es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 147 suscriptores, ocupando la posición 1 275 en la categoría Libros y el puesto 13 463 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 147 suscriptores.

Según los últimos datos del 01 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -557, y en las últimas 24 horas de -23, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 11.90%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.08% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 993 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 025 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 02 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 147
Suscriptores
-2324 horas
-1347 días
-55730 días
Archivo de publicaciones
کردم و بعدش هم با یکیش تو دستم و با اون یکی هم تو دهنم بازی بازی کردم بعدش باقی لباساشو که ساپورت باشه رو هم در آوردم دیدم به به یه شورت مشکی توری که فقط رو کسش رو گرفته مونده که اونم آروم در آوردم و یکمی هم با کسش که کمی خیس شده بود ور رفتم و وارد حموم شدیم حموم زیاد بزرگ نبود جوری که میچرخیدیم به هم میخوردیم موقع دوش گرفتن همدیگروکف مالی کردیم و بدن همدیگرو می شستیم باهم شوخی کمی هم با هم ور رفتیم اون از کیرم منم از پستوناش و کس و کونش خلاصه بعد از اینکه از حموم زدیم بیرون هم دیگرو خشک کردیم و رفتیم سمت تختخواب ازم سوال کرد که چطوری حال میکنی که برات همون کار رو بکنم که بهش گفتم همینکه بدن سفید و نرمت رو که دست میزنم حال میکنم تو هر جوری که حال میکنی بگو انجام بدیم که کیرم رو تو دستای داغش گرفت و یجوری فشارش میداد که انگار اولین بارشه منم شروع کردم از خوردن سینه هاش یواش یواش دستم رو هم رو چوچولش میچرخوندم که خیس خیس شده بود بعد از چند دقیقه که این کارارو کردیم که در گوشم آورم گفت برام بخورش منم اصلا دوست نداشتم بخورم هم خیس شده بود هم چندشم میشد که بهش گفتم با انگشت بهتره اونم قبول کرد بلند شد و چرخید و افتاد به جون کیرم اولش گفتم اگه دوست نداری تو هم نخور که اصلا به حرفم گوش نکرد و با انگشتش یه هیس بهم نشون داد بعد شروع کرد به خوردن جوری میخورد که گفتنش اصلا قابل تصور نیست چنانی میک میزد که بهش گفتم آورمتر الان آبش میاد که با خنده گفت بهتر دوباره میاریش منم چون داشت خوشم میومد خودم رو ول کردم تا بهتر حال کنم خلاصه بعد یکی دو دقیقه که برام خورد دهنش رو در آوردم سریع دستمال رو گذاشتم رو کیرم و هرچی بود و نبود خالی کردم و بی حال افتادم رو تخت مریم هم افتاد روم و بهم گفت فکر نمیکردم به این سرعت بخوای ارضا بشی منم گفتم حالا که شدم . گفت نامرد من کلی برنامه چیدم که خودم هم حال کنم ولی تو ضد حال زدی بهش گفتم مریم جون نگران نباش بزار یکم نفس بگیرم جوری بهت حال بدم که هیچوقت فراموش نکنی بلند شد و رفت داخل آشپزخونه از یخچال دوتا موز گنده با دو تا لیوان شیر اومد تو اتاق سریع بهش گفتم از من نا امید شدی رفتی موز آوردی که زد زیر خنده و گفت آره دیگه شوهر جون منم زدم زیر خنده گفتش چون الان نمیشه همزن روشن کنم همینجوری بخوریم که بهش گفتم ناقلا تو که خوردی خوبم خوردی هنو سیر نشدی که گفت نکه سیر نشدم گفتم نه دیگه بسه دیگه زده میشی که گفت نترس من سیرمونی ندارم الان چند ساله تو کفم خلاصه بعد ده،بیست دقیقه دیگه دوباره با کیرم ور رفت تا تونست بلندش کنه البته این سری انگار بزرکتر شده بود همش هم دوست داشتم تا اون کس تپل و گوشتی سفید رو افتتاح کنم دوباره با انگشتام باهاش ور رفتم این سری جوری باهاش ور رفتم که مچ دستم داش از جاش در میومد که با صدای لرزونش گفت بسه دیگه بکن توش منم سریع یه تف زدم سر کیرم و آروم آروم کردم تو کسش بعد چند باری که آروم میزدم مریم با صدای لرزون و حشریش گفت که تندترش کنم منم تندترش کردم از اونجایی که یکبار ارضا شده بودم راحتر تلمبه میزدم انقدر تلمبه زدم دیگه از نا افتادم تمام بدنم هم خیس آب شده بود مریم هم داشت حال میکرد که بهش گفتم بلند شو بیا روم من خسته شدم اونم بلند شد و افتاد رو کیرم همینجوری هی بالا پائین میکرد تا جایی که اونم خسته شده بود بعدش از زیرش در اومدم و بر عکس رو تخت خوابوندم از پشت کیرم رو وارد کسش کردم از طرفی هم دستم رو بردم زیر شکمش و رسوندم به کس مریم انقدر زدم که آبم اومد و همرو خالی کردم تو کسش(چون مریم نا زا بود مشکلی هم نبود برای خالی کردن تو کسش) یه چند ثانیه ای روش دراز کشیدم تا حالم جا بیاد و بعش هم کنارش دارز کشیدم اونم برگشت رو به من و بوسم کرد و گفتش یه چیزی بگم ناراحت نشی گفتم بگو عزیزم که گفت من هنوز حال نکردم که بهش گفتم بشین رو زانو هات و دستاتم بزار رو تشک منم از پشت دست کردم تو کسش و تا جایی که بتونم مالوندمش جوری که اونم ارضا شد و هرچی داشت ریخت بیرون. بعد از سکسمون رفتیم حموم و یه دوش گرفتیم و زدیم بیرون سریع خودم و خشک کردم و لباسامو پوشیدم از بابت اون شب رویایی تشکر کردم و اونم ازم تشکر کرد باهاش خداحافظی کردم و رفتم بعد از او ماجرا چندین بار اونم به درخواست خودش باهم سکس داشتیم امیدوارم که خوشتون اومده باشه نوشته: حمید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

من کار دارم و عجله هم دارم باید زوتر برم به کارم برسم که تابلو نشم با هم خداحافظی کردیم همین که راه افتادم گفت میشه بپرسم ببینم شب برمیگردید یا نه که با عصبانیت گفتم چطور مگه که دیدم یکم ترسید و گفت هیچی همینجوری پرسیدم چون خانمتون گفته بود شوهرش همیشه تو ماموریت هستش همین به خدا منم یک لحظه فکر کردم و بهش گفتم بله حق با ایشونه ولی از این به بعد کمتر میرم ماُموریت به مدیر هم گفتم شما هم سعی کن تو مسائل خصوصی دیگران دخالت نکن این رو هم به بقیه همسایه ها اطلاع بده که با کمی ترس گفت چشم شما درست میفرمائید، منم راهم رو گرفتم و رفتم تو راه کلی فکر و خیالای عجیب اومد تو سرم که من چرا باید برای یک آدم غریبه اونم یه خانم مطلقه این کار رو بکنم و الکی بگم شغلم جوریه که همش تو ماموریت هستم اگر شر بشه چه خاکی تو سرم بریزم… سر خیابون رسیده بودم که دیدم مریم بهم زنگ زد و کلی ازم تشکر کرد و گفت از طریق آیفون حرفامون رو شنیده منم گفتم که نه بابا بلاخره باید این مردک و همسایه ها حواسشون باشه که خدا حافظی کردمو رفتم. دو سه روز بعد دیدم مریم دوباره بهم زنگ زد و گفت نمیخوای یه سر به ما بزنی که منم گفتم بیخیال قرارمون این نبود قرار بود یک دفعه بیام همسایه ها من رو ببینن که مزاحمت نشن همین بعدش هم کلی حرف زدیم و دوباره یه حرفایی زد که منم قبول کردم که یه سری بهش بزنم منتها گفتم ایندفه شب میام چون روز نمیتونم برادرم که باهم شریک هستیم نیستش رفته مسافرت منم نمیتونم مغازه رو ببندم بیام که اونم قبول کرد شب شد و منم به خاطر اینکه طبیعی جلوه بدم یکم وسیله از مغازه جمع کردم و گذاشتم داخل ماشین و راه افتادم رسیدم دم خونشون زنگ رو زدم و رفتم داخل که اتفاقا یکی از همسایه ها هم منو دید و خوش وبش کردیم باهم وقتی وارد واحد شدم دیدم خانوم یه ساپورت صورتی با یه تاب یغه گرد صورتی که تا زیر شکمش اومده تنشه منم تا دیدم جا خوردم مستقیم رفتم نشستم ازش پرسیدم مادرت کجاست که گفت طبق معمول قرص خورده و خوابیده برام چایی و شکلات آورد بعد ازم پرسید شام خوردم که گفتم نه میرم خونه میخورم که گفت شام گذاشتم که باهم بخوریم منم بهش گفتم تو مثل اینکه جدی گرفتی که سریع تو جوابم گفت چون میدونم شام نخوردی منم که چقد تنهایی بشینم با خودم هی حرف بزنم و غذا بخورم مادرم هم نه میتونه غذا بخوره نه میتونه حرف بزنه بخدا دق کردم من از شنیدن حرفاش ناراحت شدم و گفتم اشکال نداره حق با تو خلاصه شام رو آورد و خوردیم ولی این دفعه احساس عجیبی داشتم برای اولین بار بهش دقیقتر از سر تا پا نگاه میکردم شروع کردیم حرف زدن که یهو گفت اون روزکه ازم سوال کردی همش تو فکرشم که منم گفتم چطور مگه، گفتش مغزم همش درگیر شده حالم هم همش یجوریه گفتم خوب یکاری بکن حالت خوب شه به چیزای دیگه فکر کن من که بهت گفتم منظوری نداشتم که گفت نمیشه شب و روز تو مغزمه بعدش بهم گفت بعد این چند وقتی که با هم آشنا شدیم حس خوبی بهت دارم مرد قابل اعتمادی هستی که منم سریع گفتم لطف داری شما خودت خوبی که بعدش گفت یه کاری ازت میخوام دوست ندارم نه بشنوم منم با ترس گفتم چی میخوای بگو اگر بتونم دریغ نمیکنم که بی مقدمه گفت امشب و برام شوهری کن که من جا خوردم و بعد چند ثانیه با تعجب گفتم یعنی چی که گفت تورو خدا نه نگو، بلاخره منم آدمم نمیتونم تحمل کنم آدمی هم نیستم که برم بیرون از خونه با هر کسی که نمیشناسم بشینم درد ودل کنم دوست و رفیقم که ندارم همدمم شده مادر پیر و مریضم و صدای تلویزیون دلم یه حال خوب میخواد دوست دارم منم مثل بقیه باشم حالم خوب باشه گفتم یعنی چی منظورت چیه از این حرفات که گفت طاقت ندارم دیگه دلم رابطه میخواد خودت بهتر میدونی که چی میگم آدم همیشه اول از دلش فرمون میگره بعد از مغزش منم از این حرفاش هم خندم گرفته بود هم دلم واسش سوخت که با اون تیپ و قیافه آریش کرده روبروم نشسته بود پیش خودم گفتم من که اینکاره نیستم ولی خوب خودشم دوست داره از طرفی هم نیاز داره پس به من اعتماد کرده که ازم این درخواست رو کرده منم بعد کلی بهونه های الکی آوردن قبول کردم گفتم حالا باید چیکار کنیم که گفت اگر دوست داشته باشی با یک دوش آب گرم شروع کنیم که قبول کردم و رفتم دم حموم که از پشت بغلم کرد که یک آن تمام مو های بدنم سیخ سیخ شد و یه حال عجیبی بهم دست داد شروع کرد به در آوردن لباسام از تیشرتم شروع کرد وقتی تیشرت رو از تنم در آورد لباش رو گذاشت رو نوک سینه م آوروم آورم میک زد منم انگار رو هوا بودم بعدش باقی لباسامو در آورد رسید به شورتم کیرمم هم از بس شق شده بود از بغل شورتم زده بود بیرون نگاش کرد و گفت چه شبی بشه امشب بعد ش رو بهم کرد و گفت حالا نوبته تو هستش منم آروم بغلش کردم و یه بوس ریز هم از گردنش کردم و شروع کردم به در آوردن لباساش منم مثل خودش اول که تاب رو از تنش در آوردم از سینه های سفید و نسبتن بزرگش که رو به بالا بود چندتا ماچ ریز

رابطه ناخواسته #زن_مطلقه باسلام خدمت دوستان اولش بگم داستانم طولانی هستش اگر حوصله خوندش رو ندارید وقت خودتون رو هم نگیرید ضمناً با عرض پوزش من سواد درست و حسابی ندارم به بزرگی خودتون غلط املای یا مشکل جمله بندی دیدید ببخشید. اسم من حمید و ۳۹سالمه قد ۱۷۲ وزن ۸۰ کارم هم مغازه داری هستش سوپر مارکت دارم مریم خانوم هم یک خانم مطلقه با ۴۳ سال و هم قد خودم هستش بریم سراغ ماجرای من و مریم از اونجایی که سرویس رایگان داریم خیلی زنگ میخوره تلفنمون یه روز یه خانمی زنگ زد و چندتا سفارش داد منم چون کارگرمون نبود مجبور شدم که خودم ببرم سریع جنس ها رو برداشتم و بدو بدو رفتم رسیدم دم در واحد زنگ و زدم دیدیم یه خانم تقریبا ۴۳ ساله اومد دم در بایه دامن که زیر زانو بود بدون شلوار یه تیشرت آستین کوتاه تنش با موهای مشکی بلند خلاصه جنسا رو دادیم بهش و کارت رو کشیدیم زدیم بیرون از ساختمون وقتی رسیدم مغازه دوباره زنگ زد و تشکر کرد که خودم جنس براش برده بودم آخه هر دفعه کارگرمون میبرد ازم تشکر کرده و قطع کردم و به کارم ادامه دادم دیگه از اون روز به بعد بیشتر زنگ میزد و کلی ازمون خرید میکرد کم کم با هم راحتر حرف میزدیم یعنی هر وقت زنگ میزد اول خوش و بش میکردیم تا اینکه حرفامون رسیده بود به درد و دل کردن از حال و روزش بیشتر حرف میزد یه زن تنها که از مادر پیر مریضش نگهداری میکرد و از شوهرش هم بخاطر نازایی جدا شده بود و خواهر برادرشم با هم سر ارث و میراث مشکل داشتن به خاطر همینم ازشون در حال فرار کردن بوده. دیگه وقت ما هم تموم شده بود و صاحب مغازمونم مغازش رو میخواست تغیر کاربری بده ما هم مجبور شدیم جابجا شیم که از اونور شهر اومدیم اینور شهر به خاطر کم داشتن سرمایه بعد از جابجایی یکی و دوبار زنگ زد بهم و احوال پرسی کرد و گفتش براش مشکل به وجود اومده همسایه ها اذیتش میکنن ازم کمک خواست بهش گفتم آخه من چه کمکی میتونم بکنم تو این شرایط که گفت بیا اینجا یکم داد و بیداد کن بگو شوهر منی و همش تو ماموریت هستی تا همسایه ها حساب کار بیاد دستشون که بهش گفتم تمام اهل اون محل من رو میشناسن نمیتونم چنین کاری کنم که اونم قانع شد خلاصه بعد دو سه ماهی ازش خبری نبود تا اینکه بهم زنگ زد و گفتش مجبوره به خاطر همسایه ها از اونجا بره فقط به خاطر اینکه دوباره براش مشکلی پیش نیاد گفت یک بار بیا تو ساختمون جدیدی که رفتم بگو که شوهر منی و کارت هم جوری که دیر به دیر میایی خونه منم با کلی بهونه آوردن نتونستم درخواستش رو رد کنم آخرش هم مجبور شدم رو حساب کمک کردن اینکار رو براش بکنم بهش هم گفتم فقط یکبار میام و بعد از اون دیگه خودش باید هواسش باشه که اونم خوشحال شد و قبول کرد گذشت و چند روز بعد زنگ زد گفت تو ساختمون جلسه گذاشتن وقت خوبی که برم و خودمو معرفی کنم من رفتم وقتی رسیدم دیدم اهالی ساختمون جمع هستن ایشون هم هست تا وارد شدم سریع اومد جلو باهم دست دادو من رو به بقیه معرفی کرد منم داشتم از استرس خفه میشدم فقط هم داشتم به صحبتهاشون گوش میدادم بلاخره جلسه تموم شد و اکثرشون رفتن سمت واحداشون مدیر ساختمون هم با چند نفره دیگه رفتن دم در وایستادن من چون میخواستم برگردم برم دیدم مریم اومد جلو بهم گفت الان برم شک میکنن گفتم خوب باید چکار بکنم که گفتش بیا بریم داخل تا خلوت شد برو منم قبول کردم رفتیم داخل واحد که دیدم مادرش خوابه به مریم گفتم مادرت بیدار بشه من رو تو خونش ببینه بد میشه که گفت نترس قرص خورده حالا حالاها خوابه بعدش نشستم رو مبل و منتظر که مریم رفت دو تا چایی ریختو اومد نشست شروع کردیم به حرف زدن تا اینکه بهم گفت کار بزرگی براش کردم آخه تو این ۴،۵ سالی که از شوهرم جدا شدم هر جا میرفتم اذیتم میکردن من بهش گفتم نه بابا کاری که از دستم بر میومده چشمم خورد به ساپورت مشکی که پوشیده بود البته تیشرتش روی روناش بود ولی چون روبرو بودیم پاهاش از هم باز بود جلب توجه میکرد نا خواسته ازش سوالی کردم که یکم جا خورد پرسیدم تو این چند سالی که جدا شده براش از لحاظ چیزای دیگه سخت نمیگذره، تو جوابم گفت منظورت چیه باترس گفتم منظوری نداشتم به خدا فقط خواستم ببینم چطور میگذره از لحاظ اینکه مادر مریض احوال و خریدای دیگه خونه و درآمدو این چیزا که یه خنده ای کرد و گفت چه کنم باید بسوزم و بسازم بلاخره زن بودن و تنهایی این مشکلات هم براش هستش دیگه منم دیگه همونجا موضوع رو بیخیال شدم و بحث رو عوض کردم چایی رو که خوردم گفتم من دیگه برم که گفت بزار ببینم کسی دم در نباشه بهش گفتم خوب باشه کسی چه میدونه کجا میرم خلاصه پاشدم رفتم رسیدم دم در که دیدم مدیر ساختمون همچنان وایستاده و داره با در حیاط ور میره باهم سلام علیک کردیم و شروع کرد از مشکلات ساختمون حرف زدن و چرت و پرت گفتن که منم همش میگفتم حل میشه یه دفعه وسط حرفامون ازم پرسید شغلتون چیه که همش تو ماموریت هستید که بهش گفتم آقای عزیز

معرفی ربات دوستان ربات زیر پست استوری و حتی پروفایل اینستا [ توییتر  و اسپاتیفای و پینترست ] و تیک تاک و ساوند کلاب رو میتونه دانلود کنه براتون. و امروز قابلیت دانلود یوتیوب   هم بهش اضافه شده. @Utinstaloderbot

Repost from N/a
فیلم سک‌سی با زیرنویس مشاهده فیلم بدون سانسور 🔥🚫
فیلم سک‌سی با زیرنویس مشاهده فیلم  بدون سانسور 🔥🚫

sticker.webp0.09 KB

بدون کلامی مشغول شدیم. سکوت و رنگ رخساره شبنم نشون میداد که اوضاع اونم خوب نیست و هردو خوب می‌دونیم که این ناهار بهونه است. حین خوردن گاهی دستش رو میگرفتم توی دستم و گاهی هم بوسه‌ای به بازو یا صورتش میزدم. تاثیر شراب و شهوتی که بهمون غلبه کرده بود، کم‎کم داشت خودش رو نشون میداد! بعد از اتمام غذا، گرفتمش توی بغل و رفتم به سمت اتاق. این‌بار دیگه اعتراض یا مقاومتی نکرد. قبل از دراز کشیدن دستاش اومد به سمت تیشرتم و از تنم در آورد و با کشیدن دستم به زیر سرش و پشت به من، دراز کشید و پاهاش رو جمع کرد. موهاش رو جوری تنظیم کرد که گردنش کامل پیدا بود. منم چرخیدم و در حالیک دستام رو دور بدنش قفل کردم درست مثل اون به بدنم حالت دادم. لبم رو رسوندم به پوست گردنش و ضمن بوییدن هر چند ثانیه بوسه‌ای میزدم یا بین لبام میگرفتم. فکر کنم نیم‌ساعتی با همین شکل توی آغوشم بود. من می‌بوسیدم و میچلوندم و گاهی هم گردنش رو لیس میزدم، شبنم هم گاهی خودش رو بیشتر توی آغوش جا میداد و باسنش رو فشار میداد به عقب و همزمان آهی می‌کشید. کیرم شده بود عین سنگ و طاقتم طاق شده بود، ولی دلم نمیخواست که عجله کنم. بالاخره شبنم خودش رواز توی آغوشم در آورد و با چرخیدن، شروع کردن بوسیدن لبام و کم‌کم خودش کشید روی من. لبامون بین هم قرار گرفت و مشغول خوردن شدیم. در حالیکه می‌خواست بره به سمت پایین تاپش رو از زیر شلوارش درآوردم و همزمان با سوتین از تنش خارج کردم! کشیدن شدن پستونای ناز و خوش فرمش به روی پوست سینه‌ام، حالم رو جا میاورد و کیرم رو بیقرارتر از قبل میکرد. خوشبختانه شبنم دیگه خجالت و حیا رو کنار گذاشته بود و از طرفی هم خوب میدونست که چکار کنه!. بعد از چندبار بوسیدن و گازهای کوچولو به نوک سینه‌ام به صورت چهار دست پا بالای شکمم قرار گرفت. همزمان با بوسیدن شکمم مشغول پایین کشیدن شلوارکم شد. چشمام رو بسته بودم و داشتم از ثانیه ثانیه‌اش لذت می‌بردم. با احساس داغی لباش به روی نوک کیرم، بی اختیار آه بلندی کشیدم و دستام رو گذاشتم روی سرش. نصف کلاهک رو بین لباش قرار داده بود و همزمان با میک زدن نوک زبونش رو میکشید. بعد از حدود سی ثانیه کم کم مقدار بیشتری رو توی دهنش جا داد و همزمان هم تخمام بین دستاش قرار گرفت. جوری می‌خورد و میک میزد که احساس میکردم یک چیزی از بین ستون فقراتم داره جدا و به سمت کیرم سرازیر میشه! مطمئن بودم با این وضعیت نهایتا یک دقیقه دوام بیارم. هنوز کیرم رو کامل از توی دهنش بیرون نیاورده بود که صدای زنگ لعنتی گوشیش بلند شد، با حرص چشماش رو بستو گفت: اَه لعنت بهت ولی باز به کارش ادامه داد و همزمان هم شروع کرد مثل جق زدن با کیرم ور رفتن. احساس میکردم عصبیه، متعجب گفتم: نکن آبم میاد! اما انگار اصلا نشنید و کار خودش رو میکرد. درست حدس زده بودم، انگار زنگ تلفن اعصابش رو بهم ریخته بود! تا آمدن آبم، در حالیکه نصف از کیرم توی دهنش بود و ساک میزد دستاش هم روی قسمت پایین وتخمام حرکت میکرد و بالاخره هم آبم شروع که به پاشیدن به روی شکم خودم و یکی دوتا قطره هم پاشید روی صورت شبنم! از کارش ناراحت شدم. با دلخوری گفتم چرا این کار رو کردی؟ با ناز و عشوه کیروم رو چلوند و اومد رو به بالا و ضمن بوسیدن لبام: بابک خان امشب باید بهترین غذایی رو که بلدی برام تدارک ببینی و شبی رو برام بسازی که تا ابد توی یادم بمونه! و میان بهت و تعجب من رفت بیرون و سراغ گوشیش و چند دقیقه ای سرگرم صحبت شد. خوب این که خبر میده شب رو میاد پیشم، بهترین خبر دنیاست در حالیکه هنوز سر در گم دراز کشیده بودم، برگشت توی اتاق وبا وجودی که عصبانیت از چهره‌اش پیدا بود، خم شد و دوباره لبم رو بوسید: بابک معذرت میخوام: فکر نمیکردم که به این زودی زنگ بزنه! من میرم ولی ساعت هشت میام، پریا که شب نمیاد؟ بلند شدم و نشستم. قطره آبی که زیر چشمش بود رو پاک کردم و گفتم: نه، ولی… انگشتش رو گذاشت روی لبم: پاشو نق نزن به فکر شام باش! ادامه دارد… 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

بعد از رفتنش، کنجکاوانه در ظرف رو باز کردم. یک ظرف دو طبقه بود که قسمت زیرش سوپ جو و قسمت بالا پر از باقالی پلو با ماهیچه و یک تکه ته‌دیگ، که برای دو سه وعده من کافی بود! با وجودی که برای ناهار هم میلی به غذا نداشتم، اما انگار با دیدن غذا، اشتهام باز شد و هوس کردم کمی بخورم. اما هنوز دستم به سمت ته دیگ نرفته بود که دوباره زنگ خونه به صدا درومد! ذوق زده خودم رو به آیفون رسوندم، خیال کردم برگشته یا چیزی جا گذاشته، اما توی ذوقم خورد و این‌بار خواهرم بود. از ترس سین جیم شدن سریع ته دیگ رو چپومدم توی دهنم و ظرف غذا رو گذاشتم توی کابینت و منتظرشون موندم! یک‌ساعتی موند و رفت. با رفتن خواهرم دوباره حس دوگانگی خوب و بد اومده بود به سراغم و مثل دیوونه‌ها با خودم حرف میزدم. دوماه تموم توی سر خودم زدم تا فراموش کنم، پس الان دیگه چه مرگم بود؟! بعد کلی کلنجار رفتن، پیامی بهش دادم: نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم، ممنون که اومدی! هیچ پیامی ازش نیومد و قطعا اینجوری هم بهتره چون بعدش دیگه میتونم با خیالی راحت به کار و زندگی برسم و از شر این افکار مسخره نجات پیدا کنم. صبح روز بعد خوشبختانه حالم خیلی بهتر بود و به زندگی روزمره برگشتم. دو هفته از این موضوع گذشته بود، پدر و مادر بزرگ پریا اومده بودند تهران و زنگ زده بودند که پنجشنبه و جمعه پریا رو ببرم پیش‌شون (بعد از فوت همسرم می‌گفتند نمیتونیم جای خالی دخترمون رو ببینیم و با این بهونه خونه ما نمی‌اومدند). صبح پنجشنبه رفتیم پریا رو برسونم و خودم هم ببینم‌شون، ولی هنوز ننشسته یک پیام از شبنم اومد: ببخشید مزاحم شدم، ظرف غذا هنوز خونه شماست. میخواستم ببینم اگر خونه هستید، ظهر بیام بگیرم. مامان اینا شب میخوان برن مسافرت احتیاجش دارند! جوابش رو دادم و بدون منظور گفتم: پس ناهار درست میکنم، تشریف بیارید. سریع نوشت: نه ممنون فقط اگر اشکال نداره هرموقع پیام دادم لطفا بیارید سر کوچه! با وجود اصرار پدرخانمم و شوهر خواهرش، گفتم کار دارم و برگشتم. ساعت دوازده و نیم پیام داد: ده دقیقه دیگه میرسم لطفا پریا چیزی نفهمه! نوشتم: البته پریا خونه نیست، ولی اگر دوست نداری چشم میارم سر کوچه. از ماشین پیاده شده و سلام و احوالپرسی کردیم. با وجود دعوت و تعارف مجددم اما با گرفتن ظرف سریع رفت. تقریبا یک ساعت و نیمی از رفتنش گذشته بود. که صدای زنگ واحد اومد، خوب طبیعتا وقتی زنگ واحد رو می‌زنند یعنی یکی از اهالی ساختمونه، ولی با نگاه کردن از چشمی برق از سرم پرید، شبنم پشت در بود! زنگ پایین رو که نزد، پس چطور اومد داخل؟ من که تعارف ناهار کردم قبول نکرد! بُهت زده در رو باز کردم، لبخند به لب و یک جعبه پیتزا توی دستش، سلام کرد. هنگ کرده بودم به جای اینکه دعوتش کنم، گفتم: سلام ، چطور اومدی داخل؟! خنده کوچیکی کرد: اگه ناراحتی برم! دستپاچه خودم رو از جلوی در کشیدم کنار و دعوتش کردم. در رو که بستم صدای خنده‌اش بلندتر شد: تو کلا با لباس مشکل داری؟ متعجب نگاهی بهش کردم و پرسیدم چطور؟ همانطور که میخندید اشاره کرده بهم: آخه هر موقع دیدمت لخت بودی! راست میگفت با وجودی که تیشرتم رو گرفته بودم توی دستم که بپوشم ولی با دیدن شبنم پشت در اینقدر شوکه شده بودم که انداختمش رو دست مبل و لخت در رو باز کردم. تازه داشت سنسورهام عمل میکرد، تیشرتم رو برداشتم و پوشیدم ولی دیگه نرفتم که شلوارکم رو عوض کنم. هنوزم داشتم به رفتار شبنم فکر میکردم. اینقدر تناقض توی رفتارش بود که نمیدونستم الان باید چه عکس‌العملی انجام بدم! با صدا رشته افکارم پاره شد: وقتی رسیدم خونه مامان تازه پیامت که گفتی پریا خونه نیست رو دیدم، دیدم منم تنهام توی خونه گفتم یک چیزی بگیرم با هم بخوریم! دیگه هر خنگی میدونه که وقتی خودش بلند شده اومده توی خونه …! در حالیکه داشت جعبه پیتزا رو میذاشت روی میز از پشت چسبیدم بهش و سفت بغلش کردم. نفس عمیقی کشید و با صدایی خیلی آروم: بابک تو رو خدا دوباره شروع نکن! ولی انگار اصلا حرفش رو نشنیدم و بیشتر توی آغوشم چلوندمش! چند ثانیه‌ای بدون حرف فقط صدای نفس هامون به گوش میرسید و تپش قلبمون تکونی به بدنامون میداد. بدون اینکه سعی کنه دستام رو باز کنه، چرخید و دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم: بابک جان، لطفا! نذاشتم حرفش کامل بشه و حمله کردم به لبش، یک لب محکم ازش گرفتم و ول کرد: ممنون، ممنونم که اومدی، نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود! با یک بوسه محکم دیگه ولش کرد وبا عجله مشغول مرتب کردن میز شدم. در حالیکه صورت شبنم عین یک گلوله آتیش بود و بدون حرفی داشت مانتو شالش رو درمیاورد، مثل سری قبل یک شلوار جین تنگ اما تاپ دوبنده مشکی نازکی پوشیده بود که رنگ سوتین قرمزش، هم کاملا پیدا بود بدون اینکه ازش نظر بخوام دوتا جام برداشتم و رفتم به سمت یخچال، تا نصفه شراب ریختم و آوردم سر میز. صندلی کنارش رو انتخاب کردم و همراه با بوسه‌ای که به سرشونه‌اش زدم ونشستم.

حماقت دلنشین(۲) #معلم #زن_شوهردار چند ثانیه بعد از رفتن شبنم، تمام اون حس و حال خوبم پرید و انگار تازه از خواب بیدار شدم. تشویش و استرس عجیبی مثل خوره افتاده بود به جونم و مدام خودم رو سرزنش میکردم که چرا همچین اشتباهی رو مرتکب شده‌ام؟ خودم رو به حموم رسوندم و چند دقیقه زیر دوش آب سرد ایستادم تا شاید از فکرش بیام بیرون، ولی شدنی نبود. ساعت از دو گذشته بود همچنان افکارم پریشان بود. گاهی خودم رو گول می‌زدم که اشتباهی نکرده‌ایم، شبنم هم راضی بود و هردومون لذت برده‌ایم. غرق در افکار جورواجور وحال خراب، دراز کشیدم روی مبل و بالاخره نفهمیدم کی خوابم برد. صبح جمعه ساعت از ده گذشته بود که با صدای زنگ گوشی بیدار شدم، خواهرم بود که می‌گفت برای نهار برم خونه‌شون. هرچند اون‌روز کمتر ولی در کل بازم ذهنم درگیرماجرا بود و روزهای بعدش هم اوضاع خیلی تغییر نکرد. چندباری خواستم پیامی بهش بدم یا کاری کنم، ولی بازم پشیمون شدم و گفتم شاید زمان بگذره ، بهتر باشه. روز دوشنبه ظهرهم پریا تماس گرفت و گفت: شبنم جون گفته حالش خوش نیست و کلاس‌های این هفته رو نمیاد! پرسیدنش مصداق بارز: چو دانی و پرسی سوالت خطاست… بود ولی بازم بی اختیار دستم به سمت گوشی رفت و نوشتم: سلام، ببخشید که مزاحم شدم، پریا گفت که حال‌تون خوب نیست، نگرانت شدم، مشکلی پیش اومده؟! ده دقیقه‌ای طول کشید تا جواب داد، اما نه سلام و نه علیکی، فقط یک جمله: خودت نمیدونی که مشکلم چیه؟! لطفا دیگه بهم پیام ندید! هرچند از هفته بعد کلاسش رو برگزار کرد و دوباره به روال سابق برگشت ولی دیگه ارتباطی نداشتیم و هرکسی به زندگی خودش سرگرم بود. حدود دو ماه بعد از اون اتفاق، تقریبا اوضاعم رو به راه شده بود و دیگه کمتر به موضوع فکر میکردم. یکی از همکاران آنفلوانزای تخمی گرفت و تقریبا همه بچه های شرکت رو درگیر کرد. از ترس پریا رو فرستادم خونه خواهرم و گفتم به شبنم هم اطلاع بده که کلاس‌های اون هفته رو کنسل کنه. سه چهار روزی رو توی خونه استراحت کردم. عصر چهارشنبه با مصرف داروهایی که دکتر داده بود، حالم بهتر شده بود و داشتم یک سری کارهای عقب افتاده شرکت رو انجام میدادم که زنگ خونه به صدا درومد. با دیدن شالش خیال کردم خواهرمه که اومده سر بزنه، بدون سوال و جواب در رو زدم و در واحدم باز گذاشتم و رفتم سراغ کارم. یکی دو دقیقه طول کشید تا اومد بالا، اما با شنیدن صدای سلامش یهو شوکه شدم، شبنم؟! با دیدنش انگار تپش قلب گرفتم . با ترکیبی از ذوق، تعجب و حتی ترس، دستپاچه بلند شدم و رفت به سمتش: اِ سلام، شمایید؟ با دیدن لبخند و قیافه متعجبش، نگاهی به خودم انداختم و متوجه شدم که فقط یک شلوارک به تن دارم! ای بابا کلا توی هپروت بودم. دوباره دستپاچه عذر خواهی کردم و سریع رفتم به سمت اتاق. شبنم اینجا چکار میکنه، مگه پریا بهش نگفته که خونه نیست؟ تیشرت و شلواری پوشیدم و برگشتم توی پذیرایی. نشسته بود و روی مبل و یک چیزی شبیه کلمن روی میز جلوش بود! دوباره بلند شد سر پا و در حالیکه هر دو سعی می‌کردیم توی چشم هم نگاه نکنیم احوالپرسی کردیم و ضمن دعوت به نشستن گفتم: معذرت میخوام، خیال کردم خواهرم اومده! رفتم به سمت آشپزخونه که زیر کتری رو روشن کنم، اما صداش بلند شد: روشن نکن، کار دارم باید زودی برم! متعجب برگشتم خیره شدم بهش، پس برای چی اومده، که نرسیده میخواد بره؟ با اشاره به ظرف، جواب سوالم رو داد: پریا گفت که ناخوش هستید، برات سوپ درست کردم! انگار پاک یادم رفت که که چه روزها و حال مزخرفی رو پشت سر گذاشته‌ام، دوباره دلم پرکشید براش. زل زدم بهش، چقدر دلم میخواست بغلش کنم و یک دل سیر ببوسمش! با صداش به خودم اومدم: الان حالتون چطوره، بهترید؟ خودمم نفهمیدم چی گفتم: نمیدونم، نه، یعنی آره الان خوبم، کاش زودتر میومدید! حالم رو فهمید، در حالی‌که اونم دستپاچه بلند شد سرپا: لطفا بیشتر مراقب خودتون باشید و خوب استراحت کنید تا زودتر خوب بشید. اگر چیزی احتیاج داشتید بهم بگید! با لحنی ملتمسانه گفتم: داری میری؟ نمیشه بیشتر بمونی؟! در حالیکه رنگش تغییر کرد و ریتم نفس هاش هم تند شد بود، سریع نگاهش رو دزدید: نمیتونم، شب مهمون داریم و همه کارهام مونده. ضمن گفتن مجدد: مراقب خودت باش با عجله رفت تا من به خودم بیام و حرفی بزنم، خداحافظی کرد و قبل از رسیدن من، در رو پشت سرش بست! هرچند که هنوز نمیدونستم چه نیت و هدفی پشت این کارش بود وشاید فقط یک حس انسان دوستانه بوده، ولی چیزی نمونده بود که دوباره برگردم سر پله اول و باز هم همه چیز رو خراب کنیم، بی اختیار با خودم زمزمه کردم: ولی اگر با من نبودش هیچ میلی…

دوباره که تنها شدیم چشمهای پریا که به زور ثابت نگه داشته بود غش کرد و ضمنا زبانش باز شد که شما دیدی من شوهر دارم تو هم زن داری این چه کاری بود که منو کردی و من به خاطر شوهرم چیزی نگفتم تا او بره ولی دیگه نمیام اینجا و این حرفها. من کلی عذرخواهی کردم که باور کن دست خودم نبود و دیگه غلط کنم چنین کاری بکنم. خلاصه قول و قرار و قسم که دیگه بهش دست نزنم او هم قبول کرد قهر نکند. فردای آن روز آمد و من واقعا بهش دست نزدم تا دوباره آخر وقت تنها شدیم. این دفعه بدون رودرواسی بغلش کردم و همراهی کرد و شلوارش را درآوردم و خواستم قنبل کند. چه کونی. کون این زن به کسش هم سور زده بود اینقدر که سفید و تنگ و گرم و نرم و تمیز بود، کمی کیرم را وارد کونش کردم آبم ریخت. پریا خوشگل بعد از اینکه کون هم داد شلوارش را بالا کشید و شروع کرد به نق زدن که تو قول داده بودی دیگه به من دست نزنی باز هم منو کردی؟ دیگه نمیام! من باز اصرار و التماس کردم که دیگه تکرار نمیشه و تو خودت حساب کن دیروز از جلو کردم امروز از عقب و با این حساب لابد کم کم چیزی برای کردن نمی‌مونه! پریا خنده‌ش گرفت و کمی خندید و این استدلال مرا پذیرفت! و باز هم اومد. من کلا دوبار دیگر هم نتونستم خودم را کنترل کنم و این حوری بهشتی را در آن مدتی که همکار من بود مجموعا چهار بار گاییدم. اما همیشه یاد این زن عجیب و مهربان توی دلم هست. زیبایی و بدن سحرانگیز این زن جایی برای عذاب وجدان من که قاعدتاً باید داشته باشم نمی‌گذارد… نوشته: آرمان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

من باز هم التماس کردم که من شورتتو در نمیارم فقط میخوام کنتراست این رنگ مشکی را با بدن سفیدت ببینم! قبول کرد و کمی کمرش را بالا آورد تا شلوارش را در بیاورم.من واقعا نمی‌خواستم در آن مرحله شورتش را در بیارم اما اینقدر هول بودم که شلوار و شورتش با هم درآمد.پریا که قبلش هی ورجه وورجه می‌کرد و بی‌قرار بود دیگه آروم گرفت. خودش می‌دونست چه شاه‌کسی دارد و کردنش قطعیه. من دهنم از کسی به این زیبایی و خوشگلی و خوش‌رنگی و خوش‌بویی باز مونده بود اون هم با غرور به من نگاه میکرد انگار می‌گفت ببین لیاقت همچین کسی داری یا نه؟ چوچوله این کس شاید به اندازه یک سانتیمتر مثل پرچمی که نهایت شهوت و زیبایی را نشان دهد برافراشته و بیرون زده بود. من هیچوقت چنین چیزی ندیده‌ام. زبان باز کردم و گفتم که هیچ کسی در دنیا به این خوشگلی نیست و شروع کردم به مکیدن کس و مخصوصا چوچوله‌ خانم.تمام اینها شاید از لحظه ورود پریا سی یا چهل دقیقه بیشتر نبود. کم کم دست بردم شلوارم را پایین کشیدم. کیرم که در نهایت آمادگی بود مثل فنر پرید بیرون و صحنه‌ی جالب درست شد. من حتی به فکرم هم نمی‌رسید که از خانم خوشگله بخواهم کیرم را بمکد اما او خودش کیرم را گرفت و شروع کرد به مکیدن. کمی ساک زد. و میخواست ادامه دهد که کیرم را درآوردم. توجه کنید زنی که دیروز تا نیم ساعت پیش حتی در آرزو هم توقع نداشتم بهش برسم حالا کیرم توی دهنش بود و یک در میان داشتم کس و پستانش را می‌مکیدم. خوابیدم روش حالا کیرم در آستانه کس پریا بود یکدفعه ترسیدم فکر کردم نکند این دختر است و آن زن دیروزی اصلا خواهرشوهرش نبوده و نقش بازی کرده است! بهش گفتم تو مطمئنی که دختر نیستی و پرده نداری من میتونم بکنمت؟ گفت آره ولی باور کنید شاید روی حرف دوم یعنی ر که بود کیرم تا خایه در اعماق آن کس جادویی فرو رفته بود. چه کسی! گرم و نرم و پذیرنده! انگار هر سلول کس این خانم یک سلول کیر مرا بغل کرده بود. خلاصه چند باری کیرم را در کس خانم خوشگله جلو و عقب کردم که دیدم آبم دارد می‌آید. کیرم را بیرون کشیدم قدری از آبم روی کسش ریخت قدری هم پاشید روی شلوارش که بغل دستش گلوله بود. این زن جادویی وقتی ارضا میشد چشمهاش یه سمت بالا یکی راست و یکی چپ می‌رفت و میچرخید انگار بیهوش شده است.اینقدر عمیق ارضا میشد. پریا ارضا شده بود. وقتی کیرم را درآوردم گفتم وای خدا این چه کاری بود! بعد کمک کردم خوشگله لباسش را بپوشد چون گیج و ویج بود. بعد بهش گفتم نمی‌دونم چرا اینجوری شد صبر کن برم ناهاری چیزی بخرم بیام بخوریم یک کم حالمان بهتر شود. اون هنوز چشماش خمار بود. رفتم دو تا ساندویچ خریدم آمدم بدون هیچ حرفی نشستیم به خوردن که یکهو زنگ زدند آقای مهندس همکاران آمد و بلافاصله بعد شوهر پریا هم آمد. شوهره انصافا جوانی خوش قد و بالا و فهمیده و مودب بود برایم توضیح داد که خیلی غیرتی است و اجازه نمی‌دهد زنش هر جایی کار کند. به خاطر همین خواهرش را برای تایید اولیه دیروز فرستاده بوده و پیرو تایید خواهرش امروز خودش می‌خواسته با زنش به صورت سرزده از شرکت ما بازدید کنند. یعنی قبل از اینکه پریا زنگ بزند و خبر قبول شدنش را بگیرد این آقا مرخصی گرفته و برای بازدید از دفتر ما می‌آید و نزدیک دفتر که می‌رسند از محل کارش زنگ می‌زنند و برای کاری اضطراری احضارش می‌کنند ناچار به پریا می‌گوید همین کنار خیابان باشد تا او برود و برگردد. پریا کمی ویترین مغازه‌ها را تماشا می‌کند اما حوصله‌اش سر می‌رود بدی هوا هم مزید علت میشود، پس با من تماس می‌گیرد و من میخواهم فورا بیاید. پریا به شوهرش موضوع را میگوید و او برنامه‌ریزی می‌کند پریا به سمت دفتر من بیاید تا او خودش را برساند. برنامه‌اش این بوده که پریا دم در منتظر او باشد تا برسد و با هم وارد دفتر شوند اما پریا فکر میکند او اجازه داده به تنهایی وارد دفتر شود. یعنی در طول یک ساعت گذشته که پریا داشت کس می‌داد، هر لحظه ممکن بود شوهرش سر برسد البته در دفتر از بیرون باز نمیشد ولی لباس پوشیدن و مرتب شدن ما وقت میخواست و مشکوک میشد! حالا شوهرش توی دفتر بود و داشت با حوصله و احترام، مدارک مرا بررسی می‌کرد به بهانه‌ای شناسنامه مرا دید و مطمئن شد متاهلم مدارک تحصیلی من و مدارک ثبت شرکت و مالیات و اجاره نامه را بررسی کرد که همه چیز قانونی است و خیلی هم از خودش تعریف می‌کرد که من به امور اداری واردم و خدا را شکر که شما هم آدم حسابی هستی. حالا اگر به چشمهای زنش نگاه میکرد حالت کیرخورده‌شو می‌فهمید و اگر به شلوار زنش نگاه میکرد آب کیرم را می‌دید اما بیچاره داشت مدارک چک میکرد! خلاصه دست آخر ما را تایید کرد و گفت زنم را اول به خدا و دوم به شما سپردم و رفت! از آن ور آقای مهندس هم کارهاشو انجام داد و رفت.

من و پریا به اتاق کامپیوتر رفتیم. طبیعتا در اتاق باز بود ولی از آنجا که آن زن چادری نشسه بود ما را نمی‌دید. من به پریا گفتم هر چه دوست داری تایپ کن. یک خط تایپ کرد. سرعتش خوب بود. برای دیگران همین یک خط کافی بود و باید نمره‌ای برایش در نظر می‌گرفتم و در فرم می‌نوشتم. ولی مگر من ولکن بودم؟ گفتم باز تایپ کن. باز گفتم جدول درست کن و به اندامش نگاهش میکردم. خلاصه اینقدر کش دادم که مچ دستش را را نشان داد و گفت خسته شدم! باز هم آه از نهادم برخاست. همه چیز تمام بود. او می‌رفت و بدون شک برنمی‌گشت. یک دفعه تمام جرأت و جسارتم را جمع کردم و با خودم گفتم هر چه بادا باد بگذار یک بار که شده لمسش کنم. با هر دو دستم مچ دستش را در دست گرفتم و کمی مالش دادم و گفتم آخی ببخشید. نمی‌دانستم چه واکنشی دارد حتی ممکن بود برای خودشیرینی پیش خواهرشوهرش به من سیلی بزند یا فحش بدهد. اما لبخندی نمکین زد وبه سادگی گفت ممنونم. بعدش هم پاشد رفت و همراه با آن زن چادری خداحافظی کردند و رفتند. وقتی رفت اینقدر مطمئن بودم که برنمی‌گردد که فورا فراموشش کردم. مثل یک خواب مثل یک خیال از یاد بردمش. شب هم اصلا یادم نبود. فردای آن روز هم بی‌خیال بودم و تنها نشسته بودم و داشتم تلفنها را جواب می‌دادم که یکهو زنگ زد و گفت من پریا هستم که دیروز مصاحبه داشتم و خواستم نتیجه مصاحبه را بپرسم. به پته ‌‌پته افتاده بودم با هر بدبختی بود خودم را جمع کردم و ناخودآگاه گفتم شما پذیرفته شدید! گفت ممنونم پس کی کارم را شروع کنم؟ همانطور که می‌توانید حدس بزنید گفتم از همین الان، اتفاقا کارهای مربوط به شما عقب افتاده و اگر میتوانید همین الان تشریف بیارید. تو دلم گفتم خوشگل خانم یک ثانیه هم تاخیر نکن و بیا پاتو بگذار روی سر من! آقا! پنج دقیقه بعد خوشگل خانم توی دفتر من بود و من و او تنها بودیم توی دفتر. برایش صندلی گذاشتم و دوباره مثل روز پیش، شروع کردم چرت و پرت گفتن و نگاه به صورت زیباش و اون ممه‌های خوشگل زیر مانتو. الکی می‌گفتم از خودت بگو از مهارتهای کاری از ایده‌هایی که داری و اینها شاید بیست دقیقه طول کشید. تا اینکه با هر جان کندنی بود بهش گفتم شما خیلی خوشگلی! دوباره در نهایت شرم و ادب تشکری کرد و آمد که بی‌خیال به صحبتش ادامه دهد که بی‌اختیار جلوی صندلیش روی زمین نشستم و با هر دو دستم زانوهاشو بغل کردم و گفتم دوست دارم ببوسمت و نمی‌توانم خودم را کنترل کنم. اینجا دوراهی بود که سرنوشت من تعیین میشد اگربلند میشد اتاق را یا دفتر را ترک می‌کرد یا لگدی می‌زد یا فحشی می‌داد همه چیز تمام میشد اگر هر کار دیگری می‌کرد همه چیز شروع میشد! پریا راه دوم را انتخاب کرد فقط کمی خودش را عقب کشید و گفت اما شما که زن داری من هم که شوهر دارم! دنیا برام شروع شد: بلند شدم سعی کردم لپش را ببوسم هی به سمت دیگر گردن کشید. التماس کردم که فقط بگذار لپت را ببوسم. دلش سوخت گفت فقط لپ. گفتم باشه فقط لپ. شروع کردم بوسیدن لپش ولی در عین حال رفتم به سمت لب و همزمان روسریش را کندم. مرا پس زد و گفت لب نه. گفتم چشم چشم لب نه. دوباره لپش را بوسیدم و اما آروم آروم رفتم روی لبش. راه داد و کم کم شروع کردیم لب گرفتن. لعنتی دهانش چه شیرین و خوش‌بو بود. همینجور که در کار لب بودم از روی مانتو ممه‌هاشو فشار دادم. ناراحت شد منو پس زد و گفت سینه نه. دستم را به علامت تسلیم بردم بالا گفتم باشه فقط لب. دوباره لب گرفتم اما باز هم یواش یواش ممه‌ها را فشردم. اعتراضی نکرد. این بار دستم را به داخل مانتو و سینه‌بندش بردم. اعتراض کرد. ولی من راه را یاد گرفته بودم. گفتم باشه دست نمی‌زنم اما شروع کردم به مالیدن نوک سینه‌هاش. یک دقیقه بعد مانتوش درآمده و ممه‌ها مثل دو کندوی عسل کوهستانی توی دهنم بود.چه سینه‌هایی. خوش فرم و خوش‌رنگ و خوش‌بو. اندکی بعد داشتم سعی میکردم دستم را به کونش بزنم. شلوار جین تنگ پاش بود و نمیشد البته کم و بیش کشف کردم شورتش مشکی است. خب اعتراض کرد و گفت به پاهام دیگه دست نزن. من هم گفتم باشه اما بعدش مستقیما از روی شلوارش کسش را می‌مالیدم! تو همین وضعیت یادم افتاد یک پتو و بالش در کابینت آشپزخانه دارم. وقتهایی که زنم می‌رفت منزل مادرش و من تنها بودم برای صرفه‌جویی در وقت توی همان دفترم شب می‌خوابیدم و برای همین هم پتو داشتم! رفتم پتو و بالش را آوردم پهن کردم روی میز اوپن آشپزخانه که مثل یک تخت بود. پریا پتو را که دید وحشتزده شد و با التماس گفت پتو این جا چه کار میکند؟ نه! نمی‌خوابم… التماس کردم که فقط بگذار از روی لباس بغلت کنم بهت بچسبم دارم می‌میرم. قبول کرد و خوابید. من کنارش ایستادم و بار هم ممه‌هاشو مکیدم. بعد رفتم که شلوارش را در بیارم. خواهش کرد که بی‌خیال بشم.

آرمان و پریا #زن_شوهردار #منشی رفقا این خاطره واقعی است و اولین پست من در این سایت است. گاهی در این سایت داستان‌هایی میخوانم که نویسنده اصرار دارد داستانش واقعی است اما خوانندگان به دلیل شتاب زیاد حوادث داستان، باورش نمی‌کنند و فحاشی می‌کنند و می‌گویند دروغ است. همین موضوع توجه مرا جلب کرد و تصمیم گرفتم این حکایت واقعی را با جزئیات دفیق بنویسم و بازخورد آن را ببینم. چند سال پیش از این من یک شرکت کامپیوتری کوچک و دفتری داشتم که پرسنل آن خودم بودم و یک خانم منشی و یک آقای مهندس که معمولا در دفتر نبود یعنی برای مأموریت بیرون می‌رفت. این بود تا یک روز آن خانم منشی استعفا داد و گفت میخواهد برای کنکور درس بخواند. برای استخدام ما یک روشی داشتیم: یک آگهی مختصر در روزنامه می‌زدیم که مثلا نوشته بود استخدام منشی و یک تلفن هم اضافه می‌کردیم. اینجوری هم هزینه چاپ آگهی کم میشد هم ازدحام و شلوغی در دفتر درست نمیشد. چون افراد زیادی زنگ می‌زدند و فقط اگر توافق اولیه حاصل می‌شد یعنی هم محل کار و حقوق و شرایط ما مورد قبول طرف بود و هم تحصیلات و تجربه‌ی او مورد قبول ما بود، آدرس می‌دادیم برای مصاحبه حضوری که مثلا برای منشی بررسی مهارتهای او در کار با آفیس ویندوز بود. فردای آن روز من در دفتر تنها نشسته بودم و به سیل تلفنها جواب می‌دادم و با برخی از آنها قرار می‌گذاشتم برای مصاحبه که یک خانم خوشگل با مانتو و روسری همراه یک خانم چادری زشت در زدند و آن خانم خوشگل توضیح داد که اسم من پریا است و این خانم خواهر شوهر من است و برای مصاحبه به من وقت داده بودید آمدم خدمتتان. من ناگهان با تمام وجود حس کردم دوست دارم بغلش کنم و کام بگیرم! چرا؟ شاید چون نگهبان داشت یعنی همان زن چادری! شاید در جهان دیگری این زن، معشوقه من بوده است! شاید چون خیلی خوشگل بود! پس بگذار بگم چه شکلی بود. قدش متوسط و کمی تپل بود. کون و پستانهایش تا آنجا که میشد از روی لباس تخمین زد و تصور کرد قلنبه و شهوت.انگیز بود. پوستش سفید ملایم جاندار، موهاش مشکی خالص و چتری روی پیشانی ریخته، ابروهایش کمانی، چشماش دزشت و براق، مژه‌هاش بلند، بینی قلمی، لب برجسته و دندانهای سفید و ردیف و لپهای گل‌انداخته و لهجه‌اش دوست‌داشتنی بود. بعداً فهمیدم که تمام این زیبایی‌ها طبیعی بود. آخ که انگار خودش می‌دانست چقدر خوشگل و مثل طاووس زیبا و مغرور و جلوه‌گر است! همان وقت به خودم نهیب زدم و به دلم یادآوری کردم که این آرزو خام و دست‌نیافتنی است. چون اول این که خانم متاهل بود! دوم اینکه لابد شوهر غیرتی هم داشت که برای تایید اولیه محل کار خواهرش را همراه او فرستاده بود! سوم اینکه من هم متاهل بودم و انصافا زن خوشگل و خوبی داشتم و تا آن روز حتی فکر خیانت هم نکرده بودم! چهارم اینکه اصلا در زمان مجردی هم دختربازی و زن‌بازی بلد نبودم! پنجم اینکه این کارها را غیراخلاقی هم می‌دانستم! ششم اینکه اصلا معتقد بودم اگر هم کسی رابطه‌ای دارد نباید با کارش گره بزند تا به کار و بارش آسیب نخورد! هفتم اینکه چنین رابطه‌ای را با یکی که زیردست کسی است نوعی سوء استفاده از موقعیت و از این نظر هم غیراخلاقی می‌دانستم! با این حساب در کسری از ثانیه هفت خان رستم از ذهنم گذشت و آه از نهادم برخاست.مطمین بودم خواهرشوهرش هم گزارش میدهد که اینجا معمولا منشی با من تنها میشود و کلا قضیه کنسل و این آخرین باری است که می‌بینمش. با خودم گفتم پس بگذار چشم و گوشم را تا آنجا که میشود از زیبایی و صدای نازش پر کنم! صندلی تعارف کردم، نشستند و شروع کردم وراجی با دهانی باز و چشمانی بازتر. یعنی مصاحبه با دیگران مثلا پنج دقیقه طول می‌کشید با این خانم شاید بیست دقیقه حرف زدم. یادم نیست چی میگفتم و او چه پاسخ می‌داد.البته یادم هست اشاره‌ای کردم که متاهل هستم. تمام توجهم به چشماش بود و به جنبش لبهاش و انحنای پستان‌هایش.کم کم خانمها متوجه شدند که انگار اصلا توی باغ نیستم و بهتر بگویم در باغ دیگری هستم! گفتند خب دیگه پس ما با اجازه بریم.دوباره آه از نهادم درآمد چون فهمیدم آخر خط است. یکهو یادم آمد که بهانه‌ای دیگر برای کش دادن نظربازی دارم: تست مهارت کار با کامپیوتر. گفتم بفرمایید اتاق کامپیوتر مهارت شما را در کار با آفیس ببینم. من که فعل جمع به کار بردم منظورم این بود که هر دو نفر به اتاق بغلی بیایند چون باورم نمیشد تنها بیاید ولی خواهرشوهره گویا فکر کرد من از روی ادب، شما گفتم. دو دل شد با آنکه نیم‌خیز شده بود اما دوباره نشست و به پریا گفت شما بفرمایید.

sticker.webp0.09 KB

لای پاهاش و فشار میدادم به سمت داخل، مامانم فهمیده بود دیگه شورت پام نیست چیزی نگفت فقط میخواست تا دیر نشده همه چی تموم بشه. سخت بود تا کاری کنم یکم بین پاهاشو بازتر کنه تا کیر پسرش بدون مزاحمت بین پاهای داغ مامانش قرار بگیره اما انقدر فشار دادم تا بلاخره کیرم بین دوتا رون داغ مامانم داشت عقب جلو میشد و سینش داخل دست پسرش بود. دستمو انداختم دور شورتش تا پایین بکشم محکم دستشو گذاشت رو دستمو گفت نه اصلا این کارو نکن دستش میلرزید و شورت تا وسط یکی از لپ های کونش پایین اومده بود و واقعا هم سفیدیش هم تپلی کونش داشت وسوسم می‌کرد اما در گوشش گفتم باشه مامان و دستمو برداشتم تا بالا بکشه شورتش رو. متوجه لرزش های بدنش شده بودم سرعت کیرمو بین پاهاش بیشتر کردمو و پشت گردنشو بوسیدم احساس کردم داره آبم میاد بدنمو کامل چسبوندم بهش کیرمو سریع بیرون کشیدم، شورتشو از روی کونش یکم فاصله دادم و کیرمو زیر شورتش و روی کون نرمش سر دادم تا دستشو آورد که اجازه نده دستشو محکم گرفتم و با شدت داخل شورت مامانم وقتی کیرم به لپ کونش چسبیده بود ارضا شدم و آبم خالی شد روی کون مامان… پایان قسمت سوم... سلام خوبید بچه ها؟تو این شرایط شاید نه خیلی! اما آرزوم لبخند و حال خوش برای همتونه… بچه ها حتما لایک کنید داستانو این واقعا خیلی مهمه برای اینکه قسمت هارو ادمین زودتر بزاره براتون و در آخر همتونو دوست دارم حتی اونایی که این داستانو دوست ندارن حتی اونایی که بی احترامی میکنن… ادامه دارد.... نوشته: شایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مامان:یکم فکر کرد دوست نداشت دوباره ناراحت بشم گفت اگه جلو نیای اره من:خندم گرفته بود گفتم چشم از اتاق رفتم بیرون و منتظر بودم مامانم بیاد ببینمش داشتم لحظه شماری میکردم برای اومدنش که بلاخره از راه روی منتهی به اتاق بیرون اومد. سکسی ترین زنی بود که دیده بودم موهاشو بالای سرش بسته بود و ممه های قشنگش به زور داخل سوتین جا شده بودن شکم نداشت اما پهلو هاش سفید و یکم درشت بود پایین شورتش مثل کش محکم چسبیده شده بود دور رون توپُر پاش و بعدشم اون زانو و پاهای قشنگش،همه چیز کامل بود و حرف نداشت زل زده بودم بهش گفت سکته نکنی حالا گفتم اگرم بکنم حق دارم مامان خب،باید بگم خیلی میاد بهت میشه بچرخی؟! عاشق نیم رخ بدنش بودم چون فرم کونش رو در بهترین حالت نشون میداد پشتش که بهم شد چاله کوچیک کمرش تنها جایی بود که دوست داشتم ساعت ها نگاه کنم و بالای کونش و کنار پهلو هاش هم جایی بود که همیشه دلم میخواست دستمو بگیرم و … کیرم دوباره بلند شد و مامانم علاوه بر کیرم برق تو چشم هامو خوب میدید ازش خواستم بغلش کنم گفت بزار لباس بپوشم بعد گفتم نه مگه چشه این؟ اصلا همینجوری باش کسی نیست که،بزار بغلت کنم دیگه گفت خب اینجوری که نمیشه بغلم کنی گفتم میشه و رفتم سمتش و بغلش کردم ممه هاش چسبیده بود به سینم و به خاطر قد بلندترم کیرم روی شکمش بود. یکم خودشو عقب تر کشید تا کیرم ازش جدا بشه که باز خودمو چسبوندم بهش در گوشش گفتم مامان میشه فقط از روی لباس؟همین یکبار خودشو جدا کرد گفت میگم پرو شدی میگی نه از روی لباس چیکار کنی؟لابود اینبار میخوای آبتو بریزی روی لباس من؟ من:نیشم باز شد،نه فقط یکم میدونی تو خوشگلی حق بده بهم میخوام آروم بشم وگرنه درد میگیره مامان:که ای کاش درد بگیره قطع بشه اصلا من:اونموقع چجوری برات نوه بیارم خب؟ مامان:خندید گفت نه خیر نمیشه من:پس برم تو تختم کارای بد بد کنم مامان:تو غلط میکنی من:خب چیکار کنم؟تقوا؟ یکم سکوت کرد دستشو گرفتم گفتم مامان بیا بردمش تو اتاق خودشون و روی تخت دو نفرشون نشستم گفتم مامان بزار من ماساژت بدم قول میدم کاری هم نکنم واقعا دارم اذیت میشم بابا که نیست چیزی هم نمیفهمه و قول میدم دیگه هیچ کاری نکنم مامان: مگه تو ماساژ بلدی؟ من:نه اصلا مامان:بچه پرو حداقل بگو آره که من فکر نکنم میخوای مامانتو بمالی من:خب راه دیگه ای داری شما؟ مامانم دراز کشید به پشت گفت بیا بچه پرو بیا زود تمومش کن. تصویر قشنگی بود همون چیزی که میخواستم حالا مامانم با سکسی ترین شورت و سوتینش جلوم خوابیده بود و من میتونستم به همه جای بدنش دست بزنم. دوتا دستشو بردم بالا و کنار سرش گذاشتم و دستامو از کنار سینه هاش تا پایین پهلو ها و نزدیک شورتش کشیدم مثل خواب بود همه چی کمرشو نوازش کردم و نزدیک ترین فاصله کمرش به شورتش رو با دوتا شصتم آروم به سمت پهلوهاش میکشیدم کمر و پهلوش رو بوسیدم که تکون خورد گفت نکن اینجوری. پشت رون پاهاش چقدر صاف و زیبا بود با دستام فشارشون دادم و توی مشتم جمع کردم باورم نمیشد که فقط کافیه با دستم بینشون رو باز کنم تا بین پاهای مامانم و جایی که عاشقش بودم قرار بگیرم مچ پاهاشو گرفتمو بالا آوردم،حالا کف پاهاش چسبیده بود به دو طرف رون پاهام و روی شورتم با فاصله کمی از کیرم که در سفت ترین حالتش قرار داشت پاهاشو به رون پام فشار میدادمو سرمو خم کردم و کنار قوزک پاشو بوسیدم مامانم دیگه چیزی نمی‌گفت کف پاهاشو نزدیک کیرم کردم و آروم انگشت هاشو از روی شورت چند باری به کیرم زدم تا کف پاهاشو کش داد و منم تا پشیمون نشده بیخیال شدم گفتم مامان حالا اونوری شو چرخید، سرش بالا بود و فقط سقف رو نگاه می‌کرد و من از پاهاش دست کشیدنمو شروع کردمو بالاتر رفتم نمیتونستم از ممه هاش بگذرم نزدیک ممه هاش که شدم نگام کرد گفتم مامان فقط یکم دوباره نفسشو به شکل حرص خورن خالی کرد و بالا رو نگاه کرد. دوتا دستمو گذاشتم روی سینه هاش و تکونشون دادم و دوباره همون حالت عجیب مامانم رو دیدم واقعا حساسیتش روی ممه هاش بالا بود و تا یکم میمالیدمش نفس زدن هاشو می‌شنیدم منم با شدت بیشتری ممه هاشو همزمان تو دستام فشار میدادم و میمالیدم. به پهلو خوابیدم کنارش و کیرمو چسبوندم به کنار پاش و ممه هاش هنوز تو دستم بود در گوشش گفتم به پهلو بخواب مامان پشت به من،عرق کرده بود اینبار بدون حرف چرخید کیرمو چسبوندم به کونش و با دستم سوتینشو باز کردم و دوباره سریع یکی از ممه هاشو مالیدم انگار سینه هاش اهرم فشار من برای انجام تمام فانتزی هام روی بدنش بود. کونش واقعا عالی و نرم بود و منم تا میتونستم با کیرم بهش فشار می آوردم حالا نوک ممه های مامانم و نگه می‌داشتم تکونشون میدادم و یه وقتایی سفت نگهشون میداشتم،صداش ضعیف بود و با نفس کم گفت بسه امیرعلی نکن دیگه کافیه گفتم زود تمومش میکنم شورتمو تا زانوم کشیدم پایین حالا کیر لختم بود که از روی شورت مامانم چسبیده بود به کونش کیرمو تنظیم کردم

مامان‌ لیلا (۳) #مامان #تابو #دنباله_دار بعد خوردن شام با مادربزرگم اون شب بدون هیچ حرف و کار مشخصی گذشت و چند روز همه چیز در سکوت پیش رفت منو مامانم کمتر بهم نزدیک بودیم و نوع رفتار و لباس های مامانم نشون از سنگین تر شدن رابطمون بود،هیچکدوم نمی‌خواستیم حرفی درباره اتفاقاتی که افتاده بزنیم. از خواب بیدار شدم پدرم دیشب برای انجام کارهای عقد عمم به سمت شمال حرکت کرده بود اخه شوهر عمم شمالی و قرار بود فردا صبح هم ما اونجا باشیم. آب رو سرد کردم و رفتم زیر دوش همیشه برای فکر کردن این کار کمکم میکنه تردید داشتم که باید چیکار کنم دوست نداشتم رفتار مامانم سرد باشه و همونقدر هم نمیخواستم این رابطه لذت بخش پنهان زندگیمون از بین بره. از حموم بیرون بودم حوله رو تنم کردمو زیرش چیزی نپوشیم وارد پذیرایی که شدم مامانم داشت فیلم میدید،نشستم رو کاناپه و بدون نگاه به مامانم خیره به تلوزیون شده بودم گفت فردا باید حرکت کنیم آماده ای؟ سرمو چرخوندم سمتش با علامت سر حرفشو تایید کردمو دوباره تلوزیون دیدم کیرمو یکم زیر حوله تکون دادم و شروع به بزرگ کردنش کردم برآمدگی کیرم از زیر حوله معلوم شده بود و بندش رو از قصد شل گذاشته بودم تا با کوچیک ترین حرکت کیرم معلوم بشه. به خودم که اومدم متوجه نگاه های مامانم به کیرم شدم اولش کوتاه نگاه میکرد و دوباره تلوزیون میدید اما بعدش نگاه های طولانیش رو حس میکردم. اونقدر کلافه شد که بلند شد رفت سمت اتاق تا خودشو با جمع کردن لباس برای فردا سرگرم کنه. بعد چند دقیقه وارد اتاق شدم دیدم رو زمین نشسته داره لباس تا میکنه؛ من:مامان برا منم لباس جمع کن مامان:بابا به خدا خسته شدم دیگه خودم کلی کار دارم یکم کمک کن بچه من:لباس های من که کمتره اخه مامان:کجا کمتره؟! من:بیا یه کاری کنیم اصلا من برای تو جمع میکنم تو برای من ببینیم کدوم بیشتر میشه مامان:قبوله،هرکی باخت اون یکی باید شام رو اوکی کنه من:قبوله پس به نظرم از همین الان برو برا آماده کردن چهارزانو نشستم کنارش و کل کمد و کشو رو خالی کردم وسط قرار بود ۳روز اونجا بمونیم کیرم تو اون حالت نشستن دیگه کامل پیدا بود جوری که صداشو درآوردم گفت پاشو برو یه چیزی بپوش اول بعد گفتم مامان بی خیال خودمونیم دیگه نفسشو با شدت خالی کرد و مشغول لباس جمع کردن برای هم شدیم. کار برداشتن شلوار و شلوارک و تاب و تیشرت خونگی رو سریع انجام دادم تا برسم به سوتین و شورت و دوباره فضای سکسی بینمون رو زنده کنم. یه ست خیلی خوشگل داشت که سریع چشممو گرفت آبی کاربنی بود از روی حوله روی پاهام گذاشتم که البته اگر بخوام راستشو بگم نزدیک ترین فاصله به کیرم بود و دوباره لباس هارو زیر و رو کردم مامانم چشمش رو از روی کیرم میدزدید اما حالا سوتین و شورتش دقیقا کنار کیرم بود و این باعث نگاه های دوباره مامانم شده بود. با کیرم سعی می‌کردم شورتشو روی پام تکون بدم و خیلی عادی دوباره دنبال لباس میگشتم(برای اینکه بعدا نگید چرا همه کیرشون بیست سانت بگم که برای من ۱۷سانت)کلی براش سوتین و شورت برداشتم اونقدری که حجمش از کل لباس هاش بیشتر شد‌. مامان:چه خبرته مگه میخواییم بریم ترکیه؟ من:آخه مامان تو اونجا قراره مثل همه سفر ها هی بری حموم خب اینارو باید تند تند عوض کنی دیگه بلاخره خندید دوباره نرم شده بود گفتم اخیش چه عجب ما خنده شمارو دیدیدم،البته من پیشنهادم اینه که همیشه این آبی رو بپوشی خیلی خفن مامان:چشم عباس آقا امر دیگه؟ من:خیلی دوست دارم ببینم تو بدنت چه شکلیه مامان:یه کاری نکن دوباره همه چی یادم بیاد و تلافی همشو یه جا خالی کنم روت ها من:اوووم مامان تو بیشتر بهت جذاب مهربون میاد خشن نشو مامان:انقدر خندید اشک تو چشماش جمع شد گفت اگه لباس تنت بود حالیت می‌کرد یه شورت از اونجا برداشتم رومو اونور کردمو سریع شورت پام کردمو حوله رو انداختم کنار نشستم گفتم بفرما. مامانم با لبخند روی سینم شیرجه زد و میزد رو بازو هام کلی از اون جنگ مسخره داشتیم میخندیدیم صورتش خیلی بهم نزدیک شده بود نفس هاشو احساس می‌کردم دوست داشتم این چند روزی که باهام سرد بود برای همیشه خاک بشه و از بین بره صورتمو بهش نزدیک تر کردم یه لحظه جفتمون فهمیدیم قراره چی بشه آروم بهش گفتم بابت همه چی ممنونم ازت و بدون تو بهترین مامان دنیایی چشمامو بستم و لبمو روی لبش گذاشتم و آروم اما طولانی بوسیدمش و لبامو ازش جدا نکردم انگار تو اون لحظه همه ی ارزوهام تو لب های مامانم بود ازش جدا شدم گفتم شام هم با من. من:مامان من تا حالا این ست آبی رو ندیده بودم میشه بپوشی!

🔴فیلم خودارضایی نسیم الماسی بلاگر معروف ایرانی با دیلدو فقط آخرش که آبش میپاشه مشاهده فیلم
🔴فیلم خودارضایی نسیم الماسی بلاگر معروف ایرانی با دیلدو فقط آخرش که آبش میپاشه مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

با اطلاع از عدم حاملگیش با خیال راحت تلنبه میزدم و شبنم هم تشویقم میکرد که بیشتر و محکمتر ضربه بزنم. بالاخره بعد از سه چهار دقیقه تلنبه زدن آبم حرکت کرد. با شروع پمپاژکردن کیرم و تخلیه داخل کسش، انگار شبنم هم ارضاء شد. شل و سفت شدن عضلات داخلی کُسش به دور کیرم رو کاملا احساس میکردم و همین باعث افزایش لذت و محکمتر زدن ضرباتم می‌شد. بعد از تخلیه کامل آبم، برای چند ثانیه هنوز لبام توی دهن شبنم گیر افتاده و به شدت میک‌شون میزد و می‌خورد! یک ربع بعد با احساس خیسی صورت شبنم از روش بلند شدم. داشت بی صدا گریه میکرد و منم انگار تازه از خواب بیدار شده بودم که چه غلطی کرده‌ایم. در حالیکه رفتم براش آب بیارم تا شاید حالش کمی جا بیاد، اما شبنم به سرعت بلند و در حال اشک ریختن مشغول پوشیدن لباس‌هاش شد. تا ده دقیقه بعد که کاملا آماده شده بود تنها یک جمله گفت: لطفا یک آژانس برام بگیر! هرچی اصرار کردم که خودم میرسونمت، قبول نکرد و با آژانس رفت! ادامه دارد… 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity