es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

Closeup.

Closeup.

Ir al canal en Telegram
896
Suscriptores
-224 horas
Sin datos7 días
+830 días
Archivo de publicaciones
photo content

photo content
+1

به اندازه آدم‌ها دست نزن.

آرش🎭✨
+3
آرش🎭✨

رسیدیم به اون قسمت که هوا یه‌جوریه هرچی بپوشی اشتباهه.

مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم…
مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم…

کنج.
کنج.

می‌گفت شب رفیق خوبیه ولی زیاد سوال می‌پرسه.

@Free_RapHipHop - 1_6 - Kenaram - Rez (320).mp37.40 MB

من، خطاب به چایی آخرشب

Repost from صادقانه
بمونی برام رفیق.

🔂

🔁

کاش آقای خمسه بیاد باهم از مشکلات عبور کنیم.

عصرای پاییز رو دوست دارم. هوا خنکه، ولی هنوز اون‌قدر سرد نشده که مجبور باشی خودتو توو لباس‌هات گم کنی. سایه‌ی درخت‌ها و ساختمونا کش اومده روی خیابون و هرکدوم یه شکلی افتادن روی آسفالت. پشت موتور باد ملایمی می‌خوره توی صورتت و «حس می‌کردم از وجودم زندگی عبور کرد» سورنا توی ذهنت پلی می‌شه. و یه جایی بین دو تا چراغ قرمز، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، حالت بد نیست. شهر توو اون ساعت یه جور عجیبی زنده‌ست. آدم‌ها از سر کار برمی‌گردن، یکی دست بچه‌شو گرفته، یکی با عجله از خیابون رد می‌شه، مغازه‌ها کم‌کم چراغاشونو روشن می‌کنن و آفتاب، قبل از اینکه کامل بره، یه رنگ گرم و کوتاه روی همه‌چیز می‌کشه. تو هم داری از وسط همه‌ی اینا رد می‌شی. و شاید چیزی که دوست دارم همین باشه. توو همین باد کوچیکی که می‌خوره به صورتت. توو نور عصر که لای ساختمونا گیر کرده، دلت می‌خواد همین‌طور ادامه بدی. یه خیابون دیگه. یه چراغ قرمز دیگه. یه آهنگ دیگه. فقط برای اینکه این عصر پاییزی، چند دقیقه بیشتر طول بکشه. شاید همین ادامه دادن، تمام چیزی باشه که فعلاً از زندگی برامون مونده. /صادق شاهسون

عصرای پاییز رو دوست دارم. هوا خنکه، ولی هنوز اون‌قدر سرد نشده که مجبور باشی خودتو توو لباس‌هات گم کنی. سایه‌ی درخت‌ها و ساختمونا کش اومده روی خیابون و هرکدوم یه شکلی افتادن روی آسفالت. پشت موتور باد ملایمی می‌خوره توی صورتت و «حس می‌کردم از وجودم زندگی عبور کرد» سورنا توی ذهنت پلی می‌شه. و یه جایی بین دو تا چراغ قرمز، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، حالت بد نیست. شهر توو اون ساعت یه جور عجیبی زنده‌ست. آدم‌ها از سر کار برمی‌گردن، یکی دست بچه‌شو گرفته، یکی با عجله از خیابون رد می‌شه، مغازه‌ها کم‌کم چراغاشونو روشن می‌کنن و آفتاب، قبل از اینکه کامل بره، یه رنگ گرم و کوتاه روی همه‌چیز می‌کشه. تو هم داری از وسط همه‌ی اینا رد می‌شی. و شاید چیزی که دوست دارم همین باشه. توو همین باد کوچیکی که می‌خوره به صورتت. توو نور عصر که لای ساختمونا گیر کرده، دلت می‌خواد همین‌طور ادامه بدی. یه خیابون دیگه. یه چراغ قرمز دیگه. یه آهنگ دیگه. فقط برای اینکه این عصر پاییزی، چند دقیقه بیشتر طول بکشه. شاید همین ادامه دادن، تمام چیزی باشه که فعلاً از زندگی برامون مونده. /صادق شاهسون

photo content

photo content

نوبت ما که می‌رسه چرخ زمین خراب می‌شه همیشه.

این زمین کی می‌چرخه پس؟