ابری که میبارد-
Ir al canal en Telegram
در اوج عاقل بودن، دیوانگی رخ میدهد! -چنل خوندنام🎤- ⭐️ T.me/HrvHani -اینستاگرام- ⭐️ instagram.com/hanihrv -صحبت کنیم- ⭐️ T.me/HaniHrvBot
Mostrar más451
Suscriptores
Sin datos24 horas
+47 días
+1430 días
Archivo de publicaciones
خود، پا در قطاری گذاشتم که نه دوست داشتم، نه فکرش را میکردم، و نه میخواستم بروم؛ و نه میخواستم حین رفتن، تو را میان کسانی که از آنها دور میشوم ببینم! امّا عزیزم، بلیطم را خودت گرفتی و به دستانم دادی؛ من هم پذیرفتم. حال هم لبخندی دارم و شدهام مادری که میگوید من سیرم و سهم غذایم برای شما؛ و سپس میرود سراغ شستن ظرفهایش؛ هیچکس هم هیچگاه به سراغش نمیرود. اصلاً دیگر چه فرقی میکند؟ تو جنون را برای رسیدن به جنون انتخاب کردهای. آنها حتی کوچکترین حقایق زندگیات را نپذیرفتند، و تو حتی فرصت نکردی خودت را تکرار کنی! همهاش ادّعایی بیش نیست! گفتی که پای رفتن نداری و ناگهان کل وجودت پا شد! پا هم که برای رفتن است؛ یا باید میرفتی و یا باید وجودت را انکار میکردی. آخر نفهمیدم، این «دیوانه» است که همه را ترک میکند، یا «دیگران» هستند که دیوانه را؟ شاید همچنان فرقی نمیکند. رفتن، رفتن است. همه سعی میکنند «ماندن» را یاد بگیرند؛ امّا کسی نگفت که چهطور باید رفت؛ اصلاً هیچکس نگفت که عزیزم، این بار باید رفت! دقیقاً زمانی هم باید رفت که گمان میکنی بهترین لحظه برای ماندن است؛ زمانی که فکر میکنی ماندنت ابدی است؛ ماندنِ ابدی..؟! مگر واژهی «ماندن»، همان «ابدیّت» نیست؟! و به همین ترتیب، «رفتن»، گذرا؛ همانقدر که زندگی.
I’m bleeding away, drop by drop, and with each passing day, death draws closer into view. I don’t even wear glasses that could blur its face, yet the truth is something else entirely. I need help, and I don’t know what I’m supposed to do anymore. Everything is unbearable. And more unbearable than anything is knowing that there isn’t a single soul left who truly believes the depth of my exhaustion.
شاید برای یک سوگواری، بتوان چیزی نوشت و عبور کرد، یا نهایتاً چیزهایی؛ امّا برای سوگی که نه نقطهی شروع داشته و نه پایان، نه کامل مرگ بوده و نه کامل زندگی، باید چه کرد؟ سوالم این است؛ اگر زندگی، تبدیل به سوگواری شود، چه میتوان کرد؟ آیا همانقدر که زندگی کردن، با سوگواری کردن برابری میکند، سوگوار بودن هم به معنای زیستن است؟!
«مادر» بودن را همیشه دوست داشتهای؛ حال، چه حسی داری که مادر خود و تمام انسانهای آشنا و غریبهای؟ مرز میان «عاشق بودن» و «مادر بودن»، کجاست؟ در لحظاتی که گمان میکردی از «انسانها» تنفر داری، بیشترین عشق را داشتی و عاشقانهترین کارها را انجام میدادی؛ از تنفر میگفتی چون تنها سپر تو در برابرشان بود؛ اما اعمالت باعث میشدند که این سپر، تشبیه به پردهای شود که یک کودکِ دو ساله حین قایمباشک، پشت آن قایم میشد و فکر میکرد دیگران او را نمیبینند؛ تازه، صدای خندههایش هم میآمد! برای مادر، مهم نبود که فرزندانش چهقدر او را میفهمند و دوست دارند؛ او، تنها، مادر بود.
