896
订阅者
-224 小时
无数据7 天
+830 天
帖子存档
896
عصرای پاییز رو دوست دارم. هوا خنکه، ولی هنوز اونقدر سرد نشده که مجبور باشی خودتو توو لباسهات گم کنی. سایهی درختها و ساختمونا کش اومده روی خیابون و هرکدوم یه شکلی افتادن روی آسفالت. پشت موتور باد ملایمی میخوره توی صورتت و «حس میکردم از وجودم زندگی عبور کرد» سورنا توی ذهنت پلی میشه. و یه جایی بین دو تا چراغ قرمز، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، حالت بد نیست. شهر توو اون ساعت یه جور عجیبی زندهست. آدمها از سر کار برمیگردن، یکی دست بچهشو گرفته، یکی با عجله از خیابون رد میشه، مغازهها کمکم چراغاشونو روشن میکنن و آفتاب، قبل از اینکه کامل بره، یه رنگ گرم و کوتاه روی همهچیز میکشه. تو هم داری از وسط همهی اینا رد میشی. و شاید چیزی که دوست دارم همین باشه. توو همین باد کوچیکی که میخوره به صورتت. توو نور عصر که لای ساختمونا گیر کرده، دلت میخواد همینطور ادامه بدی. یه خیابون دیگه. یه چراغ قرمز دیگه. یه آهنگ دیگه. فقط برای اینکه این عصر پاییزی، چند دقیقه بیشتر طول بکشه. شاید همین ادامه دادن، تمام چیزی باشه که فعلاً از زندگی برامون مونده.
/صادق شاهسون
896
عصرای پاییز رو دوست دارم. هوا خنکه، ولی هنوز اونقدر سرد نشده که مجبور باشی خودتو توو لباسهات گم کنی. سایهی درختها و ساختمونا کش اومده روی خیابون و هرکدوم یه شکلی افتادن روی آسفالت. پشت موتور باد ملایمی میخوره توی صورتت و «حس میکردم از وجودم زندگی عبور کرد» سورنا توی ذهنت پلی میشه. و یه جایی بین دو تا چراغ قرمز، بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشه، حالت بد نیست.
شهر توو اون ساعت یه جور عجیبی زندهست. آدمها از سر کار برمیگردن، یکی دست بچهشو گرفته، یکی با عجله از خیابون رد میشه، مغازهها کمکم چراغاشونو روشن میکنن و آفتاب، قبل از اینکه کامل بره، یه رنگ گرم و کوتاه روی همهچیز میکشه. تو هم داری از وسط همهی اینا رد میشی. و شاید چیزی که دوست دارم همین باشه. توو همین باد کوچیکی که میخوره به صورتت. توو نور عصر که لای ساختمونا گیر کرده، دلت میخواد همینطور ادامه بدی. یه خیابون دیگه. یه چراغ قرمز دیگه. یه آهنگ دیگه. فقط برای اینکه این عصر پاییزی، چند دقیقه بیشتر طول بکشه. شاید همین ادامه دادن، تمام چیزی باشه که فعلاً از زندگی برامون مونده.
/صادق شاهسون
