es
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

Ir al canal en Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

Mostrar más
2 825
Suscriptores
-424 horas
-167 días
-6830 días
Archivo de publicaciones
دوستانی که ریکوئست میدین چنل ناشناس، حتما باید اکانتتون اسم و پروفایل داشته باشه.

پس بگو باید بده منو کی نجات؟

صدای اسپرسو سازی که هربار از اول تا اخرش رو با حوصله گوش میدم بهم میفهمونه که خیلی تنهام.

photo content
+1

میشه برگردی؟ و اینبار با تمام وجود و همه به جا مانده‌هات بری؟ نمیخوام هیچ چیزی از تو اینجا بمونه.

Outlaw - 10_10 (1).mp37.93 MB

بعد تو هیچکس دیوانگی من رو نفهمید.

#part151 از دیشب مقداری پول برای کرایه امروز برداشته بودم، به همین دلیل نتونستم چیز دیگه ای بخرم. اشکالی نداشت، دزدی کردن هیچوقت فرار نمیکرد. هرچند که همون دیشب به خودم قول داده بودم دیگه هیچوقت کارم رو تکرار نکنم. پیدا کردن محل مهمونی یک مقدار سخت بود‌. بنظر میرسید کمی از شهر خارج شده باشیم چون چراغ ها لحظه به لحظه کمتر میشدن و بعد از مدتی ماشین توی یه کوچه خاکی پیچید. راز گفته بود که مهمونی قراره توی باغ دوست پسر سارینا باشه، اما هیچوقت فکر نمیکردم کسی این اطراف و توی این اب و هوا ویلای تفریحی بسازه. بلاخره بعد از چند دقیقه ماشین جلوی یه در مشکی و طلایی ایستاد. ترجیح میدادم هزینه رو طور دیگه ای حساب کنم اما ناچارا تنها باقی مونده پولم رو بهش دادم. امیدوارم اون پیرزن بدبخت هرجا هست خوشحال باشه و ای کاش همیشه پول نقد توی کیفش بزاره تا من و همکار های شریفم ازش استفاده کنیم. فکر کنم بیچاره داشت میرفت گوشت بخره. از ماشین که پیاده شدم تونستم اطرافم رو بهتر ببینم. نمای ویلا از سنگ سفید بود و دور دیوارش پر بود از درخت هایی که شاخه هاشون به بالای در میرسید. منم اگر جای سارینا بودم به خاطر همچین پسر پولداری به همه خیانت میکردم. حالا کمی استرس گرفته بودم و نگران بودم اتفاق بدی بیوفته. از سمتی اصلا توی شرایطی نبودم که بخوام به مهمونی بیام و حالا کسل و غمگین بودنم بیشتر خودش رو نشون میداد. هنوز فشار اتفاقی که توی خونه افتاده بود روی دوشم سنگینی میکرد. پشت در ایستادم و چند بهش کوبیدم که کسی بازش کرد. تا چند متر اول یه راهرو خیلی بزرگ پر از ماشین قرار داشت و بعد سنگفرش ها به یه باغ خیلی بزرگ میرسیدن. همه جا پر از نخل های کوچیک زینتی و بود و کنار دیوار ها درخت های بزرگ قرار داشت. از ساختمون سنگی ای که انتهای باغ بنا شده بود صدای اهنگ بلندی به گوش میرسید و چند نفر توی حیاط بودن که میتونستم صدای صحبت کردنشون رو بشنوم. یه سگ خیلی بزرگ یه گوشه توی باغچه به درخت بسته شده بود و هر از گاهی پارس میکرد. از اینکه تنها بودم حس بدی داشتم، مخصوصا که همه به خاطر غریبه بودنم یه‌طوری نگاهم میکردن. کنار در ویلا چندتا منقل خیلی بزرگ قرار داشت که خبر از کباب میدادن. یادم نمیومد اخرین باری که کباب خورده بودم کی بود. کمی جلوتر تونستم اهورا رو ببینم که کنار سگ بسته شده ایستاده بود و درحالی که سیگار میکشید به پسر قد بلند کنار دستش نگاه میکرد. ترجیح میدادم امشب اینجا نبینمش. بعد از اون اتفاق تا الان نه دیده بودمش و نه باهاش حرف زده بودم و همین باعث میشد الان حس بدی بهم دست بده. انگار متوجهم شد چون نیم نگاهی بهم انداخت و سرشو تکون داد. بنظر میرسید اونم مثل من از این دیدار زیاد خوشحال نباشه چون سریع نگاهش رو ازم دزدید.. داشتم فکر میکردم امشب قراره چند نفر عاشقم شن. بنظر خودم که دوست پسر سارینا سال دیگه برای من تولد میگرفت. داخل ویلا که شدم برای چند ثانیه حس کردم که هیچی ندیدم و گوش هام از شدت بلندی اهنگ در حال پخش گز گز کردن. رقص نور بنفش رنگ چشمم رو‌ میزد و کمی طول کشید تا بتونم به بوی دود عادت کنم. حالا استرسم بیشتر شده بود و سعی میکردم از لای جمعیت دنبال راز بگردم. کلی دختر خوشگل با لباس های قشنگ اون وسط داشتن میرقصیدن. زیاد طول نکشید تا پیداش کنم چون مهمون ها اونقدر هم زیاد نبودن. روی یکی از مبلا کنار میز نشسته بود و با بادکنک سرمه ای رنگ توی دستش ور میرفت. ترجیح دادم قبل از اینکه برم سمتشون لباسام رو عوض کنم چون وضعیتم واقعا مناسب نبود. بعد از سوال کردن از چند نفر وارد یکی از اتاق ها شدم و لباسام رو در اوردم. وقتی رفتم بیرون اراز دیگه روی مبل نبود. نفس عمیقی کشیدم و بدون حرف رفتم و همونجا نشستم. _اونجا جای ارازه. نگاهم رو از کلمن شیشه ای روی میز گرفتم و به دختری که روی مبل تک نفره کناری نشسته بود خیره شدم. تیپ و قیافش تقریبا شبیه اراز بود، با این تفاوت که پوستش گندمی بود و موهای نسبتا کوتاه هویجیش رو بالای سرش بسته بود. یه تیشرت و شلوار گشاد ابی رنگ به تن داشت. جنس لباساش عجیب بود، درواقع هر تیشرت و شلوار دیگه ای مناسب مهمونی یا تولد نبود اما این فرق داشت. با اینکه یه جوری نگاهم میکرد انگار میخواد دستگیرم کنه ازش بدم نیومد. نگاهم رو ازش گرفتم و خیلی خونسرد گفتم؛ _میدونم. اخماش کمی رفت توی هم و خواست چیزی بگه که قبل از اون صدای سارینا رو شنیدم. _غزل؟ خیلی خوشحال شدم دیدمت. به قیافه عجوزش که مطمئنا اصلا از دیدنم خوشحال نبود خیره شدم و لبخند الکی ای زدم.

تنها کسی که هیچوقت اکسم نمیشه قهوه‌ست

این، صبح همان شب سردی‌ست که قولش را داده بودند‌.

اورا به تخته سنگی بسته بودند و ناچار، به مردن خود مینگریست.

#part151 سعی کردم دستم رو بکشم عقب اما اجازه نداد. گرمای پوستش حس خیلی بدی بهم میداد. بلاخره دست از نگاه کردن به لباسام برداشت و چشماش بالا اومد. حالا نفس های گرمش به پوست صورتم میخورد و باعث ازارم میشد. واقعا نگران بودم و دیرم شده بود. چون مهمونی توی خونه خودشون نبود و توی یه محله اونور پل بود خیلی طول میکشید تا برسم. اصلا معلوم نبود بتونم برم. ابوهادی_این لباسارو از کجات اوردی! دلم میخواست بگم دزدیدمشون اما به جاش به زمین خیره شدم و اروم گفتم؛ _هیوا داد. دستم رو بیشتر فشرد و درحالی که به شونه هام نگاه میکرد غرید؛ _برای چی؟ _همینطوری. خواستم بپوشم ببینم چجوریه. دستم رو بیشتر فشرد که چشمام رو بستم و اب دهنم رو قورت دادم. نمیخواستم داد و بیداد کنم و باعث عصبی شدنش بشم. باید جلوی دهنم رو میگرفتم و فقط سکوت میکردم تا بره و شرشو کم کنه. وقت زیادی برای اماده شدن و رفتن نداشتم. ابوهادی_اون برای کسی میپوشه! نمیدونم کجای حرفش خنده دار بود، اما لبش به حالت وقیحی به یه پوزخند کج شد و ادامه داد؛ _تو چرا؟ و بعد فشار دستش به طوری شدت گرفت که از درد ضعف کردم. همون دستی رو میفشرد که به تازگی باعث در رفتنش شده بود. تازه داشت جای کبودیاش میرفت و نرم تر میشد.. به زور جلوی خودم رو گرفتم تا چیزی نگم که دستش رو روی پوست بازوم کشید. صدای خر خر نفس ها و بوی عطر مزخرفش داشت حالم رو بد میکرد. دستاش داغ داغ بودن و رطوبت لای انگشتاش رو حس میکردم. چهرش حالا کمی سرخ شده بود و میتونستم رگه های توی چشماش رو ببینم. به زور جلوی خودم رو گرفته بودم تا ری‌اکشن تندی نشون ندم. به خاطر اون مهمونی احمقانه که هیچ کجاش مناسب من نبود باید چه خفت هایی رو متحمل میشدم.. کمی نزدیک تر شد و دستم رو به سمت دیوار متمایل کرد که ناچارا بهش چسبیدم و چشمام رو روی هم فشردم. گرمای نفساش به گردنم خورد و بعد صدای زمختش اروم کنار گوشم گفت؛ _وقتی توی خونه تنهایی. دستش از بازوم جدا شد و روی پهلوم نشست که حس کردم معدم پیچ خورد. حالا احساس تجزیه شدن میکردم و پاهام سنگین بودن. ابوهادی_میخوای جایی بری!؟ گرمای دستش رو حتی از روی تاپ هم حس میکردم. _نه. ابوهادی_پس میخوای خودتو به کی نشون بدی؟ نفس عمیقی کشیدم و دندونام رو روی هم فشردم تا هرچی فوحش توی دنیا بلد بودم رو بهش ندم. حالا داشتم به خودم التماس میکردم که دهنم رو باز نکنم. دستش پایین تر رفت و زیر شلوارکم نشست، به طوری که میتونستم گرماش رو مستقیما روی پوست رونم حس کنم. گوشه لبم رو گاز گرفتم تا بغض نکنم. رونم رو توی مشتش فشرد و سرش رو به گوشم نزدیک تر کرد و نفس عمیقی کشید. دستش بالا تر رفت که قبل از اینکه بخواد کاری کنه گوشیش زنگ خورد. نگاه عصبیش رو بهم دوخت و درحالی که میرفت سمت در تماس رو وصل کرد. وقتی از اتاق خارج شد سریع در رو بستم و قفلش کردم و همونجا نشستم. تا وقتی که صدای ماشینش رو بشنوم و مطمئن بشم که رفته از ترس لرزیدم و پوست کل لبم رو کندم. حدود یه ربع از ترس و احساس انزجار همونجا پشت در نشستم و به دیوار زل زدم. اولین بار نبود که این اتفاق میوفتاد، من معمولا با اینجور رفتاراش بزرگ شده بودم. بچه تر که بودم درکی ازشون نداشتم، اما الان واقعا باعث میشدن بهم فشار بیاد. نیم نگاهی به ساعت انداختم و نفس عمیقی کشیدم. اشکم رو پاک کردم و خیلی سریع از روی زمین بلند شدم. انقدر حس بدی داشتم که دلم میخواست همین الان به راز زنگ بزنم و بگم نمیرم. همونطور که انتظار داشتم حتی در پنجره رو هم قفل کرده بود. بیخیال پنجره و در شدم و رفتم سمت بالکن. انقدر وضعیتم داغون بود که از همه سوراخ سنبه ها تجربه فرار کردن داشته باشم. از بالکن توی کوچه پریدم که به خاطر فرود یهویی و افتادنم پاهام تیر کشید. قبل از اینکه کسی بخواد ببینه دویدم سمت انتهای کوچه.

#part150 هوا ابری بود و با صدای کوبیده شدن برگ های درخت به پنجره بیدار شدم. همچنین میتونستم صدای ناواضح خروس های توی حیاط رو بشنوم. انسه خونه نبود و من و ابوهادی تنها بودیم و این من رو میترسوند به طوری که جرعت نکردم تا عصر از اتاقم بیرون برم. متاسفانه حموم اتاق خودم قابل استفاده نبود چون انسه توش رو پر از ترشی و خیارشور کرده بود و مجبور بودم از حموم بیرونی استفاده کنم. با وجود انباری به اون بزرگی و یه بالکن کنار اشپزخونه که واسه همین چیزا ساخته شده بود دست از سر نیم متر حریم شخصی من برنمیداشت. قفل در رو باز کردم و بدون اینکه نگاهی به اطرافم بکنم یه راست رفتم توی حموم و درش رو قفل کردم. از اونجایی که توی خونه تنها بودم و اصلا به ابوهادی اعتماد نداشتم شلوارم رو به دستگیره در و چوب لباسی گره زدم و سبد لباسارو گذاشتم جلوش. کارمم که تموم شد برای اینکه نبینمش یه راست رفتم توی اتاقم. خبری ازش نبود و بنظر میرسید توی حیاط باشه. چند وقتی بود که عجیب شده بود. صبح تا شب دور خروساش بود و نصف شبا یه کارایی میکرد. فکر کنم برای رفع نیاز های جنسیش خریده بودشون. از فکر خودم چندشم شد. بدنم رو با حوله خشک کردم و نگاهی به ساعت انداختم. میدونستم که امروز عصر جایی کار داشت، اما نمیدونستم کی میره که فرار کنم. اگر نمیرفت واقعا بیچاره میشدم. نیم تنم رو برداشتم و خواستم بپوشمش که از دستم افتاد روی زمین. پوفی کشیدم و خم شدم تا برش دارم. از زیر تخت کشیدمش بیرون که نگاهم به یچیزی خورد. کمی پایین تر، کنار یکی از کارتون های کفش یه چیز مشکی افتاده بود. اخمام رفت توی هم و دستمو بردم جلو و برش داشتم. وقتی کشیدمش بیرون و تونستم زیر نور ببینمش حالم بهم خورد. سریع دستم رو کشیدم عقب و به زور جلوی خودم رو گرفتم تا عوق نزنم. یه تیکه از پوست خروس بود که حالت دون دون و چربی داشت و چندتا پر مشکی بهش متصل بود. حتی از این فاصله هم میشد بوی زخمش رو حس کرد. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم و کمی رفتم عقب. نمیدونستم همچین چیزی از کجا سر از اتاق من در اورده بود! تلاش کردم فکرم رو درگیر نکنم به همین خاطر یکی از پر هاش رو گرفتم و یه راست پرتش کردم سمت سطل اشغال. حتما کار انسه یا ابوهادی بود، اما برای چی؟ حالا کمی از خرید لباسام پشیمون شده بودم چون میدونستم که فقط برای همین امشب به دردم میخورن و هیچ جای دیگه نمیتونم بپوشمشون. میتونستم به جاشون یه پیرهن برای بیرون رفتن بگیرم اما واقعا مسخره میشد اگر اونطوری میرفتم تولد. چیز خاصی نخریده بودم، نه پولم میرسید و نه علاقه به اونجور لباس ها داشتم. ترجیح میدادم در همین محدوده اسپرت لباس بپوشم چون اونجور لباس‌های مجلسی یا مدل های خیلی فانتزی اصلا به چهرم نمیومد و واقعا خنده دارم میکرد. کراپ رکابی سفید رنگم رو از توی پلاستیکش در اوردم و پوشیدم. کمی کوتاه بنظر میرسید و چون نو بود به بدنم میچسبید، اما واقعا خیلی بهتر از تاپ ها و رکابی های حور و خودم بود. لبخندی روی لبم نشست و پشت سرم رو نگاه کردم. خداروشکر زیاد باز نبود به طوری که بعضی از کبودی هام رو نشون بده. نفس عمیقی کشیدم و لبم رو بین دندون هام فشردم. شلوارک مشکی لیم رو که به زور با این قیمت پیداش کرده بودم پوشیدم و رفتم جلوی اینه. قشنگ بودن اما همش احساس میکردم یچیزی کمه. کاش میتونستم یه چادر بپوشم روش. نمیدونستم باید به جز اینا چی تنم میکردم. قبل از اینکه بخوام درشون بیارم صدای نزدیک شدن قدم های کسی رو شنیدم. قبل از اینکه یادم بیاد در رو قفل کردم یا نه، با صدای قژ قژ باز شد.. انقدر سریع و ناگهانی این اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم حولم رو بردارم و برای اینکه لباسام رو نبینه بپوشمش. انگار قصد داشت چیزی بگه چون قبل از کامل باز شدن در صداش رو شنیده بودم و حالا دهنش نیمه باز بود. اخمام رفت توی هم و درحالی که میرفتم سمتش تا بیرونش کنم گفتم؛ _دارم لباس عوض میکنم! درواقع شاید میتونستم با داد و بیداد کردن یه جوری دست پیش رو بگیرم تا پس نیوفتم. قبل از اینکه بخوام هولش بدم بیرون بازوم رو گرفت و سرجام قفلم کرد که درد بدی رو توی استخونم حس کردم و چهرم رفت توی هم. حالا میتونستم از جو بیرون بیام و متوجه بشم کسی که جلوم ایستاده ابوهادیه و به هیچ وجه نمیشه دهنشو بست. اخمام رفت توی هم و اب دهنم رو قورت دادم که صدای خر خر نفس عمیقش رو شنیدم. چطور فراموش کرده بودم در رو قفل کنم؟ حالا استرس گرفته بودم و نگاه خیرش به حس بدم دامن میزد. سر تا پام رو از نظر گذروند که حس کردم اب شدم. میخواستم این لباسارو توی مهمونی بپوشم و هیچ مشکلی با نگاه بقیه نداشتم، اما حالا! برای ثانیه به ثانیه نگاه خیرش از خودم و بدنم متنفر میشدم.

#part149 همیشه دوست داشتم مرکز توجه همه باشم، شاید وقتی که مدل یا بازیگر یا یه ادم معروف شدم یا صرفا فقط بخاطر زیادی زیبا بودنم. اما حالا بخاطر اینکه از ترس دزدی کردنم ضعف کرده بودم مورد توجه واقع شدم. واقعا زندگی ارزوهامو به صورت کاملا برعکس و ناخواستنی کوبیده بود توی صورتم. زیاد طول نکشید تا حالم بهتر بشه. خانم مو بلوندی که بنظر میرسید مادر همون بچه باشه زل زده بود بهم و داشت معذبم میکرد. بلاخره انگار به حرف اومد تا به طور کامل ابروم رو ببره. _شرمنده الان وقت مناسبی نیست سوالم رو مطرح کنم فقط میخواستم بدونم لباتون رو کجا ژل زدین و چه مارکی بوده. برای یه لحظه تموم استرسم ناپدید شد و حس کردم توی دوربین مخفیم. نکنه چون برای تولد سارینا دزدی کردم شبیهش شدم که حالا لب هام رو ژل زده میبینه. اخه احمق اگر من پول ژل زدن لبام رو داشتم تو اتوبوس جیب مردم رو میزدم؟ دوست داشتم یکی بخوابونم توی دهنش که بخاطر همچین سوال احمقانه ای فرصت فرار کردن رو از چنگم در اورد و انقدر من رو ترسوند. قبل از اینکه بتونم فرصت مناسبی برای جواب دادن بهش پیدا کنم صدای جیغ زن میانسال که فریاد میزد کیف پولم نیست بلند شد و همهمه کل اتوبوس رو برداشت. درحالی که تلاش میکردم تا قبل از اینکه لختم کنن از روی صندلی بلند شم با لحنی کاملا بی طرفانه گفتم که شاید زنی که کنارت ایستاده بود و ایستگاه قبلی پیاده شد کیفتو زده و خیلی سریع با ایستادن اتوبوس گوشه خیابون در رفتم. خوشبختانه به بازار رسیده بودیم و همه داشتن پیاده میشدن پس فرار کردن من اونقدرها هم اتفاق ضایع و مشکوکی نبود. خودم رو لای جمعیت گم و گور کردم و پیچیدم توی یکی از خیابون ها. کیف پول رو از توی جیبم در اوردم و درشو باز کردم. امیدوار بودم همش کارت اعتباری نباشه. کارتای توش رو در اوردم و پرت کردم روی زمین و زیپش رو باز کردم که چشمام چهارتا شد. چندتا اسکناس صدی و پنجاهی توی زیپ اخری بود. نگاهی به اطرافم انداختم و اروم درشون اوردم. تاحالا انقدر پول یه جا نداشتم. لبمو بین دندونام فشردم و لبخندی روی لبم نشست. اسکناس هارو لای انگشتام فشردم و لبخندم گشاد تر شد. دزدی کردن چقدر کیف میده. با نزدیک شدن چند نفر بهم خیلی سریع نیشمو بستم و کیف پول رو با بقیه محتویاتش انداختم یه گوشه و پولارو گذاشتم توی جیبم و با دو از کوچه خارج شدم. بعد از اینکه با خیال راحت همه پولام رو خرج کردم یه تاکسی گرفتم تا سر نبش پیاده شم و با صد تومن ارزشمند ابوهادی برای خونه چرت و پرت بخرم تا صداش در نیاد که کجا بودی. پولش با برداشتن یه ماکارونی و رب گوجه و شیر تموم شد. داشتم فکر میکردم لباسام رو باید چیکار کنم تا ابوهادی نبینتشون. دم در که رسیدم یجوری لای کش شلوار و زیر پیرهنم جاشون دادم و در رو باز کردم و رفتم تو که دوتا از خروسا حمله کردن سمتم. سعی کردم با دست کیششون کنم اما انگار قصد داشتن کفشام رو سوراخ کنن. متاسفانه جورابام رو شسته بودم و بو نمیدادن مگر نه همونجا میوفتادن میمردن از دستشون راحت میشدم که صبح تا شب صدای زمختشون رو نشنوم. ابوهادی گوشه حیاط ایستاده بود و درحالی که شلنگ سبز رنگ رو توی دستش جابه جا میکرد براندازم میکرد. یادش بخیر چقدر با این شیلنگه کتک خوردم. نگاهی به پلاستیک توی دستم انداخت و گفت؛ _اون چیه دستت؟ کجا بودی؟ _خرید کردم. حالا استرس داشتم که پلاستیکا از توی درزام لیز نخورن و بیوفتن بیرون. امیدوار بودم به خاطر چاق شدن شکمم فکر نکنه حاملم. اومد سمتم و پلاستیک رو ازم گرفت و توشو نگاه کرد. بعد از اینکه به طور کامل چکابم کرد تا مطمئن بشه چندتا پسر توی جیبام قایم نکردم اجازه رفتن رو صادر کرد. در حالی که دوباره شلنگ رو برمیداشت گفت؛ _دیگه از اون زنیکه اجازه نمیگیری برای بیرون رفتن، باید به من خبر بدی! چیزی نگفتم و درحالی که لب هام رو به هم میفشردم وارد خونه شدم و رفتم توی اتاقم. خیلی سریع لباسام رو قایم کردم و رفتم بیرون که دیدم انسه بالای پلاستیک وایساده و بهم غر میزنه. انسه_چقدر گرون بهت انداخته. فاکتورش کو؟ _شرمنده پولم به گرفتن فاکتور نگرفت، خریدام از کاغذش ارزون تر شد. اخمی کرد و پلاستیک رو برداشت و برد توی اشپزخونه. روی مبل نشستم و نفس عمیقی کشیدم. باورم نمیشد انجامش داده باشم.

کاش بیای و معنی داشتن رو به روزهام برگردونی.

photo content

#part148 امیدوار بودم تا قبل از اینکه به ایستگاه بعدی برسیم بتونم کارم رو انجام بدم و بعد خیلی سریع فرار کنم. اگر کسی میفهمید بیچاره بودم، ممکن بود حتی پلیس خبر کنن و منو بندازن بازداشتگاه. اونوقت ابوهادی تیکه تیکم میکرد. نفس عمیقی کشیدم تا کمی از شدت استرسم کاسته بشه. دستام میلرزیدن و یخ زده بودن. حالا میتونستم رطوبت بین انگشتام رو به وضوح حس کنم. قلبم محکم به سینم کوبیده میشد و به سرعت خون رو سرتا سر بدنم پمپاژ میکرد. در کیف رو بالا بردم و نگاهم رو به زنی که مشغول صحبت با تلفن بود دوختم. حواسش اصلا به من نبود و درحالی که دستش رو به میله گرفته بود دو تومنی لای انگشت هاش رو فشار میداد. نیم نگاهی به اطرافم انداختم. یه دختر بچه کنار مادرش قرار داشت که هرازگاهی به من نگاه میکرد. امیدوار بودم دستم رو از لای چادرهای سیاه رنگ نبینه. خداروشکر به غیر از اون، همه پشت بهم ایستاده بودن. دستم رو توی جیبش فرو کردم و اروم چرخوندمش تا کیف پولش رو پیدا کنم. ناخنام به یه لیوان خورد و صدا داد. خواستم سریع دستم رو بکشم عقب اما اینکارم ضایع بود پس صبر کردم تا ببینم متوجه شد یا نه. خداروشکر خرفت تر از این حرف ها بود. دستم رو اروم کردم توی جیب دومی که انگشتم به یه کیف پول پارچه ای خورد. نگاهی به دورو برم انداختم و خواستم بکشمش بیرون که تکونی خورد. توی دلم چندتا فوحش بهش دادم و خیلی اروم دستم رو از توی کیفش کشیدم بیرون. کیف پول قهوه ای رنگ رو اروم فرو کردم توی جیب عقبیم و تلاش کردم ازش فاصله بگیرم. کنار در ایستادم تا ایستگاه بعدی پیاده بشم که دیدم دختر بچه هنوز هم زل زده بهم. نگاه خیرش بهم استرس میداد و باعث میشد لرزش بدنم بیشتر بشه. اگر یکم دیگه توی این شرایط سخت میموندم از ترس بیهوش میشدم. بچه دست مادرش رو کشید و درحالی که نگاهم میکرد چیزی در گوشش گفت. حس کردم که زیر دلم خالی شد و وقتی زن مو بلوند سرش رو برگردوند و نگاهم کرد تقریبا سکته کردم. نگاهی به پشت شیشه ها انداختم تا ببینم کجاییم. هنوز تا ایستگاه بعدی خیلی فاصله داشتیم و توی اتوبان و پشت چراغ قرمز بودیم. ناخنام رو توی پوستم فشردم. زن دست بچه‌ش رو ول کرد و اومد سمتم که خیلی سریع روم رو کردم اونطرف و تلاش کردم خودم رو بیخبر و عادی جلوه بدم. خدایا قول میدم دیگه دزدی نکنم، حتی اگر عروسی ارازم دعوت بشم نمیرم. قول میدم رسیدم خونه 700 رکعت نماز بخونم و دست ابوهادی رو بابت تمام کتک هایی که بهم زده ببوسم. قول میدم از همه اون چند میلیارد نفری که با حرفام ناراحتشون کردم معذرت خواهی کنم. قول میدم دیگه با هیچکس لاس نزنم. قول میدم به هیوا کمک کنم روزی چندبار درز و دورزاشو بشوره. اصلا زیگیلاش رو براش میکنم. _ببخشید خانم؟ دندونام رو روی لبام فشردم و چشمام رو بستم که دستم کشیده شد. برگشتم و بهش خیره شدم. حالا چند نفر به خاطر تلاشش برای رسیدن بهم کنار رفته بودن و کنجکاوانه نگاهمون میکردن. اب دهنم رو قورت دادم و با استرس گفتم؛ _بله؟ نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحنی جدی گفت؛ _میتونم یه سوالی ازتون بپرسم‌؟ لب هام رو گشودم تا چیزی بگم اما صدایی ازم خارج نشد. به معنای واقعی کلمه داشتم پس میوفتادم. حالا همون خانمی که کیفش رو زده بودم هم داشت نگاهم میکرد. به چشمای ادم رو به روم نگاه کردم که حس کردم سرم گیج رفت و تعادلم رو از دست دادم. خیلی سریع قبل از اینکه بیوفتم دستم رو به نرده گرفتم که نزدیکم شد و سریع بازوهام رو گرفت. برای چند لحظه صداهارو ناواضح شنیدم و چشمام سیاهی رفت. حالم وقتی بهتر شد که نشونده بودنم روی یکی از صندلی ها و همون زنی که کیف پولش رو برداشته بودم به زور یه شکلات کرد توی دهنم! درحالی که تلاش میکردم چشمام رو باز نگه دارم بهش خیره شدم. حالا واقعا احساس عذاب وجدان میکردم. اون بخاطر اینکه حالم بهتر شه بهم شیرینی داده بود و من انقدر عوضی بودم که ازش دزدی کنم. باورم نمیشد همه چیز انقدر خنده دار و غیر منصفانه باشه. میتونستم همین الان کیف پولش رو بهش پس بدم و کلی ازش معذرت خواهی کنم. حتی اگر به پلیس لوم میداد و یا یه کشیده میخوابوند توی گوشم. اونوقت ممکن بود برم کلانتری و ابوهادی دیگه عمرا نمیزاشت پام رو بیرون اون مرغدونی بزارم. حتی اگر میمردم نمیزاشت جنازم از سر در خونه بره بیرون و همون جا میداد تا من رو بشورن! حالا اون اب نبات تافی و قهوه توی دهنم طعم زهرمار میداد و احساس فرو رفتن توی اتیش برزخ رو داشتم. اب نبات رو هول دادم گوشه دهنم که پیرزن گفت؛ _احتمالا از گرماست، شایدم اسم داره و بخاطر خاکه. مادر همون بچه تخم سگ درحالی که سعی میکرد با گوشه شالش بادم بزنه حرفش رو تایید کرد و ازم پرسید که چه مرگمه. حالا اکثر ادمای توی اتوبوس داشتن نگاهم میکردن و حس خیلی بدی بهم میدادن.

Mahyar - Bikhial (320).mp38.59 MB

Mohsen Chavoshi - Telo (320).mp38.22 MB