موجودی شرور و منفور که داخل مجسمه کوچک ساکن بود. سکیرو مجسمه کوچک را از جیب لباسش بیرون می‌آورد. چرا باید یک مجسمه نیوه و شیئی گرانبها مثل آن، حاوی ارواحی تاریک و خبیثه می‌بود؟ ارواحی که از غفلت و بیهوشی او و سفرش به عالمی معنوی و رویایی سوء استفاده کرده و بروی بدنش کنترل را در دست بگیرند؟ به آن مجسمه نگاهی معنادار می‌کند.. _ << به سان چشمه ای خروشان.. همانند کوهی استوار... تا آخرین قطره خون میجنگم.. همف! چرت و پرتتتت!!! ..>> لحظه ای خود را راضی می‌کند که از خیر آن مجسمه بگذرد، ولی آیا تمام احوالات و اتفاقات شومش تقصیر تندیس إکو بود؟ آیا او باعث می‌شد جسم سکیرو به حالت دیوانگی، و خودش نیز به جهان و خطه ای رویاگونه و خارج از زمان و مکان برود؟ کمی با خود فکر کرد.. اینطور نبود. اگر اینطور بود، پس چرا موقعی که از آن آب نبات در ورودی قلعه آشینا استفاده کرد اتفاقی برایش نیافتاد؟ آیا او اصلا در حین مبارزه با گیوبو از آن مجسمه استفاده کرده و با آن دعا کرده بود؟ گیج و سردرگم، تصمیم می‌گیرد تا مجسمه را نگه داشته و به مسیرش ادامه دهد. از حیاط بیرون آمده و به محض خروج، یک راهزن مشعل به دست را در انتهای آن مسیر و در راهپله ای کوتاه و غیر مستقیم می‌بیند. رویش به سمت سکیرو نبود و به بالای راه‌پله های نگاه می‌کرد. گهگاهی سرش را خم کرده و دست دیگرش را به پایش زده و بنظر سکیرو می‌رسید که دارد می‌خندد. پس قطعا یک راهزن دیگر نیز آنجا و در بالای راه‌پله ها حضور داشت. جایی که از نظر و دیدرس سکیرو بکلی خارج بود. در حین نزدیک شدن به انتهای مسیر، دست چپش را آرام به کمربندش می‌رساند تا در صورت لزوم از تبرش هم استفاده کند، اما کمی که به او نزدیکتر می‌شود متوجه کم لباس بودن و مجهز نبودن راهزن اول می‌شود. در واقع او کاملا آسیب پذیر بود و با یک یا دو شوریکن هم به آسانی می‌میرد.. _ یه مشت پیرمرد پیرپاتالو گذاشتن اینجا و... هاهاهاها!!!!! ابلها!!!... _ دقییییقن!!! ینی واقعا باید به این طرز آمادگی دفاعـ.... ....؟!!!!!!!!!!! سکیرو شوریکنش درست به هدف برخورد کرده و بلافاصله پس از کشتن اولین راهزن، خود را به بالای یکی از دیوار های نرسیده به اول راهپله ها می‌رساند تا راهزنان خارج از دیدش - حالا هرچند نفر که بودند - را از دور میدان به در کند. کمی منتظر آمدن راهزن های خشن و ابله ماند. هنوز هیچ اتفاقی نیافتاده بود. همان اندک سر و صدای خنده ای هم که تاچندی پیش برقرار بود و قادر به استراق سمع بود نیز از بین رفته بود. شاید صرفا اشتباه می‌کرد، شاید هم هرچند نفر راهزنی که آنجا بوده فرار کرده و قصد اطلاع رسانی به بقیه را داشته.. خودش باید به نحوی خبردار میشد. آرام از پشت دیوار حرکت می‌کند. از پله ها بالا می‌رود و هنوز خیلی پیش نرفته بود که ناگهان شیئی همانند تنه درختی بسیار بزرگ، با قدرت به او برخورد و او را نقش بر زمین می‌کند... @FromSoftware

#Art by : Omer Tunec @FromSoftware
#Art by : Omer Tunec @FromSoftware

93 _ باز کنین درو!! مگرنه هرچی دیدین از چش خودتون دیدین!!.. _ رئیس.. مطمئنی اصن کسی اون توئه؟ _ توئه کودن که حتی نمیتونی صدای پچپچاشونو از اون تو بشنوی پس به چه دردی میخوری من موندم واقعا!! سکیرو کمی جلو تر از آن کوچه تنگ، دو راهزن را می‌بیند که روبروی درب بزرگ حیاط ملکی دیگر ایستاده و ساکنان آنجا را تهدید و هشدار می‌دادند. اکنون وقت آن رسیده بود تا مهارتی جدید را امتحان کند. شمشیرش را در غلاف برده و بجای آن، تبرش را در دست می‌گیرد. به دست چپش نگاهی می‌کند تا از وجود شوریکن ها مطمئن شود. اکنون آماده بود ولی کمی اظطراب داشت. اگر در انجام آن حرکت جدید که هیچ وقت آن را قبلا امتحان نکرده بود کوتاهی و غفلت می‌کرد، ممکن بود براحتی خود را به کشتن دهد. برای انجام آن حرکت، لازم بود تا به بالای دیوار روبروی آن ملک و پشت سر دو راهزن برود. به محض رسیدن، چشمش به حیاط به هم ریخته آنجا افتاد. خودش را قانع می‌کند که اول باید به هر طریقی می‌بود آن دو راهزن را از بین می‌برد و بعد به فکر جستجو و پیشروی در هر دو ملک به سرش میزد. تبرش را محکم تر در دستش می‌گیرد. نیرویش را جمع می‌کند و به سمت راهزن با کلاه خود و - نسبتا - زره پوش و مستحکم می‌پرد. سکیرو که در حین سقوط، تبرش را بالای سرش گرفته بود، به محض رسیدن به او تبرش را فرود آورده و آن را درست وسط جمجمه اش جای می‌گذارد. راهزن دیگر که عقب تر ایستاده بود، غافلگیر شده و از فرط وحشت جاخورده و حسابی مات و مبهوت شده بود، که شوریکنی در وسط پیشانی اش فرود آمده و او نیز می‌میرد. فکرش را نمی‌کرد که به این راحتی و صرفاً با انجام دو حرکت بتواند آنان را بکشد و گمان می‌کرد که به شمشیرش نیز احتیاج پیدا می‌کرد. به همین دلیل اظطراب داشت تا به موقع بتواند تبرش را به شمشیرش تغییر داده و چابکی و سرعت لازم در انجام آن را به خرج دهد. هرچند اکنون که آن محل، امن بنظر می‌رسید و دیگر راهزنی در دیدرس او نبود، وارد همان حیاط با درب های بسته می‌شود. سه کلبه بنظر مسکونی و یک دکل آنجا بود. می‌توانست صداهای عجیبی از داخل یکی از آنها در طرف راستش بشنود. _ آآآخ!!! _ من... باید برم... صدا بنظرش بسیار آشنا می‌آمد. صدای خش دار مردی بود که جلوی بروز دردش را می‌گرفت. _ نه.. من ابدا اجازه نمیدم، زخمات خیلی عمیقه.. _ باید برم الآن! .. یک.. آخخ.. یک شکارچی شینوبی بینشون بود و من باید.. _ اینکار قدغنه!!! تو اصلا در شرایطی نیستی که بخوای با کسی مبارزه کنی.. اول صدای مرد که بنظر زخمی هم بود به نظرش بسیار آشنا آمد. اما صدای دوم که متعلق به یک زن بود، آن لحن و تن صدای ملایم، قطعا متعلق به إما پزشک مخصوص ایشین آشینا بود. او آنجا چکار می‌کرد؟ _ (( _ بله سرورم... ما چند نفر، تنها بازماندگان اون اتفاق هستیم.. _ من متاسفم بانو إما.. بنظرم خون اژدها مسبب تمام این حوادث ناگواره...)) یادش آمد! هنگامی که چندی پیش در شروع سفرش و در منطقه مرزی آشینا، از پیش آنایاما رفت و کمی جلوتر، روبروی اصطبل اسب های مرده رسید، آنجا نمایی از کورو و إما را دیده بود که از بازماندگان هیراتا مِن جمله خودش صحبت می‌کرد. _ (ولی اون مرده کیه؟..) همم... (هر کی میخواد باشن.. اگه حدسم درست باشه و واقعا بانو إما اون تو باشه، دلیلی واسه به هم ریختن اوضاع زمان حال و واقعی نمیبینم) سکیرو با ایراد دلیلی ظاهرا منطقی و در عین حال غیر منطقی برای خودش، از شناساندن و اعلام حضورش در نزد آن دو خودداری کرد. هرچند بخاطر قفل بودن درب خانه و بسته بودن تمامی مَحافظ از جمله پنجره ها، نمی‌دانست که آیا براستی او خودش است یا نه.. دو کلبه دیگر بنظرش خالی بنظر می‌رسید. خواست برگردد که صدایی از کلبه سمت چپش شنیده و متوقف می‌شود. صدای پیرزنی بود که با قضاوت تن صدایش میشد گفت که سرزنده است و هنوز آنچنان پیر نشده.. _ لطفا جناب... ما هیچ چیزی برای از دست دادن نداریم.. _ من کاری به شما ندارم.. _ تو... ؟! پیرزن که گویی دچار غافلگیری اساسی شده بود، لحن عاجز و بدبختانه اش تغییر و تن صدایی امیدوارانه و پرنشاط به خود می‌گیرد. _ تو... تو شینوبی باوفای ارباب جوان هستی...؟! _ بله... _ لطفا.. تو باید سریع کاری بکنی! معلوم نیست هدف اصلی راهزنا چی بوده ولی من تضمین میکنم که قطعا جون ارباب کورو در خطره!! اینو بگیر.. پیرزن از لای دریچه عمودی و بسیار باریک روی دیوار، کیسه ای کوچک و سفید را به بیرون هل می‌دهد که روی آن، لکه های کوچک سبزی دیده می‌شد. _ من واقعا کاری نمیتونم برات بکنم. فقط امیدوارم که این بتونه در موفقیتت بهت کمک کنه... شینوبی باوفا... _ ... سکیرو آن تن صدا را نشناخت‌ و بنظرش هیچوقت هم آن را قبلا نشنیده بود. آن زن دیگر که بود؟ ... @FromSoftware

Insert Katana Here... #Fun @FromSoftware
Insert Katana Here... #Fun @FromSoftware

Capra Demon #Art @FromSoftware
Capra Demon #Art @FromSoftware

در ادامه مطلب قبلی مرتبط با تئوری درباره لور گاردین ایپ، باید بگم که این دفعه به اطلاعات و تئوری های حتی عجیبتری، تا به اینجای کار رسیدم. بهتره که قبل از شروع یخورده ویژگی های ظاهری و کلی این ایپ (که بهتره بگم میمون) رو مد نظر قرار بدیم : * جمجمه اش بسیار غیر معمولی و کمتر شبیه به یک ایپ یا اصلا یک میمونه. چرا؟ به این موارد توجه کنین لطفا : _ به دماغِ بیشتر انسانی شکلش تا میمون شکلش (همونطور که میدونین میمونا دماغای پهنی دارن که رو قسمت صورتشون پهن شده و مثه انسان، قلمی و ورقلمبیده نیست ولی این میمون جور دیگه ایه) _ دندوناش که تیزه و فقط میمون های عادی دارای چنین دندون هایی هستن و ایپ و اورانگوتان ها و... فاقدش هستند. این متناقض بودن اسم و ظاهر باس رو دوچندان میکنه _ لبخند احمقانه ای که همیشه رو صورتشه و انگار لب نداره تا اونارو بپوشونه _ آقا دقت کنید. ناموسا میمون یا اصلا اگه بگیم بر فرض محال ایپ، یکم مو، پشم... روی کله و پیشونیشون هست و قیافه فابریک یک میمون رو دارن؛ این در حالیه که این باس، انگار صورتش مثل یک انسان کم موئه و اندکی، موهای پیشونی و فرق سرش ریخته و فقط موهای اطراف سرش مونده باشه و به قول معروف پرپشته! _ یه نکته جزئی و نظری دیگه اینکه جمجمه صورت این میمون واقعا تفاوت داره با هر میمون دیگه. با یه مقایسه کلی با استخوان جمجمه میمون میتونین این تفاوت (هرچند بسیار جزئی و کم) رو مشاهده و مد نظر قرار بدین. حالا ویژگی های کلی و رفتاری این میمون : _ همونطور که میدونین در حین فاز یک، به سمتتون جیش بدش رو پرتاب میکنه (همونطوری که میمون ها در واقعیتم اینکارو میکنن و میمش رو هم براتون گذاشتم چنل) _ اعمال و حرکاتش کاملا میمون طوره. بالا پایین پریدنش، طریقه نشستن و ایستادنش، حتی نعره ای که میکشه و از این قبیل، اینا همه کاملا طبیعیه (برخلاف اون لیست قبلی که نوشتم و جزئیات ظاهریش بود) بذارین وارد جزئیات و ویژگی های فاز دو نشم و اونارو یه وقت دیگه توضیح بدم چون ممکنه از فضا و موضوع متن یخورده دور بشیم... حالا می‌رسیم سر بحث اصلی. اینکه گاردین ایپ، واقعا چه موجودیه؟ آیا لوری مشابه لور انشنت دراگن داره؟ یا نه صرفا به قول یکی از دوستان (It's Just an Angry MONKE) ؟ در ضمن موضوعات مرتبط دیگه ای که میخواستم مطرح کنم، این هاست : _ لکه ها خون توی منطقه (Guardian Ape's Burrow) و همچنین نزدیکی اون محل به اولین منطقه نبرد با همین میمون مذکور (Bodhisattva Valley) _ آب خوردن کاملا مشهود این میمون، قبل از رویارویی با او در محل دوم تقابل _ وجود اسکلت یک میمون بزرگ و از قضا با پوستی قهوه ای در بالای غار همین لانه گاردین ایپ گایز، از اونجایی که من دارم داستان این بازی رو مینویسم، پرداختن به جزئیات و دونستن تک تک لور های این بازی، چه از افسانه الهام گرفته باشه، چه از سنت های معمول موجود در لور بقیه سری بازی‌های سولز بورن، و چه یک موضوع نوین باشه، برای من بسیار حائز اهمیته و تسلط بروی دانش و بک استوری هرچیزی یک امر طبیعیه و البته لازمهِ نوشتن و یا تعریف داستان بلند و پر جزئیات از اون بازیه. حالا... یه مشکل پیش میاد. میدونم ممکنه به ذهن خودتون هم تئوری هایی رسیده باشه. تئوری هایی درباره (چگگووونگی) روند ایجاد یه همچین موجودی، چگونگی تبدیل شدنش به یک موجود نامیرا و اصلا چگونگی حرکت و جابجاییش از محلی به محل دیگه. من فعلا جواب درست و حسابی براش پیدا نکردم چون بازی، اطلاعات زیادی از اون چیزی که از عمق بک استوری این میمون (یا بهتره بگم میمون نما) بهمون نگفته و حتی با اطلاعاتی که از ژاپن توی متنی قبلی بدست آوردین، سعی در گول زدنمون با اسم ایپ داره، به این نتیجه رسیدم که بازی یجورایی داره به ما رکب میزنه و قضیه خععععلی پیچیده تر از اونیه که ما فکرشو میکنیم (Angry MONKE) حالا. نمیخوام تئوری هامو بگم چون داستان (روایت یک گرگ تک دست) براتون اسپویل میشه ولی، دو تا تئوری من درباره این باس دارم. یکی از اونا درباره روند طبیعی زندگی این حیوونه و چگونگی آلوده شدنش و مرگ شریکش و... یک تئوری دیگه، راجع به داستان عمیق و فوق درام دو دوست قدیمیه که یکی از اون ها به اون یکی دیگه (که خیلی هم توی بازی آشناست و می‌شناسیدش) خیانت میکنه و اون یکی مجبور میشه که... اومدم این متنو نوشتم: یک اینکه در جریان لور و تئوری ها باشین. و دو، دلیل اینکه امشب یه صفحه جدید از کتابو ننوشتم همین بود و خواستم تا یادم نرفته، اینو در اختیارتون قرار بدم. اااره... هرچند، قراره یه متن تئوری سومی هم بنویسم که مربوط به فاز دو (Headless Ape) که معلوم نیست کی بنویسمش. بستگی به معلومات و اطلاعاتی داره که تا اون موقع نصیبم میشه. @FromSoftware

#هممممممممم... نگاه به قیافه چندش و ترسناکم نکن... یه لور اسمی و پیچیده ای دارم که دهن هر گیمری رو سرویس میکنه... مسئله لور م
#هممممممممم... نگاه به قیافه چندش و ترسناکم نکن... یه لور اسمی و پیچیده ای دارم که دهن هر گیمری رو سرویس میکنه... مسئله لور مرموز گاردین ایپ (بخش دوم) @FromSoftware

هرچند بهتر بود امروز نمیذاشتم اینو عیده چون 😐 ولی خب... لذذذذذت ببرین