es
Feedback
FROMSOFTWARE

FROMSOFTWARE

Ir al canal en Telegram

Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata

Mostrar más
1 704
Suscriptores
-524 horas
-167 días
-1930 días
Archivo de publicaciones
photo content

زمانی که کسی به آدم ظلمی میکنه، حقش رو پایمال میکنه، یا چیزی رو ازش بزور می‌گیره... بیشتریا حس ضعف بهشون دست میده، اینکه دیگه هیچ راه خلاص شدنی از این مخمصه ضعف و پوچی درونی وجود نداره؛ ولی نااگاه از اینند که چه سخت، در اشتباهند..   فکر نمی‌کنم در کل سری سولزبورن، میازاکی همچین درس بزرگی رو، در چنین مثالی - که میشه گفت تقریبا در کل بازی نمایان هست -  به چشم گیمر رسونده باشه. مثالی که یک طرفش گنیچیروئه : که از عرش به فرش میرسه. و در طرف دیگه، سکیروئه : که برعکس، از فرش به عرش می‌رسه..   استواری، امید، وفا، اراده، مبارزه... همه اینها رو میشه در این بازی دید اما چیزی که اساس و دلیل آشکار شدن تمام این ویژگی ها، در گرگ تک دست داستان شده، چیزی نیست جز شکست...    تصور کنید فردی رو که از زمانی که بخاطرش میاد، هیچ چیزی که مایه اعتماد به نفس یا حتی نخی باریک از نور امید، در اتاق تاریک قلبش باشه رو حتی یک بار هم ندیده و کل بچگیش رو، مثل یک روبات سپری کرده. نه تنها اون، بلکه در انجام ماموریت - روبات گونه -  خود، که محافظت از مهم ترین فرد قبیله باشه هم، شکست میخوره.    اکنون در ته چاه افسردگی، تنها و ناامید، در انتظار فرارسیدن فرمان درگذشت خود، بروی کف سرد و خیس چاه نشسته که این بار، بخت بر او روی می‌آورد و باری دیگر، فرصت جبران خطایش به او داده می‌شود. اما... چیزی نمی‌گذرد که گل تازه به نشاط آمده پس‌از پژمردگی طولانی مدت خود، از ساقه قطع می‌گردد...      سوال ها بی انتهاست... چرا؟ چرا باید روزگار، همچین بلایی را سرش بیاورد؟ اگر خدا و مدیری براستی بر جهان وجود دارد، پس چطور گذاشت تا چنین واقعه ای رقم بخورد؟ یعنی آن مرد صرفا از یک عروسک خیمه شب بازی که تفریح تماشای حرکات و زندگانی آن، ذره ای بیش نیست، ارزشش کمتر است؟ چرا واقعا باید بگذارد چنین بلایی سرش بیاید؟.. براستی که دنیای جبر و ظلم و ناعدالتی بزرگ و بی رحم است...    اما... چرا؟ اکنون چرا هنوز زنده است؟ دستش قطع شده اما خودش چه؟ اراده اش چه؟ هدفش؟ پابرجا امیدش؟ شکوفا شده اراده اش؟ سخت تر از آهن و فلزات بکار رفته در دست مصنوعی اش. دستی که اکنون، نماد سزا و انتقام از دلیل، و مسبب کارایی اش است.    حالا که  دیگر وقت صبر و انتظار به پایان رسیده، مرغ شعف و شیرینی و شانس، از آن سوی دیگر نظام هستی، در تقابل با رنج و فلاکت، اکنون لگد زنان به در خانه قلب کوچک شینوبی، خواهان به تعادل رساندن زندگی اش است. تنها چیزی که نیاز داشت، اول باور، و دوم پایبندی به اراده خود بود. الان، با پذیرفتن و حرکت در این سو، تمام امکانات، کمک ها و مهارت های جنگی لازم را جذب کرده و سرانجام به مراد خرد خود، یعنی شکست دادن گنیچیرو و آرزوی کلانش، که انجام وظیفه اش به نحو احسن بوده رسیده...   اما این پایان کار گنیچیرو نبود. در تقابل دوباره با سکیرو در پایان بازی، زخمی و مملو از ناامیدی، نا مطمئن از توانایی های خویش و آویزان از تسلیحات و توانایی های شوم و منفور، در پی اصلاح همه چیز بود که.... دوباره از او شکست می‌خورد. اما دلیل شکستش چه بود؟ آیا چیزی فراتر از ترس از خود شکست بود؟ فرق او با سکیرو همین بود. سکیرو آب دیده شده بود و خود را در هیاهوی سردرگمی و شکست یافته بود، اما گنیچیرو هیچگاه به خود، اجازه رقم زدن چنین موقعیتی و تقویت دیسیپلینش نداده بود.    سکیرو اکنون یک شینوبی معمولی نبود. فردی حکیم و صبور بود که با بکار بردن به موقع اراده و عقلش، اگر پایش می‌رسید، صد باره هم گنیچیرو را شکست می‌داد! آیا واقعا این همان فرد ته چاه بود که منتظر فرمان مرگش بود؟؟؟؟ آخر چطور ممکن است... سرانجام با تمام این احوالات،  این ها را همه و همه، مدیون رنج و شکست و ناامیدی اش بود که اکنون، همانند ریشه ای نه چندان زیبا، اما عظیم و استوار، به پدید آمدن شاخه های کشیده و زیبای پیروزی و پیدا کردن مسیر زندگی، و تقویت عزت نفسش ختم شده بود.... ممنون از همراهیتون ❤️ هرکه رنجی برد، گنجش شد پدید هر که جِدّی کرد، بر جودی رسید چون گرانی ها اساس راحت است تلخ ها هم پیشوای نعمت است هر که در قصری قرین دولتی است آن، جزای کارزار و محنتی است مولوی @FromSoftware

... منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام... آه من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم میخواست
... منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام... آه من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم ...

👀
👀

May the flames guide thee. #ps3 #darksouls #fromsoftware https://www.instagram.com/p/Cr4YIN6oYv0/?igshid=MDJmNzVkMjY=

Repost from N/a
Artorias🖤 @TwinHills
+1
Artorias🖤 @TwinHills

از چشم بسیاری از پلیرها، دراماتیک بودن پدرخوانده سکیرو ابدا به چشم نیومده و اکثرا ممکنه اونو به یک آدم مجنون جاودانگی یا پیر خرفتی که نمیدونه داره چیکار میکنه و از سر اضطراب دست به هرکاری میزنه، و از این قبیل یاد کنند. اما واقعیت چیز دیگه ایه. چیزی که هر انسانی توی وجودش داره، اما برخی اونو تقویت میکنن، برخی کاملا ازش روی برمیگردونن.   نمیخوام راجع به لور جغد (اوول) حرف بزنم. صرفا در همین حد کافیه که بدونید اوول، سکیرو رو از وسط یک قبرستون جنگی برمی‌داره و اونو به فرزند خواندگی میپذیره. اوول آدم سرسختی بود، یک شینوبی حرفه ای که حتی وقت فکر کردن به چیزهای دیگه ای بجز انجام مسئولیت هایی که بهش محول شده و محافظت از اربابش رو نداشت، چه برسه به "تربیت سالم فرزندخوندش".   اما هر چه که بود و شد، سکیرو زیر نظر و تعلیم اوول، تبدیل به یک شینوبی توانمند و شاید حتی به وساطت اوول، به خدمت محافظت از کوچک ترین فرد خاندان اشرافی قبیله هیراتا - کورو - دراومد. پس تقریبا میشه گفت که اونو مثل یک اسلحه ویژه، بزرگ و شکوفا ساخت. همچنین، اینکه اینها همه یک نقشه بلندمدت از جانب اوول بوده یا نه نامشخصه، ولی هرچی که بود و طی سپری شدن یک سری وقایع ناگهانی و عجیب و غریب، کل خاندان و قبیله هیراتا با خاک یکسان میشن و سکیرو در حین محافظت از اربابش، جونش رو از دست میده. نکته کلیدی اینه که همین‌جاست که کورو چند قطره ای از خون خودش رو به سکیرو اهدا میکنه (چطوری؟؟ نمییییدوونم.. :)) سوالای جالب نپرسین! ) و سکیرو رسما جاودانه میشه.    اوول که گویا فقط یک قدم به اتمام نقشه اش (که جاودانه شدنش) مونده بود، ناگهان با پسرش مواجه میشه... پسری که فکر می‌کرد، چیزی بیش تر از یک روبات بی اختیار، بی عقل، باتری تموم کرده و حتی بسیار ضعیف، بیش تر نبود، جلوی چشمش در بالای برج آشینا، استوار... و اکنون دارای قدرت جاودانگی، روبروش ایستاده بود...    _ چی؟؟؟ _ کد شینوبی باید تحت هر شرایطی رعایت بشه... به کورو خیانت کن و از من اطاعت..! _.... نه..! من نمیتونم...    اوول توسط شمشیری که خودش به او تعلیم داده بود، به زمین می‌خورد. شاید اگر او هیچ وقت سکیرو را در زمین قبرستان نبرد نمی‌دید، یا اگر قصد به "کشتن" سکیرو در معبد هیراتا نمیزد، و کلی شاید های دیگه، میتونست چند صباح دیگری رو سپری کنه، اما اینطور پیداست که ما شاهد یک خودکشی غیرغیرغیرمستقیم از ناحیه اوول هستیم. هرچند که اوول دارای مهارت پدری کردن نبود، ولی سکیرو زندگی خود را به او مدیون بود. جدای از اینها، این پیر خرفت داستان، فانتزی هم برای خودش، توی فکر و خیالش درست میکرده!! خب وقتی که شما وارد هیراتای ترکیبی از نود درصد حوادثی که واقعا اتفاق افتاده و ده درصد، مبارزه خیالی اوول و گرگ میشین، میبینین که اونقدر هم بی توجه به سکیرو نبوده. نمیدونم اینو باید جزوی از محبت و توجه حساب کنم یا نه، ولی دلش میخواسته سکیرو روزی اونقدر قوی و ماهر در رزم شینوبی گری بشه، که اوول رو در نبردی مرگبار و افشاگر توانایی های چند ده سال خفته خودش، شکست بده و به هستیش پایان ببخشه... _ شکست.... بوسیله پسر خودم؟؟؟؟ هاهاها هاهاها... اصلا و ابدا حس بدی نیست... جناب...!!! شکست توسط پسر خودش، که بطور کلی اساس اوول را در معبدی با آتش های ابدی و سوزان، و حال و هوایی حماسی در هم می‌شکند، نه تنها برایش معنای بازندگی نداشت، بلکه این بهترین مرگی بود که می‌توانست تصورش را هم بکند... اما واقعیت، جور دیگری رقم می‌خورد. جوری که شورای درون اوول - یا سکیرو - آن را رقم می‌زند. اینجا، بنظر من گرگ اصلی اوول هستش، و سکیرو، بیشتر به یک سگ باوفا و باوقار میمونه، تا یک گرگ... گفت دانایی که گرگی خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر هرکه از گرگش خورد دائم شکست گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست در جوانى جان گرگت را بگیر واى اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیرى گرکه باشى همچو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر.... @FromSoftware

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست برراستی بال نظر کرد و چنین گفت امروز همه روی زمین زیر پر ماست
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست برراستی بال نظر کرد و چنین گفت امروز همه روی زمین زیر پر ماست بسیار منی کرد و ز تقدیر نترسید بنگر که ازین چرخ جفا بیشه چه برخاست.. بر بال عقاب آمد آن تیر جگر دوز وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست گفتا عجبست این که ز چوبست و ز آهن! این تیزی و تندی پریدنش کجا خاست؟ چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید گفتا ز که نالیم، که از ماست که بر ماست... ناصر خسرو #Art by : Stephen Surya / Facebook

رستگاری در باور یک شینوبی... بخش اول : از ماست که بر ماست ...
رستگاری در باور یک شینوبی... بخش اول : از ماست که بر ماست ...

Repost from N/a
💔 @TwinHills 🔳🔲
+1
💔 @TwinHills 🔳🔲

Artorias vs Manus @Fromsoftware
Artorias vs Manus @Fromsoftware