es
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

Ir al canal en Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @sweetroza

Mostrar más
2 003
Suscriptores
-124 horas
-37 días
-2030 días
Archivo de publicaciones
سوپرایز های رزا بوک همینجا تموم نشدهه بلکه تازه شروع شده😂😁

قدرتمند👀🌪 جلد جدید مجموعه ناتوان بالاخره چاپ شد و شما میتونید بار دیگه پا به دنیایه جادویی و عجیب این کتاب بزاریدد اما ایند
+1
قدرتمند👀🌪
جلد جدید مجموعه ناتوان بالاخره چاپ شد و شما میتونید بار دیگه پا به دنیایه جادویی و عجیب این کتاب بزاریدد اما ایندفعه با داستانی جذاب و جدید🔥
👣ژانر:فانتزی،ماجراجویی،عاشقانه 👣ناشر:داهی 👣تعداد صفحه:۲۰۰صفحه 🙅🏻‍♀قیمت اصلی:۴۳۰تومان❌ 💁🏻‍♀قیمت با تخفیف ۹۰هزار تومانی رزا بوک:۳۴۰تومان✅ @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin

شما رزا بوکی ها میتونید این کتاب رو با قیمت۳۴۰تومان داشته باشیددد🥳 یعنی۹۰هزارتومان تخفیف ویژه!😮‍💨🤭
شما رزا بوکی ها میتونید این کتاب رو با قیمت۳۴۰تومان داشته باشیددد🥳 یعنی۹۰هزارتومان تخفیف ویژه!😮‍💨🤭

سوپرایز اول درمورد این کتاب این هست که.... قیمت اصلی این کتاب۴۳۰تومانه! ولیی رزا بوک برای شما یک تخفیف ویژه گزاشته😎
سوپرایز اول درمورد این کتاب این هست که.... قیمت اصلی این کتاب۴۳۰تومانه! ولیی رزا بوک برای شما یک تخفیف ویژه گزاشته😎

ته دلم خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم مگه چه ضرری می‌تونه داشته باشه؟! برای همین قبول کردم که کمکش کنم، اما نمی‌دونستم که اون
+1
ته دلم خیلی خوشحال شدم و با خودم گفتم مگه چه ضرری می‌تونه داشته باشه؟! برای همین قبول کردم که کمکش کنم، اما نمی‌دونستم که اون چه چیزهایی رو داره ازم پنهان می‌کنه. نمی‌دونستم گذشته‌‌اش چه‌قدر می‌تونه تاریک باشه، درست به اندازه‌ی آینده‌مون. به اندازه‌ی عشقی که قرار بود بی‌هوا وارد قلبم بشه....

اون خودش رو "ماک" معرفی کرد و بهم گفت که یه روزی منو با ناجی نقره‌ای دیده و از اون طریقه که می‌دونه من می‌تونم همچین لباسی رو
اون خودش رو "ماک" معرفی کرد و بهم گفت که یه روزی منو با ناجی نقره‌ای دیده و از اون طریقه که می‌دونه من می‌تونم همچین لباسی رو براش بدوزم، هنوز توی فکر بودم که این چه سودی می‌تونه برام داشته باشه تا این‌که این پسره جذاب و دوست داشتنی بهم گفت بخاطر کمکی که بهش می‌کنم برام آب و غذا فراهم می‌کنه و حتی بهم پیشنهاد داد که همراه خودش وارد قصر بشم تا بتونم اینطوری پیدین رو هم ببینم و باهاش حرف بزنم!

حقیقتاً به شدت کنجکاو بودم. بنابراین دست از لودگی کردن کشیدم و ازش پرسیدم. پاسخش اصلاً چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشم! او
حقیقتاً به شدت کنجکاو بودم. بنابراین دست از لودگی کردن کشیدم و ازش پرسیدم. پاسخش اصلاً چیزی نبود که انتظارش رو داشته باشم!
اون بهم گفت که به کمکم احتیاج داره. یکی از عزیزترین آدم‌های زندگیش وارد آزمون پاکسازی شده. و می‌خواد من براش لباس مامورهای سلطنتی رو بدوزم تا بتونه وارد قصر بشه و برای آخرین‌بار، اون فرد رو ببینه‌.

وقتی برگشتم، نفسم توی سینه‌ام حبس شد. قطعاً مردی که مقابلم می‌دیدم یکی از زیباترین انسان‌هایی بود که توی کل زندگیم دیده بودم.
وقتی برگشتم، نفسم توی سینه‌ام حبس شد. قطعاً مردی که مقابلم می‌دیدم یکی از زیباترین انسان‌هایی بود که توی کل زندگیم دیده بودم. اون شوکه ‌شده بود و به دستی که من توش عطسه کرده بودم زل زده بود و من فرصت داشتم تا صورت زیبا و هیکلش رو دید بزنم! بالاخره به حرف اومد، ازم پرسید "نمی‌خوام بدونم چرا من رو نجات داده؟!"

شخصی که من رو گرفته بود، آروم آروم عقب رفت و من دیدم که بدنش واردِ دیوار شد. اون یه شبح‌وار بود! درست مثل من! ازش پیروی کردم
شخصی که من رو گرفته بود، آروم آروم عقب رفت و من دیدم که بدنش واردِ دیوار شد. اون یه شبح‌وار بود! درست مثل من! ازش پیروی کردم و من هم بدنم رو به صورت شبح درآوردم و از دیوار رد شدم.
دست‌های دودی اون شخص باعث شد عطسه کنم و با عجله ازش فاصله بگیرم.

اما این‌بار هم شانس‌ باهام یار نبود، چون‌که یه مامور سلطنتی دنبالم افتاد. تقریباً امیدی نداشتم و همون‌طور که می‌دویدم، گازی ب
اما این‌بار هم شانس‌ باهام یار نبود، چون‌که یه مامور سلطنتی دنبالم افتاد. تقریباً امیدی نداشتم و همون‌طور که می‌دویدم، گازی به شیرینی می‌زدم. همون‌ لحظه بودم که دست‌های قدرتمندی من رو به سمتِ کوچه‌ی باریکی کشیدن. دهنم رو باز کردم تا جیغ بکشم، اما اون دستش رو روی دهنم گذاشت و مانع از این شد.

آخرین‌باری که دزدی کرده بودم، مامور سلطنتی دنبالم افتاد. حالا هم نمی‌تونستم در برابر قار و قور شکمم مقاومت کنم. پس یه شیرینی
آخرین‌باری که دزدی کرده بودم، مامور سلطنتی دنبالم افتاد. حالا هم نمی‌تونستم در برابر قار و قور شکمم مقاومت کنم. پس یه شیرینی قندی دزدیدم و بی‌توجه به داد و فریادهای مرد فروشنده، پا به فرار گذاشتم.

ما همه‌ی روزهامون رو باهم گذروندیم، تا این‌که پیدین جونِ مجری‌قانون آینده رو نجات داد و به آزمون پاکسازی بردنش. حالا من تنهای
ما همه‌ی روزهامون رو باهم گذروندیم، تا این‌که پیدین جونِ مجری‌قانون آینده رو نجات داد و به آزمون پاکسازی بردنش. حالا من تنهای تنها شده بودم. با این‌حال اطمینان داشتم که پیدین صحیح و سالم برمی‌گرده و قراره با همدیگه به زندگی‌مون ادامه بدیم.
اما حالا که پیدین نبود، من نمی‌دونستم قراره چه‌طوری شکمم رو سیر کنم. همیشه کار دزدی کردن و آوردن مواد غذایی روی دوش پیدین بود و من لباس می‌دوختم و می‌فروختم. و خب حالا؟ مجبور بودم خودم دست‌به‌کار بشم.

اون پاش رو جلویِ پای مامور سلطنتی گذاشت و باعث زمین خوردنش شد. بعد با همدیگه فرار کردیم و خودمون رو نجات دادیم. اون‌جا بود که
اون پاش رو جلویِ پای مامور سلطنتی گذاشت و باعث زمین خوردنش شد. بعد با همدیگه فرار کردیم و خودمون رو نجات دادیم. اون‌جا بود که شیرینی قندیم رو باهاش نصف کردم و فهمیدم دزدِ قهاری که مقابلم ایستاده، قراره تبدیل بشه به خانواده‌ام، همکارم و بهترین دوستم!

راوی : آدنا پنج‌سال پیش برای اولین‌بار پیدین رو توی کوچه‌ی غنائم دیدم؛ وقتی که یه شیرینی قندی دزدیده بودم و یه مامور سلطنتی د
راوی : آدنا پنج‌سال پیش برای اولین‌بار پیدین رو توی کوچه‌ی غنائم دیدم؛ وقتی که یه شیرینی قندی دزدیده بودم و یه مامور سلطنتی دنبالم افتاده بود.
هیچ‌وقت بلد نبودم دزدی کنم، انگار برای این‌کار ساخته نشده بودم، زمانی که داشتم فرار می‌کردم، چشمم به موهایِ نقره‌ای پیدین افتاد.

آماده معرفی جدید هستید؟👀

خب حالا بعد یک مرور سریع کتاب ناتوان وقتشه بریم سراغ معرفی جلد جدید😌

اما همه چیز از اون روزی تغییر کرد که من تصمیم گرفتم سکه های ی تازه وارد رو بدزدم غافل از اینکه اون شاهزاده جوان این کشوره! ام
+1
اما همه چیز از اون روزی تغییر کرد که من تصمیم گرفتم سکه های ی تازه وارد رو بدزدم غافل از اینکه اون شاهزاده جوان این کشوره! اما نجات جون اون تو حمله ای که تو زاغه رخ داد باعث شد توجه مردم زاغه و حتی پادشاه بهم حلب بشه ! نمیدونستم این اتفاق می‌تونه زندگیمو زیر رو کنه ! سرنوشت چه چیزایی رو برام در نظر گرفته؟

اما پدرم قبل از مرگش بهم یاد داده بود از مهارت های مشاهده گریم استفاده کنم تا بتونم تظاهر کنم که ی غیبگوم ... زنده موندن تو ا
+1
اما پدرم قبل از مرگش بهم یاد داده بود از مهارت های مشاهده گریم استفاده کنم تا بتونم تظاهر کنم که ی غیبگوم ... زنده موندن تو این زاغه برای ی فرد عادی کار ساده ای نیست و من این موضوع رو بهتر از هرکسی می‌دونم برای همین همیشه آماده مبارزه ام ...

مرگ پدرم زندگی رو برام سخت تر کرد ! پدرم توسط پادشاه به قتل رسید و حالا من بعد از اون یاد گرفتم چجوری تو این زاغه ها از گرسنگ
+1
مرگ پدرم زندگی رو برام سخت تر کرد ! پدرم توسط پادشاه به قتل رسید و حالا من بعد از اون یاد گرفتم چجوری تو این زاغه ها از گرسنگی و قفل جون سالم به در ببرم ... من ی فرد عادی ام اگه کسی متوجه این موضوع بشه یا کشته میشم یا تبعید !

مرگ پدرم زندگی رو برام سخت تر کرد ! پدرم توسط پادشاه به قتل رسید و حالا من بعد از اون یاد گرفتم چجوری تو این زاغه ها از گرسنگ
+1
مرگ پدرم زندگی رو برام سخت تر کرد ! پدرم توسط پادشاه به قتل رسید و حالا من بعد از اون یاد گرفتم چجوری تو این زاغه ها از گرسنگی و قفل جون سالم به در ببرم ... من ی فرد عادی ام اگه کسی متوجه این موضوع بشه یا کشته میشم یا تبعید !