کتابفروشی رزا📕🌸
Ir al canal en Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza
Mostrar más2 005
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
-1730 días
Archivo de publicaciones
2 005
خوشحالم که شماهم از این قسمت خوشتون اومدهه ولی هنوز اخرین سوپرایز این کتاب رو نگفتممم😈
2 005
نه نه اشتباه نکنید بچه ها🥲🙅🏻♀
کتاب تک جلدیه ولی شما انتخاب میکنید لبه کتاب قرمز باشه یا مشکی🥰
2 005
+1
شاید بگید این قابلیت چی هست اصلا؟😶🌫این کتاب دو نوع لبه رنگی داره یکی به رنگ قرمز و یکی به رنگ مشکی که موقع سفارش خودتون بین این دو رنگ انتخاب میکنید و لبه کتابتون به همون رنگ انتخابیتون ارسال میشه براتون🥳🤩
2 005
علاوه بر اینکه این کتاب جلد سخته و آستر بدرقه دارهه داخل خوده کتاب هم آرت بوک داره از شخصیت های اصلییی کتاب😌
هر لحظه و هرجا شخصیت های کتاب همراهتونن😁
2 005
+1
فنتزما🌑👁
قراره پا به دنیایی جدید بزاریم که جادو کله اونرو فراگرفته و هرگوشه از این دنیا یک چیزه مرموز پنهان شده که با خوندن این کتاب اونرو کشف میکنی...🪞ناشر:کوله پشتی 🪞ژانر:دارک فانتزی،دارک رومنس،هیجانی،وحشت 🪞آستر بدرقه/جلد سخت/لبه رنگی/آرت بوک 🪞تعداد صفحه:۴۴۰صفحه 👀قمیت:۴۵۹تومان🫡 @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin
2 005
"فنتزما، عمارت اهریمن" جایی که کابوس ها آزادانه در آن پرسه میزنند، اما رویای به دست آوردن جایزهای جادویی همچنان رقبا را به درون آن میکشاند!
ولی اوفیلیا با خودش فکر کرد که امکان نداره! عمارت اهریمن فقط شایعهست و وجود خارجی نداره ولی در دنیایی پر از ارواح و شیاطین، عمارتی تاریک و اهریمنی که وعده جوایز جادویی با خود به همراه میورد نمیتونست واقعی باشه؟!
2 005
اما جنویو وقتی اینارو میشنید تعجب نکرد و صرفا عصبی بود و این رفتار از چشم اوفیلیا دور نموند، اون فهمید که کاسه ای زیر نیم کاسهست و باید متوجه واقعیت ماجرا میشد.و درست در همون زمان بود که صحبت های دو نفرو درمورد همون "چیز عجیب" دوباره شنید! اون دو مرد وقتی داشتن روزنامه ای رو میخوندن و درمورد مسابقاتی حرف میزدن که آخرین بار جون 27 نفرو گرفته باعث شدن توجه اوفیلیا جلب بشه... و گویا قراره دروازه های این مسابقه فردا شب به روی مردم گشوده بشن. اوفیلیا به سمت روزنامه فروشی رفت و اولین روزنامه رو برداشت و شروع به خوندن کرد:
