𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
Ir al canal en Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
Mostrar más2 825
Suscriptores
-424 horas
-167 días
-6830 días
Archivo de publicaciones
2 824
میخوام یه نخ لایت باشم که توی بغضی ترین شب زندگیت میکشی، مهم نیست اگر 19 تا نخ دیگه داری.
میخوام بهترین قهوهای باشم که یه روز سرد چله از بهمن ماه میخوری، مهم نیست اگر ده دقیقهای تموم بشم یا فقط بعد از یه مزه کردن ساده ولم کنی تا یخ ببندم و بخارهام غیب بشه.
میخوام اون لباسی باشم که بیشتر از همه باهاش گریه کردی، اکثر مردم توی شادیات کنارتن.
میخوام اون لیوان پلاستیکیای باشم که توی دستت مچاله میکنی، اینطوری تا ابد بهم شکل دادی..
2 824
باهام جوری رفتار کن انگار اخرین نخ سیگاریم که توی عمرت قراره بکشی و دیگه هیچوقت حسم نخواهی کرد.
2 824
میشه کرکتر اصلی نقش مکمل فیلم تخمی زندگی من باشی و دقیقا مثل نوید محمد زاده همونقدر خوب بازی کنی؟
2 824
#part152
به طرز عجیبی قشنگ شده بود.
موهاشو فر کرده بود و یه لباس کوتاه مشکی رنگ به تن داشت و بند کفش های مشکی رنگش تا بالای ساق پاش رسیده بود.
حقیقتا اصلا حوصلش رو نداشتم و دلم نمیخواست بحث کنیم.
حتی همین الانم به زور اینجا نشسته بودم و اگر دست خودم بود به نزدیک ترین پمپ بنزین این اطراف میرفتم تا بنزین بگیرم و خودم رو اتیش بزنم.
البته در اون صورت فقط خودم میمردم و حادثه به زودی فراموش میشد، شاید فیلتر سیگارم رو مینداختم روی زمین تا با چند نفر دیگه منفجر بشم.
سارینا انگار متوجه شد مثل سری اولی که دیدمش خوشحال نیستم چون نیم نگاهی به دختر کنار دستم انداخت و خطاب به من پرسید؛
_اراز کجاست؟
_نمیدونم.
دختری که تا الان سکوت کرده بود و بدون حرف ویپ میکشید لبخندی زد و گفت؛
_بگرد ببین کسی اینجا با مامانش اومده یا نه، قطعا پیش اوناست.
با اینکه منظورش رو متوجه نشدم اما خندم گرفت.
سارینا یه ابروش رو انداخت بالا و درحالی که با ساعت استیل نقره ایش که زیر نور بنفش رنگ برق میزد ور میرفت گفت؛
_منظورت چیه الان دیانا خانم؟
وقتی این رو میگفت سرش رو کمی کج کرد که موهای فرش ریختن توی صورتش.
همیشه از موی بلند متنفر بودم و دلم میخواست بکشمشون.
به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا از گیساش نگیرم ببرم بندازمش تو جوب.
دیانا نگاهی به سر تا پای سارینا انداخت و گفت؛
_نمیدونم معمولا با دخترای صد سال از خودش بزرگتر میریزه روهم.
سارینا_بهتر از توعه که هی با بچه مچه ها میپلکی.
با اینکه داشتن به هم تیکه مینداختن اما لحنشون به نظر دوستانه میومد و این موضوع رو که تنها غریبه جمع بودم میکوبید توی صورتم.
حالا ترجیح میدادم اراز و یا حتی اهورا کنارم نشسته بودن تا کمتر احساس غریبی میکردم.
از اون گذشته تینا کجا بود؟
شاید اصلا اینجا حضور نداشت.
از فکر که در اومدم متوجه شدم رفته.
خوشبختانه از اون ادمای دورو بنظر نمیرسید که ازش بدم بیاد، انگار شبیه خودم بود.
مخصوصا که حرفش رو میزد و اگر از کسی بدش میومد تنفرش رو بهش نشون میداد.
همین الان طوری من رو نگاه میکرد انگار که قرار بود توی سهم نوشیدنیم تف بکنه.
نیم نگاهی به دیانا انداختم که صدای اراز رو شنیدم؛
_سلام؟
خیلی سریع برگشتم و بهش خیره شدم که تقریبا سر جام خشک شدم.
چشم های سبزش که حالا به واسطه خط مشکی دورشون خمار تر بنظر میرسید بهم دوخته شده بود.
چون کمی خم شده بود موهای موج دارش ریخته بودن دورش و پوستش توی اون کراپ خاکستری و کت لی ذغالی رنگی کوتاهی که به تن داشت روشن تر به نظر میرسید.
استین های نسبتا گشاد کتش رو زده بود بالا و کلی دستنبد مشکی، سورمه ای و خاکستری توی دست های ظریف سفیدش خودنمایی میکرد.
اب دهنم رو قورت دادم و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم متوجه اهورا شدم.
کنارش ایستاده بود و مثل اون منتظر جواب سلامم بود.
سعی کردم ارامش خودم رو حفظ کنم.
خجالت کشیدن از کارهایی که در گذشته انجام داده بودم کار من نبود.
من همیشه مثل شیر پای تک تک گوهایی که میخوردم وایمیستادم و خوشبختانه اینبار قرار نبود کتک بخورم.
پس چی باعث ازارم میشد؟
اصلا مگه طرز فکر اون برام اهمیت داشت؟
جوابشون رو دادم و رفتم کنار تا روی مبل بشینن.
اراز کنار من و اهورا کنار دیانا نشست.
درحالی که سعی میکردم لبخندم رو کنترل کنم زیر چشمی نگاهش کردم.
انگار اونم داشت من رو بر انداز میکرد.
دوست داشتم بگم چیشد عزیزم، از لباس هایی که به سرقت رفتم خوشت میاد؟
دیانا_معرفی نمیکنی؟
حالا برای اینکه صدامون از بین موسیقی مشخص بشه باید کمی داد میزدیم.
اراز که تا اون لحظه ساکت بود صاف تر نشست سر جاش و گفت؛
_غزل، همراه منه.
نیم نگاهی بهم انداخت و درحالی که به دیانا اشاره میکرد گفت؛
_دوست دانشگاهم، دیانا.
نگاهی به دختر نسبتا قد بلندی که هیچ جوره نمیدونستم چه واکنشایی توی ذهنش رخ داده بود که با اون موهای نارنجی لباس ابی پوشیده بود انداختم.
اونم مثل اهورا دستاش پر از تتو بود.
با وجود اینکه توی اکثر چیزها یکم زیاده روی کرده بود جالب به نظر میرسید.
کمی خم شدم و دستم رو بردم جلو که باهام دست داد.
دیانا_فکر میکردم اهورا همراهت باشه.
اهورا که تقریبا پهن شده بود روی مبل و بدون حرف ما سه تا رو نگاه میکرد به حرف اومد و گفت؛
_چرا وقتی خودم جز مهمون های افتخاریم باید با این بیام؟
اراز_نکشیمون مهمون افتخاری.
پکی به سیگارش زد و درحالی که با چشمای تنگ شده نگاهمون میکرد بهم اشاره کرد و گفت؛
_اجازه میدم همراهت بکشتت.
چون احتمالا باید کل تایم تگری زدنش رو جمع کنی و تولد اکس دوست نداشتنیت رو از دست میدی.
_البته بستگی به اینکه نوشیدنی هارو کی درست کرده هم داره.
نگاه چپی بهم انداخت و سیگارش رو توی اب پرتقال جلوی دیانا خاموش کرد.
نفس عمیقی کشیدم که بوی عطر اراز توی مشامم پیچید.
بوی خیلی خوبی داشت.
به چشماش خیره شدم و گفتم؛
_اسم عطرت چیه؟
¡Ya disponible! Investigación de Telegram 2025 — los principales insights del año 
