es
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Ir al canal en Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Mostrar más
1 765
Suscriptores
+324 horas
-27 días
-6830 días
Archivo de publicaciones
#Soundtrack #Ost by : Yuka Kitamura @FromSoftware

"A red-hooded wandering slave knight who sought the blood of the dark soul But he knew... That the dark soul, would likely ru
"A red-hooded wandering slave knight who sought the blood of the dark soul But he knew... That the dark soul, would likely ruin him and that he had little hope of a safe return...." @FromSoftware

🤨 #Fun @FromSoftware
🤨 #Fun @FromSoftware

Dark Souls 1 DLC #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

#Art by : Han Bao @FromSoftware
#Art by : Han Bao @FromSoftware

65 ولی... هنوز برات زوده. _ ...!؟ گنیچیرو حتی دقیق نمی‌دانست که توموئه چه تکنیکی را انجام داده بود. آن فن چنان مهیب و مرموز بود که گنیچیرو گمان می‌کرد فقط یک یا دو سال مداوم باید درباره آن فکر و تحلیل کند! سپس دوباره رویش را به سمت کوهستان بازگرداند. _گنیچیرو... هر کسی توی وجودش، توی اعماق وجودش، یه قدرتی داره که با اون هرکاری بخواد میتونه انجام بده و به هر هدفی که بخواد برسه. در واقع، این قدرتی که ازش حرف میزنم، همون هدف والاست که آدمای بزرگ توی مغزشون دارن.. _ ... هرکسی این قدرتو به یه شکلی می‌بینه. یکی مثه یه شمشیر با تیغه ای بزرگ و نورانی تجسم می‌کنه، یکی مثه یه تیرکمون با تیرهای رعد آسا.. _ (تیر های رعد آسا...!!) _ یکی هم... توموئه می‌دانست که اگر راز خود را با گنیچیرو درمیان بگذارد ممکن است حدسی زده و بویی ببرد و همه چیز خراب شود. بنابراین به نقطه ای از حرف های خود که رسید دیگر ادامه نداد.. _ برای امروز کافیه. _ ولی استاد.. چطوری میتونم یه همچین.. _ بعداً.. قبل از پایین رفتنش از کوه در بین مسیر می‌ایستد و به گنیچیرو نگاه می‌کند. _ وقتش که بشه، خودت میدونی چطوری این تکنیکو انجام بدی. _ ... _ ولی من اگه جای تو بودم، بیشتر تمرین میکردم و خودمو آماده میکردم.. _ ... (قدرت درون...))) سکیرو کمی مردد شده بود. تمام اصرار و اراده گنیچیرو در رسیدن به هدفش، همه آن در همان لحظه در ظاهرش نمایان شده بود. چهره ای خشن، نگاهی بی باک، حتی برای یک لحظه گمان کرده بود که از نوک شمشیرش جرقه ای خارج شده بود! (...هی) در حین آن شلوغی و بهم ریختگی، کشمکش خلاصی کورو از دست گنیچیرو، باران و طوفان شدیدی که یکهو در گرفته بود، ناگهان... برای یک لحظه، یک لحظه بسیار کوتاه، چیزی را در درونش حس می‌کند. احساسی شبیه به قدرت بود اما نه، حتی از آن هم بالاتر بود. چیزی حتی فراتر از مفهوم قدرت و توانایی بود.. نمی‌دانست چه اتفاقی داشت برایش می‌افتاد. سردرگم شده بود. ترس، خشم، ناامیدی، انگیزه، امید، خوش‌بینی... تمام این ویژگی ها در او جمع شده بود. هر چند با این وجود احساس خوبی داشت، این سردرگمی را دوست داشت. اگر در آن لحظه صرفا احساس قدرت و خشم می‌کرد، ممکن بود دوباره از خود بی خود شود و فرقی با حیوانی وحشی و تشنه خون و کشتن نداشته باشد. اگر هم صرفاً احساس ناامیدی و ترس داشت، زمام نبرد را ول کرده و معلوم نبود چندین دفعه دیگر قرار بود بمیرد. هر چه بود احساس خوبی بود، احساسی که هیچ وقت در زندگی اش آن را تجربه نکرده بود. کمال. اگر نقصی وجود نداشت، لفظی بنام تکمیل شدن نیز بوجود نمیآمد. با تکه تکه شدن و شکستن، کار هیچ چیز و هیچ کس تمام نمی‌شود بلکه موقعیتی برایش فراهم می‌شود تا طعم و مزه کامل شدن را بچشد. در طرف مقابل اگر هیچ باختن یا شکستنی وجود نداشت، هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست شکوه و عظمت کمال را درک کند. (بپر..) سکیرو برای لحظه ای به خود می‌آید. گنیچیرو با نعره ای بلند و صورتی از همیشه چروک تر بلند پریده بود و در همان حین، سه تیر طلایی و از جنس رعد و برق را آماده در زه کمانش گذاشته بود. _ (قدرت واقعی من همینه... میدونستم استاد... میدونستمممم!!!!) سکیرو محو افکارش شده بود ولی گهگاهی به دنیای واقعی بازمی‌گشت. ‌در عین حال که به وضوح اطرافش را می‌توانست ببیند، اما هیچ چیز را درک نمی‌کرد. در همین حین، لحظه هایی بسیار کوتاه از تکه هایی از خاطره ای عجیب در ذهنش محقق می‌شد... ( زمین رو ول کن... صاعقه رو برگردون...) _ زمینو ول کن... سکیرو ناخودآگاه می‌پرد. _ صاعقه رو برگردون... و همانجا رعد و برقی که گنیچیرو از آسمان و غبار اطرافش دریافت کرده و با کمانش به سمتش پرتاب کرده بود را به خود او برمی‌گرداند. ... @FromSoftware

بچه ها مثکه یه اشکالی تو ویدئو پیش اومده بوده (حدود نیم ساعتی فریز می‌شده) یبار دیگه آپلودش کردم 👇

Four Kings #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

"A hunter must hunt..." #Art @FromSoftware
"A hunter must hunt..." #Art @FromSoftware

Anyway... #Fun #Sekiro @FromSoftware
Anyway... #Fun #Sekiro @FromSoftware

New Londo Ruins #Guide #Dark_Souls @FromSoftware

64 _ پای حفظ و نگهداری از آشینا بیاد وسط...حاضرم هرکاری بکنم... حتی شرف خودمم به باد میدم. برام مهم نیست.. _ ...! گنیچیرو اکنون تمام بالاتنه خود را از زره خالی کرده بود. سکیرو نمی‌دانست کِی، اما تا به خودش آمد، خود را در وسط معرکه ای بزرگ با گنیچیرو و آب و هوایی شدیداً نامساعد دید. آن آفتاب ملایم پیشین رفته رفته توسط ابرهای بارانی پوشیده شده بود و به تبع آن، هوا به سرعت شادابی خود را از دست داده و باران شدیدی همراه با رعد و برق راه می‌افتد. همزمان مِهی عجیب، اطراف ساختمان و مخصوصاً آن دوجو را نیز فرا می‌گیرد و.. گنیچیرو، برای بار دوم آماده نبرد و به ثمر نشاندن تمام آنچه که همه این سال ها برای آن زحمت کشیده بود می‌شود. _ نظاره کن... صاعقه توموئه... (( گنیچیرو طبق معمول اول صبح، پشت درب اقامتگاه استادش منتظر نشسته بود تا بیرون بیاید و باهم به محل تمرین بروند. _ ... صبح بخیر. _ ... نگاه توموئه خاص تر شده بود. گویی با نگاهش می‌توانست تمام تاریخچه و اسرار درونی گنیچیرو را موشکافی کند. _ امروز روز بزرگیه گنیچیرو.. _ استاد..؟ _ بلند شو.. طبق معمول گنیچیرو به همراه استادش برای تمرینات خاصشان به بیرون از قلعه می‌روند و این‌بار در عوض رفتن به نزدیکی جنگل و هدف قرار دادن درختان برای تیراندازی یا استایل مخصوص مبارزاتی توموئه، به بالای قله کوهی کمی دورتر از قلعه می‌روند. _ استاد... ممکنه بگین چرا... باید این همه راهو... میومدیم بالای کوه؟؟.... سپس کمی خستگی به در می‌کند و صبر می‌کند تا نفسش بالا بیاید. _ نمی‌شد همون جای همیشگی تمرین کنیم؟ _ نع! او چند دقیقه قبل تر از گنیچیرو بدون اینکه خسته بشود یا بخواهد نفسی تازه کند، به بالای کوه رسیده بود و تمام مدت در حال خیره شدن به مه همیشگی کوهستان دوردست بود. _ طبق امتحاناتی که ازت گرفتم و مشاهداتم بروی نحوه مبارزت، بنظرم در حال حاضر به انتهای مسیر رسیدی.. منم همینطور.. _ استاد؟ _ هرچند هنوز تکنیکت جای کار داره، ولی بذار اصلشو، و البته کارایی این تکنیک رو بهت نشون بدم.. آن محل با وجود اینکه بالای کوه بود، اما نسبتا پهن و عریض بود و راحت چند ده متری می‌توانستند از هم دیگر فاصله داشته باشند. گنیچیرو خود را به نزدیکی لبه کوه می‌رساند تا از نمایش به دور باشد. توموئه شمشیرش را به شکل خاصی گویی که می‌خواهد آن را نوازش کند می‌گیرد و بعد از چند لحظه، حرکتش را شروع می‌کند. گنیچیرو مات و مبهوت سرجایش میخکوب شده بود.. در عرض چند ثانیه، توموئه با تکنیکی که گنیچیرو به ظاهر آن را درست اجرا می‌کرد، غبار و مِهی عجیب در بالای کوه درست کرد. تا این حد که حتی چند ابر بارانی نیز به آنجا نزدیک شده بودند. هوا بسیار طوفانی بود، گنیچیرو به زحمت دستش را جلوی صورتش گرفته بود و کشان کشان خود را - در حالی که استادش را صدا میزد - به او می‌رساند. سرانجام وارد مه می‌شود و با کمال تعجب، توموئه را می‌بیند که با کمال آرامش سرجایش ایستاده و گویی اصلا منتظر گنیچیرو بود. _ (انقد طوفان زیاده که نه میتونم چیزی بشنوم، نه میتونم حرفی بهش بزنم... چطور اینکارو کرد؟ مطمئنم همون حرکاتی که بهم یاد داده و میدونستم رو اجرا کرد ولی... فوووووق العاده بووووود!!!!) نفهمید چطور اما بنظرش رسید به محض ورودش به حلقه طوفانی اطراف استادش، گویی که مه و طوفان نیز به سرعت رو به افول بودند و همه چیز به روال خود باز می‌گشت. توموئه با همان نگاه نافذ به گنیچیرو نگاه می‌کرد. _ استاد... ممکنه بپرسم چطوری میشه منم یه همچین کاری بکنم؟ ینی اصن من میتونم همچین کاری بکنم؟؟؟ __ (لبخندی بروی لبانش ظاهر می‌شود) البته که میتونی... @FromSoftware

👎 #Fun @FromSoftware
👎 #Fun @FromSoftware