es
Feedback
𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

𝐞𝐯𝐞𝐫𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞… ⚯

Ir al canal en Telegram

دیروز تویِ اتوبوس، یک نفر عطر زده بود. من گاهی بوی کسی را که قبل از من رویِ صندلی نشسته حس می‌کنم. ما دانسته یا ندانسته هرجا می‌رویم تکه‌هایی از خودمان را جا می‌گذاریم. 😮‍💨 — سايمون ون بوی / وهم جدایی ART: A Real Talent

Mostrar más
2 280
Suscriptores
Sin datos24 horas
-57 días
-3930 días
Archivo de publicaciones
بالاترین رهایی آزادشدن از نظرات دیگران است٬ روزی که بتوانی بدون وابستگی و اهمیت دادن به نظرات دیگران از خودت و فردیتت لذت ببری، آن روز روز رهایی توست... — اوشو TheCastBook 🐘

عشق… اسلحه‌ای‌ست در دستان کسانی‌ که دوست‌شان داریم٫ به آن‌ها قدرت می‌دهد که زخمی‌مان کنند و تنهای‌مان بگذارند. — غادة السمان TheCastBook 🐘

برای اندیشیدن وقت بگذارید، اما هنگامی که زمان عمل رسید اندیشیدن را متوقف کنید و حرکت کنید… — ناپلئون بناپارت TheCastBook 🐘

باور افسرده شدن… بسیار راحت‌تر از تلاش برای گرفتن حق است. باور اضطراب داشتن راحت‌تر از تغییر مسیر و شروع مجدد است. انتخاب غم، رنج و ... راحت‌تر است. رنج و تحمل درد را انتخاب می‌کنیم، چون باور اینکه موقعیتی ناامید کننده است و شما نمی‌توانید هیچ‌کاری کنید باعث رنج و درد می‌شود.‌‌ و همیشه سقوط راحت‌تر از صعود است. اما بدانیم که انسان‌ها تنها آفریده‌ای است که توانایی چیره شدن بر غرایز خود را دارد.    — کارل گوستاو یونگ/ انسان و سمبل‌هایش TheCastBook 🐘

هیچکس جز خود آدمی چیزی به خود نمی‌دهد و هیچکس جز خود آدمی چیزی را از خود دریغ نمی‌دارد. تنها راهزنی که دار و ندار آدمی را به یغما می‌برد اندیشه‌های منفی اوست. تردیدها، ترس‌ها، نفرت‌ها و حسرت‌ها، دشمنان انسان در درون خود اوست، ترس توست که شیر را درنده می‌کند، بر شیر بتاز تا ناپدید شود. بازی زندگی، یک بازی انفرادیست. اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد. — فلورانس اسکاول شین / چهار اثر TheCastBook 🐘

ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن. زیرا هیچ‌کس به غیر از تو بهای سکونت‌شان را نخواهد پرداخت. — جبران خلیل جبران TheCastBook 🐘

ساکنان قلبت را به دقت انتخاب کن. زیرا هیچ‌کس به غیر از تو بهای سکونت‌شان را نخواهد پرداخت. — جبران خلیل جبران TheCastBook 🐘

چرا در غم جوانی از دست رفته بنالم؟ شاید هنوز روزهایی شیرین در انتظار من باشند. حالا که دوران جوانی را در برابر دیده می‌گذرانم، خاطره‌ای دل‌پذیر برای من تسلایی آسمانی همراه می‌آورد. ای نسیم‌ها، این خاطره‌ی مرا به آنجا برید که برای نخستین‌بار دل من به تپش‌های دلی دیگر پاسخ گفت. — لرد بایرون TheCastBook 🐘

باید مثل زمین صبور باشی، صبر کن تا موسم شکفتن. باید مثل زمین بود، مثل زمین خوب. اگر حوصله داشته باشی، دوباره همه چیز خوب می‌شود. حتی اگر صد بار هم شکست بخوری نباید مأیوس شوی. شکست و ناکامی هم برای خودش نوعی سعادت است... — رومن رولان / ژان کریستف TheCastBook 🐘

پيش از آنکه آخرين نفس را برآرم پيش از آنکه پرده فرو اُفتد پيش از پژمردن آخرين گل برآنم که زندگی کنم برآنم که عشق بورزم برآنم که باشم — احمد شاملو TheCastBook 🐘

صمیمیت یعنی… درک کردن و حس کردن یک فرد با تمام وجود و بدون هیچ قضاوت و مقایسه‌ای، یعنی حضور داشتن در سکوت. این یعنی… رشته‌های باریک و نازک از صمیمیت که در لحظه‌های کوتاه ایجاد می‌شود. آنچه رابطه را سالم نگاه می‌دارد… تکرار همین صمیمیت‌های کوتاهِ مملو از حضور و مشاهده است. در واقع همین صمیمیت‌های کوتاه و ساده، رابطه را عمیق و معنادار می‌کند و می‌تواند مرهمی بر تنهایی درونی ما باشد. TheCastBook 🐘

بالا رفتن سن جُرم نیست… اما شرمساری انسان از یک زندگیِ هدر رفته در میان زندگی‌های هدر رفته‌ی دیگر، جرم اوست. پایین صحنه نمایش خالی از تماشاگر… سالن نمایش دلگیر چرا به نقش بازی کردن ادامه می‌دهی؟ چه عادت بدی. — چارلز بوکفسکی / وارد شوید : اشعار نو

آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود… طبقه‌ی چهارم. یک درخت چنار هم کنارش بود که سرش را تا پشت پنجره‌ی اتاق خواب بالا آورده بود. یک مسجد هم ته کوچه‌اش بود که هفته‌ای دو بار بهشان یادآوری می‌کردیم که بلندگوهای قدرتمندی دارند و خداوند از رگ گردن به آدم نزدیک‌تر است و لازم نیست برای صدا کردنش آن‌قدر داد بزنند. اما ما را به برگ همان چنار حواله می‌دادند. واحد کناری‌مان صادقی بود. سر صادقی شبیه به دو تا هنداونه‌ی بزرگ بود که سی درصد همپوشانی داشته باشند. صادقی شباهت زیادی داشت به تقی دوسری. همان تقی دوسری که دزفول پنچرگیری داشت. سر یک میدانی که گرد نبود و بهش می‌گفتند مثلث. تقی هم دو سر داشت. همه‌ی شهر او را تقی دوسری صدا می‌کردند. خودش هم خیالش نبود. به هر حال یک عمر با سوراخ چرخ مردم کار کردن، دلش را بزرگ کرده بود. صادقی و زنش هفته‌ای سه شب از ساعت هفت تا دوازده با هم دعوا می‌کردند. موقع دعوا، لیوان می‌چسباندیم به دیوار نازک بین دو تا خانه و تخمه می‌شکاندیم و استراق‌سمع می‌کردیم. به هر حال بهتر از تماشای تلویزیون مریض داخل و خارج بود. فردا صبحش هم می‌آمد دم خانه و می‌گفت ببخشید دیشب بچه‌ها سر و صدا کردند. تقصیر را می‌انداخت گردن محمد‌کامبیزشان. اسم پسرشان را گذاشته بودند محمد‌کامبیز. البته بابت مزاح این اسم را انتخاب نکرده بود. خودش از یک خانواده‌ی فرامذهبی بود و زنش از یک خانواده‌ی مینی‌ژوپ پسند. بابت همین اسم بچه را گذاشته بودند محمدکامبیز. یک چیزی در مایه‌های پیکان‌های دوگانه‌سوز، بین ممد و کامی در نوسان بود. کلاً نطفه‌اش با تناقض بسته شده بود. آپارتمان پائینی هم سمیعی بود. هیچ وقت همدیگر را نمی‌دیدیم، مگر این‌که مناسبت خاصی باشد. مثلاً آن دفعه‌ی که زلزله آمد و تهران لرزید و همه رفتیم توی کوچه. سمیعی هم با کلاه ایمنی روی سرش آمده بود. یا آن‌وقت‌هایی که توالت ما نشت می‌کرد روی سرشان و با سر و صورت زرد-قهوه‌ای می‌آمد بالا بابت شکایت و درد دل. اما هیچ‌وقت نفهمیدیم چه کاره است. با موتور صبح زود می‌زد بیرون و شب‌ها خاک و خلی جنازه‌اش برمی‌گشت خانه. مصداق بارز همسایه‌ی خوب بود که هیچ‌وقت دیده نمی‌شد. آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. جزیره‌ی تنها و کوچکی که از طوفان‌های روزانه پناه می‌بردیم به آن. معمولاً با چیپس و ماست‌موسیرِ ِ آقای دریانی. آن‌طرف بلندگوی مسجد خودش و ما را جر می‌داد و می‌گفت خداوند بزرگترین است. این‌طرف هم صادقی فحش می‌داد به بنی‌صدر و متهمش می‌کرد به وطن‌فروشی. زنش هم زود پای خلخالی و مادر شوهرش را می‌کشید وسط. سمیعی هم سینه‌خیز با کلاه ایمنی از پله‌ها می‌کشید بالا و می‌خزید توی خانه. حمید شب‌خیز هم اصرار داشت که ما را خوشحال نگه دارد. هم دل‌مان را و هم زیر دلمان را. برای‌مان شهره با زیرنویس مجیک‌برا و حجیم‌کننده این‌جا و آن‌جا پخش می‌کرد. کلاً شصت متر مربع آپارتمان بود اما از هندوستان بیشتر صدای عقاید و ادیان و نظرات مختلف به گوش می‌رسید. مثل دنیای محمد‌کامبیز دچار تناقض بودیم. اما خب. چیپس و ماست‌موسیر مثل ذوالفقار، زبان تناقض را از حلقش می‌کشید بیرون و بی‌حسمان می‌کرد. آپارتمان خیابان ستارخان تنها نقطه اتصال مادی من و ایران بود. که آن هم دیگر نیست. — فهیم عطار