دایره مینا ـ جدید
Ir al canal en Telegram
خانه هنر، ادبیات و شعر اعتراضی ترویج فرهنگ آزادی و برابری معرفی کتاب و موسیقی ارتباط با ادمین: @absharyad
Mostrar más616
Suscriptores
-124 horas
+57 días
+830 días
Archivo de publicaciones
Repost from دایره مینا ـ جدید
🔵 این خاطره ۳۶ ساله که با منه...
🔹قسمت سوم
تمام آنچه به یادم مونده مقدمه ای بود برای این خاطره که ۳۶ ساله بامنه ...
بعد از چند روز همه جا حکومت نظامی بود. داخل شهر حرف حمله مجاهدین بود که تا نزدیک کرمانشاه پیشروی کرده بودن و این حمله بقول خودشان دفع شده بود... هر کس رو میگرفتن احتمال اعدامش بود و هر روز میشنیدیم مجاهدین را اعدام میکنن ... خیابانهای اصلی شهر شده بود محل اعدام، هر جایی از در گاراژ گرفته تا جوانشیر و مصدق طنابهای دار اعدامیان بجا مونده بود.
مردم از جنازه کشته شدگان زن و مرد مجاهدین از تنگه چهارزبر تا گردنه حسن آباد و اسلام آباد میگفتن ... اسلام آباد هم هر کس گرفته بودن به اتهام همکاری با مجاهدین اعدام میکردن... از روی کنجکاوی و بغض و ناراحتی گفتم برم تا اسلام آباد ببینم اوضاع چطوره... از پایین گردنه چهار زبر اتوموبیل های سوخته مجاهدین دو طرف جاده بود و مردم از حرکت اونا و عبورشون از روی چند تا خاکریزی که هنوز دو طرف جاده وجود داشتن میگفتن ... جنازها را کنار جاده یا داخل شیارها خاک کرده بودن و رویشان با لودر خاک ریخته بودن و کاملاً مشخص بود... داخل مینی بوس یه نفر از زن مجاهدی حرف میزد که فرمانده بوده و ساعتها روی گردنه حسن آباد با یه نفر مجاهد مرد جلوی یگانهای ارتش و سپاه رو گرفته و تعدادی زیادی از اونا کشته و آخر سر هم وقتیکه مجروح شده، چند نفر از پاسدار به خیال اینکه کشته شده میرن نزدیکش که همه را به گلوله بسته و نارنجک انداخته و تعدادی دیگر از اونا را کشته و زخمی کرده... و خودش هم کشته شده است... بعداً پاسدارا اومدن جنازهشو از یه درخت بالای گردنه در حالیکه با سر نیزه قلبشو پاره کردن، از پا آویزان کردن و دو روز همینجور جنازهش بوده، در حالیکه به جنازهش هم چندین گلوله زده بودن..
وقتی مینی بوس داشت به انتهای گردنه نزدیک میشد با دست اشاره کرد به سمت چپ که اینهها ببنید هنوز خونش روی صخره هاست.
با شنیدن این موضوع و دیدن خون روی صخره های سفید رنگ، بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد ... سرمو سمت شیشه پنجره مینی بوس گرفته بودم تا کسی متوجه نشه ... بقیه حرفها و صداها را دیگه نمی شنیدم. یه حس عجیبی داشتم انگار اونو میشناختم از قبل، یا یکی از عزیزترین کسانم بوده...
دیگه از اون روز تا بحال یاد و خاطرش هیچگاه از ذهنم پاک نشده و یه حس احترام فوقالعاده ای براش قایل هستم.
بعداز جنگ برگشتم ...هر هفته دوبار از اونجا عبور میکردم و امکان نداشت فراموشش کنم ... برای ادای احترام به او اوایل تا از اونجا عبور میکردم چون با مینی بوس رفت و آمد میکردم بخاطرش سر پا می ایستادم و بطرف محل شهادتش نگاه میکردم که گاهی برای دیگر مسافران تعجببرانگیز بود.
بعدها که ازدواج کردم و کار و باری پیدا کردم رفتم قصرشیرین و بازم از اونجا رد میشدم دوباره به احترامش بلند میشدم که همسرم علت این کار رو پرسید براش توضیح دادم ... بعداً که صاحب ماشین شدم تا امروز به احترامش بوق میزنم.
تا حدود هشت سال پیش نمیدونستم این شیر زن قهرمان اسمش کیه که بعداً با دیدن عکسش و تحقیق در موردش متوجه شدم معروفه به فرمانده سارا و اسمش طاهره طلوع بوده.
این رسم برای ۳۶ سال است باهمین شکل انجام میشه؛ چند سال پیش در مقابل اون محل و بمنظور گرامی داشت یاد و خاطرش ده تا بلوط کاشتم. یه وقتایی هم میرم چند دقیقهای اونجا می ایستم انگار هنوز روحش آنجاست ... و حسش میکنم؛ ایستاده و مقاوم .... نبرد همچنان ادامه دارد... رفیق سلام...
الآن این رسم منو بچه هام میدونن و حتی بدون اینکه من چیزی بگم اونام وقتیکه از اونجا رد میشن به احترامش بوق میزنن.
اینکه میگم بوق یه دونه و دو دونه نیست چندین بوق میزنم.
اینچنین قهرمانهایی نباید فراموش بشن.
انگار روحش آزاد و رها نظارهگر ماست و همانجا جاودانه شده است.
پایان
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
🔵 این خاطره ۳۶ ساله که با منه...
🔹قسمت دوم
ساعت حدود ۲ بعدازظهر دوتا هواپیمای عراقی در ارتفاع پایین شروع به بمباران تنگ کنشت کردند بطوریکه تمام مردم با صدای هواپیما و شلیک ضد هوایی روی زمین دراز کشیده بودن... هواپیماها از روی سر ما با شلیک مسلسل هاشون رد شدن... بعد از اون دوباره با مینی بوسی که باهاش آمده بودیم حرکت کردیم. همه در حال خروج از شهر بودن و ما برعکس بطرف شهر میرفتیم. با نزدیک شدن به شهر متوجه شدیم اوضاع یه جور دیگهس. قدم بقدم ایست و بازرسی بود و جلوی همه اونایی که قصد ورود به شهر رو داشتن میگرفتند ... و برخی هم پیاده میکردند و بازداشت... همینجور اومدیم تا رسیدیم جلوی دانشگاه رازی روبروی بیمارستان ۲۰۰ تختخوابی قبل از دانشگاه میدان نفت. به فاصله کمی از دانشگاه سپاه کرمانشاه بود که ازدحام زیادی از نیروهای رژیم اونجا بودن. از داخل اون شلوغی تا جلوی دانشگاه خیابان مملو از پاسداران مسلح بود و خیابان مقابل هم برای عبور و مرور آمبولانس ها که هر لحظه آژیر کشان میرسیدند بسته بودن... اینجا جلوی مینی بوس رو گرفتن و یه پاسدار مسلح اومد داخل مینی بوس. تنها من و دوستم دو نفر جوان بودیم. بقیه سن و سالشان بیشتر از ما بود. پاسداره گیر داد به ما که از کجا اومدین کجا میرین. گفتم دانشجو هستم و داریم میریم خونه مون، از صحنه اومدیم... از قیافه و لهجهش معلوم بود اهل شماله و گیلانی است .. هر چه کارت نشون دادم فایده نداشت. مارو پیاده کرد. اطراف پر پاسدار و بسیجی بود و ماشینهای نظامی ... یکی دو نفر دیگر از پاسدار اومدن طرف ما و اون پاسدار یا بسیجی مارو پیاده کرده بود گفت اینا را ببردیشون داخل ... گفتم برادر آخه مگه کاری کردیم؟ من دانشجوی همین دانشگاه هستم، داریم میریم خونه مون ... اصلاً توجه نکردن. گفت بعداً معلوم میشه و عین اسیر دو سه نفری مارو با اسلحه انداختن جلو و بردن توی دانشگاه که گویا شده بود مقر پاسدارانی که از گیلان اومده بودن. تمام ساختمان ها و اتاق پر شده بود از پاسداران و بسیجیان و ماشین آلات و ادوات نظامی...
در حینی که داشتن ما رو میبردن داخل ساختمان چشمم افتاد به یکی از کارمندای دانشگاه که لباس بسیجی پوشیده بود از اون حزب اللهیها بود که دو سه تا سمت داشت توی دانشگاه ... صداش زدم ... در همون حال به اون پاسدار ا گفتم ایشون ما را میشناسه ... اونم اومد جلو کارت دانشجوییم رو نشانش دادم گفتم من دانشجو هستم همیشه بهتون زحمت دادیم ... کارت رو گرفت نگاه کرد و گفت چی شده اینجا چیکار میکنید؟ حال قضیه را گفتم . برگشت گفت اینا دانشجوی ما هستن میشناسم... اونام چیزی نگفتن ما را همونجا ول کردن. منم تشکر کردم ازش. گفت یکراست برید خانه .منافقین اومدن داخل شهر هر کسی غربیه باشه میگرن و کارش تمومه. گویا از شهرهای دیگه اومدن برای کمک .... چیزی نگفتم. دوباره تشکر کردم. اومدیم بیرون و پیاده راه افتادیم بطرف خونه که یه ربع پیاده راه بود ... همه جا پر از نیرو بود ... با دلهره و ترس از دستگیری دوباره تا خونه اومدیم ... خونه ای که چند وقت بود سر نزده بودیم و یه تعداد از شیشه ها هم در اثر موج انفجار شکسته بود.
ادامه...👇👇👇
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
این یادداشت روز پنجشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۳ به تلگرام دایره مینا ارسال شد.
🔵 این خاطره ۳۶ ساله که با منه...
🔹قسمت اول
سلام
شب بخیر
چند روز پیش کانون نویسندگان ایران یک بیانیه داد برای گردهمایی دوم مرداد سالروز درگذشت احمد شاملو در امامزاده طاهر کرج. طبق معمول هر سال نیروهای سرکوبگر رژیم تمام منطقه را اشغال کردن و در گورستان هم بسته شد و اجازه مراسم را نداند. گرچه تعدادی از نویسندگان و شاعران اونجا تجمع کرده بودن.
ولی نکته جالب اینه که در چند روز گذشته تلویزیون های فارسی زبان از قبیل bbc فارسی ؛ Voa ؛ ایران اینترنشنال و سایتها و کانالهای خبری تلگرامی و اینستاگرام اونا و علاوه بران یورونیوز هم کاملاً رصد کردم؛ ولی انگار یه دستور داشتن سکوت در این خصوص و عدم پوشش خبری این موضوع و حتی مطلبی در موردش ....بجز یک برنامه سیمای آزادی تلویزیون مجاهدین خلق هیچ گزارش یا مطلبی انعکاس نیافت.
تنها احتمال که دادم علتش چی باشه سوسیالیست بودن احمد شاملو است.
یک مورد دیگر که از تابستان سال ۶۷ تا بحال قسمتی از وجود و احساسم شده است ؛ برمیگرده به عملیات فروغ جاویدان مجاهدین؛ من اون موقع دانشجو بودم . مدتی بود با بالا گرفتن جنگ و موشکباران شهرها ما را فرستاده بودن به دانشگاهی در شمال... امتحانات پایان ترم را دادیم و برگشتیم. از سال قبل شهر تخلیه شده بود و خانواده منم اومده بودن صحنه و اونجا بودیم. حالا صحنه یه جوری شده بود؛ شهر امن و عراق اونجا را بمباران یا موشک نمیزد ...از دوران دبیرستان همیشه دوستانی داشتم که هوادار مجاهدین بودن و علیرغم اینکه با عقاید مجاهدین موافق نبودم، اما از همون وقت دوستیهامون بر اساس احترام متقابل و بسیار صمیمی بود. میشه گفت برادری بود که در عمل هم نیز چنین بود.
صحنه که بودیم در روزهای آخر تیرماه هر روز خبرهای عقب نشینی و فرار پاسداران و بسیجیان و دیگر نظامیان رژیم را شنیدیم و شاهد بودیم...تا اینکه خبر از پیشروی مجاهدین و شروع عملیات فروغ جاویدان بگوش رسید و اینکه دارن میان سمت اسلامآباد و ... یههو همه جای شهر مردم با صدای بلند رادیو مجاهد را گوش میدادند. مرگ ظالمان، ظالمان سخت و بی امان؛ پاسداران و بسیجیان و حزباللهی ها هم از ترس ریششون را میزدن و لباس عوض کرده بودن... با شنیدن این اخبار فکر کنم سوم مرداد بود من و یکی از دوستام به بهانه اینکه سری بخانه بزنیم و مقداری وسایل مورد نیاز بیاریم، عازم کرمانشاه شدیم... نزدیک کرمانشاه در مقابل پایگاه هوانیروز وقتی که مردم زیادی در حال خروج از شهر با اتومبیل و هر وسیله ای بودن و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.
ادامه...👇👇👇
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
🔵 یادوارهی #طاهره_طلوع 🌹
زنی از تبار زنان آزادیخواه مجاهد و مبارز که پرتوهای اراده و خون روشنگر خود را بر قرنهای اندیشههای تاریک و استثمارگر میتابانند. زنانی پیشگام که دیوارهای سربین نابرابری را میشکنند و زایش انسانی نو و جهانی نوین را نوید میدهند.
سالهاست الههی یادت را
کوه و سرو و بوتههای علف
به نیایش ایستادهاند.
جهان را
ــ حتی خاموش و بیصدا ــ
بگذار لحطهیی بگرید
که اعتراف به عشق
فریب آدمی نیست.
دریغا که صدای یادت
در پژواک واژهها نمیگنجد؛
نه در احساس کریمانهی موسیقی
یا طرح قصهیی وُ
بلوغ شعری.
#س_ع_نسیم
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
🔵 معانی «لحظهی تاریخی» و چند نمونهی آن
«لحظهی تاریخی» مربوط به مردمان و ملتهای عام جهان نیست. لحظهی تاریخی، دقالباب کردن ندایی خطاب به دولتها، احزاب، سازمانها، پیشتازان و پیشاهنگان دستاندرکار رقم زدن سرنوشت خلقها و جوامع است.
«لحظهی تاریخی»، حرکت یک نقطه بر روی خطی ممتد و ادامهدار نیست که به دلخواهمان همراهش شویم و آن را انتخاب کنیم.
«لحظهی تاریخی»، ظهور برقآسای زنگ زمان برای پاسخ به مسؤلیتی است که ندای مستمر میدهد «بودن یا نبودن؟ مسأله این است!».
«لحظهی تاریخی» یک رویکرد نادر سیاسی و الزاماً آرمانی است که با ضرورت ناگزیر آزادی، پیوندی ناگسستنی دارد.
«لحظهی تاریخی» هرگز با کمیتها، داراییها، کمبودها، تخصصها و محدودیتها کاری ندارد، بلکه پاسخ «آری» یا «نه» را میجوید تا سرنوشتی را ــ خوب یا بد ــ ورق بزند و باقی سطرهایش را بنویسد، در تاریخ ثبت کند و برود. از این روی «لحظهی تاریخی»، لحظهی موعود یک انتخاب است.
«لحظهی تاریخی» بهمعنی پاسخ دادن به شرایط مشخص برای تضمین پیروزی هم نیست؛ بلکه پاسخ به مسؤلیتی است که در قبال اصلیترین ارزش و موضوع سرنوشتساز سیاسی ــ اجتماعی ــ آرمانیِ مربوط به آینده باید داده شود؛ حتی به قیمت شکست سیاسی یا نظامی.
🔹 مثالهای «لحظهی تاریخی»
ــ فوریت فتح زندان باستیل در انقلاب فرانسه.
ــ فتح تهران توسط مشروطهخواهان و ضرورت حمایت از آنان و فوریت پایداری در مقابل خلع سلاح آنان.
ــ کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و فوریت پاسخ قاطع به آن.
ــ کودتای خمینی در ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ و فوریت پاسخ قاطع به آن.
ــ قبول آتشبس توسط خمینی در ۲۷ تیر ۱۳۶۷ و فوریت پاسخ مجاهدین خلق به هفت سال جنگطلبیِ توسعهطلبانه و تجاوزکارانهی خمینی.
ــ خالی نکردن میدان تحریر در قیام مردم مصر و استمرار حضور جمعی و اتحاد تا نتیجه دادن نهایی قیام.
🖌 دایره مینا
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
#مقاله
🔵 فروغ جاویدان واقعاً چه بود؟
از آنجا که عملیات فروغ جاویدان واقعاً یک کنش سریع، ویژه و خلاف عرف عملیاتهای کلاسیک جنگی بود، حتماً که فهم سیاسی و تاریخیِ آن از منظرهای متفاوت، تحلیلهای گوناگون و سپس نتیجهگیری گوناگون بهدست میدهد.
در این یادداشت قصد داریم به بررسی این منظرهای متفاوت دربارهی فروغ جاویدان، واقعیت و آثار آن در پاسخ به این پرسش که «فروغ جاویدان واقعاً چه بود»، بپردازیم.
📖 محورهای مقاله:
نگاه به فروغ جاویدان از منظرهای متفاوت
دو نگاه در تعیین تکلیف قاعدهی یک مثلث
رابطهی متقابل ماهیت جنگ با نیروهای پیشبرندهی آن
«سرباز وطن» را چه به «فتح قدس از طریق کربلا»؟
قتل عام زندانیان چه بود؟
رابطهی فروغ جاویدان با «لحظهی تاریخی»
لحظهی تاریخی چیست؟
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
#مقاله
🔵 فروغ جاویدان واقعاً چه بود؟
از آنجا که عملیات فروغ جاویدان واقعاً یک کنش سریع، ویژه و خلاف عرف عملیاتهای کلاسیک جنگی بود، حتماً که فهم سیاسی و تاریخیِ آن از منظرهای متفاوت، تحلیلهای گوناگون و سپس نتیجهگیری گوناگون بهدست میدهد.
در این یادداشت قصد داریم به بررسی این منظرهای متفاوت دربارهی فروغ جاویدان، واقعیت و آثار آن در پاسخ به این پرسش که «فروغ جاویدان واقعاً چه بود»، بپردازیم.
📖 محورهای مقاله:
نگاه به فروغ جاویدان از منظرهای متفاوت
دو نگاه در تعیین تکلیف قاعدهی یک مثلث
رابطهی متقابل ماهیت جنگ با نیروهای پیشبرندهی آن
«سرباز وطن» را چه به «فتح قدس از طریق کربلا»؟
قتل عام زندانیان چه بود؟
رابطهی فروغ جاویدان با «لحظهی تاریخی»
لحظهی تاریخی چیست؟
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
م. وحیدی: داستاننویسی هم کردی و میکنی یا خیر؟
س. ع: خیلی کم. یک کتاب از مجموعه داستانهای کوتاه دارم. هر روز که اخبار ایران و دنیا را میخوانم و میبینم و میشنوم، دلم میخواهد با اینها داستان و قصه بنویسم.
داستان و قصه، بیشتر و راحتتر از شعر میتواند ارتباط اجتماعی برقرار کند. زبان داستان و قصه با زبان شعر خیلی فرق دارد. شعر سطحاش خیلی بالاست و همهفهم نیست. داستان و قصه ولی زبان روی پوست زندگی است، توی زندگی روزمرهی مردمان هست، حکایت دل و زخم و عشق و روح و روان جامعه است. داستانگویی و قصهگویی در بطن فرهنگ اجتماعی و روایتهای تاریخیِ مملکت ما هست.
لازم شد اشاره کنم که یک ضعف جدی و مهم در تاریخچهی مبارزهی گروهی و فردی با دیکتاتوریِ مذهبی ــ سیاسیِ حاکم بر ایران هست؛ یعنی کمبود داستان و قصه دربارهی بسیاری جزئیات این زندگیِ توفانی، حماسی، تاریخی و لبریز از ظرافتهای شکوهمند انسانی. نویسندگانی مثل نسیم خاکسار و حمید اسدیان و... دست به خلق داستانها و رمانهایی بردهاند، اما اینها هنوز اندک از بسیارند. بهطور خاص که در خارج کشور منتشر شدهاند و در داخل کشور از طریق انتشاراتیها معرفی و تکثیر نشدهاند.
مشکل من در نرفتن سراغ داستان و قصه در یک ترس است. ترس از زمانی که باید به آن اختصاس بدهم. نوع کار و زندگیام اجازه نمیدهد درگیر جریان پیوستهی داستان و کاراکترهای قصه بشوم. با داستان و قصه باید زندگی کرد تا بالغ شوند. شعر اما حاصل یک یا چند لحظهی توفانیست که سرمیرسد و گاهی به چند دقیقهیی نمیکشد که نخ نبات شعر قوام میگیرد و باقیاش حک و اصلاح و بهقول شاملو «معماری زبان» است.
من برخی از شعرهایم را حین خواندن رمان یا داستان یا قصه نوشتهام. اینها جزئیات بسیار نهان و کمتر آشکار زندگیاند که لباس رمان و داستان بهبر میکنند. این زندگی است که در آینهی رمان و داستان و قصه، خودش را شرح میدهد. منتها نحوهی شرحاش مهم است. وجود «عناصر داستان» را میخواهد. پرداختی که کار همه نیست.
از نظر من داستانگویی و قصهگویی یعنی کارهای آل احمد، صادق هدایت، بزرگ علوی، جمالزاد، صمد، درویشیان، تولستوی، چخوف،رومن رولان، مارکز، ماکسیم گورکی و از این دست قلمها. در کارهای اینها «زبان»، «لحن» و «مردمشناسی»، وجه غالب جذابیت و کشش هستند. بیتعارف بگویم، خیلی از داستانهایی را که در مجلهها و وبلاگها و رسانههای این سالها دیدهام، منهای تکوتوکشان، باقی را داستان و قصه که «عناصر داستان» را داشته باشند، ندیدم و به جانم ننشسته. قصهگوی پرجذبه، زبان و لحن هنرش، دود چراغ و پختگیِ باران خورده دارد.
با این حال، مدام به سرم میزند که از داستان غافل نشو. چون واقعاً بعضی از ایدهها و گفتنیها جایش فقط در داستان و قصه است. این احساس را بارها در خواندن داستانهای چخوف[[1]]، صمد، علیاشرف درویشیان و آل احمد داشتهام. احساس قصهنویسی مدام زیر پوست من جلجل میکند. اما باید اعتراف کنم که دوریِ طولانی از ایران یعنی محیط اجتماعی و فرهنگ و زبان، نمیتواند داستان و قصه و رمانی درخور و کاملاً موفق بیافریند. داستانها و قصهها و رمانهایی را که در خارج از ایران نوشته شده و خواندهام، آن گیرایی و جامعیت لازم عناصر خود را نداشتهاند. فکر میکنم علت در جدایی بین جامعهی خود و نویسنده باشد. این جداییِ فرهنگی و قطع ارتباط مستقیم زبانی، چه تالیهایی که ندارد!
[۱] . آنتوان پاولاویچ چخوف؛ داستاننویس، نمایشنامهنویس و پزشک روسیه. (۱۹۰۴ ــ ۱۸۶۰)
📚 از کتاب: پنجرهای به شعر و ادبیات، صفحات ۱۰۱ تا ۱۰۳
🎤 گفتوگو با سعید عبداللهی(س. ع. نسیم)
بهاهتمام: م. وحیدی(م. صبح)
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
https://t.me/daamina2/26913
دایره مینا تقدیم میکند
📚 مجموعهی کتاب جمعه
شماره ۲۲
سال اول
۲۰ دی ۱۳۵۸
سردبیر: احمد شاملو
با همکاری شورای نویسندگان
انتشارات مازیار
#کتاب_جمعه
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
دایره مینا تقدیم میکند
📚 مجموعهی کتاب جمعه
شماره ۲۲
سال اول
۲۰ دی ۱۳۵۸
سردبیر: احمد شاملو
با همکاری شورای نویسندگان
انتشارات مازیار
دریافت پی. دی. اف کتاب 👇👇👇
#کتاب_جمعه
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
«کار روشنفکر فقط تأمل و تعمق در گذشته و پرداختن به جنبههای صرفاً زیباشناختی در ادبیات نیست. روشنفکر باید فعالانه وضع موجود را به نقد بکشد، در اصلاح آن بکوشد و برای سازندگی فردا به مسائل و مشکلات روز بپردازد.»
«به روشنفکری که مدعی است فقط برای خود یا برای آموزش محض یا فقط بهخاطر علم مجرد مینویسد، نه میشود و نه باید باور داشت.»
📘 از کتاب: نقش روشنفکر، پیشگفتار، ص ۱۰
🖌 نوشته: ادوارد سعید
🖋 برگردان: دکتر حمید عضدانلو
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
🔵 جنگ؛ نعمت، راهبرد؛ اعدام
سایهی جنگ بر شهرهای ایران مستولی میشود و سیاست اعدام، در سایهی جنگ شدت میگیرد. بهراستی که جنگ چه نعمتی برای حاکمیت متکی بر ولایت فقیه است! در حالی که در سیاست داخلی، اولویت نظام اعدام و ارعاب است، سیاست فریب و تلاش برای رد گمکنی را پزشکیان اتخاذ میکند؛ سیاستی زنگزده همراه با حرافیهای مبتذل که از ویژگیهای بارز پزشکیان نزد مردم ایران است. خبرگزاری مهر روز ۲۹ تیر از قول وی، تیتر درشت زده است که: «مهمترین میدان نبرد امروز، عرصه اقتصاد و معیشت مردم است»!
اما آنچه مردم ایران برایشان روزانه ملموس است، عرصهی اعدام و اعتراضات خیابانیِ بدون پاسخ اقشار محروم میباشد. همزمان با حرفهای دروغ و عوامفریبانهی پزشکیان، روزنامهی دنیای اقتصاد در شمارهی ۲۹ تیر، با عنوان درشت مینویسد: «چرا تغییر رخ نمیدهد؟» این روزنامه با اشاره به مشتی از خروار در مورد بحران کور اقتصاد، سراغ علت این بحران در درون نظام را گرفته و بیآنکه اسم ببرد، نشانی ولی فقیه و سران سه قوه را میدهد: «باورهایی سالها در قالب اولویتهای امنیتی و ایدئولوژیک صورتبندی شده و اکنون به مانعی در برابر اصلاح بدل شدهاند...راه آمده، صحیح نبوده و باید تغییر ماهوی در سوگیری و جهتگیری و تعیین اهداف داشت.»
آنچه جامعهی ایران در داخل و خارج ایران مدام میشنود، حس میکند و در اولویت اخبار روزانهی حکومتی است، انتقال مستمر زندانیان به سلولهای انفرادی برای اجرای احکام ضد بشری اعدام است. در آخرین نمونه از هشدارها، اطلاعیهی «انجمن دانشگاهیان ایرانی در تبعید» است که روز ۲۹ تیر در شبکهی ایکس(توئیتر) منتشر شد و خطاب به مردم ایران، وضعیت فوق بحرانی در مورد زندانیان گروگان نظام ملایان را خبر میدهد: «انتقال ۱۴ زندانی به انفرادی در زندان دستگرد اصفهان؛ خطر قریبالوقوع اجرای ۱۲ حکم اعدام.»
جنگ خارجی در خدمت اعدام داخلی، سیاست قربانی کردن ایران در خدمت حفظ نظام آخوندی است. فضای حاکم بر حاکمیت هم همین را گواهی میدهد. یکی از گواهیهای شایان توجه و مهم، «درخواست روزنامه اطلاعات از رئیس قوه قضاییه» در شمارهی ۲۹ تیر این روزنامه، با این عنوان است: موقتاً اعدامها را تعطیل کنید!». تیتر این مطلب و توضیحی که برای آن میدهد، یکی از گویاترین شاهدان برای اولویت اعدام در منظر اتاق فکر نظام و از طرفی حدت و شدت بازتاب انزجار اجتماعی از نظام است: «وقت برای تعزیر و اعدام بسیار است. نمیتوان اخبار تند و افزایش آمار اعدام را نشانهای مثبت و دلیل قدرت قلمداد کرد.»
مشاهده میشود که در بحبوبهی جنگ و سلطهی اخبار آن بر رسانهها، اولویت و هراس اصلی برای نظام ولایی ــ آخوندی، اکثریت جامعهی سرنگونیخواه است که دستگاه قضاییهی تحت امر ولی فقیه تلاش دارد با جریان مستمر اعدام در سایهی جنگ، فضای ارعاب را حاکم کند. در حالی که واقعیتهای همین جنگ هم گواهی میدهند که هر چقدر هم طول بکشد، روز و شب پایان جنگ خارجی، هرگز نمیتواند مسألهی اعدام، اقتصاد، دادخواهی و سرنگونی حاکمیت را در طرف اکثریت مردم ایران خدشهدار کند.
🖌 دایره مینا
@daamina2
کتاب جدید
📚 فریادهای عاصی آذرخش
عنوان مجموعه کتابها و یادداشتهای منتشر نشدهی احمد شاملو
بهکوشش: آیدا سرکیسیان
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
🔵 جای ویژهی احمد شاملو و دیگران
[معیار روشنفکر حقیقی چیست؟]
🖌 سعید عبداللهی
چرا باید برای #احمد_شاملو و شاعران و نویسندگانی چون او، جای ویژهیی در سپهر سیاسی و ادبی و فرهنگی ایران قائل شد؟ معیار این «جای ویژه» چیست؟
مبنای استدلال، زمینهی تاریخ سیاسی ــ اجتماعی ــ فرهنگیِ ایران است؛ زمینهیی سنگلاخی با قطاری از دیکتاتور و مستبد و توتالیتر و جنبشهای آزادیخواه سرکوبشده.
احمد شاملو این زمینه را خوب و همهجانبه شناخت. دیگرانی چون او نیز همچنین؛ اما در سالگرد فقدان شاملو، به وی میپردازیم.
شاملو درد اصلی و رنج مشترکی را که ایران را مدام زیر سلطه و هیمنهی دیکتاتوری نگه داشته است، دقیق شناخت:
قتل عام آزادی / جهل مسلط بهعنوان فرهنگ بازدارندهی شناخت اجتماعی دربارهی علت عقبماندگی ایران / دیکتاتوریهای موروثیِ قاجاری و پهلوی و فقاهتی / استعمارزدگی و زخم تاریخیِ جامعهی ایران بر اثر تفرق و جهل و وابستگی حاکمیتها / فقر بنیادین اقتصادی که همواره جامعه را اسیر و گروگان خود میگیرد / سانسور قلم و بیان بهعنوان قطع زبان ارتباط روشنفکر حقیقی با مردم / انحصار رسانه و مطبوعات در ید اختبار دولت مسلط / تنها ماندن جنبشهای آزادیخواهی در بزنگاههای در آستانهی تغییر از استبداد به آزادی.
کتابها و شعرها و نوشتهها و سخنان احمد شاملو لبالب از این موارد هستند که او خواسته است در اینباره «روشنگری» و «فرهنگسازی» کند.
از اینرو شاملو از نادر شاعران و نویسندگانی است که هوشیاری سیاسی و تاریخی را چراغ راه آفرینش ادبی کرد. شک نباید کرد که تمام کینهها و شیطانسازیها ــ بهخصوص از جانب شاهپرستان و ولایتمداران ــ علیه شاملو به این دلیل است که وی در این هوشیاری و روشنگری و فرهنگسازی، موفق شد. شاملو ریشهی اصلیِ عقبماندگیِ ایران را که باوجود اینهمه جنبش و قیام آزادیخواه، به آزادی و دموکراسی نرسیده است، شناخت.
شاملو از نخستین هنرمندان ایران است که در مرداد ۱۳۵۸ که خمینی را در «ماه!» میپرستیدند، شعر «در این بنبست» را نوشت و فریاد زد: «روزگار غریبیست نازنین!» و در این شعر، خمینی را «ابلیس پیروزمست» توصیف نمود.
بهدلایل فوق، این تلقی بسیار به واقعیت نزدیک است که احمد شاملو نماد حقیقیِ «روشنفکر» است.
۲ مرداد ۱۴۰۵
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
۴ مرداد ۱۳۵۸
🔵 پیشبینیِ هوشیارانهی احمد #شاملو دربارهی روزگار سیاهی که در پیش بود
🖌 مقاله «اول دفتر»
📘 از: کتاب جمعه، سال اول، شماره ۱، ۴ مرداد ۱۳۵۸
«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که گرچه مطلقاً عمری دراز نمیتواند داشت، از هم اکنون نهاد تیرهی خود را آشکار کرده است و استقرار سلطهی خود را بر زمینهای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر میجوید.
این چنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهند ماند و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتک سنگین خویش درخواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی گمان، سختْ کمرشکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق زده هر اندیشهی آزادی را «دشمن» میدارند و کامگاری خود را جز به شرط امحا مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن میشمارند. پس نخستین هدف نظامی که هماکنون میکوشد پایههای قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گامهای خود را با به آتش کشیدن کتابخانهها و هجوم علنی به هستههای فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، «کشتار» همهی متفکران و آزاد اندیشان جامعه است.
اکنون ما در آستانهی توفانی روبنده ایستادهایم. بادمانها نالهکنان به حرکت درآمدهاند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. میتوان به دخمههای سکوتْ پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفانْ بیامان بگذرد. اما رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمیکند. هر فریادی آگاه کننده است، پس از حنجرههای خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.
سپاه کفنپوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمدهاند. بگذار لطمئهای که بر اینان وارد میآید، نشانهئی هشدار دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلقهای ساکن این محدودهی جغرافیائی در معرض آن قرار گرفته است».
دایره مینا جدید 🌺
@daamina2
https://bit.ly/3x0jXdC
Repost from دایره مینا ـ جدید
مقاله
🔵 دوستت دارم برای همیشه: آزادی!
(جُستاری بر اندیشه و قلم احمد شاملو)
🖌 نوشته: سعید عبداللهی
🌟 #شاملو گلچينی از فرهنگ انسانی و آلبومی رنگارنگ و زيبا از شعر و ادبيات پیشرو جهان بود...
@daamina2
Repost from دایره مینا ـ جدید
۲ مرداد
درگذشت #احمد_شاملو 🌹
آزادی، دغدغهی فكر و سوژههای قلم شاملو است. آرزوی گمشده در بینهایتهای یك هستیست. سرود لبان و «شكوفهی سرخ پیراهن» نسل مكرر جهان سوم. حلقهی مفقود حیاتی شایستهی انسان.
شاملو در این «یقین بازیافته»، رنج و شادی انسان را در دوری از آن و وصل به آن وصف میكند:
«آه
اگر آزادی سرودی میخواند
كوچك
همچون گلوگاه پرندهیی
هیچكجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
دانههای این معنا را در باغ آینههای شعرش كشت و پرورد. مهجوری انسان را در از خودبیگانگی ــ كه محصول دیكتاتوری، استبداد، ارتجاع، استعمار و جهل میباشد ــ دریافت و «دردش این بود». قلم او دركارگاه «كلمه و جمله»، در دامنهها و دهلیزهای این «درد»، بارها افتاد و برخاست و با چشمدوختن به ستارگان امید و عشقهای لایزال آدمی، اعتراف كرد كه «انسان / دنیاییست».
@daamina2
