es
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Canal cerrado

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Mostrar más
1 524
Suscriptores
-224 horas
+17 días
+130 días
Archivo de publicaciones
گوزل 💃💃رقص و 🎤ماهنے

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

خاطرات در تابستان داغ دهه 50 خلله زامور (زنبور گاوی) هیچ وقت این زنبور یادم نمیره چون در بچه گی بد جوری نیشم زدن ۸/۹سالم بود یه عصر داغ تابستان با الاق از باغ اومدم خود چاپشلو که حالا نفت بگیرم ببرم باغ بعد در دربازه اومدم رفتم مغازه مرحوم علقلی بقالیان برای خدابیامرز پدرم یک بسته سیگار اشنو ویژه گرفتم باز ادامه راه تا باغ اومدم سرپیچ الان حیاط حاج اصغر جالبی هستش اون زمان حیاط پدری آقای محمد بابایی بود ،لانه خلله زنبور را بچه ها گودز کرده بودن منم بی خبر میامدم دیگه زنبورها بد جوری منم نیش زدن چند نفر هم آن طرف نگاه میکردن،فقط یک نفر آمد جلو آن هم کربلایی آقای محمد بابایی بود ،هنوز داماد ما نشده بود،گفت واخ واخ ،پرسید پسر کی هستی؟گفتم کاظم عبدالله آب داد خوردم وصورتم آبی زدم آدمه تا باغ بدنم همش حساسیت شد دم غروب خدا بیامرز مادرم گفت برو آب تنی کن خودما انداختم تو آب و بعد شربت آب شیره انگور درست کرد خوردم کاش آن روزها برگرده که برنمی‌گرده باز منو همان مسیر خلله زنبور نیش بزنه 😔 https://t.me/chapeshloo_1 1404/5/19

این مستند حیات وحش نزدیک 3دقیقه هستش خیلی باحاله شاید دیده باشید یه فرصت بکنم واستون یه گزارش توپ میکنم لذت ببرید 😊 البته فارسی قشنگتر در میاد

‏فایل صوتی از طرف عموحیدر

ممیش خان گدیب ماماوا دیمه👌👌👌😍

Alireza Asar Kouche AsheghanehTrack.mp32.28 MB

بیاد را می پوشیدیم و با صغری ننی می رفتیم پیش رجب .برای دعا و شفا و دورکردن سیاهی . انسانها ساده بودند و ساده زیست .و زندگی سخت بود تو فصل تابستان و زمستان ،گرما و سرما را حقیقتا حس می کردی .اما لبخندها و خنده ها از ته دل بودن ،یه چیز خاصی اون وقتها بود که حالا نیست .مثل گم شده میماند و همیشه در پی یافتنش هستی .می خوام برگردم به خود گم شده ام .شده ام مثل برگی که از درخت خسته شده و جدایی اش را به پاییز وصل می کنه .اصل خودم تو همون قدیما جامونده .این درخت الامد امروزی خسته ام کرده .فصل پاییز بهانه خوبی است که جدا بشم هرچند که مثل برگ پاییزی طراوت سبزینگی ام را از دست دادم و چروکیده و کدر شده ام . می خواهم بمانند برگ جدا شده ، با باد پاییزی که همیشه برایم یاد قدیما را می یاره پرواز کنم و برگردم به اون قدیم با تمام باورها و روابط عاطفی و انسانی اش . می خواهم کوچ‌ کنم ، کوچ‌ عاشقانه . از دیو و دد ملولم‌ انسانم آرزوست .... من هدهدم ،حضور سلیمانم آرزوست . مرا همراهی کنید با غزل  زیبای انسانم آرزوست  حضرت مولانا باصدای  علیرضا عصار. حسن دانایی👇👇👇

دمادم غروب است و اشعه های طلایی رنگ خورشید بر بلندای کوه اله اکبر می رقصد و دامن طلایی اش را آهسته جمع می کند تا اندکی بعد شب لباس سیاهش رابرتن شهر درگزبپوشاند.هوا دیگر سرد نیست ،برفها در دشت میرقلعه و حتی اسپیان چاپشلو و تپه های قزقان دره و شیلگان دره آب شده اند .سپیدی برف را در نقاطی از قله اله اکبر و تیوان می توانی ببینی .امسال اصلا مثل سابق برف زیادی نیامده . چند سالی است که انگار زمستان و ننه سرما خیال میدان داری را ندارند کم کم داریم فراموش می کنیم روزهای برفی را وحسرت برف نباریدن هم به سایر حسرتهامون اضافه شده .یادم هست زمستان سال ۱۳۴۷ که چند روز پشت سر هم برف بارید و کوچه ها پر شدن از برف بخصوص کوچه های باریک محله مان با پاروکردن برفهای پشت بامها و تخلیه در کوچه ،کوهی از برف کوچه ها را پر کرده بود و برای عبور و مرور راهروی باریکی را مردم باز کرده بودند و بسختی می توانستی رفت و آمد کنی و مدارس همگی تعطیل شده بودند و با این وضعیت امکان بازی هم نبود و مجبور بودیم تو خونه بمونیم .و از بیکاری دکتر دکتر یا گل پوچ بازی کنیم و سوز سرما بحدی بود که گرمای پچ هیزمی جوابگو نبود و از بس داخلشو پر از هیزم و تپی ! می کردیم ازشدت حرارت بدنه حلبی تیره اش ،سرخ میشد اما باز کافی نبود و هرم گرمای بخاری یارای گلگون کردن گونه های ما بچه ها را نداشت ، بمحض باز و بسته شدن در خونه هوای سرد که پشت در کمین کرده بود به داخل اطاق هجوم می آوردو سوز سرما نفوذ می کردبر جسم نحیف و کوچکمان و با لرز افتاده بر بدن وادارمان می کرد بی اختیارو بدون آهنگ گارمان نبی ،حرکات موزون انجام بدیم ! و بقول کاته ننی ، بالام قاپنه تز باقله ،اژدرها گلده ! و اژدهای سرما بیادگار مانده از جملات مادر بزرگ مهربان صغری ننی ، مرا بیاد سریال گیم اف ترونز ( بازی تاج و تخت ) می اندازد وجمله معروف این سریال : سرما در راه است. و ملکه سوار بر اژدها که با همیاری( جان اسنو )به جنگ‌ لشگر، سرما می رود . شب های سرد زمستانی آن روزها ،مثل حالا کوتاه نبود وهر فصلی ساز خودش را کوک می کرد الان مجبور نیستی برای دستشویی لباس گرم بپوشی و مسافت اطاق تا مستراح را در زمین یخ زده حیاط طی کنی .بغل اطاق پذیرایی و باسانی به توالت دسترسی داری .قدیما که اینجور نبود .زندگی کردن سخت تر بود اما عاطفی تر بود ذهن ها زود باور و مردم ساده .چه تخیلهایی که با قصه های مادربزرگ صغری ننی که همیشه قصه اش را با جمله بیره وارده بیره یوخده شروع میکرد و یواش یواش اوج می گرفت و همراه با قهرمان قصه سوار برموج خیال می شدیم و مانند دیو قصه هاتنوره می کشیدیم .ومواظب بودیم در اوج هیجان داستان دستمون به لامپ چراغ گرد سوز داخل مجمع مسی گذاشته شده وسط اطاق که هر غروب مادر با دستمال و هو کردن داخلش لامپش را که از بلند شدن پلته اش ! دوداگین بود پاک می‌کرد و شمع روشنی شب های تاریک و طولانی زمستانی بود ونفوذ می کرد بر سیاهی قیرگون شامگاهی و شبانگاهی ،برخورد نکند . چه شب‌هایی که باقصه های مادر بزرگ خوابیدیم و از شما چه پنهان چه شب‌هایی که از شدت سرما و ترس از تاریکی حیاط و سردی و برودت هوا ،در رختخواب خود شاشیدیم ! نمی دونم الان هم این عادت تو بچه های دراکولایی این دوره زمونه هست یانه؟ اما قدیما معمولا رسم بود توخونه ای که بچه داشتن ،پا می ذاشتی و اگه حس بویایی ات‌ بدرستی انجام وظیفه می کرد ،بوی آن را می فهمیدی .تو قدیما با گذاشتن لکه آبی محصول تولیدی بچه رو تشک که معمولا لحاف و تشکها پشمین و سنگین بودند بحدی که اگه زیر لحاف بزرگترها می رفتی علاوه بر گرمای لذت بخش آن ،شدت سنگینی و وزن زیاد لحاف را رو بدنت احساس می کردی . اول صبح همه خانواده که تو یه اطاق می خوابیدن جمع میشدن و یک صدا می خوندن شاشو شاشو ... و تشک شاشو را به عنوان نماد بی آبرویی سر چوب میکردند تا خشک بشه اما لک آن باقی می موند تا سرفرصت برای شستشوی رویه و یا ملافه و چون بچه شاشو عادت به شب اداری داشت ، بقول مادر شیرازی کرایه نمی کرد ،هربار شسته بشه . و آقاجان هم مجبور بود زودتر مغازه را تعطیل کنه که یه وقت در تاریکی شب که به خونه میاد گرفتار جونوری درنده نشه ،اونوقتها خیلی شنیده میشد که گرگها به اطراف حمله می کنند و حتی بچه ای را گرفته و برده بودند و همیشه از این یادآوری متوحش می‌شدیم .و ترسی دیگر بر ترسهایمان اضافه میشد خصوصا که اگه جونور آدم خور، در قصه مادر بزرگ نیز نقش آفرینی می کردند .و با بال و پر دادن به قصه و خوابیدن و دیدن خوابهای ترسناک هم عامل شاشو شدن میشد .وبعد بزرگترها می گفتن به این بچه قره باسته .سیاهی براو چیره شده .بهتره یه دعا از رجب دعا نویس که یه گوشه دهنش ویا لبش کج بود و از این بابت ازش می ترسیدم ، بگیرید و اول صبحی شال و کلاه کرده چکمه پلاستیکی با نشان ملی را که قسمت بالای زیر زانو را تا می کردیم تا سفیدی داخل چکمه به چشم

روایت « کوچ‌ عاشقانه »