es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 147 suscriptores, ocupando la posición 1 275 en la categoría Libros y el puesto 13 463 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 147 suscriptores.

Según los últimos datos del 01 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -557, y en las últimas 24 horas de -23, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 11.90%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.08% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 993 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 025 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 02 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 147
Suscriptores
-2324 horas
-1347 días
-55730 días
Archivo de publicaciones
این مدل رو همیشه دوست داشتم وقتی بدنش از پشت می‌چسبید به سینم و تقریبا بغل من رقص رو ادامه می‌داد. دستمو انداختم دور گردنشو لپشو بوس کردم و گفتم خیلی دوست دارم مامانم اونم گفت منم عزیزم، کیرم کامل چسبیده بود به کونشو دستمو روی پهلوهاش گذاشتم و یکم تکونش دادم از طرفی قطره های عرقی که از گردن به سمت سینه هاش میومد داشت دیوونم می‌کرد. نمیخواستم ازم جدا بشه فاصله کیرم تا رسیدن به کون نرمش فقط چندتا پارچه بود و داشتم نهایت لذتو می‌بردم که صدای زنگ اومد (گندش بزنن) سریع ازم جدا شد و بله!بابام هم رسید. از بابام براتون بگم که فروشگاه داره و همه زندگیش فروشگاه و درآمده تا تنها بچش نیازی به کار کردن تا آخر عمرش نداشته باشه ۵۱سالشه. با اومدن بابام شامو خوردیم و لباسو نشونش دادیم که گفت خوبه!همین یعنی فقط خوبه؟واقعا این سوال تو ذهنم داشت دیوونم می‌کرد که چرا یکم احساس به خرج نمیده. آخر شب بود بابام خوابیده بود و مامانم داشت مسواک میزد تا بره بخوابه گوشیمو باز کردم و وارد یه سایت شدم تا چندتا فیلم خوب ببینم و آبمو بیارم. مامانم که وارد اتاق شد مثل قرقی جمع و جور کردم مامان:چی شد چرا اینجوری میکنی؟ من:هوف هیچی بابا ترسیدم مامان:آره جون خودت داشتی چیکار میکردی من:گفتم هیچی به خدا مامان: میخوام باهات حرف بزنم،شایان ما خیلی بهم نزدیکیم همیشه ام به خاطر کم بودن بابات کنار هم بودیم رقصیدیم خرید کردیم و خیلی کارای دیگ که همیشه هم راز نگهدار بودیم مگه نه؟ من:آره مامان چیزی شده مگه؟ مامان:نه ولی امشب موقع رقص کارت درست نبود من مامانتم نباید اونجوری از پشت میچسبیدی بهم (میدونستم نمیشه کاریش کرد و بگم اینجوری نبوده چون اونقدر واضح بود که داره باهم حرف میزنه) من:ببخشید مامانی دست خودم نبود تو اونقدر خوشگلی که آدم اگه نخواد هم…حرفمو قطع کرد اگه نخواد هم برات راست میکنه؟! خندش گرفت گفت میدونم عمدی نبوده فقط خواستم مطمئن بشم تو هنوزم همون پسر کوچیک خودمی فقط یکم قدت بلند شده و اون دول چند سانتیت که باهم میرفتیم حموم برات میشستمش هم رشد کرده. از خجالت آب شده بودم ولی با خندش منم خندیدم تصمیم گرفتم یکم جرئتم رو بیشتر کنم من:توام کم رشد نکردی ها مامان… مامان:کوفت بی‌شعور کجام رشد کرده مثلا؟! من: منم مثلا تورو تو حموم میشستم ها ممه هاتو ببین چقدر بزرگ و بهتر شده مامان: پس بهترم شده(باخنده)نه بابا همون تازه پیرترم شده من:من که اینجوری حس نمیکنم(باخنده) مامان:رو حرف من حرف نزن من:خب اگر اجازه بدی و دقیق تر نظر بخوای باید بزاری دست بزنم تا تجربی بفهمم چطور شده مامان:خندید و گفت پرو شدیا ولی بیا دست بزن لب تخت نشسته بودیم هردومون و باورم نمیشد مامان همچین جوابی بهم داده تصمیم گرفتم تا پشیمون نشده دستمو به ممه هاش برسونم و خبر خوب این بود که موقع خواب سوتین نمیبست. خودمو بهش نزدیک تر کردم و پاهامون بهم چسبید دستمو گذاشتم روی ممش و آروم فشار دادم و بعدش دستمو کامل باز کردم و شروع به مالیدن ممه هاش کردم کیرم از روی شلوارک کاملا مشخص بود و بعد از سی ثانیه: مامان: خب بسه دیگه به چه نتایجی رسیدی دکتر؟ من: مامان اینجوری نمیشه مامان:یعنی چی؟ من:این لباس مزاحم مامان:وقتی بهت میگم پرو شدی میگی نه همینم بس بود برات برو بگیر بخواب من:مامان اذیت نکن دیگه خواهش میکنم یکم فکر کرد و گفت سریع باش میخوام برم بخوابم، اگرم کسی چیزی بفهمه میکشمت گقتم چشم و بعدش لباسشو تا زیر گردنش داد بالا قبل از اینکه چیزی بگه دستمو گذاشتم روی ممه هاش. واقعا خوشگل بودن باورم نمیشد ممه هایی که نزدیک ترین فاصلم بهشون دید زدن های یواشکی از راه دور بود حالا داخل دستمه نمیخواستم اون لحظه تموم بشه یکم با نوک ممش بازی کردم احساس کردم مامانم تغییر حالت داد برای همین بیشتر فشارشون دادم که یه آخ خیلی یواش گفت و بعدش گفت چه خبرته وحشی منم دستمو بردم رو اون یکی ممشو تا جایی که میتونستم مالیدم سعی می‌کردم تو مشتم جا بدمشون و بعدش آروم چنگ مینداختم و ممه هاشو میچرخوندم کیرم داشت منفجر میشد و اینکه بابام یک اتاق اونور تر خوابیده بود منو بیشتر حشری می‌کرد اینبار ممه های مامانم بیشتر توی دستام مونده بود و مامانم بهم نگاه نمی‌کرد اما عرق گردنش و نفس هاش باعث شد بفهمم نقطه حساس بدنش چیزیه که الان تو دستای پسرشه اونقدر حشری شده بودم که سرمو نزدیک کردم به ممه هاش و تا نگاهش رو به بالا بود ممش رو تو دهنم گذاشتم خودش رو عقب کشید سرش رو نزدیک گوشم کرد و گفت نکن پاشو بسه و با دستش تلاش کرد سرمو دور کنه، نمیخواستم چیزی تموم بشه اما میدونستم بعد این کار راه برگشتی نیست پس یکم با لب هام میک زدمو زبونم رو دور نوک سینش چرخوندم یه بوسش کردم و از دهنم درآوردم و آماده شدم برای توضیح اما دیر شده بود کل شلوارکم خیس بود و آبم اومده بود احساس کردم کاملا بی حالم و خالی شدم و اینکه ممه های مامان لیلامو اونجوری بوسیدم انگار به همه

مامان‌ لیلا (۱) #مامان #تابو نزدیک فروشگاه بودیم پدرم مثل همیشه فرصت خرید با مارو نداشت و مامانم بعد کلی زیر و رو کردن سایت های مختلف این فروشگاه رو پیدا کرده بود تا برای عقد عمه کوچیکم مجلسی شیکی پیدا کنه و چشم فامیل های بابام رو از کاسه در بیاره و از اونجایی که کارت پر بابام دستمون بود محدودیتی وجود نداشت. مغازه بزرگی بود و یکمی خلوت بهش نمیومد که انقدر سوت و کور باشه شروع کردیم به گشتن و دیدن لباس های مختلف که چشممون رو مجلسی سبز رنگ کوتاهی گرفت،مامانم انتخابش کرد و برای پوشیدن وارد اتاق شد. (اسم مامانم لیلاست ۴۲سالشه رنگ چشم ها و موهاش قهوه ایه، وزنش ۸۰ و قدش ۱۷۵…اگر بخوایید از منم بدونید اسمم شایان ۲۰سالمه دانشجوام و همراه خانواده در تهران زندگی میکنیم قدم ۱۸۵ و وزنم ۹۰) اتاق نسبتا بزرگی بود که دور تا دورش آیینه نصب شده بود یکم گذشت که صدام کرد تا هم زیپ کمر لباسشو ببندم و هم نظرمو بدونه پرده اتاق که کمی کنار رفت چشمام مات شد موهای قهوه ایش تا نزدیک کمرش اومده بود و بخشیش رو از شونه سمت راستش پایین ریخته بود یقه لباسش تا بالای نافش مثل عدد هفت باز بود و خط سینه هاش و گوشه ی ممه های سفیدش کاملا پیدا بود و یکم بیشتر از لباس های عادی ممه هاش پیدا بود سایز ممه هاش از روی چیزی که خونده بودم روی سوتین هاش ۷۰ بود. مامان:شایان چطوره؟ من:خیلی قشنگه مامان به نظرم همینو بردار رنگش هم عالیه مامان:بدنم خیلی پیدا نیست؟ من:نه اونقدر زیاد بعدشم مجلس غریبه نداره مامان:باشه عزيزم زیپ رو برام ببند پشتشو به من کرد و من زیپ رو بعد از دیدن خط قشنگ کمرش از بالای برآمدگی کونش بالا کشیدم شرت بنفش پررنگش همون رنگ مورد علاقه برای ست لباس زیرش بود. من:خب مامان یه چرخ بزن ببینم چطور شده؟! شروع به چرخ زدن کرد و من عاشق لباسش شدم رنگ پوست سفیدش تو لباس سبز خیلی خوب خودش رو نشون میداد مخصوصا پاهای کشیده و ساق های خوش فرمش که دوست نداشتم زیر شلوار پنهون بشه. ازم خواست که کفشش رو که باخودش آورده بود براش بیارم تا ببینه به لباسش میشینه یا نه،کفشش سفید بود با یکم پاشنه که یه بند سر انگشت ها داشت و بند دیگش دور مچ پاش بسته میشد بهش دادم و برای اینکه مجبور نباشه خم بشه و پاش کنه ازم خواست کمکش کنم منم زانو زدم و بند هاش رو باز کردم تا پاهاش رو داخل کفش قرار بده. پاهاش همیشه برام جذاب بود انگشت های کوچیک با ناخن های کوتاه و یک دست،ازش خواستم پاهاش رو جلو تر ببره و دستم رو دور مچ پاهای توپُرش پیچیدمو رو به جلو هول دادم و به هوای بستن بندهاش چند باری دستمو به انگشتای پاش و مچش کشیدم و نرمی پاهاش اونقدر خوب بود که دلم نخواد این خرید حالا حالاها تموم بشه. از لباس خوشش اومده بود و بعد خرید اسنپ گرفتیم و رسیدیم خونه،مامانم مشغول درست کردن شام شد و من رفتم دوش بگیرم و تو حموم هم با چیزایی که اتفاق افتاد جق بزنم. خودمو خشک کردم و لباس پوشیدم موقع بیرون اومدن از اتاق دیدم مامانم تو پذیرایی جلوی آیینه داره شلوارک و تابش رو درمیاره تا لباسش رو یکبار دیگه تو تنش ببینه اینکه مامانم جلوم لباس عوض کنه چیز عجیبی نبود و اونقدر باهم راحت بودیم که مشکلی نباشه اما همیشه به ترتیب این کارو انجام می‌داد و هیچوقت همزمان تاب و شلوارک رو در نمی آورد. حالا مامانم با یه شورت و سوتین جلوی آیینه بود بدنش واقعا صاف و سفید بود اونقدری که تنها خال سیاه ریز اونم پشت رون پاش به چشم میومد و من داشتم از روی پهلوها و کمرش به شکل کونش فکر میکردم که موهاش رو تاب داد به عقب و دستش رو برد زیر موهاشو سوتین رو باز کرد. با اینکه نیم رخ بدنش سمت من بود اما همون گوشه دایره کوچیک قهوه ای رنگ و نوک سینه های روشنش بس بود تا کیرم کاملا سفت بشه. واقعا زیبا بود لباسشو تنش کرد و منم بیرون اومدم. من:ای بابا چه خبره حالا یه لباس خریدی دیگه مامان:حسود تو اون همه خریدی من چیزی گفتم من:خب مبارک باشه(باخنده)حالا شام چیه پرنسس؟ مامان:خداییش دوستات نمیگن این مامانته یا دوست دخترت؟ من:دوست دختر من اگه به این خوشگلی بود که میگرفتم مامانم کلی خندید گفت حالا بیا یکم برقصیم باهم با این لباس آهنگ رو از ماهواره پلی کرد و شروع کردیم به رقصیدن از بچگی زیاد باهم تو خونه میرقصیدیم اما هیچوقت یاد نگرفتم رقصیدنو و اونقدر خنده دار بودم که همیشه وسطش همه چی از شدت خنده تموم میشد یکم خودمو تکون دادمو بعدش یه گوشه دست زدم و مامانمو تماشا کردم. چرخش پاهاش روی فرش و لرزش کمر و سینه هاش داشت دیوونم میکردم برای اینکه نتونه ببینه چه بلایی داره سر کیرم میاد خودمو به پشتش نزدیک کردم تا رو به آیینه باشیم و اون جلوم برقصه.

کـ.. ـون لیسی واسه دوتا داف خوشگل جوون کـ..ـون و سینه گنده زیرنویس شده تایمی😈💦 مشاهده فیلم🔞
کـ.. ـون لیسی واسه دوتا داف خوشگل جوون کـ..ـون و سینه گنده زیرنویس شده تایمی😈💦 مشاهده فیلم🔞

sticker.webp0.09 KB

با هر تلمبه اش صدای سکس آبدارمون توی اتاق میپیچید. بالشو گاز گرفته بودم و خودم را رها کردم تا برای دومین بار ارضا شوم. آبم اومد وقتی که کیر بزرگ و سفتش داخلم بود. هنوز هم داشت میکرد و شدت حرکاتش تند شده بود. یدفعه کارش رو متوقف کرد و بیرون کشید. نه توی کسم نه روی بدنم داغی آبش رو حس نکردم. یکبار دیگر کیرشو بین پاهام گذاشت و شروع به فشار دادن کرد. بازهم کیرش افتاده بود روی سوراخ کونم. همه عضلاتم رو شل کردم و کیرش تا خایه رفت تو کونم. کیرش با آب کسم خیس شده بود و راحت توی کونم عقب جلو میکرد. توی کونم نتوانست بیشتر از دو دقیقه دوام بیاورد و با یک ضربه محکم چند قطره منی ریخت توی عمق وجودم. کیرش کوچک شد و از بدنم جدا شد. همچنان رویم خوابیده بود و گردن و موهامو میبوسید. غرق عرق شده بودم و مغزم از جستجو و اضطراب تهی شده بودم. پرنده ای سبک بال بودم که در آغوش جفتم به آرامش رسیده بودم. وقتی صدای خروپفش بلند شد من هم چشمام سنگین شد و زیرش بهترین و راحت ترین خواب زندگیم را تجربه کردم. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

چند رورزی گذشت.کیر پارسا شده بود فکر و ذکرم‌. بارها با پارسا تنها بودیم و فرصت داشتم خودمو تسلمیش کنم ولی نتونسته بودم‌. اما کس دیگری این کار رو کرده بود و این وسط سر من بی کلاه مونده بود. کسم دیگر به خودارضایی جواب نمیداد و طلب کیر پارسا رو میکرد. عصر پنجشنبه بود که خواهرم زنگ زد. گفت ریاضی پارسا خیلی ضعیفه و نگرانم کرده. فکری مثل برق از سرم گذشت. گفتم درس تخصصی من ریاضیاته. بگو بیاد و کتابشو با خودش بیاره. یه دوش گرفتم و مختصر آرایشی کردم. بدنمو با عطر و پودر خوشبو و خواستنی کردم. یه دامن کوتاه و نازک پوشیدم و بالاش یک تیشرت چسبون پوشیدم. از آیینه به خودم نگاه کردم بزرگی کون و برجستگی سینه هایم توی چشم بود و کسی نمیتونست نادیده اش بگیرد. از بدو ورود سرش توی کونم بود هرچند سعی میکرد زیاد تابلو دید نزند. بدنهامون به هم چسبیده بود و بدنم غرق لذت شده بود. کسم مرتب ترشح میکرد و خوشحالی میکرد. چون کرست تنم نبود سینه هامو تا نصفه در معرض دیدش میزاشتم و موفق شده بودم کیرشو شق کنم جوری که شلوارش باد کرده بود.بوسم میکرد و میگفت خاله جون خیلی دوستت دارم. منم بوسش میکردم و میگفتم منم دوستت دارم پسر خوشگلم. پارسا جونم میخواست شب پیشم بمونه و ازم مواظبت کنه منم طبیعتا مخالفتی نکردم. به مادرش زنگ زد. شب جمعه بود و مادرش هم از خدا خواسته آنی موافقت کرد. ساعت یازده شد. پارسا روی زمین دراز کشیده بود و فوتبال جام جهانی نگاه میکرد. منم روی مبل نشسته بودم و دامنم رو جمع کرده بودم تا ران های سفید و برهنه ام جلو دیدش باشد. سرمو تو گوشی کرده بودم و خودمو به حواس پرتی زده بودم. پاهامو جوری باز کرده بودم که اگر شرت تنم نبود کسمو هم میدید. دیگر آشکارا به وسط پاهام زل زده بود. منم تحریک شده بودم و وجودم آتیش گرفته بود‌. به پارسا گفتم میرم طبقه بالا بخوابم. گفت میخای تلویزیون رو خاموش کنم؟ گفتم نه عزیزم داروهای من خواب آوره به محض اینکه بخورم بیهوش میشم. از پله ها رفتم بالا. پارسا مجبور بود بالاخره برای دیدن بقیه نمایش و لمس کس خوشگلم بیاد توی اتاق خوابم. دامن و شرتم رو پرت کردم کف اتاق و یه شلوار کشی راحتی پوشیدم و به شکم روی تختم دراز کشیدم. مدتی گذشت و تلویزیون خاموش شد. ساعت حوالی یک بود که در اتاق خوابم باز شد. اولش فقط کنارم دراز کشیده بود و یکبار هم اسممو صدا کرد که خودمو به خواب زدم. صورتشو جلو صورتم گذاشت و با احتیاط چند بار بوسم کرد. بوسه های عاشقانه و در حین حال شهوانی. با تردید دستشو تو موهام فرو کرد و نازشون کرد. بدنم گر گرفته بود. پر از تمنا و شهوت شده بودم. هربار که دستش به پوستم میخورد طپش قلبم بالا میرفت و گر میگرفتم. اونم تحریک شده بود و تو حال خودش نبود. وقت بوسیدن لباش پر از حرارت بود و بدنش میلرزید. بالاخره خوابید روم و بدن کوچکش روی بدنم انداخت. اولش بی حرکت بود و بعد شروع به حرکت کرد. کیرش سفت شده بود و از چاک کونم تا کسم را مالش میداد. دستشو از زیر آرنجم به سینه ام رسوند و پستونم رو گرفت. شروع به فشار دادن بدنش روی بدنم کرد و گردنمو بوسید. آنقدر غرق لذت بودم که نفهمیدم چجوری دستشو توی شلوارم کرد. با اولین تماس خیس کردم و پاهامو باز کردم تا خوب دستمالیم کند. سعی داشت شلوارمو پایین بکشد که با تکان دادن کمرم کمکش کردم و کون برهنه شدم زیرش . چراغ شب روشن بود و نور نصفه و نیمه ای اتاق رو نیمه روشن کرده بود. شروع به بوسیدن باسنم کرد. بیشتر داشت بدنمو عبادت میکرد. هربوسه داغی که روی رانهایم میگذاشت حالمو بدتر میکرد و میخواستم از شدت لذت گریه کنم. بزور جلوی خودمو گرفته بودم که هوار نکنم‌. چاک کونم رو با دو دستش باز کرد و سوراخ کونم رو لیسید. بهشت در تخیلات من جایی بود که یک پسرک کس و کونم را بلیسد و حالا به آرزویم روی تخت خودم رسیده بودم‌‌. وقتی زنی در آغوش مردی میخوابد هر مقدار مرد حرارت داشته باشد و از عمق وجودش زن را نوازش کند به همان نسبت زن لذت میبرد و آماده دخول میشود. زبان کوچکش لذتی بهم داد که در عمرم تجربه نکرده بودم و بال پروازی بهم داد که از زمان و مکان جدا شدم و به دنیای ناشناخته لذت های ممنوعه و داغ قدم گذاشتم‌. به همان نسبتی که کونمو دوست داشت و بوسه بارونش میکرد منم برای کیرش له له میزدم و در آتش انتظار ورود مردانگیش میسوختم. بالاخره کلاهک کیرش را بین پاهایم حس کردم‌‌. نخستین تلاشش برای دخول به کونم جواب نداد چون کونمو سفت کرده بودم و راه ورودش را مسدود کرده بودم. آنقدر کیرش رو روی سوراخم فشار داد که بالاخره لغزید و وارد کسم شد. به محض دخول فشارش رو بیشتر کرد و همه کیرشو داخلم کرد. تمام کیرش داخل کس آتشینم بود. هر مرد دیگری بود که داخل چنین کس داغ و خیسی میکرد ارضا میشد ولی خوبی پسری در این سن و سال این بود که نه تنها خبری از اومدن آبش نبود بلکه بشدت و بسرعت کسمو تلمبه میزد.

خوابیدن با پسر خواهرم #خاله #تابو از اوان کودکی پی به دو خصیصه بنیادین وجودیم بردم. نخست شهوتی تند و آتشین بود که همیشه و همه جا زبانه میکشید و دوم تمایلم به پسربچه ها و مردان جوان‌تر از خودم. زمانی که یک دختربچه بودم تقریبا همه پسران فامیل و همسایه را سوار خودم کرده بودم و ازشان کام گرفته بودم تا اینکه یکی ازین پسرکان ماوقع را با مادرش در میان گذاشت و مادره هم منو گوشه ای گیر انداخت و سخت تهدیدم کرد. در عین حال انسانی ترسو و محافظه کار بودم و از همان وقت روابط جنسیم در عالم واقع پایان یافت و به جهان تخیل پناه بردم. بعد از ازدواج با یکی از همکاران بیماری جنسی من نه تنها بهبود نیافت بلکه افسردگی و استرس و گوشه گیری هم به آن اضافه شد. بارها شوهر مرحومم وادارم کرد روی میز روانکاو و روانشناس ها دراز بکشم اما همه آنها را فریب دادم تا قادر به تشخیص و درمانم نباشند چون راز من تابو و نگفتنی بود و این نخستین باری است که ناشناس قادرم آن را اعتراف کنم. در بیستمین سال خدمتم اتفاقی برایم افتاد که تا حدی زندگی شخصی و خانوادگیم را بهبود بخشید. از مدارس دخترانه به پسرانه منتقل شدم و مدیر یک دبستان پسرانه شدم. اکنون گرچه قادر به تصاحب هیچکدام و دست از پا خطاکردن نبودم ولی صرف بودن در بهشتی از آلت های جوراجور برایم اکتفا میکرد. بعد از فوت شوهرم گزینه های خوبی برای ازدواج اظهار تمایل کردند ولی همه رو بدون درنگ رد کردم چون قادر به همخوابگی با هم سن و سالان خودم نبودم. سن بازنشستگی شغلی و یائسگی جسمی هم فرا رسیدند ولی شهوتم زبانه هایش تندتر شد و به مشکلی بزرگ برایم تبدیل شده که دیگر خیار و سوسیس هم جوابگو نیست. تنها فرزندم در شهرستانی دیگر شوهر کرده و آنقدر در کودکی از من بی مهری دیده که بزور در هفته یک تماس ساده میگیرد. ازدواج و مادر شدنم تنها برای همرنگ جماعت شدن و ترس از انگشت نما شدن بود. اخیرا یک گوشی هوشمند خریده ام و یادگرفته ام آن را به تلویزیون متصل کنم. از سایت های پورن چند فیلم هماغوشی زنان بالغ با پسران نوجوان را سیو کرده ام. وقتی این فیلم ها در حال پخش است برهنه در خانه راه میروم و از شدت شهوت تنم شروع به لرزیدن میکند و قطرات ادرار و شهوت بی اراده بر ران هایم جاری میشود. جمعه روزی بود که برای رهایی از تمنای نفسانی دست به تمیزکاری در آشپزخانه زدم. بعد به صرافت افتادم کل وسایلش رو بیرون بکشم و از نو بچینم. برای جابجایی وسایل سنگین مجبور بودم از پارسا پسر خواهرم کمک بگیرم. به بالکن رفتم. در آن ساعت کسی در کوچه و خیابون نبود جز یک مشت بچه. پسرها دوچرخه سواری میکردند و دخترها به خرگوش های توی دستشون غذا میدادند. پارسا را بین دختران پیدا کردم. ازون فاصله حس کردم چیزی در حال اتفاق افتادن است و پارسا در حال دستمالی یکی ازآن دختران است و خودش را به پشت دختره میمالد. بیشتر که دقت کردم مطمئن شدم پارسا و باران یک سر وسری باهم دارند. پارسا رو صدا کردم گفتم بیاد بالا و باران رو هم باخودش بیاره. چند تا از دخترها گفتند خاله منم بیام؟ گفتم نه عزیزم زیاد کار ندارم. این بچه ها از خداشون بود برام کاری انجام بدن چون انعامم نقد و پر و پیمون بود. با پارسا و باران شروع به تمیزکاری کردیم‌. روزی که قرار بود از تحریک جنسی دور باشم بیشتر از هر روزی تحریک شدم. تا پشتمو میکردم پارسا و باران همو بغل میکردن و منم شورتم خیس و داغ شده بود. دلم به حال این دو پرنده عشق سوخت. گفتم بچه ها من حالم خوب نیست میرم طبقه بالا یه چرت بزنم. شما همه ظروف رو دستمال بکشید تا برمیگردم. چون خونه دوبلکسه از پله ها بالا رفتم تا به اتاق خواب برسم. یه چهارپایه زیر پام گذاشتم و از شیشه بالای درب توی هال رو دید زدم. پارسا باران رو بغل کرده بود و سینه های کوچولوش رو میمالید. یه دستش هم بین پاهاش بود. باران روی مبل دراز کشید و پارسا خوابید روش و از هم لب میگرفتند. بدنهاشون در هم پیچیده بود و اطرافو فراموش کرده بودند. از مبل پایین اومدن و باران بین پاهای پارسا زانو زد. شلوار پارسا رو کشید پایین و کیر بزرگش عین فنر بیرون جهید. همچین کیری برای پسری در سن بلوغ عجیب بود. هم سایزش دراز و کشیده بود و هم کلاهکش کامل و بزرگ بود. کس و کونم برای کیرش آتیش گرفت. حاضر بودم هرچی دارم رو بدم جای باران باشم‌‌. از زیر خایه ها زبونش رو حرکت میداد و تا کلاهکش رو میلیسید و دوباره این کار رو تکرار میکرد. تحریک پارسا به اوج رسیده بود چون باران رو گرفت و بطرف دسته مبل هولش داد. دامنش رو کشید پایین و شروع به لیسیدن کسش کرد‌. یه تف سر کیرش گذاشت و لای پای باران گذاشت. باران قشنگ یه دو متر به جلو پرید. فکر کنم سیر کیر پسره رفته بود تو کونش . از چهارپایه پایین اومدم. پاهامو باز کردم و روی دیوار گذاشتم. به محض اینکه انگشتم داخل کسم شد منفجر شدم و بدنم بشدت لرزید‌.

زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم
زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم

فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم
فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫 مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

کردم خوابیدم تو بقلش چندتایی تلمبه زدم و بادستم با سینه هاش بازی میکردم آبم اومد با فشار تا آخر توش ریختم خوابیدم تو بقلش گفتم بیتا ببخشید آبم ریختم داخل تمام لذتش این بود نگاه کردن بوسیدم گفت اشکال نداره عزیزم بعد خندید محکم بقلم. جالبیش این بود که این همه دوست دختر داشتم هیچ کدوم به اندازه این منو دوست نداشت. همیشه برام غذا درست میکرد و میورد در خونه منم الان شیش ماهی هست با هم هستیم نمیزارمش بره اسنپ کار کنه خودم چهار برابر پول اسنپ رو بهش میدم. شاید صیغش کردم برای خودم.البته اونم خیلی خودشو تو دلم جا کرده. فعلآ که دوستیم. ولی برای همه آرزو میکنم یک دوست اینجوری گیرتون بیاد. نوشته: آرمان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

من و راننده اسنپ #زن_مطلقه #تاکسی سلام خدمت همه دوستان این داستان کاملاً واقعی هستش و هیچ دروغی درکار نیست به جز اسامی من آرمان هستم 32 سالمه قدم 180 بدن پری دارم و مجردم یک روز با یک دختری که معرف یکی از دوستان بود ملاقات داشتم برای ازدواج قرار ما تو یک کافه دنج و خلوت بود که با هم صحبت کنیم. لباس پوشیدم کارامو کردم اما چون جای شلوغی بود ماشین رو نبردم گفتم با اسنپ میرم. اسنپ گرفتم دیدم خانومه 🙄 آمدم خداییش لغو کنم دیدم گوشی زنگ خورد گوشی جواب دادم دیدم همون خانومه گفت آقا لغو نکن چندتا اسنپ گرفتن تا دیدن زنم لغو کردن . گفتم چشم منتظرم تا بیایی. خلاصه آمد منم به رسم ادب نشستم عقب سلام و خسته نباشید حرکت کرد توی مسیر دو جا نگهش داشتم برای دسته گل برای قرار و سیگار برای خودم گرفتم گفت آقا ببخشید توقف بین راهی رو نمیزنید؟ گفتم نه بعد بگید چقدر میشه خودم میدم پول تو جیب اسنپ نره خلاصه تو مسیر تعریف کرد که منم و دخترم تنها زندگی میکنیم و از شوهرم جدا شدم و معتاد بود دارم با این راه خرج خودمو زندگیمو میگذرونم. منم بهش گفتم مجردم یک قرار دارم برم با این خانومه صحبت کنم اگر اوکی شد منم میخوام ازدواج کنم. خلاصه بعد از کلی صحبت نزدیک پیاده شدنم بود دست کردم تو کیفم یک تراول صدی بهش دادم. گفت آقا این زیاده گفتم اشکال نداره گفت شمارمو سیو کن کارت تموم شد زنگ بزن بیام دنبالت اگه خواستی گفتم چشم. اسمش اسمش معصومه بود ولی بهم گفت بهم میگن تینا. یک خانوم 36 ساله با پوست سفید و صورت جذابی داشت. خلاصه ما رفتیم سر قرار دیدیم اینی که معرفی کردن خیلی دماغش بالاست زبونش درازه که یک خونه و ماشین به نام بکنی و من بچه دوست ندارم اگر بچه بیارم شیر نمیدم چون سینه هامو پروتز کردم و دوست ندارم از هیکل بیفتم و غیره. منم بهش گفتم اوکی بدرد همدیگه نمی‌خوریم ( البته تو دلم بهش گفتم برو گمشو جنده) 🤣 بعد کجاش اذیتت کرد که ما بدرد همدیگه نمی‌خوریم گفتم همش. خلاصه باهاش خداحافظی کردم با گوشی زنگ زدم به تینا البته من قصد و قرضی به تینا نداشتم قصد کمک داشتم. تینا گوشی جواب داد گفت بله گفتم میتونید بیایید دنبالم گفت اگه اشکالی نداره ده دقیقه دیگه منم گفتم میرم پایین تر نزدیک شدی زنگ بزن گفت اوکی. بعد از چند دقیقه آمد منم نشستم عقب گفت میشه بیایی جلو بشینی لطفاً ؟ تو با بقیه مردا فرق داری همه میان جلو میشن تو میری عقب خلاصه رفتم جلو دیدیم راحت تر شده بهم گفت چه کردی با خانومه گفتم اوکی نشد بدرد من نمیخورد . دیدم گفت خو خوبه خدا رو شکر 🙄 گفتم خدا رو شکر ؟ گفت آره باورت میشه که دعا کردم نشه گفتم چرا آخه ؟ گفت صداقتانه ازت خوشم اومد هم خوشتیپی هم خیلی مهربون و خوش اخلاقی دوست دارم باهات باشم. اولین بار تو عمرم بود یک زن یا دختر بهم پیشنهاد دوستی میده یک جوری شدم. دیگه با هم دوست شدیم دعوتش کردم خونمون آمد گفت ماشین داری ؟ گفتم آره گفت چرا اسنپ گرفتی گفتم هم از رانندگی جای شلوغ بدم میاد و زیاد پشت فرمون نمیشیم. آمد نشست براش چایی و میوه گذاشتم خودم شروع کردم به شراب 🍷 خوردن گفت شراب میخوری گفتم آره گفت منم میخوام. براش ریختم دوتا لیوانی همراهیم کرد بعد شال از سرش در آورد و بعدش مانتو. با یک تاپ صورتی خط سینه های نازش پیدا شد منم کیرم بلند شد تا دیدمش . گفتم میخوری شراب ؟ گفت نه همین جوری رو هوام گفتم بریم تو اتاق خواب دراز بکشیم ؟ گفت بریم دستش گرفتم آمدیم تو اتاق خواب رو تخت دراز کشیدیم نگاهم بهم بود شروع کردیم به لب گرفتن وااااای چقدر لباش نرم بود دستم رفت رو سینه هاش چه سینه های نرمی از زیر تاپ دست کردم سینه هاشو گرفتم سوتین نبسته بود تاپ زدم بالا واقعا بدن سفیدی داشت چه سینه های البته سایز سینه هاش 75 بودن و شروع کردم به خوردن اون چشماشو بست و سرش میبرد بالا و آه میکشد توی خوردن سینه هاش دکمه شلوارش رو باز کردم با شرت با هم درش آوردم تاپش رو در آوردم اما چیزی دیدیم به خدا فقط تو عکس های سوپر دیدیم کسش فقط یک خط بود اصلأ چیز اضافه نداشت حتی یک تار مو آنقدر خوشم اومد شروع کردم به خوردن کسش اونم جیغ میزد منم دادمه دادم یک دفعه با دوتا دست سرمو محکم فشار داد سمت کسش چندتا تکون خورد آبش آمد بعد آروم شد نشستم که لباس خودم دربیارم دیدم از کسش یک آب شیری چسبناکی آمد بیرون منم کامل لخت شدم آمدم بزارمش تو کسش نزاشت گفت نه دراز بکش دوست دارم برات بخورمش و شروع کرد به ساک زدن البته همه کیرمو نمیتونست بخوره کیرم بیست سانت بود ولی بد ساک نمیزد. بهش گفتم بسه بشن روش نشست رو کیرم هی آخ و اوخ میکرد می‌گفت خیلی بزرگه یکم بالا پایین کردن تا کامل رفت توش دو دقیقه ای این جوری زدمش بعد پوزیشن عوض کردم حالت داگ استار داشتم تلنمه میزدم اونم با دستش کسشو می‌مالید دوباره تکون خورد آبش آمد منم میدونستم وقتی آبش میاد دوست داره تا آخر فشار بدم دوباره خوابوندمش باهاش باز

Repost from N/a
اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+8cT9KqugjgwxZ
اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+8cT9KqugjgwxZTdk

sticker.webp0.09 KB

کیرش تو کسمممم دااااغ کرده بود منم اهههه میکشیدم اااااییییی امید تموم کن باید برم ااههههیییی کونمممم اروم تر اههههیییی بزن امیدددد اههههییی اونم میگف چه بدنی داری چه سفیدی سینه هامم گاهی دست مینداخت میگرف منم چشامو بسته بودم آبم داشت میومد کسمو شروع کردم مالیدن اونم داشت میکرد سینه هام جابه‌جا میشد که لرزشی گردم گفتممم اههههههههه اااااییییییی آبم اومدد امید اههههه بسهههه موهامو جمع کرد تو دستاش میکشید و میکرد گوشیم دوباره زنگ خورد گفتم درار گف جواب بده کیرشو ریز تو کسم میکرد ولی موهام تو دستش بود معین گف کجاییی نازنین گفتم دسشویی الان میام گف بدو دیره کاردارم قطع کردم گفتم توروخدا امید تموم کن اون صدای نفساش تندشده بود اه اه میکرد تویی هاش محکم تر شده بود یهویی دراورد با دادش ریخت لای کونم منم نگاش میکرد زد رو کونم گف پاشو برو جنده عالی بودی گفتم با چی پاکش کنم یه لب ازم گرف یه دستمال از کشو دراورد خودش پاکش کرد شرتمو پوشیدم سینه هامو بازی میکرد میخورد گفتم ولم کن باید برم لباسامو پوشیدم ارایشمم یکم اوکی کردم رفتم پایین معینی گف بریم دیگ رفتیم خونه رفتم معین اومد تو حموم لخت گف بچرخ منم که تو فکرم گاییده شدنم بودم تو مهمونی چرخیدم اصلا سکسش بهم حال نداد چون همش فکرم کس دادن به اون امید بود اخره شبم اینستام امید پیام داده بود فردا شب شوهرت شیفته بیام خونتون ؟ منم بلاکش کردم ولی گهگاهی هوس میکنم فرناز رهنما سرچ کنید که بفهمید چه شکلی ام نوشته: نازی 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

جاخوردم گفتم چییی؟ من که گفتم نمیام گف باید بریم دکتر فلانی قراره بود باید باشم گفتم بیا یکم بکن پس بریم گف نه دیر میشه گفتم یه ذرع معین حالم بده با عصبایت کمی گف پاشو ادا جنده هارو در نیار دیگ بدو خیلی بهم برخورد پاشدم یه تیپ خیلی ساده زدم خیلیییی سادع گفتم بریم گف این چیه گفتم چی گف برو لباس خوب بپوش ارایش کن گفتم من اینجوری راحتم دیگ عصبی شد گف بهههت میگم برو لباس بپوش نرین تو اعصابم برو برگشتیم تا صبح میکنمت برو گمشو با عصبانی بغض رفتم یه لباس مشکی سفید آستین بلند که پایینش چین میخورد با یه دامن مشکی تا زانو ساپورت پوشیدم زیرشم یه سوتین سفید و شرت آبی داشتم یه شالم انداختم سرم رفتیم تو مهمونی سلام و احوال پرسی این داستانا دیدم معین رفته پیش همون دکتره داره چرب زبونی میکنع اعصابم خورد بود یه سمتم حشری امید یهویی اومد نشست پیشم گف سلااام نازنین خانوم گفتم بازم تو ولم کن دیگ خستم کردی گف هییس ضایع بازی درنیار میفهمن بقیه میخوای بهم بدی گفتم فقططط خفه شو گمشو گف یه هفته تموم هیچکی نکردم که امشب بکنمت نه نیار توروخدا با یه لحن بچگونه و دیوونه بازی میگف گفتم توروخدا برو بی آبروم میکنی گف ببین هروقت دلت خواست پله هارو برو بالا انتهای راهرو اتاق چپی برو داخل تا من بیام گفتم باشه باشه فقط برو نبینمت گف اععع بداخلاق بعدشم رف بعده شام من همچنان تنها بودم اینجوری بیشتر دوس داشتم دنبال سرویس بودم از خانم شمس پرسیدم گف زیره راه پله هس رفتم دسشویی اومدم دیدم امید دم دره گف داره دیر میشه ها برو بالا دیگ بخدا ضرر نمیکنی قولم میدم زود تموم بشه گفتم وای خداااا رفتم نشستم حشرم بیشتر شده بود امید همش جلو چشمم بود خودمو باهاش یه لحظه تصور کردم گفتم شوهرم که وقتی یه دکتر به من ترجیح میده منم حق دارم اینجوری جوابشو بدم خونشون دوبلکس بودم خیلی اروم و نرم رفتم بالا به دور و ور نگاه کردم امید میدا کنم که بفهمه دارم میرم ولی ندیدمش رفتم بالا تو همون اتاق ۲_۳دقیقه ای واستادم دیدم خبری نیس اومدم که برم دیدم سره راهرو امید داره میاد دوباره برگشتم تو اتاق امید اومد تو گف اهاااا حالا شدی دختر خوب برگشتم اونوری پشتمو کردم بهش گفتم هر غلطی بلدی بکن بریم میفهن اومد از پشت چسبید بهم گف جوری میکنمت تو عمرت گاییده نشده باشی دستش رو سینه هام بود ساکت بودم لاله لال شروع کرد لاله گوشمو خوردن با صدای نفسش بعدشم گردنمو لیسیدن عالی بود چشمامو بستم خودمو دادم دستش گف درار زود باش لباسمو دراوردم گف هووووف چه سفیدی نازنین گفتم زود باش گفتم درار اونم سوتینو دراوردم سینه هامو دستش گرف شروع کرد چلوندن و خوردن انداختم رو تخت معرکه بود سفتی کیرش کع میالید به رونم حالیم میشد چشمامو بسته بود دستم رو سرش بود که اومد بالا لباشو قفل کرد رو لبام اومم اوممم میخورد منم همراهیش کردم گف معرکه ای تو نازنین گفتم کارتو کن دوباره سینه هامو شروع کرد خوردن لیس میزد مک میزد زبون معرکه میزد دامنو دراوردم از روی ساپورت دست کرد داخل کس خیسمو انگست کرد گف چه آبی انداخته میشه دوش گرف باهاش ساپورتو دراوردم شرتمم سریع دراوردم گف به به کونو نگاه بچرخ ببینم همون لبه تخت چرخیدم نشست پایین شروع کرد لیسیدن کومنمو کسم معرکه بود حالم خراب تر شد اهههههی کشیدم گفتم عالیه بخوورررر گفت اومممم میخورم برات نازنین جنده اهههه میکشیدم به کمر چرخوندم کسمو کامل کرد دهنش حس فوق العاده ای داشت کسی غیر معین برام میخوره امید میخورد من ناله میکردم گفتم بکن دیگ گف بزار آب بیشتر بندازه هی میخورد سرش قشنگ وسط کونم بود پاشد داشت شلوارشو در میاورد گف بیا بلند شدم کیرش۱۷سانتی میشد سفید یکمم کلفت یه لیس از زیرش تا سرش زدم اهی کشید گف اوف خوبه کردم تو دهنم براش میخوردم سرمو گرف تندتند تلمبه زد تو دهنم گف برو تخت پاشدم به کمر رفتم رو تخت اومد روم کیرشو تنظیم کرد رو کسم جا داد توش یه اههیی کشیدم چشامو بستم گفتم زود باش دیگ گف نازین گفتم چیه گف دیدی کردمت گفتم اره تموم کن گف اولشه شروع کرد تویی زدن منم چشامو بسته بود دستم رو کمرش بود محکم میکرد صدای شاپ شاپ کسم دراومده بود گرنمو میخورد سینه هامو لیس میزد همینجوری داشت میکرد یهویی گوشیم زنگ خورد دیدم معینه کیره امید تو کسم بود گفتم نکن جواب بدم برداشتم گف کجایی گفتم تو موحطه اومدم هوا بخورم گف بیا میخوایم بریم گفتم باشه کیرش تو کسم دراومده بود گفتم پاشو میخوام برم گف کجاااا آبم نیومده گفتم نمیشه باید برم گف یکم دیگ بکنم بعد برو گفتم دیر میشه گف نه نمیشه زود تموم میشه کیرش کرد تو کسم جلو عقب میکرد گرنمو میخورد حشری بودم دوس نداشتم تموم بشه یه طرفم ترس داشتم گفتم بکن اااهیییی بکن امید آبتو بیار دیره اهههه بکنننن محکمتررررر اااووووفففف اااااییییی ارره بزن تو کسم گف پاشو داگی شو سریع چرخیدم قوس به کونم دادم کرد توش صدای شاپ شاپ کونم تو اتتق پیچیده بود از پهلوهام گرفته بود میکرد

ضیافت هفتگی #زن_شوهردار #خیانت #پارتی سلام نازنین هستم ۲۹ساله ساکن تهران چندساله ازدواج کردم بچه ندارم شوهرم معین متخصص بیهوشی تو بیمارستان کار میکنه وضعمون خوبه بد نیس از خودم بگم ۱۶۵قد دارم ۶۰کیلو وزن دارم پوستی سفید دارم بینی عمل کردم رونای توپری دارم سینمم سایزش۷۰میشه بدنمم ۲_۳سالی لیزر کردم راسی اگه میخواید بیشتر منو تجسمم کنید قیافه و استایلم بهههه شدت شبیه فرناز رهنما بازیگر سینماس همه میگن بهم خودمم خیلی حس میکنم در کل معمولی ام زندگیم عادی مث همه از لحاظ جنسی ام معین خوبه میتونه سیرم کنه ولی خب معین خیلی وقتا شیفتش شبه تو عملا نصف شب میره خیلی کم سکس تو شب تجربه میکنم ولی اینکه بهش یه روزی خیانت کنم تو فکرم نمیگنجید داستان از جایی شروع میشه که ما آخره هر هفته میریم مهمونی یکی از همکارای معین تو باغاشون به نوبت به ضیافت یکی نوبت ماام چندوقت بود گذشته بود توی مهمونی همه دوستاش با خانواده هاشون هستن اونایی که نمتونن بیان کاردارن شیفتن یا هرچی هفته بعدی حتما میان شام میخوریم میرقصیم خوش میگذرونیم در کل اونجا آدم‌حسابی ها زیادن نگاه بد و چپ روت نیس ولی بااین حال لباسام معمولیه همیشه و لباس باز و ناجور نمیپوشم توی همه اونا پسردکتر شمس به اسم امید خیلی بهم میرسید اولش فکر میکردم سره محبته ولی هفته به هفته فهمیدم نه از قصده و بامنظور خودشو میمالید بهم لاس بچه گونه میزد این داستانا خوده امید۲۰سالش بود قدش خیلی بلند نبود بیبی فیس بود ریش نداشت ولی بدنش تیکه ای بود ورزشکار بود خوش قیافه بود در کل منم بعده چند هفته کم محلش میدادم تا اخره مهمونی گفتن دفعه بعدی خونه معین اینا هستیم ماام استقبال کردیم اخر هفته شد من تدارک شام بند وبساط دیدم مهموناام میومدن خودمم یه لباس سبز براق که پایینش چاک میخورد ساق پاهام معلوم میشد یه شالم بسته بود روی موهام به صورت گوجه ای حسابی خوب شده بودم حتی معین بعده مهمونی که همه رفتن تو اشپزخونه لختم کرد منو گایید ولی بریم سراغ اومدن دکتر شمس و پسرش امید منو دید گف نازنین خانم امشب خیلی زیبا شدید گفتم مرسی امید جان بساط رقص وسط بود من بامعین میرقصیدم که اهنگ تا عوض بشه معین گوشیش زنگ خورد امید که همیشه بنده گون من بود گفت با من ادامه میدید؟ یه لبخند زوری زدم که معین گف اره اره امیدجان برقصید من الان میام گوشی به دست رفاهنگ ۲نفره گذاشتن این نزدیک من شد دستمو گرف اونکی دستشم گذاشت رو پهلوم میرقصیدیم اونجا قیافشو زوم کردم دیدم قیافش بدم نیس خوشگله کم کم اون دستشو گذاشت رو کونم خیلی عادی میرقید وسط شلوغ شده بود اون خیلی بهم نزدیک شده بود تااهنگ اومد تموم بشه امید خیلی سریع و تند یه بوس از گردنه لختم کرد کونمم یه فشار ریز داد و رف به سمت آشپزخونه منم خیلی باتعجب خجالت زده لباسمو درست کردم به بقیه مهمونا رسیدیم تو آشپزخونه بودم امید اومد پیشم گف کمک میخواید گفتم نه مرسی گف من هستم کمکتون میکنم گفتم نه خودم هستم ۲_۳تا کارگرم تو اشپزخونه بودن درزم امید گف نازنین خانم واقعا شما زن مهربونی هستید گفتم مرسی ممنون ولی اینو هرهفته بهم میگیا گف هرچی بگم کم گفتم گف از کارم که ناراحت نشدی؟ گفتم کدوم؟ گف تو رقص آخرش؟ خودمو زدم به اون راه گفتم کدوم چیو میگی؟ گف خب پس ناراحت نشدید میتونم ادامه بدم بکارم گفتم از چی حرف میزنی؟ یه نگاه به گردنم کرد از بوس گردنت کردم دیگ خیلی واضح گف منم قیافمو چپ کردم گفتم اهااا پس از قصد بوده گفتم اتفاقی بوده لابد گف نه کاملا قصد بود گفتم پس برو اینجا واینستا من دخترای هم سن و سالت نیستم اینجوری میکنی گف من بزرگتر از توام بردم زیرم عرقشون درآوردم خیلی جدی نگاهش کردم گفتم برو اونور آشغال بابات کجاس اصن بهش بگم گف اگه میخوای خودم میرم میگم اصن داد میزنم که من تو کف توام گفتم برو بچه جان کار دارم گف من که آخر میکنمت بعدشم رف خیلی بهم برخورد خواستم برم بگم به معین حتی باباش ولی خیلی بد بود وسط اون همه آدم مهمونی تموم شد هفته بعدم مهمونی افتاد خونه دکتر شمس همون خونه امید اینا منم از همونموقع به معین گفتم هفته بعد نمیریم خوشم نمیاد از دکتر شمس اونم اولش سوال کرد چیزی نگفتم بعدشم بیخیال شد گف باشه نمیریم هفته بعد معین یه هفته تمام بعده همون شب مهمونی خونه خودمون باهام سکس نداشت چون نبودش اگرم بود من بیرون بودم حسابی حالم خراب بود پنجشنبه قرار بود خونه باشه من قبل اینکه بیاد خونه رفتم لخت شدم کامل خوابیدم رو تخت که اومد یه دل سیر بکنتم اومد خونه اومد تو اتاق گفتم سلااااام اقامعین خودم بیا که دارم میمیرم ولی خیلی سرد و بی روح گف پاشو حاضر شو بریم مهمونی

#زیرنویس_فارسی🔥 دختره از پدر ناتنیش خوشش اومده و میخاد مخشو بزنه☺️ مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

گفتم نه نگران من نباش پاشد صورتشو اورد سمتم صورتم گف تا شوهرت نیس بکنت منم وگرنه پول خبری نیس منم مجبور بودم گفتم باشه یه بوس از لبام کرد گف افرین فریباجان رف رو میز چک نوشت منم لخت بودم هنوز اومد یه انگشتم کرد یه لب دیگ گرف رف منم رفتم حموم فرداام رفتم بیمارستان الان بیشتر از۵باره به نادر دادم گهگاهی از شدت عذاب وجدان گریم میگیره این چندبار سکسامون تکراریه مثل همه است یعنی تعریفی نیس ولی شبی که منو برد خونه باجناقش جالبه اگ خواستید تعریف میکنم.... نوشته: فریبا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity