es
Feedback
‌داستان های ترسناک (واقعی)

‌داستان های ترسناک (واقعی)

Ir al canal en Telegram

افسانه های ترسناک ایرانی ( واقعی) داستانهای ترسناک رویت جن فلکلور و روایتهای محلی شهرهای مختلف ایران شما میتوانید تجربیاتتان ارسال کنید👇👇 @edriisam چنل فیلم 👇🏻👇🏻👇🏻 @scarystv ربات چنل 👇🏻👇🏻👇🏻 @HorrormovieBot تبلیغات 👇🏻👇🏻👇🏻 @tarefeh_scary

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram ‌داستان های ترسناک (واقعی)

El canal ‌داستان های ترسناک (واقعی) (@storiscary) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 50 199 suscriptores, ocupando la posición 5 373 en la categoría Películas y el puesto 6 843 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 50 199 suscriptores.

Según los últimos datos del 03 octubre, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 740, y en las últimas 24 horas de -18, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 5.71%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.78% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 868 visualizaciones. En el primer día suele acumular 2 397 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 363.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como وقت, کس, صدا, چیز, تعریف.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
“افسانه های ترسناک ایرانی ( واقعی) داستانهای ترسناک رویت جن فلکلور و روایتهای محلی شهرهای مختلف ایران شما میتوانید تجربیاتتان ارسال کنید👇👇 @edriisam چنل فیلم 👇🏻👇🏻👇🏻 @scarystv ربات چنل 👇🏻👇🏻👇🏻 @HorrormovieBot تبلیغات 👇🏻👇🏻👇🏻 @tarefeh_...”

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 04 octubre, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Películas.

50 199
Suscriptores
-1824 horas
+787 días
+74030 días
Archivo de publicaciones
🗣داستان ترسناک : عهد با اجنه سفلی (پیمانی که باعث شد اجنه یک روستا را به تصرف خود درآورند!)😱❌ 🎬ایرانیکا 🆔 @Voice_scary | داستان صوتی 🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک

#ارسالی درود دوستان اتفاقی که حدودا ۶ ماهه پیش برام رخ داد میخوام براتون بگم تو زمان جنگ بود و من به خاطر این که خانواده از بوی سیگار اذیت میشدن میرفتم رو پشت بوم میکشیدم کار هرشبم بود شاید تو طول شب ۴ ۵ باری میرفتم رو پشت بوم خیلی وقتها همزمان صداهای انفجار هم میومد و خیلی از همسایه ها هم از پنجره و پشت بوم نگاه میکردن ولی یه همسایمون بود خیلی رفتارش عجیب و غریب بود با اینی که پشت بومش از ما فاصله داشت اما خیلی بلند قد به نظر میرسید انگار رو هوا بود و اکثر مواقع که من میرفتم تو یه نقطه وایساده بود و بدون حرکت حتی من چند باری که کنجکاو شدم بعد سیگار کشیدن نشستم که ببینم میخاد چیکار کنه اما اینقد هیچ کاری نکرد که بیخیال شدم و رفتم یه شب بود صداهای وحشتناکی میومد و من ترسیدم برم بالا گفتم ولش کن و خوابیدم. خواب طرفو دیدم ولی چهرش تو خواب سیاه بود و یه چیزایی میگفت ولی من زبونشا نمیفهمیدم بعد یه ناله ی وحشتناکی کرد و صورتش مثل یه گوریل پشمالو شد با یه حس وحشت از خواب پاشدم دیگه خوابم نبرد گفتم برم یه نخ سیگار بکشم و بیام رفتم بالا و تا رسیدم دیدم نیس با خیال راحت زدم به سیگار ۲ دیقه نگذشته بود که یهو چشمم افتاد بهش دیدم انگار ظاهر شده منم از ترس خودمو مخفی کردم منو نبینه و سیگارمو کشیدم و با خودم گفتم این که نمیره اروم از بغل میرم و نگاهم بهش نمیکنم یهو صدای اذون صبح بلند شد شاید باورتون نشه همون صدای ناله ی تو خواب از طرفش اومد و یهو رفت تو خونش من که اینو دیدم ... تو خودم اخه با این فاصله و صدا اذون چطوری صدای اون به گوش من رسید چند روزی گذشت از سرکار اومدم خونه اتفاقا نزدیک محل کارمونم زدن و همه ترسیدن زود تر بستن اومدم دیدم هیچ کس خونه نیست یه نیم ساعت گذشت زنگ زدم مامانم و گفتم کجایین دیدم سر و صدا و صدای اژیر و اینا میاد با صدای بلند پرسیدم کجایین چی شده مامانم گفت لب خیابون پشت خونه ایم و یکی مرده اینجا حالا میاییم منم فوضولیم گل کرد زدم از خونه بیرون وقتی رسیدم دیدم خیلی شلوغه و از این نوار زردا بستن و مامانم پیدا کردم گفتم چیشده گفت یکی تو این خونه چند هفته هست مرده و کسی خبر نداشته سوپری محله دیده ازش خبری نیست انگار یه طلبی داشته ازش رفته دم خونش دیده در باز نمیکنن از چندتا همسایه های اطراف پرسیده و بقیه هم گفتن یک ماهی میشه ندیدیمش چون سوپری خبر داشته از وضع زندگی و تنهاییش و ... شک میکنه به پلیس خبر میدن و میفهمن مرده همینجوری که مامانم داشت توضیح میداد از لابه لای جمعیت داشتم در ورودی خونه رو نگاه میکردم و یهو چشمم خورد به پشت بومش دیدم پشت بومش همون شکلی که اون یارو بود بدنم خشکید و رفتم سمت ماشین و به مامانم گفتم بیا تا بریم وقتی رسیدیم خونه همه چیزو براش گفتم و اونم گفت خیالاتی شدی و ... من بعد ۶ ماه هنوز نمیدونم اون کی بود ادم بود یا روح طرف بود هرچی بود خیلی حس بدی داشتم وقتی فهمیدم طرف چند هفته هست مرده و تو خونه هم تنها بوده و اونی که من میدیدم کی بود و چی میخاس به من بگه اینم ازاتفاقی که برای من افتاد ممنون از همگی که خوندین 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

🗣داستان ترسناک : اجنه و اسماعیل دستفروش!😱❌ 🎬فرکانس منفی (راوی سیزده) 🆔 @Voice_scary | داستان صوتی 🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک

#ارسالی سلام امیدوارم حالتون خوب باشه سارا ۲۵ کرمانشاه اومدم براتون یک داستان دیگه از عموم تعریف کنم ک خودمم راست و دروغشو هنوز مطمئن نشدم و هروقت بهش میگم اون ماجرات راست بود یا نه میخنده و هیچی نمیگه. من عموی کوچیکم ۳۵ سالشه و مجردی زندگی میکنه یک مدت یکی از دوستاش میاد خونه این تا خوابگاه داشنجویش براش جا باز بشه و بره خوابگاه تقریبا نزدیک ۵ الی ۶ ماهی پیش عموم زندگی کرد . عموم تعریف کرد ک : این رفیق ما طی اتفاقاتی ک براش افتاده بود باید دعا همراهش میکرد تا اذیت نشه تو خواب یعنی دعانویس یک دعای ترس بهش داد و گفته گردنت باشه مخصوصا موقع خواب و میکه من ادمی نبودم ک ب جن و پری و اینا اهمیت بدم و بهشون اصلا فکر نمیکردم این رفیقم تا صدای تقه کوچکی میومد میکف جناین و هرهر میخندید منم بعد چندوقت گفتم ولکن توروخدا ادم تحصیل کرده مث تو این حرفا چیه میزنی اخه جن کجا بود خواهر و مادر هر چی جن ... . میگه گفته ن فحش نده دیوونه اذیتت میکنن منم بیشتر فحش دادم و خلاصه یک دو روزی گذشت و یکشب این دوست ما شب نیومد خونه و با رفیقای دیگش رفتن باغ ب منم گف بیا گفتم ن از من سنی گذشته حال این چیزا و ندارم برو خوش بگذره رفیقم رفت و من شاممو خوردم چون خسته بودم گفتم بخوابم زودتر چشام تازه گرم شده بود ک حس کردم انگار پرنده ای تو خونه پر میزنه و صدای بال هاش میومد اهمیت ندادم گفتم از خستگیه دوباره چشام گرم شد حس کردم ( عذر میخوام از بچه های کانال ) یکنفر لبامو بوسید و تا دوباره خودمو اماده کردم ک ببوسشم محکم زد تو دهنم سه متر از جام پریدم یک چهارقل خوندم و رفتم چاقو گذاشتم زیر بالشتم و هرجور شد خوابیدم صبح ک رفیقم اومد براش تعریف کردم خندید گف منکه گفتم فحش نده بهشون . خندیدم گفتم ن بابا توهم زدم خسته بودم . خلاصه گذشت چند روزی و اتفاقی نیفتاد تا یک شب رفتم خونه مادرم و اصرار داشت ک دیروقته شب بمون میگه شب موندم و ب رفیقم گفتم امشب نمیام . رفتم تو اتاقی ک قبلا مال خودم بود و خوابیدم . خوابی دیدم ک کافر نبینه و مسلمون نشنوه انقد این خواب واقعی بود همه چیزش ک میخواستم سکته بزنم . میگه یک لحظه خودمو دیدم ک بالا سر خودم نشستم و دارم خودمو ک دراز کشیدم و نگا میکنم و تو خواب صدای ضربان قلبمو میشندیدم ک دیدم سه نفر ک صورتشون اندازه یک بالشت یا مُتکاس و سرشون شبیه گرگه دستا و پاهاشونم همینطور ولی رو شوناهاشون شنل سیاه انداخته بودن اومدن پایین پام نشستن و یکنفر پاهامو با زنجیر بست و یک چیزی مث قمه دستش بود بهم گفته اینبار بخاطر تمام دعاهای پدر و مادرت و تموم کارهای خوبی ک کردی بهت کاری ندارم ولی دفعه بعد اینو از ... وارد میکنم تا از دهنت در بیاد بعدم غیب شدن  یهو از خواب پریدم و قلبم چنان محکم ضربان میزد ک دست و پام میلرزید و خیس عرق بودم گفتم یعنی چکار کردم ک اینجوری باهام حرف زدن اول فک کردم اعزائیله بعد یهو انگار ۱۰۰ نفر بهم گفتن اینا جن بودن و از فحشایی ک دادم بهشون برخورده و برا رفیقم تعریف کردم گفته منکه گفتم فحششون نده و رفیقم تعریف کرد کرد ک من بطور ارثی از اجدادم دوتا موکل مسلمون ب ارث بردم ولی موکلامو فعال نکردم چون فعال کردنشون ریاضت زیادی داره و من ادمش نیستم ولی هرجا میرم انگار موکلام باهامن و شاید اون روز ک فحش دادی موکل هام شنیدن و اومدن ادبت کنن ولی باهرکس مث خودش برخورد میکنن باتوام با زبون خودت حرف زدن ک بفهمی دیگه فحش ندی . من هنو نتونستم حرف این جن و هضم کنم و قضاوت کردنش با شما ولی عموم قشنگ بار اولی ک تعریف کرد قسم خورد ک راست میگه . ممنون ک خوندین 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

🗣داستان ترسناک : این جن وسط جنگلهای مازندران سراغت میاد! ( زرنگان ، هدیه اجنه!)😱❌ 🎬فوبیا 🆔 @Voice_scary | داستان صوتی 🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک

#پارت_آخر خلاصه رفتیم با بدبختی و بدن درد و لباسهای کثیف خوابیدیم داخل ماشین، توی خواب هم همش آشفته بودم و خواب میدیدم، حدودای ساعت ۹صبح بود بیدارشدم ، رفیقمو بیدار کردم رفتیم داخل رستوران سروصورتی آب زدیم و گفتیم یه املت بخوریم بعدحرکت کنیم، تقریبا ۳ساعت دیگه راه داشتیم تا مقصد شیفت صبح رستوران یه مرد مسن و خوش رو بود، وقتی صبحانه رو آورد نشست کنارمون گفت چرا لباسهاتون اینقدر کثیفه؟ دیشب توجاده گیرکردین، گفتیم آره بالا گردنه زنجیر میبستیم که اینجوری شدیم یهوبه ذهنم رسید از پیرمرده سوال بپرسم راجب اون روستا بهش گفتم حاجی اسم اون روستا که بالای گردنه هست چیه گفت اونجا روستا نیست، تقریبا ۳۰ساله که اونجا تخلیه شده،یه چشمه آب بوده که اون زمان یکی از عموهام هم اونجا زندگی میکردن، چشمه آب کم کم آبش تغییر کرد و آبش کلا تلخ شد و دیگه قابل مصرف نبود،واسه همین اون بیست تا خونواده ای که اونجا بودن جمع کردن رفتن ازاونجا بهش گفتم یعنی کلا هیچ کس اونجا نیست؟ گفت نه دیگه، چون نه آب داره نه برق داره فقط نزدیکای بهار که اون ارتفاعات سرسبز میشه ملت میرن برای تفریح خونه های اونجا کلا خرابست و نمیشه داخلشون زندگی کرد گفت چطورمگه؟ اونجارو چطوری بلدی؟ گفتم نه هیچی، دیشب دنبال هیزوم بودیم، رفتیم تا اونجا ولی هیچی گیرمون نیومد برگشتیم فقط یه چراغی پشت پنجره یکی ازخونه ها روشن بود گفتم شاید کسی ساکنه اونجا یخورده نگامون کرد هیچی نگفت و رفت صبحانه رو خوردیم و فلاسک هم آبجوش کردیم و اومدیم بیرون تاسواربشیم بریم این رفیق من که همچنان منگ بود، حرف نمیزد فقط گوش میداد، بهش گفتم اینجوری که تو رفتی تو هپروت عمرا بتونی رانندگی کنی، برو اون طرف بشین ، رفت طرف شاگرد نشست ، من تا خواستم برم بالا اون پیرمرده صدام کرد گفت جون بیا یه لحظه، منم رفتم ببینم چیکار داره، منو کشید کنار گفت حالا دیشب ندونسته رفتین اونجا ولی دیگه هیچ وقت تواون خرابه ها نرید مخصوصا شب بهش گفتم چرا عمو؟ گفت بعدازتخلیه روستا چندباری عموم و چندنفر دیگه ازساکنین قبلی روستا رفته بودن اونجا، ولی هربار به شب خوردن و خواستن بمونن یاچادر بزنن اون اطراف کلی اتفاق افتادبراشون که مجبورشدن برگردن، میگن اونجارو اجنه صاحب شدن دیگه نمیشه رفت اینکه هم میگی دیشب چراغ روشن بوده پشت پنجره قطعا کار خودشونه،شانس آوردین نرفتین داخل😐 من تو دلم میگفتم عمو خبر نداری پس چی گذشته دیشب به ما خلاصه راه افتادیم و بار رو تخلیه کردیمو از یه جاده دیگه که ۲ساعتی رامون دورتر میشد برگشتیم شهرمون که مجبور نشیم حتی ازجلو اون جاده خاکی بالای گردنه رد بشیم این ماجرا تامدتها فکرمو درگیر کرده بود، رفیقمم کلا از اون شب چیزی یادش نمیامد فقط میدونست رفتیم اونجا و قراربوده شب بمونیم منم دیگه چیزی به روش نیاوردم این ماجرا باعث شد یخورده راجب ماورا و اجنه تو گوگل سرچ کنم و از چندنفری بپرسم داستان اینا چیه و اطلاعاتمو بردم بالا دوم اینکه این برام درسی شد تو مکانهایی که نمیشناسم اصلا پا نزارم مخصوصا تو شب ببخشید داستانم طولانی شد،خواستم کل ماجرارو براتون تعریف کنم امیدوارم هیچ وقت به همچین مشکلاتی برنخورین و تا میتونین از کنجکاوی راجب این موجودات دوری کنین تا زندگیتون به مشکل نخوره✋🏻✋🏻✋🏻 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

#پارت_دوازدهم رفیقم که انگار صدساله نخوابیده باشه همونجوری با لباسهای گلی و خیس رو صندلی شاگرد ولو شده بود و متوجه چیزی نبود به جاده اصلی که رسیدم دیدم ماشین راهداری تیغ زده و نمک پاشی کردن، انگار یه نیم ساعت قبل بوده، منم چون واقعا نمیخواستم دیگه اونجا بمونیم جاده رو گرفتمو آروم آروم گردنه رو رفتم پایین واقعا تو حالت عادی حداقل باید دوتا چرخ رو زنجیر میبستیم ولی من اون لحظه فقط بفکر این بودم ازاون مکان بریم و بفکر چیز دیگه ای نبودم خلاصه با سلام و صلوات یه ۱ساعت بعد گردنه تموم شد و افتادم تو کفی همونجوری رفتم تا رسیدم جلو یه رستوران راننده ای که معمولا ۲۴ساعته بخاطر راننده ها باز هستن، یه ده تایی هم ماشین سنگین جلوش پارک بود که معلوم بود بخاطر گردنه موندن تا صبح حرکت کنن منم زدم کنار یه نفس آروم کشیدم تازه متوجه گلی شدن صندلی ها و خودمونو و گندکاری داخل اتاق شدم شلوار تو تنم خشک شده بود رفیقمم که تازه اونجا بیدارشد پرسید کجائیم گفتم فعلا بیخیال، پیاده شو بریم داخل سرو کلمونو بشوریم بریم یه چیزی بخوریم تا ببینیم چه خاکی به سرمون شده پیاده شدیم رفتیم داخل، صاحب رستوران پرسید چی شده تصادف کردین، گفتم نه بابا مجبورشدیم زنجیر ببندیم بالا گردنه این شد که گلی شدیم خلاصه رفتیم سروکله رو شستیم و اومدیم نشستیم رویه تخت برامون چایی آوردن سفارش غذا دادیم ساعت حدودای ۳ صبح بود دیگه رفیقم اصن جون نداشت حتی غذابخوره هی به من میگفت من چرا اینقدر خسته ام، اصن چطوری اومدیم پایین ما؟ مگه قرارنبود بمونیم تو خونه اون پیرمرده.....😐 حتی اسمش هم که میاورد من باز دستام شروع میکرد به لرزیدن فهمیدم که هیچی یادش نمیاد گفتم فعلا بخور بریم بخوابیم تاصبح که شد برات تعریف میکنم 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

#پارت_یازدهم نهایتا چراغ قوه رو برداشتم،یه چوب دستی هم داخل ماشین بود برداشتم،یه کارد هم گذاشتم توجیبم ماشین هم همونجور روشن با چراغهای روشن به سمت خونه پیاده شدم و آروم آروم شروع کردم رفتن سمت اون انباری، همینجور هم که میرفتم جلو ازترس باصدای بلند رفیقمو صدامیزدم رسیدم جلو در،البته در که نداشت، آروم نور انداختم داخل و چوب رو گرفتم بالا که اگه کسی اومد جلو بزنم، رفتم داخل آروم سرمو بردم تو همونجا که رفیقم بود رو نگاه کردم، دیدم مثل این آدمهای مُرده دراز کشیده و دستاشم بازه،هی صداش زدم دیدم جواب نمیده، آروم رفتم جلو،همش بفکر خانوادش بودم و همین بهم نیرو میداد که بخاطر مسئولیت برم جلو ، اولش آروم باچوب زدم بهش صداش کردم، چندباراینکارو کردم، دیدم انگار خوابه داره خُرخُر میکنه همینجور که باترس و لرز اطراف رو چک میکردم نشستم کنارش و شروع کردم به تکون دادنش، آروم چشماشو باز کردم،منتظر بودم باز همون صحنه رو ببینم، ولی شکرخدا حالتش عادی بود، بلندشد نشست، گفتم چت شده تو؟ اونم انگار مست و ملنگ بود هی اطرافو نگاه میکرد گفت چی شده؟ اینجا کجاست، من چرا اینجام متوجه شدم اون حالش بدتر ازمنه به زور بلندش کردم گفتم بیا بریم توماشین لباسات همه خیسه مریض میشی دستشو انداختم پشت گردنم لنگان لنگان رفتیم تا پا ماشین، تا در ماشینو باز کردم خواستم بفرستمش بره بالا یه لحظه برگشتم دیدم اون پیرمرده جلو انباری وایستاده چراغ گردسوز هم دستشه باهمون عبای سیاه و سرشم پایین بود و غوز داشت من توهمون حالت باز هنگ کردم، نمیتونستم تکون بخورم، رفیقم خودش داشت آروم میرفت بالا پیرمرده یه لحظه دستشو آورد بالا وباحالت اشاره گفت بیا من اون لحظه موتور مغزم روشن شد سریع برگشتم پریدم بالا رفیقم هنوز از روصندلی راننده کنار نرفته بود که من هولش دادم با سر رفت سمت شاگرد افتاد😂 در رو بستم قفل هم زدم زدم تو دنده با گاز زیاد شروع کردم دور زدن جالب اینجاست که اون لحظه باز پیرمرده نبود اونجا خلاصه با یه بار عقب و جلو کردن دور زدم و گاز کش تو اون گل و برف جاده رو گرفتمو حرکت کردم سمت جاده اصلی 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

#پارت_دهم یه چند دقیقه ای توهمون حالت بودم ، به زور تمام توانمو جمع کردم و توهمون حالت نشسته خودمو کشیدم عقب،پاهام اصن توان نداشت، چراغ قوه داخل دستم بود روشن کردم انداختم اینور اونور ببینم رفیقم کجاست حداقل منو ببینه بیاد پیشم، شلوارم همه گلی و خیس شده بود،باهر سختی بود بلندشدم روپاهام وایستادم، اصن سرما رو متوجه نمیشدم یه جورایی مسخ شده بودم ، خلاصه هرجوری بود آروم آروم رفتم سمت اون انباری، هرچی نور مینداختم چیزی معلوم نبود، مطمئن بودم یه چیزی اینجا هست که جوردرنمیاد، رسیدم جلو در انباری با یه دستم دیوار رو نگهداشته بودم نیفتم با دست دیگم شروع کردم نورانداختن داخل اون انباری خرابه ببینم رفیقم کجاست یهودیدم کُنج انباری نشسته رو زمین و انگار داره باکسی یواش حرف میزنه، نور روانداختم رو صورتش صداش زدم ، وقتی صورتشو برگردوند سمتم دیدم چشماش کاملا سفید شده و بایه حالت ترسناکی مثل این فیلما داره بهم لبخند میزنه من دیگه خون به مغزم نرسید وباهمون ضعفی که داشتم شروع کردم به دویدن سمت ماشین و داد زدن،تابرسم به ماشین چندبار وسط گل و برف خوردم زمین کلا خیس و گلی شدم، رسیدم به ماشین سریع در رو بازکردم رفتم بالا دستام همینجوری میلرزید اصلا نمیفهمیدم باید چیکارکنم ناخواسته ماشینو روشن کردم چراغ ها روشن کردم، سرماشین به سمت خونه بود، نور که افتاد و اونجا روشن شد شروع کردم به بوق زدن پشت سرهم نمیدونستم باید چیکارکنم ، بزارم برم، الان رفیقم چی میشه؟ پیاده بشم ؟ بشینم تاصبح بشه؟ اصلا مغزم هنگِ هنگ بود کلا شاید یه ۵دقیقه ای بوق میزدم، هم بوق دستی هم بوق بادی که صداش زیاده تمام این حرکات از استرس و ترس زیاد بود دستام همچنان میلرزید هرکاری میکردم به خودم بیام و بتونم فکر کنم بفهمم داره چه اتفاقی میفته واقعا که همین الانشم دارم تعریف میکنم براتون باز دستام شروع کرده به لرزیدن تا تواون موقعیت قرارنگیرین متوجه حرفهای من نمیشین یه جورایی مرگ رو جلوچشماتون میبینین، چون واقعا متوجه نمیشین داره چه اتفاقی میفته بعدها که رفتیم پیش یه شخصی که توکار علوم غریبه بود میگفت شماها چون اصلن تواین داستانها نبودین زیاد نترسیدین تازه😂 اگه کسی باشه که دنبال جن و اینا باشه یا قبلا تجربشو داشته باشه تواینجور موارد خیلی بیشتر میترسه، مثل کسی که میدونه این فیلم ترسناکه و نشسته داره نگاه میکنه واقعاهم درست میگفت،چون ازاون روز به بعد ازسایه خودمم دیگه میترسم و اگه همچین اتفاقی مجدد بیفته برام بدون شک سکته رو میزنم خلاصه، یه لحظه به خودم اومدم گفتم نکنه این بیچاره طوریش بشه یاگرگی بهش حمله کنه من جواب خانوادشو چی بدم، باورمیکنین بازم نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده،تنها چیزی که به ذهنم نمیرسید همون جن بود، چون نه تجربه ای داشتم تواین شرایط نه ازقبل دنبال اینجورچیزا بودم برای همین مغزم نمیتونست تحلیل کنه که داره چه اتفاقی میفته 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

🗣داستان ترسناک : رفاقت با صکراط (صکراط پادشاه یکی از قبایل اجنه بسیار قدرتمند بُعد چهارم!)😱❌ 🎬ایرانیکا 🆔 @Voice_scary | داستان صوتی 🆔 @Storiscary | داستان های ترسناک

#پارت_نهم مجبور شدم برم دنبالش، یه چند قدمی که رفتم یهو صدای اون پیرمرده رو شنیدم از اتاق که گفت بیاین داخل شام حاضره😳 من اصلا مونده بودم چی به چیه؟ مغزم نمیتونست تحلیل کنه که داره چه اتفاقی میفته؟ ناخواسته برگشتم سمت اتاق در رو بازکردم دیدم چراغ گردسوز روشنه ولی کسی داخل اتاق نیست اصلا نمیفهمیدم الان باید چیکارکنم؟ آخه اتاق جوری بود که اصلا در دیگه ای نداشت، هیچ پشت و پستویی هم نداشت که بگم پیرمرده رفته اون پشت همینجوری که وایستاده بودم چشمم افتاد به چراغ قوه که اونطرف اتاق افتاده بی هوا سریع کفشامو درآوردم رفتم سمت چراغ قوه و برش داشتم و برگشتم کفشامو بپوشم برم دنبال رفیقم، داشتم فک میکردم شاید رفته توالت، یه حالتی بین ترس،تعجب،علامت سوال،استرس....همه چی باهم قاطی شده بود... کفشامو که پوشیدم برگشتم در اتاق رو ببندم دیدم یه سفره وسط اتاق پهنه و یه چیزایی مثل تیکه های گوشت با استخون و خون اطرافش وسط سفرست دیگه اونجا بود که یهو ترس تمام وجودمو گرفت، پاهام یهو سُست شد و یهو نشستم زمین کم مونده بود خودمو خراب کنم اصن تا به اون روز و اون لحظه همچین ترسی رو تجربه نکرده بودم دیگه مطمئن شدم این چیزا طبیعی نیست و یه خبرایی هست اینجا مثل کسی که گُل کشیده باشه منگ شده بودم و نمیدونستم میخوام چیکارکنم نه توان داشتم دادبزنم،نه توان داشتم ازجام بلندشم فقط قفل توهمون درگاهی نشسته بودم و ناخواسته داشتم به سفره نگاه میکردم 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

#پارت_هشتم کورکورانه دست میکشیدیم اطرافمون تا پیداش کنیم ، هرچی گشتیم نبود انگار آب شده بودرفته بودتوزمین،دیگه واقعا کم کم داشتم میترسیدم ازاین اوضاع، فضای داخل اتاق هم یجوری سنگین شده بود که نمیتونستم نفس بکشم، بیخیالِ چراغ قوه شدیم و به رفیقم گفتم بلندشو بریم بیرون کلا تا ببینیم این پیرمرده کجارفته تا بیادخودش بعد بیایم داخل، من اول رفتم بیرون تواون تاریکی هیچ جادیده نمیشد یه چند قدمی دور شدم ازاتاق رفتم به سمت کامیون، همینجوری که داشتم میرفتم شروع کردم با رفیقم صحبت کردن،گفتم بیا بریم کلا داخل همون ماشین میخوابیم بابا، چوب هم نخواستیم اصلا....یهو متوجه شدم رفیقم پشتم نیست اصلا،برگشتم ببینم چرانیومد دیدم کلا انگار ازاتاق نیومده بیرون هرچی صداش زدم دیدم نمیادو جواب هم نمیده، برگشتم سمت اتاق ببینم چرا نمیاد چندقدم مونده بود برسم به اتاق شنیدم انگار داره باکسی حرف میزنه، اول فک کردم شاید گوشیش روشن شده و داره باتلفن حرف میزنه رفتم جلوتر پشت در که رسیدم آروم صداش زدم گفتم پس چرا نمیای، دیدم یهو ساکت شد و یهو در رو باز کرد، ازداخل اتاق نورمیومد ولی نه چراغی روشن بود نه گردسوز، چون بیرون در وایستاده بودم متوجه نمیشدم نورازکجاست، رفیقم اومد جلوتر گفت ببین حاجی میگه شب بمونین بنده خدا رفته برامون شام بیاره😐 من که چندلحظه هنگ بودم ، بهش گفتم چی میگی؟؟ کدوم پیرمرد؟ اصن کی اومد که من ندیدمش؟ من کلا ۱۰قدم دور نشدم از اتاق این چطوری اومد که من ندیدمش؟؟ گفت من چمیدونم،تا تورفتی اومد داخل،گفتم خب الان کوش؟ گفت بیا داخله بنده خدامیگه بمونین تابرم شام بیارم براتون ، من اومدم داخل اتاق، یهو متوجه شدم اتاق چرا تاریکه پس،اون نور چی بود؟ هی گفتم حاجی؟ حاجی ؟؟ دیدم کسی جوابی نمیده اصن برگشتم سمت رفیقم که تو درگاهی وایستاده بود گفتم پس کوش؟ کسی اینجا نیست؟ اون نور چی بود اون موقع چرا الان اتاق تاریکه پس؟؟ رفیقم انگار کر شده باشه فقط نگام میکرد تواون تاریکی منتظر بودم جوابمو بده که دیدم برگشت راه افتاد رفت سمت همون انباری صداش کردم کجامیری پس؟ چراهیچی نمیگی؟؟ 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

#پارت_هفتم همونجور که جلو در منتظر پیرمرد بودیم یهو دیدیم در اتاق ازداخل بازشد و پیرمرده پشت در وایستاده،یخورده جاخوردیم، بایه صدای ضعیف گفت بیاین تو بیرون سرده، ولی همچنان صورتش رو نمیدیدیم، خمیده بود و دور گردن و سرش یه چیزی مثل لُنگ بسته بود و فقط چشماش معلوم بود اونجاهم هنوز ترسی ازچیزی نداشتیم حداقل من اینجوری بودم، فقط تعجب کرده بودم این ازکجا اومد که ما ندیدیمش خلاصه رفتیم تو و سلامی کردیم دوباره نشستیم کنار بخاری، پیرمرده رفت کنار یه صندوقچه گوشه اتاق و داشت داخلش رو زیر و رو میکرد،تو همون حالت که پشتش بمابود گفت چایی رو بخاری هست بریزین واسه خودتون ماهم یه تشکرکردیم و منتظر بودیم خودش هم بیادبشینه هم ازش سوال کنیم راجب این روستا هم ببینیم گوسفنداش کجان و ... یهو سرش رو از توصندوقچه آورد بیرون و باز رفت سمت در ،خواست بره بیرون بهش گفتم حاجی اگه کاری داری بیایم کمکت تاریکه؟ حرف نزد و فقط با دستش اشاره داد که نه رفت بیرون ماهم باز یه نگاه بهم انداختیم و شروع کردیم به اتاق نگاه کردن، وسایل خیلی کمی داخل اتاق بود کلا،چهارتا بشقاب و قاشق و لیوان و یخورده خرت و پرت ، گوشه اتاق هم یه چندتا پتوقدیمی و بالشت به رفیقم گفتم این چطوری اینجا زندگی میکنه تواین زمستون؟ اصلا چی میخوره؟ برق هم که ندارن کلا،چون اصلا سیم برقی نیست اینجا توهمین صحبتها بودیم باهم که یهو در انگار باد شدید بیاد بازشد و بعدش محکم خورد بهم و درجا گردسوز هم خاموش شد یه لحظه هردوتامون ترسیدیم، گفتم چراغ قوه رو روشن کن تا کبریتی فندکی پیداکنم گردسوز رو روشن کنم، گفت دست من نیست چراغ قوه، دست خودت بود آخری، گفتم پس احتمالا همونجاها رو زمینه نگاه کن، تاریک بود چیزی معلوم نمیشد، اومد چراغ قوه گوشیش رو روشن که گفت اِ چرا گوشیم خاموش شده،این که شارژ داشت من دست کردم توجیبم گوشیمو درآوردم که روشن کنم چراغش رو دیدم گوشی منم خاموش شده گفتم مگه میشه چرا گوشیامون خاموش شده گفت شاید بخاطرسرما سریع باطری خالی کردن، همینجوری که داشتیم باهم بحث میکردیم و دنبال چراغ قوه بودیم نور این شعله های بخاری که از سوراخهای روی بدنه میزد بیرون یخورده ضعیف اطراف بخاری رو فقط روشن میکرد تواون نور کم من به چشمم اومد انگار یک نفر پشت سر رفیقم نشسته همینجوری که زُل زده بودم ازعقب بهش تا متوجه بشم داستان چیه رفیقم گفت چته؟ چرا اینجوری نگام میکنی واسه اینکه نترسه گفتم هیچی فقط بیا جلوتر باهم دنبال چراغ قوه بگردیم 🆔 @Storiscary | داستان ترسناک 👍

بزن روش هکر شی

📣بسه اقا ما ی غلطی کردیم 2 روز پیش لینک یک کانال هک رو گذاشتیم دوباره این دفعه اخره هرکی نیاز داره سریع جوین بده و دیگه نیاید پی وی!!!! https://t.me/+8tuyugPgxa4xOWI0 اخرین باره میزارم⛔️

هر کدوم دوست داشتین عشقتون کشید انتخاب کنید 👆👆

Repost from N/a

جغدا اعلام حضور کنن پی وی😂👇 @edriisam

یه نفرم نیومده عالی😂

ادریس بیداره بیاید چت حوصله اون سر رفته😱😂 @edriisam @edriisam