es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 835
Suscriptores
-324 horas
-57 días
-7130 días
Archivo de publicaciones
تو که نمیدانی من دوست داشتن را با تو دوباره یاد گرفتم، لب‌های من به تازگی جان بوسه گرفته بود و دست‌هایم مدت‌ها قبل از تو خواب زمستانی رفته بودند. تو که نمیدانی چه مریض‌گونه در مسلخی که برایم ساخته بودند شکنجه میشدم، عاجز برای تکه نور امیدواری ای دست و پا میزدم و تا چه حد دروغ به من خورانده بودند. تو که نمیدانی نگاهم چندبار با دیدنت برق زد.

مرا بزن، تکه پاره کن و جانم بگیر اما جرعت این را به خود نده که بگی کم دوستت داشتم. اجازه این را نداری که به معصومانه‌ترین باقی‌مانده‌های من از عشق جسارت روا کنی.

کاش کمتر جانم را خرج تو میکردم جانان.

هرچه که بود، تو روزی جهان مرا رنگی کردی، به سیاهی و تاریکی اکنونش اما می‌ارزید.

میدانم که مرا نمیخواهی و اشکالی هم ندارد، فدای تک به تک تارهای مژگانت چرا که من به جای تو هردویمان را دوست میدارم.

چون در چین و شکنش دارد، دل من کاشانه.

میخواهم در گوشه‌ی منزوی ترین قسمت قلبت تار بتنم. آه، افتاب باعث میشود بین انهمه لخته خون بدرخشم.

بیشتر عشق میورزم و کم تر دوست داشته میشوم.

بله؛ من گناهکاری بودم که گناهش را شدیدا دوست میداشت. من در ارتکاب اننحراف لحظه به لحظه بی توبه‌ی با تو بودن زندگی کرده‌ام.

کاش کسی مرا بابت اینهمه جسارت ببخشد.

خدا فلسفه بی چون و چرایی بود که هیچ علم و دین و کتابی نتونست وجودش رو بهم توضیح بده. من فکر میکنم انسان یا هیچ جانور دیگه‌ای در زمین و زمان نیست که بتونه با علم کامل راجع‌ بهش حرف بزنه، بدون اینکه مطمئن باشه تموم حرفاش ناحقیقت محضی بیش نیست و فقط چیزیه که میخواسته باور کنه. هرکس به اندازه سهمی از دیده‌ها و خونده‌هاش میتونه به بودن و یا نبودش ایمان داشته باشه. خدای من با خدای کسی که شب‌ها جایی برای خوابیدن نداره و شخصی که اونقدری ثروتمنده که چندین متر بهش نزدیک تر باشه متفاوت نیست، اما توضیحات ذهن تموم ادم‌ها به قدری باهم فرق داره که گاهی تصور میکنم شاید الله واقعا به اندازه کافی واحد و یکتا نباشه. جسارت نمیکنم، با عرض پوزش فراوانی که عاجزانه به درگاه عرش بی پایانش دارم حس میکنم که خدا برای واحد بودن زیادی بی نقصه. همونطور که همه ما میدونیم و بارها توی کتاب‌های دینی و علمی سنگینی که شاید خیلی‌ها توانایی دسترسی بهش رو ندارن خوندیم، خالقی وجود داره که از حال تمام ما اگاهه. اما تصور من همیشه من رو مایوس میکنه و باعث میشه احساس کنم به اندازه کافی خلوص ندارم تا اونهمه عظمت رو درک کنم. با وجود عمر کوتاهی که هنوز دراز مدتی از دورقمی شدنش نگذشته خیال میکنم که شاید بیشتر از اون به وضعیت این جانوران به تازگی متمدن شده‌ش اگاهم. همونطور که گفتم جسارت نمیکنم، بنده حقیر تر، به مراتب کوچک و ناچیز و همچنان بیچاره و منفور تر از انم که بخواهم راجب کسی که میگویند خودش به من قدرت تکلم داده اظهار نظر کنم! نکته پر مهم تر ماجرا اینجاست که دقیقا همین موضوعه که باعث میشه گاهی به همه‌چیز شک کنم. خدا انقدر عزوجل و بی‌نظیر هست که به خودم اجازه بدم که بگم هیچوقت به طور کامل از احوال هیچ بنده‌ای مطلع و مخبر نیست. انسان‌ها حقیرند، گرسنه و بیچاره هستند و به کرمی میمانند که وقیحانه روی زمین میخزد و برای اندکی بیشتر زنده ماندن تمنا میکند. گناهکارند و مستحق مرگ و نابودی‌ای که در سرشت شوم و کثافت تک تکشان نوشته شده. خدا بی‌نیاز تر از ان است که شب‌ها گرسنه بخوابد، برای بندگان حقیری که در ان حفره خون‌الود چرک تپنده‌اش جا داده زجه بزند و شاید منزه و سپرده تر از گناهکاران بی تن و هم‌خوابه‌ای باشد که برای زنده ماندن و سیر کردن هم‌شیره‌هایشان در خیابان روسپی گری میکنند. یعنی میگویید مبرا مقدس یکتای شناور در اسمان پاک و بی پایان به حال توبه گری که کثافتی نمانده که در ان دست و پا نزند واقف است؟ خدا هیچگاه گشنگی نکشیده، به حال گناهکار بودنش سوگواری نکرده، کودک بی جانش را به چاله‌ای کثیف و پر افت و کرم نسپرده و خون هیچکس را به زمین نریخته. چنین کسی که در قصری بی پایان روزگار میگذراند و توسط میلیارد‌ها فرشته برای مدت‌های طولانی پرستیده شده نمیداند که فقر و فلاکت و بدبختی چیست. هیچوقت درد را در پوست و گوشت و استخوان حس نکرده چرا که اصلا گوشت و پوست و استخواتی ندارد. نور چه میداند از دل تاریکی‌هایی که زیر سایه وجود پر تکبرش زندگی که نه جان میکنند! میتابد و روشن میکند و وقتی هیچ نمیبیند خواهد رفت. او برای دیدن اینهمه سیاهی و تیرگی بیش از حد زرین است. من میدانم که خدایی که دانستن و اموختن در غریضه من نهاد نمیداند که انسان در اوج نومیدی به اخلاص دست پیدا نخواهد کرد، بلکه فقط گناهکار تر و چرکین تر خواهد شد؛ به شکلی که بتواند با وجدان راحت تری اورا به درون اتش انداخت و فریاد شدنش را شنید. راستی فراموش کرده بودم که خدا انسان نیست که مجرای گوشش بشنود و ذاتش برای انحراف نیست که وجدانش صدای اعتراض مردمی را زیر اژنگ و چین و شکنش بخواباند.

وقتی گفتم دوستت دارم دروغ نگفته بودم، اما ای کاش تو وقتی میگفتی دوستم نداری دروغ میگفتی.

اینطور نبود که ندونم دوستم نداری، فقط میخواستم باور کنم که به من اهمیت میدی‌. نه به خاطر اینکه خودخواه یا احمق باشم، فقط برای اینکه بتونم ادامه بدم.

میتوانی هرکه را دلت خواست ببوسی، با تمام ادم‌های شهر همبستر شوی، نگاهت را به هرکسی غیر از من ببوسی و به تک به تک ادم‌ها بگویی که چقدر دوستشان داری. برای من مهم نیست، چرا که من روزها قبل وقتی حس کردم که دیگر برق چشمانت برای من نیست مردم.

یک شب برای تو سخت گریه کردم و تو با اشک‌هام شسته شدی و از چشمم افتادی. دیگه وقتی یادت میوفتم برای تو گریه نمیکنم، برای دردی که اونشب بخاطر تو متحمل شدم زار میزنم.

حواسم کجاست؟ احتمالا کوچه علی‌چپ.

وجودت مثل این میمونه که لحظه برخورد با یه دیوار بزرگ وقتی دارم با بیشترین سرعت ممکن بهش نزدیک میشم ترمز دستی بکشم. به ظاهر کارساز به نظر میرسه اما باعث میشه چندثانیه قبل از برخورد و منفجر شدن چپ کنم و بمیرم.

حداقل چندروز طول میکشه تا ادما بفهمن که تمام عمرشون گول مغزشون رو خوردن.

تو مثل اون کلمه جدیدی هستی که یاد گرفتم، اما نمیدونم چطوری و کجای جمله باید جاش بدم.

تنها دلیلی که باعث میشه اب انبه رو دوست داشته باشم اینکه توی گلوی اونی که ازش متنفرم بپره و خفه شه بمیره.