- 𝑀𝑈𝐿𝑇𝐼 𝑝𝑢𝑟𝑝𝑜𝑠𝑒 -
Ir al canal en Telegram
821
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-330 días
Archivo de publicaciones
یجا خوندم نوشته بود: بدیه بیش از حد دوست داشتن یه آدم اینه که وقتی حواسش بهت نیست حس میکنی کل دنیا ازت متنفره، آدما وقتی عاشق میشن تمومِ دنیاشون تو وجود ینفر خلاصه میشه، با نادیده گرفتن کسی که دوستتون داره دنیای آدمارو تاریک نکنید.
تو یه کسخلی، درونگرا نیستی، چون یه درونگرا دهن خودش رو نمیگاد که همه بفهمن درونگراست
میخوای بدونی یه مادر تو تربیت پسرش موفق بوده یا نه؟
به رفتاری که با همسرش داره نگاه کن.
@Dhei80 عسل بابام
کرد ها خیلی قشنگ به اغوش کشیدن کسی ک آرامش بهشون معنا میبخشه رو با این جمله ادا میکنن
•وره باوشم با آرام ببموه•
به اندازه تمام دروغایی که گفتی و کارایی که انجام دادی و فکر کردی نفهمیدم ، ک×ص ننت
یادتون باشه سن ۱۸ تا ۲۵ سالگی با آدمای زیادی آشنا میشید پس غصه کسی که رفته رو نخورید.
شما با قلبتون تصمیم میگیرید طرفو انتخاب میکنید باهاش وارد رابطه میشید بعد ی مدت میفهمید انتخابتون اشتباه بوده
با قلبتون شروع میکنید با عقلتون تمومش میکنید.
قسمت دارک ماجرا اینجاس ک من با عقلم انتخاب میکنم وارد رابطه میشم بعد ی مدت که طرف ب هزارتا روش و ترفند خودشو از چشمم انداخت قلبم از همه چی خسته میشه و اونی ک تصمیم میگیره همه چیو تمومش کنه قلبمه ن عقلم.
این نوع رابطه ها از اون رابطه هاییه که وقتی تموم بشه دیگه هیچوقت بازگشت نمیخوره.
شبای زیادی رو اینجوری گذروندم. تنها، بیحوصله، ساکت و یه گوشهی مبل نشسته دست به سیگار! دقیق یادم نیست کدوم شب ولی تو یکی از همین شبا بود که فهمیدم امیدواری بهترین حس و بدترین شکنجهس واسه آدمایی که بهت خوبی میکنن یا بدی، تو یکی از همین شبا بود که فهمیدم هیچکسی جز خودت واست نیست، واست نمیمونه، تو یکی از همین شبا فهمیدم باید بریزی بیرون تا جمع نشه تو دلتو یهو یهجوری بترکه که گند کل خونه رو برداره، یکی از همین شبا که تو حال خودم نبودم و حال خودم داشت از خودم بهم میخورد و تصمیم گرفته بودم خودمو ول کنم فهمیدم که خودمم دیگه خودمو دوست ندارم. ولی هنوز منتظر بودم یه دستی از غیب بیاد و کشیده بشه رو سرمو بهم بگه نترس، نگران نباش، من هستم. یکی از همین شبا بود که به خودم گفتم: ببین منو، بسه دیگه! قرار نیست کسی بیاد، زور نزن. یکی از همین شبا فهمیدم جام اینجا نیست، یکی از همین شبا خسته میشم از این همه مزخرف بودن خودم برای خودم و خودم برای همه، یکی از همین شبا میخوابم که صبح پاشم و همه چی رو درست کنم و دیگه هرگز پا نمیشم!
پیر شدن آدما موقعی استارت میخوره که دیگه براش مهم نیست پاش روی خط وسط موزاییکا بره یا نه
