es
Feedback
محمّد طالبی, نویسنده, داستان نویس

محمّد طالبی, نویسنده, داستان نویس

Ir al canal en Telegram

داستان های کوتاه من !

Mostrar más
885
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
داسـتـان کـوتـاه : حـِصـار دار نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی نَه تربیت صحیحی دارند و نَه الفت و صمیمیتی و در عمر خود کتاب و روزنامه ای هم نخوانده اند. مراوده با این ها آزادی و آسایش آدم را زیر پا گذاشته و از آنجائیکه بیشترشان فقط به فکر جیره ی شیره و افیون اند و دایم باید به دادِ شکم خود برسند و به خود بزرگ بینی و غرور و حماقت دچار شده اند، در صورتیکه از مگس هم کم ترند، زندگی ما در جمع این ها رنگی می شود و برای تعیین فلسفه ی چهار روز باقی مانده ی زندگانی، رنگ و لعاب روشن فکری هم کاری از پیش نمی برد و جذابیتی ندارد ! چه در خانه ی طغرل و چه در کوچه و خیابان و یا میان آن اقوامی که از کافر هم بَدترند، این آدم ها شأن نزول خود را از دست داده و نمی فهمند، کسی هم حرفی ندارد. بگذار برای خودشان باشند و وقت تلف کرده و یک عمر هندوانه زیر بغل یکدیگر بگذارند. باید خود را در همین اتاق زندانی کنم و دورِ هوا و هوس ها را خط بکشم و از شرّ این پدرسوخته ها راحت شوم و لااقل برای خودم نفس بکشم و فکر کنم. همه چیز طغرل وابسته به زنش است و تمام دنیای من بسته به چهار دیواری ای که جلویم ایستاده و چیز دیگری پشت قضایا وجود ندارد. سی سال راه اشتباه رفته ایم، البته وقتی با دقت بیش تری نگاه می کنم تمامأ این طور نبوده و هر جا که پای خودم در میان بوده زندگی و احساسم بهتر از زمان هایی شده که وسط آن ها بوده ام و به طور مشترک و دسته جمعی فکر و زندگی کرده و در عین حال نادیده گرفته شده ام. دخترکان این خانه با چادر و چاقچور می روند و می آیند و از ترس چوب و تکفیر طغرل دایم در هُل و بلا قرار دارند. طغرل خود را عقل کل می پندارد و اعتنایی به نظر دیگران نمی کند و بر نظر خود درباره بعضی چیزها هنوز هم پافشاری می کند. زیبا چهره در راستای اوامر او نظر می دهد و اگر نظر دیگری روی فکر پوسیده ی طغرل داشته باشد، او نمی پذیرد ! تنها کسی که بعد از این همه سال زندگی بین این ها دنیایش فرسنگ ها با آن ها فاصله و فرق دارد من هستم که خود را پشت درهای اتاق خانه ی طغرل در یکی از چهار دیواری ها محصور کرده ام و هر روز با دیدن دیوار جلو رویم مثل گذشته ها فکر می کنم و حسرت پاهای علیل خود را می خورم و در رویاهایم به آدم ها و مکان های بسیار دورتری می اندیشم و دلم می خواهد روزی از خانه ی طغرل و زیبا چهره به جای دیگری بروم و اگر زندگی این امکان را به من می داد می توانستم روی پاهایم بایستم و راه بروم ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#ادبیات #حصاردار#داستانهای_کوتاه_فارسی#مازندران#ساری #اکسپلور_اینستاگرام#کتاب#هنر#طغرل https://www.instagram.com/p/C5t8aNMKYtq/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان‌ کـوتـاه : حـِصـار دار نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی دخترک ورپریده، جهان بانو از ترس چوب و چماق و تکفیر پدرش طغرل جرأت پا گذاشتن به کوچه را ندارد. نه تنها او که روشنک و فیروزه نیز هر وقت درباره طغرل چیزی در دفتر خاطرات خود می نویسند، کلمه ی دیکتاتور را استعمال کرده و به او نسبت می دهند ! زیبا چهره، زنِ طغرل است و در خانه با روحیه شوهرش سازگار می باشد و به سبب گرفتن یک ریال، ده شاهی خرجی خانه از کیسه طغرل، وقت و بی وقت هوچی گری می کند و هر روز با دامن گشاد منتظر قدوم مبارک شوهر بوده تا از بازار به خانه برگردد و زنِ حاجی که قیافه اش چنگی به دل نمی زند در ظاهر هم شده به برخی از اشکال تراشی های او توجه نشان دهد که طغرل گاهأ به آن مقدار نیز توجه ای ندارد. طغرل سال هاست کُت و لباس ژنده می پوشد و هراسی از مسخره شدن در کوچه ندارد. روحیه اش قسمتی مربوط به اعتقاداتش بوده و بقیّه حمق و تعصّب است ! زنِ حاجی بعد از زائیدن سه شِکم، این سه دخترک را آورده و هر کاری کرده تا من بعد از چند سال به دنیا بیایم. تفاوت سنّی زیادی با آن ها دارم و تتِغاری طغرل به شمار می آیم. اسمم را انوشیروان گذاشته اند. شباهتی به آن ها ندارم و از طرفی عَلیل مادر زادم. طغرل درباره من از زنش چیزهای زیادی انتظار داشته است و دلش می خواست مرا مثل او بار بیاورد ولی من درب اتاق را به روی خود بسته ام و علاقه ای به سرنوشت اهالی خانه ندارم، به همین دلیل معتقدند علیرغم آنکه بابا و ننه بالا سَرم بوده از راه صحیح هدایت نشده ام. با این حال از فهم اینکه مشکل از کجاست درمانده شده اند. برادرش اوس علی و جاری مادرم که زن عمویم بوده و اسمش آبان دخت است به عرض طغرل و زیبا چهره رسانده اند خانواده گرفتار این شده که به زوایای داخلی خانه ما چیزی رخنه کرده و موجب عدم رضایت بی جهتی از زندگی شده که دستی دستی تراشیده ایم، وگرنه چطور ممکن است در خانه ای که قوانینش معلوم است بیگانگی بر سر هیچ و پوچ بوجود آمده باشد و هر کدام به نوبه خود از زندگی عقب افتاده باشیم. بی اعتنایی به درخواست های دخترکان، یک جانشینی من، مقررات خلق الساعه، گرانی نرخ ها و غیره غیره و این ها داخل خانه ما نفوذ پیدا کرده و سال هاست با این چیزها زندگی می کنیم. از آن خوشمزه تر، بی لیاقتی و ندانم کاری و نامحرم بودن اقوام و بستگانی ست که نه من و نه طغرل و نه کس دیگری روی فامیلی ات آن ها حسابی باز نکرده ایم ! پایان قسمت اوّل #محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#ادبیات #حصاردار#داستانهای_کوتاه_فارسی#مازندران#ساری #اکسپلور_اینستاگرام#کتاب#فرهنگ#هنر https://www.instagram.com/p/C5t4M9Lq49k/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : شـیر پـاک خـورده نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی در عجب هستم، این شیر پاک خورده ها به چه چیز خود می نازند. آنجا را نمی دانم، امّا اینجا تا نبینند طرف مثل خل و چل ها می خندد، باور نمی کنند از اقوام خاله خجّه باشد. یک کاشی درب خانه شان نصب کرده اند، اسم خودشان را ! یک جاده، یک پل، یک تکّه زمین در زندگی چه اهمیتی که پیدا نمی کند، در روزهایی که کش و قوس فراوانی برای صاحب شدن فلان تکّه از زمین های دور و اطراف بوده و یا راهی که شما دوست داشتید و با هم اغلب آنجاها گشته بودیم، در مناطقی که دیگر نشانی از آدمیزاد و کورسویی از فرهنگ و آداب باقی نمانده و سرانجام از جلد خود بیرون آمده و به یکدیگر می گویند که زمان از دست رفته را در کدام دنیاها خواهیم یافت ? یکی مثل یدی و یا آن آقا صمد از نوادگان همین خاله خجّه ها، راننده اتوبوس اند و لباس های فرم دارند و ماشین و صندلی های تمیز و مرتب و مردم خر کن ! شام جوجه می خورند و بین راهی در هتل باباطاهر می خوابند و کرایه راهِ آخرت می گیرند. خاله خجّه، این ها را با روضه خوانی بزرگ کرده و نانِ ننه من غریبم درآوردن داده و نمی دانم کدام عقل ناقص شیر پاک خورده ای با توطئه ی قبلی شعار علم بهتر است یا ثروت را از همان دوره به دامن ما انداخته و جوابش را پیشاپیش داده و بعدأ میدان را که خالی دیده، خودش دنبال مال و منال دنیا رفته و به آب و نان رسیده و ما را وسط معرکه ی علم و ادب با شکم گرسنه به حال خود رها کرده است ! هر که بوده، یکی از اجتماعِ صد پاره ای می باشد که هنوز بین ما زندگی می کنند ولی تاوان زندگی کردنش با عاقبت و آخر کار ما زمین تا آسمان فرق و فاصله دارد. جیب پُر پول داشته، بخور بخور می کنند و ظاهر سازی دارند که نگو و نپرس و همه در ازای جمع کردن ثروت به این ها رسیده ! رفقای دَم خورشان امثال جَک لرد و زانیچ بوده که شراکت ارمنی و مسلمان و هر دینِ دیگر را در کاسبی حلّال اعلام کرده و بعد از درگذشت شان در قبرستان کاتولیک ها به خاک سپرده شده اند، در همان دوره ای که علّامه آقا علی اکبر دهخدا بنیان گذار لغت نامه، خانه ی خود را با چهارده هزار تومان خریده که دولت بابت نوشته شدن و چاپ کتابش به وی پرداخته است، در تاریخی که سئوال علم بهتر است یا ثروت توسط شیر پاک خورده ها مطرح و پرسیده شده است و ما آرمان گرایانه راه خود را انتخاب کرده ایم و آن ها با مَکر مسیر دیگری را... ! #محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#ادبیات #کتاب#مازندران#ساری#شیرپاک_خورده#اکسپلور #علامه_علی_اکبر_دهخدا#لغت_نامه#علم#ثروت#ادب #کاتولیک_ها#ارمنی#مسلمان https://www.instagram.com/p/C5jq2KlKy15/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : فـرجـام نـعـشِ فـَرد نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی احمد تورگو، بچّه ننه، ترسو، غمزده و افسرده بار آمده و تا حالا با زنِ نامحرم حرف نزده و زرخرید زندگی کرده و پدرش حبیب اللّه آقا و مادرش شهین خانم و خواهر دو طلاقه اش جمیله تا توانسته اند مغز او را از پند و نصیحت های صَد سالِ قبل پوک و انباشته و برای اینکه احمدی از راه به در نرود، دختر خاله اش بهارک را برای او نامزد کرده و شیرینی اش را خورده بودند و بعد از مراسم سالگرد مادر خانواده ی گلپایگانی ها مرسده خانم که هفتاد سالی از خدا عمر گرفته بود و درآوردن لباس سیاه از تنِ بهارک این وصلت را منّت بزرگی می پنداشتند که روی سَر دخترک گذاشته و گفته ی حبیب اللّه آقا بین کس و ناکس جا افتاده که دنیا دَمدمی ست و دو روز دیگر همه ی ما خاک می شویم، چرا سَر صحبت های پوچ وقت مان را تلف کنیم و چیزی که می ماند همان خوشی و سرور است که باید غنیمت بشماریم ! بعد از مرگ مرسده خانم، روی کفن پیرزن گلاب پاشیدند و بازار دعانویسی و جن‌گیری از رونق افتاد و آخرین فردی که همه ی خوشی های آن خانه را حواله به دنیای دیگری می کرد و در راه عقیده شِمر هم جلودارش نبود، از زندگی و خانه و کاشانه شان رخت بست. هر کسی موقع بردن جنازه از خانه، دروغکی ضجّه و مویه می زد و همین بهارک و خواهرهایش دلارام و ثریا پشت سَر تابوت سیاه نه مراقب پائین تنه خود بوده اند و نه بالا تنه شان ! مرگ امّا از نگاه احمد تورگو معنای متغیّرتری نسبت به همه داشت. تشویش آفرین تر، متعالی تر و نمایشی تر... ! به جزء آن احمدی معتقد بود مرگِ خود در مقایسه با مرگِ تو یا مرگِ دیگری چندان قضیه ی نگران کننده ای به حساب شمرده نمی شود و با نظر به مجموعه مسائل مختلف مانند محتوای وصیّت نامه پیرزن دعانویس و خرافاتی، فرجام نعشِ فرد و برخورد بازماندگان با جای خالیِ مُرده و قبر وی، و نگاه‌ مردم به مُردن مادرزن احمدی، مرگ کم کم به موضوعی شرم آور و ممنوعه بدل و احمدی ای که یک عمر تارک دنیا و منزوی بوده به سفر کردن با نامزدش علاقه پیدا کرده و هر کجا را به بودن در آن خانه و محلّه ترجیح داده و علاقه به سفر رفتن فقط برای استخوان سبک کردن به حساب نمی آمده و می رفته برای عیاشی هایی که در خانه حبیب اللّه آقا و شهین خانم ممنوع بوده و بهارک نیز به دلیل خِنگی عقل و ضمیر از این جور چیزها چیز زیادی سر در نمی آورده و این ها را به حساب مبارک بودن وصلت خود با احمدی می پنداشته است ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#ادبیات #فرهنگ#هنر#فرجام_نعش_فرد#مازندران#ساری#کتاب #اکسپلور#داستان_کوتاه_فارسی https://www.instagram.com/p/C5MFLaWq8mz/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : زنـدگـی عـقـب افـتـاده هـا نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی مرا عفیف و چشم و دل پاک پرورانده اند امّا این خصوصیات به دردم نمی خورد و وسط قوم و خویش و همسایه ها در عصر حَجر زندگی می کنم. علیرغم آنکه خیلی های شان مرز چهل پنجاه سالگی را رد کرده اند ولی هنوز به اندازه ی یک جوال کاه جسارت و تجربه و تربیت ندارند و به همین دلیل زندگی کردن با این عقب افتاده ها همیشه آدم را غمناک و گرفته می کند و درست شبیه کسی ام که منتظرم آخوند ملّا بالای مَنبری برود و روضه خوانی کند و من دستمال جلوی صورتم بگیرم و گریه کنم. یک آبجی خانومی داریم که اغلب همسایه ها می آیند و از او سهویات خودشان را می پرسند و بحث عادت ماهانه شدن زنانگی خود را سئوال می کنند و درباره شب چلّه پرسش هایی می پرسند که به قول آبجی خانوم شنیدنش بَد است و نامحرم نباید گوشش پای این چیزها برود و به این خاطر هر وقت مهمانی در منزل دارد، من یواشکی پشت پُشتی های گل گلکی اتاق بغلی قایم می شوم و از آن جایی که هنوز برای فکر کردن درباره بعضی از چیزهای زنانه که به دنیای من هم ارتباطی ندارد کنجکاو و فضول هستم وقت خود را صرف مواردی می کنم که از نوجوانی تا حالا نه جایی خوانده و دیده ام و نه به زندگی من ارتباطی دارد. سفیده ی صبح، لامصتب چقدر تند تند از راه می رسد و شب زود تمام می شود. او اهالی خانه را از خواب بیدار می کند و اوّل از همه سَر رختخواب تکّه پاره ی من می آید و هنوز خواب دیدنم تمام نشده و دلم نمی خواهد به این زودی ها از خوابیدن دل بکنم، پا می شوم و نگاه به ساعت می اندازم و به سر و صدای بچّه‌ ننه های آن سمت پنجره گوش می دهم که برای خوردن یک لقمه ناشتایی کم تر یا بیشتر به خواهر و مادر هم رحم نمی کنند و با صدای فحاشی و بی ادبی این یال قوزهای بی تربیت روزم را شروع می کنم. آن موقع ها اعیان و اشراف زاده ها بابا ننه ای داشتند و علاقه به آب و خاک و وطن، امّا حالا هر دبوری، هر آدم دیزی پَزی می خواهد وکیل مدافع مردم و دکتر و اوکتر بشود تا مردم را بچاپد و بعد مثل حاجی آقای ما برود خارجه زندگی کند. حاجی آقا، قهار، جبّار و کین توز بوده و موقعی که در همین محلّه ما مغازه دو دهنه ای داشته، همه اش دستور زدن و بردن و چاپیدن مردم را می داده و با نرخ گران شکم خود را سیر کرده و مدّتی ست گورش را گم کرده و مغازه را سَر قفلی اجاره داده و در یکی از همین کشورهایی که روزگاری پاپتی تر از ما بوده امّا الان برو بیایی دارد زندگی می کند. #محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#ادبیات #کتاب#مازندران#ساری#زندگی_عقب_افتاده_ها#اکسپلور https://www.instagram.com/p/C5DjGerqwjB/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : آدم هـا، کـوچـک و بـزرگـش را نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی هیچ وقت تصور نمی کردید جای دور افتاده و ملال آوری مثل زادگاه من، جایی که بعد از رفتن ما نامه هایمان به آنجا می رسید، مکانی که وقتی حال مان بد می شد با یاد آوری آدم های کوچک و بزرگش باز دل مان نمی خواست آنجا برگردیم، روزی آنقدر معروف شود که برای به دست آوردن ردّی از ما بیایند و آن جاها دنبال کسانی بگردند که خیلی از خاطرات خود را فراموش کرده اند. شهری که بعد از جنگ‌ به افتخار و شهرت ابدی ای رسیده است و تلفات بیشماری داده و ویران شده امّا نتوانسته اند تصرّفش کنند. آن باریکه راهی که شما خیلی دوستش داشتید، همانی که اسم اش را سَربالایی رنج ها گذاشته بودیم و ادعا می کنند که عشق اوّل و آخرم را آنجا جا گذاشته ام، نمی توانید باور کنید که بعد از رفتن ما چه اهمّیتی پیدا کرده است ! تمام مدّتی که همراه یکی دو نفر دیگر در جستجوی زمان از دست رفته بودیم، از همان ساعت اوّل تا لحظه ی آخر تردید داشتم که بازهم ادامه بدهم، جستجوی خود را ادامه بدهم یا آن را کنار بگذارم و خودم را با گذشته ای که سال ها از آن می گذرد رها کنم و یا که نه، تندتر راه بروم و به چیزهایی که از جستجو انتظار داشتم زودتر برسم. در آن چند روز، برخی مواقع کُند و زیادی آرام قدم برمی داشتم، چون اصلأ امیدی نداشته ام که برگشتن به سَربالایی رنج ها توقعاتم را برآورده کند و آدم های کوچک و بزرگش را هنوز همانجا ببینم و هنوز پس از این همه سال مطمئن نباشم به همه ی آن فکرهایی که از اینهمه در ذهن داشتم بالاخره به چیزی دست بیابم یا نه، ولی می توانم با اطمینان بگویم که گشتن در زمان از دست رفته را در شهری که روزی زادگاهم بوده دوست داشتم، همذات پنداری با کوچک و بزرگش را، اشک ها و لبخندهایش را، امّا فرصتی که از اوّل نیز رویش حسابی باز نکرده بودیم تمام شده و شاید یک وقت دیگر، جای دیگری، دوباره این طرف ها بیایم و جستجویی که جنگ چیزی از آن باقی نگذاشته را دوباره شروع کنم و شاید آن روز دوباره فانوس جادویی زندگی ای که عشق و امیدواری های ما در آن مُرده است را به دست بگیرم و به سرگردانی در این شهر دور افتاده که مضامین پر تکراری دارد و فرقی نمی کند که تو انسان بله قربان گویی باشی یا رئیسِ سَردسته و زندگی هر جور که بخواهد تو را بازیچه ی دستِ خود می کند پایان دهم و شهرتم را در خاکِ گمنامی دفن و در خواب یک انسان معمولی فرو رفته و در رحم مادری دیگر دوباره متولد شوم... ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#مازندران #ساری#ادبیات#کتاب#آدمها_کوچک_و_بزرگش_را #اکسپلور https://www.instagram.com/p/C4_L2OYqs_U/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : جـزئـیـات مـمـنـوعـه نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی وقتی توی قطار در کوپه ای می نشیند و از بالای پل عبور می کند در امتداد ریل ها کتاب خواندن را در مقایسه با مطالعه روزنامه ترجیح می دهد، نه به این علّت که کتاب فضای کم تری کنار فلاکس چای اشغال می کند، بلکه روزنامه توجّه اش را نمی تواند جلب کند و از این مهّم تر پاورقی ها او را آنطور که دوست دارد از زمانِ حال بیرون نمی برد ! قطار به او فرصت می دهد در ساعاتی که هنوز تا مقصد مسافت زیادی مانده مطالعه ی بی وقفه داشته باشد و برخلاف توقّف های زیاد قطار در ایستگاه های بینِ راهی کتاب را بدون وقفه بخواند و اعتنایی به کسانی که از قطار پیاده شده و یا سوار خواهند شد نکند. دوست دارد شب ها هم توی خانه مطالعه کند و مثلأ چند کتاب را همزمان بخواند و هر جلد از کتاب ها را در زمان و مکان مختصِ خودش ببیند و هر یک از آن ها او را در زمان و مکانی که زندگی می کند بیرون ببرند. هیچوقت نتوانسته است در تنهایی مطالعه کند و همیشه به یک حضور فیزیکی در کنار خود نیازمند بوده است. از وقتی که برای طبابت به تهران آمده، به جزء شب هایی که روز بعدش در بیمارستان عمل جراحی دارد نمی تواند بعد از خوردن شام منزل بماند و حوصله ی بررسی کارهای خود را به مثابه روزی که پشت سر گذاشته است را ندارد. او و همسرش الیزابت به ندرت بیرون می روند. به دفعات از خود پرسیده که چرا بین همه ی زیبایی های ممکن در زندگی، در طول سال های اخیر زیبایی الیزابت بوده که او را تحت تأثیر قرار داده است !؟ البته بعد از چهل و دو سه سالگی، دیگر از جواب این سئوال مطمئن نیست... ! الان وقتی زنی می بیند، برخلاف سال های قبل می تواند چند لحظه بعد فراموشش کند و نه تنها به سلیقه خود دیگر اعتماد ندارد، بلکه یادش نمی آید بر روی کدام معیارها قضاوت را بنا می کرده و یک زن چه چیزی باید می داشت که توجّه او‌ را جلب نماید و در نگاه اوّل متوجه اش شود. بعد از شروع شدن زندگی مشترک، بیش تر زن ها در نظر وی موجودات جذابی به‌ نظر می آمدند و کم اهمیت ترین آن ها از منظر ماهیتی حسِ رازگونه ای به او منتقل می کرد. زن هایی که هر روز در این شهر بزرگ می دید، اگر نکته خاصی هم برای ارایه نداشتند اما او در مورد زندگی شخصی شان کنجکاو می شد. مثلأ می تواند به شخصی اشاره کند که یک روز بطور تصادفی داخل اتوبوس برقی دیده و اسم اش الیزابت بوده و بعد از آن برای سال های طولانی ای با او‌ زندگی کرده است... ! #محمد_طالبی#داستان_نویس#نویسنده#هنرمند#ادبیات #داستان_کوتاه_فارسی#ساری#مازندران#جزییات_ممنوعه#کتاب#اکسپلور https://www.instagram.com/p/C43qb-zquwW/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

مجموعه داستان های کوتاه، آدم های زیر باران
مجموعه داستان های کوتاه، آدم های زیر باران

تازه ترین کتاب چاپ شده ام، آدم های زیر باران، مجموعه داستان های کوتاه جنگ، 35 داستان کوتاه، اسفند 1402، اداره کل بنیاد حفظ آث
تازه ترین کتاب چاپ شده ام، آدم های زیر باران، مجموعه داستان های کوتاه جنگ، 35 داستان کوتاه، اسفند 1402، اداره کل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس مازندران، محمّد طالبی، ساری

داسـتـان کـوتـاه : رئـیـس دفـتـر نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی مِلک و باغی که رئیس دفتر اداره بازرگانی بیرونِ تهران خریده، حوالی نصرت آباد بوده و آینده درخشانی دارد. محدوده باغ وی فعلأ مکان بازار ماهی فروشان می باشد امّا بعدأ از سَر خیابان قَرَنی تا محدوده شریف الدوله قرار است ساختمان های بیست طبقه بسازند ! رئیس دفتر آن موقع مرد لاغر اندامی بوده که کت و شلوار ساده می پوشیده ولی بعدها تغییر کرده و چاق شده و ژیله روی پیراهن می اندازد و کم کم در مواجه با ارباب رجوع به شخص اخمو و بی حوصله ای تبدیل شده است. در دوره ای که مردم در آن مناطق از آب آشامیدنی معمول محروم بوده اند، ایشان درخواست تسهیل آب رسانی به باغش کرده و در نامه ای به رئیس بالا دستی خود در اداره نوشته است که حضرتعالی عنایت بفرمایند باغ اینجانب به مدّت‌ سه ماه است غیر منظم مشروب می شود و حدود یک ماهی ست آب به زمین و باغ بنده نرسیده و آب انبارهای دور و نزدیک خالی بوده و این مردم بومی منطقه از بی آبی شب ها یواشکی با سطل آب انبارها را خالی کرده و آب هایی که باید به باغ بنده سرازیر شود توسط این مردم گالش پوشِ تشنه دزدیده شده که صفت شان از سگ بدتر است و تشنگی شان که سیراب بشود، پشت سَر جناب وزیر مختار و حضرتعالی و بنده ی جان نثار که البته مقابل شما جزء پیش پا افتاده ای از جماعت حضرات هستم، غیبت نموده و سگ بی منظوری می مانند که اگر نظر مرا بخواهید همان بهتر که از تشنگی بمیرند امّا آب انبارها را خالی نکنند. آب یومیّه را به اشکال مختلف باید از خارج از منطقه تهیّه‌ نمود و تدبیری اتخاذ گردد که دست مردم به آب نرسد و یا همان بهتر که با آب لجن رودخانه ای که از آن ور دماوند سرازیر شده کم آبی خود را رفع و رجوع کنند. در ظرف پنج سال گذشته طبق قراردادهای قبلی طبعأ هفته ای دو مرتبه به باغ بنده آب رسانی می شده امّا چند وقتی است با وضع حاکم دار و درخت های ما ممکن است خشک شود، از اینرو دستور بفرمایید تا بهار آینده هفته ای دو مرتبه باغ مرا مشروب بفرمایند و این مردم هم همانطور که شما خودتان روی خوشی به آن ها ندارید اگر از تشنگی مُردند هم ایرادی ندارد ! دوستانی پیدا کرده ام که از طبقه ی خودی بوده و برای تداوم صندلی ریاست شما مناسب احوال جنابعالی اند. بنده که خانه و مِلک مجلّلی بَنا کرده ام هر هفته میزبان ایشان هستم و رابطه ما مهّم تر از زندگی مردمی ست که به واسطه کم آب بودن منطقه هزار مرض و بلا گرفته اند و از امکانات عامیانه زندگی محروم شده اند ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس #مازندران#ساری#ادبیات#رئیس_دفتر#اکسپلور https://www.instagram.com/p/C4BPhvXKAeR/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان‌ کـوتـاه : پـیـر بـچـّه نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی قـسـمـت دوّم شیخ حسن روزنامه فروش این عموی خلف ما از آن جایی که دوستیِ دیرینه ای با پدر دخترکان، میرزا آقای شمشیری دارد، ریش گِرو گذاشته که کارهای امور ازدواج راحت تر از آنچه تصوّر شود انجام شده و خرج و بَرج موارد مربوطه را متحمّل و بنده را به سرانجامی برساند، ولی من روی حساب شناختی که از این مَردک میرزا آقای شمشیری دارم و این تخم و ترکّه های ناجنس از قدیم الایام در بازار آخوند زاده که ملقّب به فرش فروشان بوده و معرّف حضور اینجانب می باشند، عقیده ای به این مسائل ندارم و یا دست کم با کسانی وصلت کنم که از تبار خودم بوده و فاصله طبقاتی و انسانی چندانی بین مان وجود نداشته باشد و به خاطر همین مسئله مایلم در صورت فراهم شدن موقعیت بهتری از پادویی مهمانخانه راه کج کرده و به پیشخدمتی در تئاتر فهیم الملک واقع در پائین میدان در بیایم و اگر هم شده در نقش آبدارچی و دستمال کش تئاتر ظاهر شوم و هم پیک رفیق رفقایی مثل حاج آقا نصیری ها و کریم آقا زندی هنرمند و نمایش نامه نویس که آدم حسابی تر از خیلی هایند و هر چه باشند هنرمند بوده و نه فرش فروش و بازاری، و از برخورد آن ها حقیقت کلانی بیرون می آید که سال ها عامّه‌ مردم را مخاطب قرار داده اما جماعت کج فهم متوجه نبوده، از دوره ی اسفباری که تنها به دلیل متولد شدنم در آن تاوان می دهم، فاصله گرفته و با انسان های با وجدان تری که هم حرف حساب حالی شان بوده و هم دور از سکّه و زور روزگار می گذرانند حشر و نشر کنم و خود را از طبقه حاکم که همه ی حسِ عصیان خود را از دست داده و به شکل صورت جزئی رام ‌و بی خطر درآمده جدا ساخته و چه بسی بتوانم درون یک انسان از خود بیگانه را در یکی از همان نمایش های عصرهنگام به اجراء بگذارم که از تمام بلند پروازی ها و جاه طلبی ها دست کشیده و هندسه ی دایره یا ابدیت بردگی را رعایت می کند. دایره ای که می تواند نماد جهان بوده و تمام هستی را برای ما پابرهنه های پیربچّه خلاصه کند. آدم هایی اسیر و تحت نظارت و مراقبت با لباس پیشخدمتی در هنجارها و باید و نبایدهای این جماعت خاص که جان شان در گِروی زر و سکّه ی روزگار بوده و با ترسی که در آن ها درست شده به راحتی زندگی واقعی خود را از دست داده و مسیر دیگری برای خود ترسیم نموده اند و من نیز در ردیف یکی از این ها در انتهای صف طولانی ای که خارج شدن از آن شاید سال های زیادی زمان ببرد ایستاده ام... ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_نویس#مازندران#ساری #داستان_کوتاه#ادبیات#پیربچه#ازدواج#تئاتر#مهمانخانه #اکسپلور_اینستاگرام https://www.instagram.com/p/C35LzHJKdSb/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : پـیـر بـچـّه نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی با پادویی در مهمانخانه آقا عبدالکریم محقّق چند سالی ست خرج و مخارج زندگی وامانده را در می آورم امّا به دنبال کشف و درک لایه های عمیق تری هستم که به زندگی آینده ام کمک کند. قبلأ خانه شاگرد حسینعلی خان بودم و در نگاه اوّل به زندانی می ماندم که تحت نظارت زندان بان روزهای خود را سپری می کند و در برداشت دوّم که خوانش رمزهای زندگی شروع می شود و تازه از مرگ مادرم رقیه خاتون گذشته بود و پدرم علی خان نیز چند سالی می شد که به سفر آخرت کوچ کرده بود، پنجره هایی احساس می کردم که بالاتر از جایی قرار دارند که بتوان به آن دسترسی داشت و به همین علّت زندانیِ آزادی ای بودم که پنجره را فراتر از امکانات و موقعیت زندگی خود می دید ! حالا این ها به کنار، هر چه آدم گاوچران هم پیدا شده دور و بر من پلکیده و امثال میرسیف الدّین و فض اللّه میرزا که اجتماع به درد نخور دوره زمانه ای که در آن زندگی می کنم را در گِروی جاکِشی و پست فطرتی خود احاطه کرده و به واسطه پول و موقعیت سیاسی ای که دارند اقدام به ساختن یک حلقه برای من و مردم امثالم کرده اند و دایره نمادی از بدبختی های بی نهایت ساخته اند، کاری با ما کرده اند که در عنفوان جوانی همه موهایم سفید شده و زندانِ زندگی ام را پذیرفته ام، نشان به آن نشان که در چهره من ذرّه ای از عصیان دیده نمی شود و یا میلی به فرار از این شهر وجود ندارد، فقط هر چند وقت یکبار سَرَم را بلند می کنم و موقع دستمال کشیدن بر روی میز ناهار و شام کسانی که اینجا می آیند و پول خرج شکم می کنند با حُب و بُغض به پیرامونم نگاه می اندازم و با توجّه به حلقه دایره وار زندگی و ترسیم پنجره های دور، با تداوم باوری که برایمان ساخته اند سَر کرده و اگر هم شود با تحلیل انتزاعی تری این پنجره ها را به درون تمام انسان هایی که می شناسم تعمیم داده و به آدم های بلند پرواز در سیاست یا سرباز پیاده نظام ریشخند زده و همه این بزن ‌و بیارها را مضحکه راهی می پندارم که سرانجامش با عاقبت من در خانه شاگردی و پادوییِ مهمانخانه سنخیت عجیبی دارد ! عموی ما شیخ حسن که تمام عمر روزنامه فروش بوده و در نامه رسانی هم دستی در آتش دارد معتقد است با ازدواج نصف مشکلات آدم حل می شود و دختران زمانه خانوم، پری یا جمیله را به بنده معرفی کرده و در صورت تمایلم به این امر زنش عصمت خانوم را جلو می اندازد که آستین برایم بالا بزند و مرا وارد دنیای زنانه کند... ! #محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#ادبیات #مازندران#ساری#پیربچه#نامه#کتاب#هنر #اکسپلور_اینستاگرام https://www.instagram.com/p/C35IOwiKn7h/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان‌ کـوتـاه : دایـره جـَبـر نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی روی پشت بام خانه آقا بشیر که می ایستم و برای کفتر پراکنی چند ساعتی از اوقات روزانه خود را تلف می کنم بی درنگ چشمم از آن بالا به منزل قره باغی ها می افتد که دل باخته ی دختر سوگلی اش جیران هستم امّا به دلیل آنکه کس و کاری در این دنیا نداشته و دستم به دهانم نمی رسد امیدی به زندگی کردن با آنچه دلم می خواهد و آن طور که هر شب در رویاهایم می بینم ندارم. پدر جیران، حاج آقا حکیم‌ الدوله از بازاری های دانه درشتی ست که مردم بابت دِین و بدهی هایی که به او دارند رویش حساب دیگری باز کرده اند. نسل اندر نسل جزوء خاندان قره باغی هایی اند که در محلّه شاه غلامان پامِنار در محلّ گذر مردم و کنار بازارچه ها به اسم شان قسم می خورند و مسجد سپهسالار را ساخته اند و در کوچه حکیم حوض برو بیایی دارند که نگو و نپرس ! کفترهای من پرندگان جلدی اند که دیر یا زود دوباره پیش من بر می گردند و برخلاف چیزهای دیگر زندگی ام نگرانی ای برای آن ها ندارم. این زبان بسته ها هنجارها برای شان درونی شده و خودشان به طور خودکار همه چیز را رعایت می کنند و برخلاف من برنامه زندگی خود را می دانند و برای همین حتّی اگر روزی من از بالای این پشت بام پاهایم بلغزد و پائین بیافتم، نیازی به مواظبت کسی ندارند ! رو از جیران که بر می گردانم تا کفترهایم دوباره در پشت بام صاحب خانه مان آقا بشیر بنشینند، به مردم در حال عبور از محلّه شاه غلامان پامنار نگاه می کنم. سَرهای افکنده ی این جماعت نشان دهنده این است که آن ها باورشان را به آزادی از دست داده اند و وجنات شان این را می گوید که گرفتاری ها و بار مسئولیت زندگی کمرشان را شکسته و سلایق شان دست کاری شده و پنجره های شان را جایی خیلی دورتر از مکانی که زندگی می کنند گذاشته اند. همین چند هفته قبل در روزی که آسمان بارانی بوده و ابرهای تیره و کبودی بالای سَرم سرگرم باریدن دانه های ریز و ادامه دار باران بوده اند، یک پایم، همان پایی که سال قبل زیر چرخ گاری باربری ای رفته و از آن موقع تا حالا دردش به همه دردهای تنم اضافه شده است، از این بالا ناگهان لیز خورده و نزدیک بود به پائین پرت شوم و اگر جلوی لغزشم را نمی گرفتم، حتمأ تا به امروز بدنم زیر خروارها خاک خوراک موریانه هایی می شد که در سیاهی شب موقعیکه در اتاق انتهایی خانه صاحب خانه در حال دیدن تصویر جیران در رویاهای بی سرانجامی هستم، موریانه وار از دیوار اتاق بالا و پائین می روند ! #محمد_طالبی#داستان_نویس#نویسنده#داستان_کوتاه #دایره_جبر#ادبیات#کتاب#مازندران#ساری#اکسپلور https://www.instagram.com/p/C3sknxgKfUJ/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : تـمـثـال نـوشـتـه : مـحـمـّد طـالـبـی نسبت دادن همه ی بدبختی ها و فلاکت های مهمانخانه به مسافرهای خارجی که یکی دو شب بیشتر اینجا نمی مانند آسان ترین تحلیل و ناشی از توهّم صاحب مهمانخانه کرایه ای و کلید دارهای از همه جا رانده و مانده ی این مکان آخرالزمانی ست که پُر شدن چاه توالت و پراکندگی بوی کثافت و نجسّی و چکّه‌ کردن سقف اتاق های طبقه آخر موقع بارندگی را گردن مسافرهای ارمنی و گرجستانی می اندازند و خودشان را هنوز گول می زنند که جماعت این خطّه در پاکیزگی و اصالت و تربیت از همه بهتر است ! از وقتی یادم می آید اتفاقأ همین هایی که گناه شان را جمع می کنند در نزاکت و ادب و فرهنگ جلوتر از این مردم محلّی و بومی بوده اند، منتهی بخاطر بیسوادی و عقب ماندگی فرهنگی نتوانستند از هر کدام از این مسافرها لااقل یک چیزی یاد بگیرند. مردم این جا سَنبل می کنند و در اتاق اجاره ای ها ماه به ماه زندگی کرده و پول کرایه درست درمیان که نمی دهند هیچ، در مدّتی که اینجا هستند گوشه کنار مهمانخانه را کثیف می کنند و قاب دستمال های این دماغوهای چُرتی و پِرتی پشتِ درب اتاق ها حالِ هر مهمان بیچاره ای که از سَر ناچاری قرار است چند صباحی این جا بماند را بهم می زند. اصلأ همین مسافر‌ خارجی ها اگر نبودند معلوم نبود تا الان چه سرنوشتی برای مهمانخانه و صاحبش رقم می خورد و طرف ورشکسته همه چیزش مدیّون این هاست که کرایه سَر وقت می دهند و کم هم می مانند و از اتاقی که اختیار کرده اند به جای بوی دود تریاک، عطر و ادکلن بلند شده و آدم از بودنِ چنین انسان هایی روی این کرّه ی خاکی که هر روز زندگی کردن درون آن تنگ تر می شود کِیف می کند و مِثل من دوست دارد یک روزی از قالب تمثالی که برایم ساخته اند بیرون بیایم و با چند تا از این تِفلیسی ها و ایروانی ها دور یکی از میزهای تر و تمیزتر و عاری از پَشه و میکروب لابی مهمانخانه بنشینم و موقع خوردن قهوه و چای گپ و گفتی بزنم ! تمثال من حکم الگوی این مردم بوده و علیرغم آنکه بخاطر معیشت و زندگی های سخت هر روز جلوی درب ورودی مهمانخانه می ایستم و به مسافرها خوش آمد می گویم با بی سلیقگی قاب نیمه متوسطی از صورتم را رنگ آمیزی کرده اند که شباهت زیادی به من ندارد و نظرم این است که در واقع تداعی کننده مردمی ست که بین همین ها زندگی کرده و تنها در چند مورد بخصوص متمایزتر از بومی هایی ست که لباس ژنده و ژولیده می پوشند و بیشتر مواقع دنبال معنی کلمات می گردند و مرا معرّف هویّت گمشده خود جلوی درب ورودی مهمانسرا می دانند ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه#تمثال#اکسپلور https://www.instagram.com/p/C3jZNiYKLG7/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : شـبـاویـز نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی سال هزار و سیصد و چهل خورشیدی، دوازده ماه به عنوان ژاندارم تبعیدی در یکی از مناطق دور افتاده زندگی کردم که حاضر بودم به دلیل جرمی که مرتکب شده ام در گوشه زندان آب خنک بخورم امّا در جایی که کدخدای روستا شب تا صبح مدعی وقوع معجزه بوده و مردم درمانده و ساده لوح هم ادعای او را باور می کردند محکومیّتم را سپری نکنم ! یک بار از پشت بوته های خار موقعیکه سَر پُست نگهبانی سرگرم کشیدن سیگار و مرور کردن حماقت های گذشته ام بوده ام و از بیخوابی کلافه شده و وسوسه فرار کردن از آن جهنم درّه دست از سرم بر نمی داشت، با چشمان خودم دیده بودم به دستور کدخدا دو سه نفر شبانه خودشان سنگی را غلتانیده و از کنار جنازه ی یک سگ به نزدیکی تلگراف خانه منتقل کرده اند و روز بعد گفته اند، خودش جا به جا شده و با این حربه و بازی قصد سَر کیسه کردن مردم را داشتند ! بالای گنبد می ایستادند و از آن ورها ادعای وقوع معجزه ای می کردند که به کدخدا در عالم خواب خبری رسیده و کسی چیزی گفته است که هر چند وقت یک بار مردم با گالش های پوشیده از گِل و لای و ریش نتراشیده وسط زمستان داخل قهوه خانه با ترس و لرز صحبتش را می کردند که فلان شب نور باران می شود و فلان کور بینا گردیده و فلان لنگ، پا گرفته و سپس این ها را با تلگراف خبر می دادند و به دستور کدخدا آن جهنم درّه را چراغانی می کردند و با دروغ هایی آشکار موضوع هایی را سَر زبان ها می انداختند و داخل کیسه هایی که با طناب و بند پوسیده گره می خورد اسکناس کهنه جمع می کردند. من، ژاندارم تبعیدی و اجنبی و بد سابقه بوده ام و اگر می خواستم ‌فرق بین دروغ و واقعیت را برای عدّه ای دنیا ندیده تفهیم کنم، انگ می خوردم و زندگی یومیّه ام از چیزی که بود هم بدتر می شد و از طرفی سرگروهبان پدر سوخته ای که اوامرش را باید بدون چون و چرا اجراء می کردم، همه ی کارهای مرا زیر نظر داشته و مترصّد بهانه ای بوده که گزارشی علیه من بنویسد و دوره تبعیدم را طولانی تر نموده و از آن خراب شده مرا به نقطه بی آب و علفی بفرستد. همه این ها به کنار، سرگروهبان نیز در جُرگه ی کسانی بود که کدخدا او را هم اغفال کرده و با آن درجّه و سابقه اش در ارتش جلوی آن مَردک بیسواد که می گفتند قبل از آنکه کدخدا بشود چند صباحی با کاسه گدایی زندگی می کرده، پا جُفت می ایستاد و در ارسال تلگراف هایی که اخبار معجزه ها را به تهران مخابره می کرد ممانعتی به عمل نمی آورد... ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_ کوتاه#شباویز#ادبیات #ساری#مازندران#تبعیدی#ارتش#اکسپلور_اینستاگرام https://www.instagram.com/p/C3TUHFSKr3T/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داستان کوتاه : سـرگـذشـت مـورچـه هـای حـُجـره بـابـا طاهر نوشته : مـحـمـّد طـالـبـی بابا طاهر خودش از مُردن می ترسد ولی سال هاست در حُجره مسبّب مرگ مورچه ها شده و گوشه کنار هر جا بین لوِه لاقِلی ها و اجناس حُجره ردّپای مورچه تک رویی ببیند، یا با دست موریانه بیچاره را لِه می کند و یا در صورت رویت تعداد بیش تری از آن ها موقع بردن تکّه ذرّت و گندم نِصفه نیمه ای که کنار ترازو افتاده و آذوقه عدّه زیادی از مورچه ها در زمستان می باشد و ذرّه ناچیز آن گندم نه به درد کاسبی بابا طاهر می خورد و نه ارزشی برای مُشتری های کیلوییِ وی دارد، آفتابه سَر پُر آب جوش روی بَخت برگشته های بی آزار می ریزد و یک جا جمعیت زیادی از مورچه ها را از زندگی ساقط کرده و سپس کُلاه بر می دارد و به ریش مورچه های کارگر می خندد ! برای هر کالا و خوارباری وجه نقد دریافت می کند و سود هر کدام از اجناس بستگی به بی انصافی های بابا طاهر دارد. حُجره اش دو طبقه دارد. از حُجره طبقه پائین برای فروش و تبادل با سایر کَسبه ها استفاده می کند و طبقه بالا انبار کالا و کیسه های آجیل و خشکبار و گندم و هر آنچه به کار گرسنگی مردم بیاید و مهّم تر از این مقولات جولانگاه مورچه ها و قتلِ آن ها به دست صاحب دکّان ! وسط بازار بَد ذات ها، نانِ گران‌فروشی داغ است و بارها دیده شده همین بابا طاهر با شایعه پراکنی بازی هایی در آورده و سنگی وسط باور جماعت انداخته که فلان کالا چند هفته بعد اثری از آن پیدا نمی شود و آذوقه اصلی مردم اگر الان ذخیره نگردد بعدأ با قیمت گزاف به فروش می رسد و کسانی که آهی در بساط ندارند چه بسی از این پس رنگ کم ترین ارتزاق عمومی خویش را نبینند و مجبور هستند گران بخرند و یا دورِ آن مایحتاج را در سفره ی خود خط بکِشند... ! با چنین دسیسه هایی در بازار هر برنامه ای که دلش می خواهد پیاده می کند و بعدأ شایعه پراکنی خود را اتفاقأ درست از آب در می آورد و همان جنس مورد نیاز بازار را گران می کند و تقصیرها را از گردن کسانی که پیش تر بازی چوب حراج و گران شدن را به میان آورده بر می دارد و مدّعی می شود دوره ی استحکام عقیده ی عوّام به سَر رسیده و فلسفه بافی بین مردم در قبال سیر شدن شکم آن ها از اهمّیت ناچیزی برخوردار است و موضوع مهّم تر از این ها بازی ای ست که هر وقت بابا طاهر بخواهد می تواند بین مردمی که برای خرید کردن پا به حُجره اش می گذارند راه بیندازد و آینده بازار را با عوّام فریبی و مظلوم نمایی به نفع خود تمام کند ! #محمد_طالبی#نویسنده#داستان_کوتاه_نویس#مازندران #کتاب#اکسپلور#سرگذشت_مورچه_های_حجره_باباطاهر https://www.instagram.com/p/C3JA4eZqj8V/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==

داسـتـان کـوتـاه : آفـتـاب لـب بـام نـویـسـنـده : مـحـمـّد طـالـبـی احتشام الاطباء موکّل خانوادگی ما با سبیل پروفسوری اش از وقتی عقل پدر خرافاتی مان زایل شده و به همه ی اهل خانه به چشم بدبینی نگاه می کند و دیگر از سایه خودش هم می ترسد، از موقعیت و جایگاهی که در منزل خاندان ما دارد سوء استفاده نموده و خط و ربط های نامربوط به میرزا قاسم که آفتاب لب بام بوده می دهد و خانه ی ما با حضور همان آدم های همیشگی که در خصلت و اخلاق تغییری نکرده اند منزلگاه خرافات فروشی هایی شده و ما هم دست آویز این جماعتِ خودی شده ایم. احتشام الاطباء که هیچ، خواهرهای میرزا قاسم که عمه های ما محسوب می شوند و تا این جا عمر بیش تری از برادر خود نموده و خیال مردن هم ندارند و سر پیری حرص افزودن طلا و جواهرات را می زنند، تازگی ها به پچ پچ افتاده اند و زیر گوش وی مثل زنبور می گردند و با دو به هم زنی خرافه ای در قبال تقسیم میراث او راه انداخته اند که بهشت و جهنّم میرزا قاسم را با توجّه بیش تر به آن ها از هم تفکیک می کند و خدابیامرزی و ذکر و خیر ایشان را نزد مردم برای او به همراه دارد. میرزا نیز اعتقاد عجیبی به سه خواهر گیس سفید خود طلعت و شوکت و رفعت دارد. هر سه زن رزومه ی فال گیری و جادو و جَمبل داشته و برای او مترسک هایی هستند که تمام این سال ها برایش ایستاده اند و بعد از مرگ میرزا قاسم خود را مستحق ترین وارث او می دانند که در میان سالی زنش را از دست داده و هرگز تجدید فراش نکرده است. دنیا و زندگیِ دَم دستی میرزا قاسم دو روز دیگر تمام می شود و او را مانند همه ی کسانی که آخر سَر داخل تابوت گذاشته و در آرامگاه خانوادگی دفن کرده اند از این منزل اشرافی می برند و باقی اتّفاقات فقط خاطراتی ست که از او و عملکردش در زندگی می ماند و معتقدم به جزء پوچی و هیچ انگاری ای که سرتاسر عمرم از میرزا به من سرایت نموده و در این خانه منتشر شده است احساسات خاص دیگری بعد از مرگ او در من وجود ندارد و به راهی که او و خواهرهایش رفته اند شک کرده ام ! بعد از مردن میرزا، پَشیزی از دارایی های وی برای سرپا ایستادن و دوباره شروع کردن که حقّ ما می باشد نیز برایم بسنده می کند تا از جلوی دیدگاهی که تا امروز مردم نسبت به ما داشته اند کنار بروم که اعتقاد داشتند، بعضی ها فقط پول و قدرت دارند و حیثیت و اعتبار آن ها تنها در ثروتی ست که با آن خراج می دهند و دیگران را محتاج و خرافی و بی سواد نگه می دارند تا مطیع فرامین آن ها باشند... ! #محمد_طالبی#داستان_کوتاه_نویس#نویسنده#مازندران #ساری#ادبیات#هنر#کتاب#آفتاب_لب_بام#خرافات #اکسپلور https://www.instagram.com/p/C2-QfCIqi22/?igsh=MTc4MmM1YmI2Ng==