es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 215 suscriptores, ocupando la posición 1 267 en la categoría Libros y el puesto 13 362 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 215 suscriptores.

Según los últimos datos del 27 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -591, y en las últimas 24 horas de -23, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 11.45%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 3.91% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 888 visualizaciones. En el primer día suele acumular 985 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 28 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 215
Suscriptores
-2324 horas
-1407 días
-59130 días
Archivo de publicaciones
یکردم یلدا خودش تنها از شیراز اومده بود و میخواست شروع کار ببینه. چون هوا گرم بود من عصر برای پیاده کردنه نقشه اومده بودم و بعد از اینکه تموم شد دیگه هوا تاریک شده بود و علی که نیروی خودم بود رفت و منتظر بودم ماشین مصالح بیاره تا فردا کار شروع کنن. دیگه من موندم و یلدا که داشتم نقشه پیاده شده روی زمین توضیح میدادم. وقتی رسیدم به اتاق خواب و گفتم اینجا خواب مستر هست و این هم حمام خصوصی یلدا گفت اره اینجا تو اتاق میکنیم و لخت لخت میریم تو حمام گفتم اره خوبی مستر همینه دیگه راحت راحتی. ولی یلدا یه بغضی کرد و گفت من که فعلا بکنش ندارم. تازه اونجا بود که فهمیدم یلدا مطلقه هست و من برق عجیبی تو چشمام زدم و یه حرکتی موجی و لذتی تو کیرم که یه تکونی خورد و به خودم گفتم اخ جون مهندس خوب چیزی تور زدی. چون هوا تاریک بود ومن کنارش بودم دستش گرفتم آوردم بالا و بوسیدم و گفتم نگران نباش بکنش هست فقط کافیه بخوای همه جوره در خدمتت هستم. همین لحظه منو بغل کردم حس عجیبی داشتم که یه زن 43 تا 44 ساله که بزرگتر از خودم بود بغل میکردم. نرمی بدنش و گرمای نفس نفس زدنش کنار گوشم باعث شده بود کیرم کم کم راست بشه چون یه کم شکم داشت نمی تونستم با کیرم به کسش برسونم. دیگه لب هامون تو قفل شده بود و مزه رژ لبی که زده بود داشتم کامل حس می کردم . دستم از پشت روی کمرش آورم پایین و رسوندم به کونش که واقعا نرم و بزرگ بود و به خودم فشارش دادم تا اینکه یه کم کیرم به کسش نزدیک بشه. تو همین حس خوب بودم که گوشیم زنگ خورد، راننده ماشین بود که مصالح آورده بود و آدرس دقیق میخواست و ضد حال زد به حالمون. دوباره تنها شده بودیم، یلدا اومد کنارم و بهم گفت ممنون بابت حس خوبی که بهم دادی خیلی وقت بود این حس خوب تجربه نکرده بودم و از وقتی اومدم تو دفترت و دیدم منتظر همین لحظه بودم که بتونم باهات باشم. من که دیگه حسابی شهوتم زده بود بالا و تو ذهنم درگیر این بودم که با یه زن که 10 سال از خودم بزرگتر هست دوست شدم کلنجار می رفتم که دست یلدا رو کیرم حس کردم که بهم گفت این مال خودمه. گفتم قابلت نداره و هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم برات. زیپ شلوارم باز کرد و دستش برد تو شلوار و کیرم که دیگه راست شده بود بیرون آورد. وقتی دستش به کیرم خورد کل بدنم مور مور شد یه حسی عجیبی تو بدنم حس کردم. با دستای گرمش نوازشش میکرد که بهم گفت بشین تو ماشین و خودش اومدم جلو و کیرم اروم اروم لیس میزد و کم کم سر کیرم تو دهنش کرد و کم کم تا نصف کیرم تو دهنش بود که داشتم از گرمای دهنش و اینکه با مهارت خاصی کیرم میخوره لذت میبردم. راستش من زود ارضا می شدم و الان که یهویی این اتفاق افتاده بود دیگه سرعت ارضا شدنم زیاد شده بود حدودا 2 تا 3 دقیقه بود که ابم با فشار تو دهن یلدا خالی شد و پاهام سست شد . یلدا همه ابمو بیرون ریخت و با خنده گفت مهندسی که اینقدر زود ابش بیاد بدرد نمی خوره ها، گفتم وقتی یه خانم زیبا با مهارت خواصی و یهویی کیرت بخوره دیگه نمیشه کاری کرد. بهش گفت مرسی که خستگی کار همین اول پروژه از تنم بیرون کردی. امیدوارم ادامه دار باشه. خندید و گفت تو جون بخا عزیزم. تو همین حرف زدن وتعارفات بودیم که دستم بردم سمت کسش و زوی ساپرتی که پاش بود خیسی کسش حس کردم و گفتم انگار کارفرما ما هم خیلی جنبه نداره خودشو زود خیس میکنه. یلدا با خنده شهوتناک و عشوه گفت وقتی به مهندس مهربون و خوش کیر بغلت کنه و کیرش بخوری باید هم آب کست بیاد. دستم دیگه تو ساپورتش رو روی کسش بود و داشتم با انگشتم لای کس خیسش می مالیدم که صدای ناله اروم یلدا

رد (چون شهر ما کوچیک هست معمولا با چادر های خونگی تا سوپر مارکت ها و جاهای نزدیک میرن) همینطور که پشت سیستم بودم نگاهم به بدنش افتاد و برای چند لحظه نگاهم قفل شد. یه تاپ تنگ قرمزی که سینه های بزرگش تو خودنمایی می کرد با شلوار پارچه ایی مشکی که برجستگی کونش توش کامل پیدا بود و لخت افتاده بود و موقع راه رفتن حالت ژله ایی کونش بیشتر نشون میداد حسابی توجهم جلب کرد. وقتی رفت سرویس سحر گفت مهندس داشتی مامانم می خوردیا . از شرم هیچی نگفتم فقط یه لبخند زدم و دوباره ادامه اصلاحیه نقشه انجام دادم که یلدا از تو سرویس صدای دخترش سحر زد که به مهندس بگو چرا آب نیست. گفتم شرمنده ببخشید یادم رفته بود بگم بخاطر تعمیرات ساختمان اب قطع کردن. رفتم از تو آشپزخونه دفتر یه بطری آب معدنی اوردم دادم سحر که ببره. وقتی سحر خواست ازم آب بگیره چادرش باز شد و برای چند لحظه میخکوب بدن سحر شدم( یه تاپ مشکی که یقه باز بود و قشنگ میشد خط سینه های سحر ببینم) سحر باز با خنده گفت مثل اینکه مهندس ما خیلی گشنه شده بگم زودتر پیتزا بیارن تا من و مامانمو نخورده. وای من از شرم حسابی خجالت کشیدم رفتم پشت سیستم. حدودا 1 ساعتی طول کشید تا طرح اصلاح شد و بعد از چند بار پرینت گرفتم تقریبا به طرح نهایی رسیده بودیم. البته تو همین یک ساعت یلدا و سحر حسابی سوال در مورد هزینه ها و شرایط ساخت ازم سوال می پرسیدن و من با توجه به دوتا سوتی قبل همینطور که کارم انجام میدادم سوالاشون هم جواب میدادم. طرح اولیه تموم شد و گفتن که امشب با اعضای خانواده بیشتر فکر میکنن و تا فردا نتیجه اعلام می کنن. سیستم و چراغها خاموش کردم و با همدیگه اومدیم تو اسانسور که بریم پایین. وقتی تو آسانسور بودیم متوجه یه حرکتی روی رون پام شدم که کیف جلو خودم گرفته بودم شدم. متوجه شدم دست سحر روی پام هست و داره اروم نوازشم می کنه. واکنشی نشون ندادم و چون طبقه سوم بودیم زود رسیدم. تو مسیر برگشت به خونه بودم که یه پیام اومد رو گوشیم. باز کردم -سلام مهندس خوشتیپ و گشنه . سلام ممنون شما -یعنی واقعا نشناختی . همین یک ساعت پیش داشتی منو و مامانم با نگاهت می خوردی . ببخشید سحر خانم شما هستید. -ای ناقلا نکنه همه رو با نگاهت می خوری . نه اینطوری هم نیست در خدمتیم. -الان رسیدیم خونه بعدا پیام میدم. حسابی رفته بودم تو فکر و اینکه چه فکری در مورد من می کنن. و اینکه چرا جلو من این رفتار داشت فردا حدود ساعت 10 صبح یلدا زنگ زد و گفت مهندس اگه دفتر هستی بیام و چند تا اصلاحیه کوچیک تو طرح هست انجام بشه دیگه طرح اوکی هست. گفتم بیاید در خدمتم. تو دفترم یه نفر آقا که مسئول اجرا و پشتیبانی بود کار میکرد و یه خانم که کارش طراحی بود. غرق در کار بودم که یلدا در زد و اومد داخل اتاق تا یلدا دیدم بلند شدم و دوباره تعجب کردم و چند لحظه نگاهش کردم و تعارف کردم که بشینه پشت میز کنفرانس. یلدا یه مانتو جلو باز مشکی کوتاه پوشیده بود و یه شال قرمز با ارایش ملایم که کلا قیافش نسبت به دیشب خیلی فرق داشت. گفتم ماشالله یلدا خانم چه خوشتیپ شدید و همچنین عطر خوشبویی هم زدید. یلدا با ناز و عشوه و یه لبخند گفت برای دیدن یه مهندس مهربون و خوشکل باید هم اینطوری بیام. طرح تایید شد و کارای پروانه ساخت انجام شد و قرارداد ساخت بسته شد و پیش پرداخت هم گرفتم که کار های ساخت انجام بدم. تو این مدت چندین بار با سحر و یلدا که البته یلدا بیشتر حرف میزدم و در جریان کار قرار می گرفت و هر از گاهی هم حضوری هم دیگه می دیدم و در حد دست دادن و بوسیدن پیش رفته بودیم. وقتی داشتم نقشه زمین پیاده م

از نقشه کشی ساختمان تا س.ک.س با یلدا #مشتری سلام دوستان میخوام داستان شروع یک رابطه فوق العاده براتون تعریف کنم. این داستان برمیگرده به شروع رابطه من با یلدا( اسم مستعار) حدودا 5 سال پیش. من احسان و مهندس عمران و در یکی از شهرستان های شیراز هستم و الان 35 سالم هست. قدم 170 و وزنم حدودا 75 کیلو هست. از اونجایی که من دفتر طراحی و نقشه کشی ساختمان داشتم و هر از گاهی نقشه هایی که طراحی می کردم و با مالکان ارتباط مستقیم داشتم و راهنمایی های کامل در خصوص طرح و نقشه به مالکان می دادم. به طور قطع بیشتر مالک ها با خانم هاشون می اومدن یا اینکه مشورت میکردن. خلاصه عرض کنم تو یکی از روزهایی که دفتر کارم بودم و مشغول به دلیل شلوغی تا دیر وقت دفتر مونده بودم و کارام انجام میدادم. ساعت 7 عصر دیگه دفتر تعطیل می شد و معمولا بچه های دفتر اگه کاری نداشتن میرفتن خونه. حدودا ساعت 8 شب بود که تلفنم زنگ خورد و بعد از جواب دادن یکی از مشتری های قبلی بود که در خصوص نقشه برای خواهرش تماس می گرفت. گفتم دفتر هستم و الان می تونن بیان. تو این فکر بودن که میان و ابعاد زمین و خواسته هاشون میگن و میرن. حدودا 20 دقیقه بعدش اومدن. یه مادر و دختر( که بعدا متوجه شدم) با همون لباس های خونگی فقط یه چادر دور خودشون پیچیده بودن اومده بودن. بعد از احوال پرسی و تعارفات که از طرف فلانی آمدیم و خیلی تعریف من کردن که تو کار طراحی و نقشه کشی حرفی برای گفتن داری و خیلی راهنمایی های لازم در خصوص نقشه و طرح میدی اومدیم پیش خودت. دفترم یه میز کنفرانس داشت که تو اتاق خودم بود. همونجا نشسته بودیم و کاغذ و مداد گذاشته بودم جلو خودم مادر و دختر هم طرف دیگه میز نشسته بودن. بعد از گرفتن اطلاعات و خواسته هاشون در خصوص نقشه ساختمانی که می خواستن گفتم که با توجه به حجم کاریم حدودا 4 تا 5 روز آینده طرح اولیه با توجه به خواسته هاتون طراحی می کنم و اطلاع می دم که بیاید و طرحتون ببینید. که با که سحر ( دختر یلدا) با تعجب گفت اوههههه مهندس 4 تا 5 روز دیگه. ما عجله داریم و باید زودتر برگردیم شیراز و وقت نداریم. کل مسیر از طراحی نقشه تا تاییده نظام مهندسی و شهرداری و گرفتن پروانه ساخت توضیح دادم که خودش یک ماه زمان میبره. که گفتن نه ما خیلی عجله داریم و حاضریم هزینه بیشتر پرداخت کنیم و کارمون 15 روزه تموم بشه و کارای ساخت هم به خودتون می دیم که انجام بدید( تو شهر ما چون کوچیک هست معمولا ساختمان های ویلایی یک و دو طبقه می سازن) من هم دیدم کارای اجرا هم میتونم ازشون بگیرم قبول کردم که زودتر انجام بدم. برای شروع کار چندتا از طرح هایی که به زمینشون می خورد چاپ زدم و گذاشتم رو میز و در مورد نقشه ها حرف میزدم و توضیح می دادم . سحر یه دختر حدودا 20 ساله ای میومد یه کم چشم و گوشش می جنبید و هر گاهی که نگاهم می کرد لبخند ملیحی میزد. بعد از اینکه یکی از طرح ها انتخاب کردن و نیاز به اصلاح داشت گفتم الان که دیر وقت هست فردا به بچه های دفتر میگم اصلاحات انجام بدن و میگم بیاید طرح ببینید. که دوباره شروع کردن که الان خودت اصلاح کن و … هر بهونه ایی اوردم فایده نداشت گفتن مهندس برات شام میاریم همینجا باش و طرحمون انجام بده. من هیچ وقت جلو مشتری روی طرح ها کار نمی کردم. یلدا که داستانش ادامه میگم کلی ناز عشوه اومد و من هم گفتم مشتری خوبی هست می تونم تو طراحی و ساخت پول خوبی به جیب بزن برای جلب رضایتشون گفتم باشه. در حال اصلاح نقشه بودم که سحر زنگ زدن و شام پیتزا سفارش داد و آدرس دفتر داد یلدا ازم پرسید سرویس بهداشتی کجاست. راهنمایش کردم وقتی میخواست بره چادر خونگیش بیرون آو

🍒جدیدترین داستانهای سک‌سی رو اینجا ببین👇 🔞 T.me/@BStoriesRobot 🔞 🔞 T.me/@BStoriesRobot 🔞

sticker.webp0.09 KB

خوردم اروم اروم لختش کردم اونم منو لخت کرد گردن و سینه هاشو خوردم گفت وایسا برو از خونمون تو کمد اسپری بیار گفتم قرص دارم یه ساعت میشه عمل کنه ولی عالیه از اونجایی ک خیالمون راحت بود کسی نمیاد بلند شدم قرصو خوردم یه ساعت تو بغل هم لخت عشقبازی کردیم بعدش شروع کردم کسشو خوردن ک گفت طاقت ندارم فقط جرم بده اول پاهشو دادم بالا چن دقیقه اروم کردم تا کفت محکم بزن بهش گفتم داگی شو اونم شد از پشت چنان محکم میزدم ک تخمام درد گرفته بود بعد چند دقیقه دوباره تغییر پوزیشن دادیم اون اومد نشست رو کیرم ایقد خوب بالا و پایین میشد ک ابم داشت میومد بهش گفتم میخواد بیاد اونم کسشو اورد پایین پاشو محکم کرد تمام ابمو با کسش کشید بیرون خیلی حال کردم با حرکتش چندتا تلمبه دیگه زد افتاد رو من شروع مردیم لب بازی یکم ک گذشت گفتم کون میخوام قبول نکرد خودش گفت بعدا گفتم مگه اخریش نبود خندید و گفت بعدی اخریشه .این رابطه ۴ماه بیشتر طول نکشید هر هفته سکس داشتیم یا پریود بود برام جق میزد(از ساک بدش میاد)تا اینکه من با یه دختر دوست شدم و سرد شدم اونم کم کم سرد شد و رابطه برگشت به همون قبل یکی دو بار بعد کات کردن با اونم رفتم سمتش ک دیدم پا نمیده از یه طرفم مای ایرانسلش دارم میدونم با کسی دوست نشده دیگه. پایان❤ نوشته: علی رضا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رابطه با زندایی #خیانت #اروتیک #فامیل #زندایی سلام من علی رضا هستم ۲۵ ساله از سمنان قد ۱۷۶ وزن ۶۶ زندایی من اسمش فاطمه هست۳۵ساله لاغر اندام قد ۱۶۰ ولی کون بزرگی داره ما با این داییم تو یه ساختمون زندگی میکنیم و دایی و بابا با هم شریک هستن خیلی وقتا از صب تا اخر شب با هم سر کارن داستان از اونجایی شروع شد ک زندایی ما گوشیش خراب شد و داییم بهم گفت براش گوشی بگیر بعد از چند روز یه گوشی براش پیدا کردم ولی منوش یکم سخت بود براش ک مجبور شدم چند روزی هم بهش یاد بدم یه روز صب ک من از خواب بیدار شدم ک برم سر کار دیدم خونه منتظره من بیدار بشم گفت یه نگاه به گوشی من میندازی منم قبول کردم داشتم چکش میکردم ک یه پیام اومد نوشته بود فاطمه جونم جواب نمیدی؟ یه لحظه جا خوردم شمارشو برداشتم اولش باورم نمیشد چون حسابی ایشون مذهبی هستن بعد چند روز دل و زدم به دریا زنگ زدم دیدم بله یه پسره .از اون روز دیدم نسبت بهش عوض شد چند باری استوری گذاشتم در مورد زن شوهردار ک دوس پسر داره فقطم خودش میدید اما جوابی نداد منم جرعتش رو نداشتم ک بهش بگم. از این جریان ۲ماه گذشت و قرار بود بره کلاس گواهینامه تو این دوماه هم من تصمیم گرفتم ک بکنمش هر جور شده .از شانس خوبم داییم ب من گفت فقط با تو بره کلاس و بیاد یکی دو روز اول ک بردمش خیلی نگاش میکردم خودشم اینو فهمیده بود .روز سوم بعد کلاس تا نشست تو ماشین گفت اگه زیاد دیدم نمیزنی حرکت کن بهش گفتم حتما دلیل داره ک دید میزنم برگشت با عصبانیت نگام کرد گفت چ دلیلی منم شماره اون پسره رو خوندم و بهش گفتم جریانو .اولش جا خورد حسابی ترسید بعد گفت ب خاطر اینکه ب خودم گفتی جریانو بهت میگم منم زنگ زدم به خونه گفتم میرم بیرون شهر ماشین میدم دست زندایی تا یاد بگیره .رفتیم بیرون شهر وایسادم خودش بی مقدمه گفت داییت از صب میره سر کار تا شب منم حوصلم سر میره با این پسره اشنا شدم یه نگاه بهش کردم ک معلوم بود سوالم چیه گفت ب خدا به جون یه دونه پسرم سکس نداشتم باهاش گفتم خیلی هم خوب و حرکت کردیم.تو راه بهش گفتم من ک هر کاری داشته باشی انجام دادم و نزدیکتم با خودم حرف بزن اونم با من و من کردن قبول کرد و برگشتیم چمد روز به همین روال گذشت تا اینکه یکم با احساساتش بازی کردم و حسابی دلشو بردم ساعت ۳ظهر بود بحث لب بازی شد گفتم زنگ بزن ب مامانم بگو محمد بیاد تلوزیونمون درست کنه گفت نمیشه پسرم بیداره به زور راضیش کردم .زنگ زد و من رفتم دیدم پسرش ک ۴سالشه پای تلوزیونه رفتیم تو راه رو یه لب ازش گرفتم و حسابی داغ شدم گفتم بیا تو سرویس تا اومد برش گردوندم و دست گذاشتم جلو دهنش یکم مقاومت کرد ولی نمیتونست داد بزنه شلوارشو کشیدم پایین و کیرمو یه تف زدم از پشت مثه وحشیا کردم تو کسش چندتا تلمبه زدم ابم اومد سریع کشیدم بیرون ریختم رو سنگ شلوارش کشید بالا و رفت بیرون منم تازه فهمیدم چ گهی خوردم سریع رفتم گفت برو خونتون خلاصه اومدیم و شروع کردم ب پیام دادن ک نتونستم جلو خودم بگیرم و این حرفا یه روز طول کشید تا یکم اروم شد فردا صبش از خواب بیدار شدم دیدم مامانم خونه نیست بهش زنگ زدم گفت رفتم خونه مادر بزرگ شب میام. همون لحظه فاطمه پیام داد ک بیدار شو تنبل یه لحظه گفتم اینی ک دیروز داده بازم میده بهش گفتم بیا بالا گفت الان میام فهمیدم میدونه تنهام اومد گفتم امیر کجاست گفت با مامان خودت رفته گفتم دست مامانم درد نکنه ک تنهامون گذاشت 😅 اونم خندید بی مقدمه خودش گفت دیروز کارت اشتباه بود ولی از کیرت خوشم اومده میخوام یه سکس دیگه با هم بکنیم ولی اخریشه کیرم داشت میترکید ۱۸ سانت کلفت و صاف هست .دست گذاشت روش منم همون لحظه لباشو

sticker.webp0.09 KB

، منم شروع کردم به لیس زدن دستش ، کنترلش رو داشت از دست میداد منم همینطور ، داشت با اون یکی دستش با سینش بازی میکرد و میمالیدش ، سینه های سفیدش به نرمی یه اسفنج اینور اونور میشدن ، دستش رو از دهنم کشید بیرون و برد سمت کسش و هی روی کسش مالید و دوباره آورد جلوم ، گفت حالا اینو بمک ، منم باز شروع کردم به لیس زدن دستش ، خیلی حشری شده بود ، اومد توی وان و جلوم ایستاد و یخورده از سس رو مالید به کسش و گفت حالا اینجا ، انگشتش کسش رو نشون میداد ، منم حشری بودم ، تو اون وضعیت فقط دوست داشتم هر چی بهم امر میکنه انجام بدم ، سرم رو بردم جلو و شروع کردم به لیسیدن کسش ، چشاش رو بسته بود و سرش رو به طرف بالا برده بود ، همه کسش رو لیسیدم ولی یه خورده خسته شدم یهو با لگد محکم زد توی تخمام و گفت بهت میگم بخورش ، بلیسش ، منم باز شروع کردم ، دوباره با لگد زد به تخمم و موهام رو با دست گرفت و سرمو چسبوند به کسش ، بعد چند دقیقه خودش رو کشید عقب و از وان اومد بیرون و ادامه طنابی که به دستام بسته شده بود رو گرفت و منو از به زور از وان کشید بیرون طوری که نتونستم خودم رو کنترل کنم و پرت شدم کف حمام ، گفت روی 2 تا پات بشین و به طرف جلو خم شو ، منم انجام دادم ، رفت پشتم و گفت اون موقع که خونه احسان بودی اونم توی تو کرد؟ گفتم آره ، گفت خوشت اومد؟ گفتم اولش درد داشت ولی بعدش خوشم اومد ، همینطور که داشتم حرف احساس کردم یه چیز سردی به سوراخ کونم خورد بعد دیدم کیانا یه شیشه گذاشت کنارم ، توش وازلین بود ، داشت با وازلین سوراخمو چرب میکرد تازه فهمیدم منظورش از اون حرفش که گفت کارایی میتونیم بکنیم که هر جایی نمیشه انجامش داد چیه ، کیانا از فتیش سکس خوشش میومد ، تو این فکرا بودم که یهو گفت بازم دوست داری تجربش کنی؟ گفتم چیو که درد عجیبی تمام وجودم رو گرفت ، یه چیزی رفته بود توی کونم ، داشتم از درد میمردم ، همون چوبی بود که اون گوشه گذاشته بود ، دستام بسته بود نمیتونستم کاری بکنم ، کیانا هم داد میزد خوشت میاد؟ دوست داری اینو؟ انقدر درد داشت که نمیتونستم حتی حرف بزنم ، چوبش تمومی هم نداشت ، باز داشت هلش میداد تو ، دادم رفت هوا ، گفتم تروخدا کیانا آرومتر ، ولی گوش نمیداد و … نوشته: آرش 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

آرش و خواهرش کیانا (۲) #تابو #خاطرات_نوجوانی #خواهر راست میگفت ، من واقعا بدون کیانا هیچی نبودم ، هیچی ، اگه یه روز اونو نداشتم نمیدونم چطوری باید زندگیم رو ادامه میدادم ، شاید تقصیر خودش بوده که از بچگی حتی نذاشت من یه لحظه سختی رو احساس کنم و همیشه برام سپر بلا بوده ، یهو کیانا لحنش عوض شد و با خنده گفت حالا ولش کن ، نمیخوام بشینیم اینجا زار زار گریه کنیم ، یه سوال ازت میپرسم راستش رو بگو ، تا حالا غیر از من با کس دیگه ای هم انقدر نزدیک بودی؟ یا مثلا سکس داشتی؟ منم گفتم پسر یا دختر؟ گفت یعنی چی؟ دختر دیگه ، منظورت از پسر چی بود؟ منم داستان خونه احسان رفتنم و فیلم سوپر دیدنمون رو تعریف کردم که احسان لخت شد و گفت بیا یخورده همدیگرو دستمالی کنیم و بعد خودش گفت بیا بکن تو من ، انگار کیانا رو برق گرفته باشه ، با تعجب گفت تو که این کار رو نکردی؟ باز هم قیافه آشنای سنگ کف حمام جلوی چشام بود ، موقع خجالت کشیدن سرم جز پایین افتادن راه دیگه ای نداره ، گفتم تا شب با احسان همین کار رو کردیم ، کیانا نمیدونست دیگه چی بگه ، با لحنی که میخواست خودش رو کنترل کنه گفت باشه، باشه دیگه نمیخوام بشنوم ، از اینجا که رفتیم بیرون تکلیف تو و این دوست آشغالت رو روشن میکنم ، حالا گوش کن ، میخوایم بازیمون رو ادامه بدیم ، ناراحت نمیشی که دستات رو ببندم؟ گفتم اگه تو اینجوری دوست داری عیبی نداره ، اونم دوباره دستم رو بست و گره شم همچین محکم کرد که فکر نمیکردم خودشم بعدا بتونه بازش کنه ، گفت شاید بازیش یخورده درد داشته باشه ولی مطمئنم جفتمون لذت میبریم ازش ، منم همینجور کنجکاو بودم که الان چی میشه ، خودشم یخورده دستپاچه بود و نمیدونست دقیقا میخواد چی کار کنه ، انگار دفعه اولی بود که تو این وضعیت قرر گرفته بود و نمیدونست از کجا شروع کنه ولی قیافش نشون میداد داره مثل چند دقیقه قبل خشن میشه ، گفت توی این بازی تو باید به من بگی خانوم نه چیز دیگه ای حالا برو بشین توی وان ، آب وان ولرم بود ولی یه لحظه سرمای عجیبی رو احساس کردم ، کیانا آب سرد رو باز کرده بود ، گفتم سرد شد ، دوباره زد تو گوشم و گفت فقط وقتی اجازه صحبت کردن داری که من اجازه بدم ، میدونستم یه بازیه و کیانا واقعا نمیخواد منو اذیت کنه و فقط قراره ما از این بازی لذت ببریم برای همین چیزی نگفتم ولی سرمای آب دیگه غیر قابل تحمل میشد ، گفت سردته؟ گفتم بله ، رفت از توی اون خرت و پرت های کنار میز یه چیز قرمز آورد ، اه سس قرمز بود ، کیانا میدونست من از سس قرمز حالم به هم میخوره ، اومد جلوم ایستاد و یخورده از سس رو سر هر 5 تا انگشتش زد ، گفت اگه هر کدم از انگشتای منو بمکی منم یخورده آب گرم اضافه میکنم ، نمیدونم چرا ولی انگار داشت از این بازی خوشم میومد ، کیرم بیخودی راست شده بود ، گفتم عمرا نمیخورم ، آب سرد بیشتر باز شد ، داشتم یخ میبستم ، گفتم باشه میخورم ، یکی از انگشتاش رو آورد جلو تا اومدم بکنم تو دهنم دستش رو یخورده کشید عقبتر ، دوباره سرم رو بردم جلوتر ولی اون باز دستش رو میکشید عقبتر ، داد زد بیعرضه بخورش دیگه ، گفتم نمیتونم بیشتر از این سرمو بیارم جلو ، گفت تو برده بی عرضه ای هستی تنبیه لازم داری و دوباره آب سرد ، گفتم گه خوردم ، میخورمش ، انگار از این کلمه من خوشش اومده بود شیر آب رو بست و گفت چی خوردی؟ گفتم گه خوردم ، گفت گه کیو خوردی؟ گفتم گه شما ، گفت آفرین داری برده خوبی میشی ، جایزت اینه که میتونی هر 5 تا انگشت سسی منو بخوری ، گفتم چشم ، دستش رو آورد جلو و منم یکی یکی انگشتاش رو کردم تو دهنم و مکیدم ، سرمای آب از یه طرف مزه مزخرف سس از یه طرف دیگه ، گفت همه دستم رو بمک

❌سوپرا با زیرنویس فارسی https://t.me/+3J67rT5eil4wNGIx

sticker.webp0.09 KB

یه طرف هم ترسیده بودم که حامله اش نکنم . دیگه ارضا شدن جفتمون فروکش کرد و نفسمون جا اومد کیرم همچنان تا بیخ تو کسش جا خوش کرده بود وقتی زهره ارگاسمش تموم شد یکمی پاهاش شل شدن ولی هنوز دور کمرم افتاده بود منم دستامو از زیر بدنش رد کردم و محکم توی بغلم به خودم فشارش دادم و گفتم ممنونتم زهره جون ببخشید دیگه نتونستم اخرین لحظه دربیارم زهره هم گفت فدای سرت عیبی نداره طور نمیشه من لوله هامو بستم نترس ازت حامله نمیشم گفتم وای قربونت بشم زهره جون داشتم از ترس سکته میکردم بازم هی کیرمو که داشت کم کم شل میشد را توی کسش فشار میدادم ازش لب میگرفتم بعد زهره گفت نمیخواهی از روم پابشی ؟ منم از کسش دراوردم ولی با یه حرکت من غلطیدم و زهره رو کشیدمش روی خودم و دلم نمیخواست از بغلم بلند بشه گرفته بودمش و ازش لب میگرفتم زهره م خوب همراهیم میکرد بعد گفت بسه دیگه یه موقع بچه هام میرسند باید زودی برم خونه باشم منم دیگه رهاش کردم و بلند شدیم و دیدم هر تیکه از لباسهامون یه طرف افتاده شورتشو برداشتم بو کشیدم بوسیدمش گفتم زهره من ازت سیر نشدم خانمی ، زهره هم گفت منم سیر نشدم هر وقت بتونم میام پیشت بهت قول میدم منم جفت سینه هاشو گرفتم و چندتا مک محکم بهشون زدم و نشستم جلوی کسش و برجستگی کشسو بوسیدم و زهره گفت دیونه بلندشو چکار میکنی گفتم دیونه ات شدم هیچ وقت انتظار نداشتم بتونم لخت ببینمت زهره هم گفت تا وقتی اینجا باشی فرصت کنم میام با هم حال میکنیم نترس بعد دیگه لباسشو تنش کرد و گفت من دیگه برم منم بوسیدمش و زهره رفت تا وقتی حمیدی برگرده زهره هی بچه هاشو میفرستاد پی نخود سیاه و میومد با هم سکس میکردیم توی همون چند روزه از کون هم بهم حال داد لامصب خیلی خوب حال میداد . ازش پرسیدم چی شد که خواستی با هم سکس کنیم بهم گفت شوهرم دیگه باهام سکس نمیکنه منم خب زنم نیاز دارم تو هم پسر خوبی به نظرم اومدی برای همین گفتم بی دردسر ترین ادم تویی و گذاشتم وقتی حمدید بره کربلا بهت نزدیک بشم و باهات رابطه داشته باشم بعد گفت میخوام همینجا نگهت دارم برای خودم باشی امیر جون ؟منم گفتم باشه زهره جون . اینطوری شد که تا وقتی درسم تموم بشه خونه حمیدی بودم و هر از گاهی با زنش حسابی سکس میکردم . نوشته: امیر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مشگل منم که کیرم داشت بلند میشد از دیدنش یهوی انگار یه جرات خاصی بهم دست داد رفتم پشت سرش و از دوطرف دستامو از پهلوش رد کردم و کامل بهش چسبیده بودم بهش گفتم بزار کمکت کنم اونم برگشت یه نگاهی بهم کرد و خندید و گفت باید بیشتر کمک کنی امیر جون منم دیگه کاملا کیرمو به کونش فشار دادم گفتم اینطوری خوبه زهره خانم اونم خندید و گفت ارررههه عالیه اگر ادامه بدی منم دیگه هی کیرمو رو کونش فشار میدادم با دستام دستاشو گرفته بودم و اونم کاسه رو گذاشته بود توی سینک شیر ابو بستم و گفتم بیا بریم تو اتاق اگر دلت میخواد اونم باهام همراهی کرد و بردمش توی اتاق یه تخت داشتم ولی یک نفره بود پتو پهن کردم زمین و گفتم بیا پیشم زهره اونم اومد و بغلش کردم و گفتم فکر نمیکردم بتونم باهات تنها باشم زهره گفت امیر جون زیاد نمیتونم بمونم بچه ها رو فرستادم خونه مادر بزرگشون نهایت یک ساعت میتونم پیشت باشم منم یه لب ازش گرفتم و دیگه هردومون داشتیم همدیگرو لخت میکردیم منکه قلبم داشت از جاش کنده میشد نمیدونم چطوری لختش کردم وقتی کامل لختش کرده بودم همش دوست داشتم بدن سفید و خوشگلشو تماشا کنم لامصب خیلی خوشگل بود سینه هاش نه خیلی کوچیک بود نه بزرگ بدنش سفید مرمری بود نوک سینه هاش وبا هاله قهوه ای منو دیونه کرده بود اونم انگار بدتر از من حشری شده بود هی با کیرم ور میرفت و کیرمو میمالید هی قربون صدقه ام میرفت منم هلاک اون بودم اونم هلاک من هی میگفت امیر جون وقتم تنگه زود باش دارم میمیرم منم خوابندمش کسشو دیدم که وای هوش از سرم پرید یه کس تپل و خوشگل و خوردنی و شیو شده تر تمیز دیگه هیچی حالیم نبود زهره رو تاق باز خوابوندمش و رفتم که کسشو براش بخورم دهنمو گذاشتم رو کسش و زبونمو کردم توش که ناله زهر بلند شد وای چه ناله ای میزد لامصب انگار صد ساله کس نداده باشه منم که از صدای ناله های زهره حشرم صد برابر شده بود چنان کسشو میخوردم که نگو با همه حرص و ولع زبونمو میخواستم تا بیخ بکنم تو کسش اونم که دیگه نگو و نپرس اتاق رو گذاشته بود روسرش و با دستاش سرمو به کسش فشار میداد هی میگفت اااخخخخخخ ووووااااایی جججووونننننن جوووننننننن نمیدونم چقدر کسشو خوردم که به زور سرمو از کسش جدا کرد گفت امیر کیر میخوام یالا بکن تو کسم دارم میمیرم منم نشستم جلوی کسش و کیرمو گذاشتم لای چاک کسش و یکمی در مالی کردم چون واقعا خیلی حال میداد دیدنش وقتی حشری هست هی میگفت اخ بکن تو کسم بکن تو کسم منم کیرمو هول دادم تو کسش ناله هردومون دراومد فکر نمیکردم کسش اینقدر تنگ باشه دیگه اولش یکمی اروم تلمبه میزدم زهره هی میگفت توروخدا محکمتر محکمتر اخ میخوامت امیر جونم کیرتو میخام کیرتو میخام منم سرعتمو تندتر میکردم محکمتر داشتم کسشو میگائیدم واقعا بینهایت لذت بخش بود میدیدمش که چشماشو بسته و داره ناله میزنه پستونای خوشگلشم دایره وار تکون میخوره ازش لب میگرفتم و کسشو میگائیدم هر دومون داشتم حسابی حال میکردیم کسش انگار داشت کیرمو مک میزد از بس تنگ بود منکه در حد روانی شدن داشتم ازش لذت میبردم که دیگه داشتم ارضا میشدم هنوز شاید ده دقیقه هم نگذشته بود که داشتم تو کسش تلمیه میزدم که داشت آبم میومد زهره هم پاهاشو دور کمرم گرفته بود و اه و اوه میکرد دیگه نمیدونستم چکار کنم تا میخواستم بهش بگم زهره داره ابم میاد که یهوئی آبم فوران زد تو کس داغش زهره هم وقتی ابمو تو کسش حس کرد یه ناله بلندی زد و لرزید و با پاهاش هی به کمرم فشار میداد کمرمو چنگ میزد و ناله میکرد و میلرزید منم که کیرمم هی تو کسش آب میپاچید و بقول معروف خر کیف شده بودم ولی از

رابطه با زن آقای حمیدی #زن_شوهردار سلام اسمم امیر است 28 سالمه تهران دانشجو هستم و مجردم توی یکی از محله های متوسط رو به پائین تهران خونه اجاره کردم چون ارزونتر بود . صاحب خونه ام یه مرد حدودا 50 ساله هست و زنش و دوتا بچه مدرسه ای هم داره . یک سال شده بود که من مستاجرشون بودم و آقای حمیدی ازم خواسته بود گاهی هم توی درس پسرش بهش کمک کنم منم قبول کردم و پسرش میومد اتاق من و باهاش کار میکردم و خیلی راضی بودند ازم . حمیدی یه مرد مومن و مذهبی بود که همون سال اول که من خونه ازشون گرفته بودم ( البته یه چیزی شبیه به سوئیت بود تا خونه ) حمیدی اربعین که شد رفت کربلا . از زن حمیدی بگم که یه زن حدودا 40 سال بهش میخورد اونم ظاهرش مذهبی بود همیشه با چادر میدیدمش و فقط در حد یه سلام علیکی با هم صحبت میکردیم . وقتی حمیدی رفت کربلا زنش که اسمش زهره بود براش آش پشت پا درست کرده بود و برای منم یه ظرف آش خودش آورد بالا و در زد منم در را باز کردم دیدیم زهره خانم هست و یه چادر گل گلی سفید ( مثل چادر نماز )سرش کرده بود همچین بگی نگی یه ارایش هم انگار کرده بود چون معلوم بود یه رژی به لبهاش زده و یکمی هم گونه هاش پر رنگ تر شده بود آخه هروقت میدیدمش مثل روح بود صورتش ولی الان کلی تغییر کرده بود و خیلی خوشگل تر شده بود ظرف آش را تعارفم کرد منم ازش تشکر کردم و پرسیدم بابت چی هست ؟اونم گفت حاج اقا رفتن سفر کربلا منم گفتم قبول باشه و انشاا… به سلامتی برگردن اونم با یه لبخندی که هیچ وقت ازش ندیده بودم ازم تشکر کرد و گفت میام ظرفشو میگیرم نمیخواد شما بیارید منم بازم تشکر کردم و از هم خداحافظی کردیم و منم رفتم و نشستم آش رو نوش جان کردم الحق دستپختش حرف نداشت . دیگه ظرفشو شستم و گذاشتم کنار تا بیاد و بهش بدم . از وقتی این مدلی دیده بودمش یه حسی درونم بیدار شد و این سوال برام بوجود اومده بود که تا وقتی شوهرش هست هیچی به خودش نمیرسید چی شده که الان با ارایش اومده دم در؟همینطوری توی فکر و خیال خودم بودم یکمی هم به درسهام می رسیدم که دیدم دوباره دارن در میزنند منم رفتم در را بازش کردم دیدم بازم زهره خانم هست ، بازم سلامش کردم اونم باز هم با همون لبخند خوشگلش بهم جواب داد واقعا هیچ وقت زهره رو اینقدر خوشگل و جذاب ندیده بودمش گفت خوردین آش رو منم گفتم بله خیلی عالی بود دستتون درد نکنه زهره گفت ظرفشو که نشستی ؟بعد بدون اینکه ازم سوال کنه بیام تو یا نه دیدم خودش اومد تو اتاق منم دیگه چیزی بهش نگفتم بالاخره صاحب خونه بود . من یه دو قدمی رفتم عقبتر زهره هم اومد داخل و در را پشتش بست ، ساعت ده شب بود مونده بودم چیکار داره و چرا در را پشتش بسته مگه این زن حاجی نیست و مگه مومن مذهبی نیست ؟پس برای چی اومده داخل و با من تنها شده . انگار خودشم یکمی استرس داشت و نمیدونست چی بگه و چکار کنه منم که هیچی نمیگفتم یکمی جفتمون وایساده بودیم که زهره گفت برم کاسه بشورمش منم گفتم من شستمش بیارم براتون اونم گفت نه بعد رفت سمت آشپزخونه معلوم بود یه چیزیش هست رفت توی اشپزخونه و الکی همون کاسه ای که من شسته بودم و تمیز بود را برداشت و مشغول شستنش شد منم وایساده بودم نگاهش میکردم همینطوری که جلوی سینک بود نمیدونم از عمد بود یا نا خواسته که یهوئی چادرش از سرش افتاد زمین وای لامصب اولین باری بود که میتونستم اندامشو بدون چادر ببینم همینکه چادرش افتاد گفت وای منم مثل چوب وایساده بودم نگاهش میکردم ولی زهره انگار قصد نداشت چادرشو دوباره سرش کنه همینطوری پشتش به من بود منم داشتم اندامشو نگاه میکردم کون گرد خوشفرمی داشت کمر باریک رون درشت و خلاصه خوشگل

sticker.webp0.09 KB

و دیوونه میکرد .منم لخت شده بودم شورت پام نبود.دراز کشیدم رو تخت ی اخخخخ گفت اومد روم لیسم میزد.کارش درست بود کیرمو گرفت تو دستش شروع کرد ساک زدن .صدامو درآورده بود با موهاش بازی میکردم و میزدم رو کونش یکم ک ساک زد بلند شد تو دلم گفتم بهش بگم یا نگم بخورم برات چون حقیقت حالم ب هم میخورد از خوردن کس گفتم ساناز من پوست لبم رفته از hivمیترسم سری بعد میخورم برات شروع کرد خندیدن گفت نمیخواد فقط بکن توش، چجوری راحتی گفتم بخواب رو کمرت پاتو بده بالا این چند قدمی ک رفت رو تخت ی جوری می لرزید که فهمیدم وضش چقد خرابه .رو زانوم نشستم جلو کصش اخ که چقد تمیز بودو خوشرنگ .ن سیاه بود ن سفید وسط اون کس نازش وقتی چوچولشو میزدم کنار صورتی بود.یه بالش گذاشتم زیر کمرش اومد بالا کونش.سوراخ کصش تقریبا جلو کیرم بود .مچ پاهاشو با دستش گرفته بود دستامو گذاشتم بغل سینه هاش کیرمو گذاشتم دم کصش اروم فشار دادم صداش در اومد هاااای هآاااای سبحان …جون…چقد خوبه …چقد سفته بکن توش تا ته قبل آی گفتنش ی نفس میکشید ک بدتر آب کمرمو جمع میکرد. سانت سانت ک کیرمو میکردم توش دهنش وا میشد آیییی سبحان…دارم حال میکنم کیرم تا ته رفته بود تو کس تنگش اونقدر تنگ بود که هیچ کسی نمیتونه از تو فکرم پاکش کنه نگه داشتم تو کصش پاهاش حلقه شده بود دور کمرم کامل صاف دراز کشیده بودم رو شکمش کیرم تا ته تو کصش بود سرمو گذاشتم کنار سرش گفتم چیه جنده خانوم چطوره -دارم حال میکنم سبحان کیرت پُر کصمه +ندیده بودی همچین کیری …کیر احسان اینجوری بهت حال نمیده -اخ نه سبحان دارم دیوونه میشم یکم کشیدم عقب دوباره کردم توش -جووون بکن بکن قربون کیرت برم +میدونسی چقدر تنگی … عقب جلو میکردم تو کصش هر سری محکمتر فرو میکردم ولی سرعت نمی دادم بهش که ابم دیر بیاد تندتند نفس میزد گفت نمیتونم وزنتو تحمل کنم بلند شو بیام روت ب پشت دراز کشیدم اومد روم نفس نفس میزدم با صدا گفت جووون خسته شدی گفتم ن میترسم ارضا شم گفت همینجوریشم زیاد کردی کیرموداشت میمالید ب کصش ک خیس شه نشست روش قشنگ عقب جلو ک میکرد لبه کصش از داخل بخاطر تنگ بودنش از کصش میزد بیرون .چ حالی میکردم این صحنه رو می دیدم.خم شد لب میگرفتیم محکم بالا پایین میکرد و قربون صدقه هم میرفتیم . بزور خودمو نگه داشته بودم پیش خودم گفتم اشکال نداره اگه اومدم سری دوم ارضاش میکنم دستمو بردم نزدیک دستمال کنار تختش ک اومدم بریزم تو دستمال ک یهو تو همون بالا پایین کردن آخر چشاشو بست دهنشو باز کرد لرزید خم شد چسبید بهم تند تند نفس میزد محکم بغلش کردم کیرم تا ته تو کصی بود که داشت ارضا میشد واقعا بهترین لحظه زندگیم بود تند تند عقب جلو میکردم ک فهمید میخوام ارضا شم ضربان قلبش رفته بود بالا گفت سبحان… بریز توش… بریز تو کصم … اخ… چ لذتی داشت ابم ک میریخت تو کصش قشنگ کیرمو میکشید تو خودش مث لبی که کیرو ساک بزنه کصش کیرمو چسبیده بود انقد خیس عرق بودیمو نفس نفس میزدیم تا دو سه دیقه چیزی نگفتیم بهش گفتم حامله نشی گفت ن ی چای زعفرون بخورم اوکی میشم.یکم بوس و بغل کردیمو خودمونو خشک کردیم خیس آبش بودم رفتم حموم خودمو از پایین تنه شستم برگشتم ی چیزی خوردیم و دردودلا شروع شد که پرسید خیلی کنجکاو بودم از اون شب که بدونم عشق سابقت چی شد …‌اون روز ی بار دیگه کردمش ولی داستانای زیادی داشتیم که اگه خوشتون اومد مینویسم. مرسی بابت وقتتون و خوندن این داستان.این داستان یه خاطره بود دوستان .شاید بد نوشتم ولی جز حقیقت نبود.ارادتمند سبحان . نوشته: سبحان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

عموم میرفتن تو اشپزخونه پشتشون ب ما بود .اوپن نداشت مام تو حال مشروب میخوردیم.یکم گذشت چشمم افتاد ب کون ساناز.یه کون خوش فرمی داشت ک واقعا کف کردم . تا حالا با ساپورت ندیده بودمش .خیلی حال کردم با کونش.ساناز ۱۹ سالش بود ولی هیچ کمبودی از لحاظ ظاهری نداشت .بعدا بهم گفت که من با احسان فرار کردم بچه بودم که منو بهش دادن وگرنه اصلا کسی راضی نبود.خلاصه مشروبو خوردیم ساناز و زن پسرعمومم خوردن یهو احسان کسخلش در رفت گیر داد به ساناز .دعوا شد و کتک کاری ما جدا کردیم زن پسر عموم ساناز و برد خونه خودشون ما سه تایی نشستیم حرف زدیم و ارومش کردیم (نه به این آسونی که گفتم پاره شدیم تا بیخیال شد) خلاصه احسان مشروبو خورده بود کسشر میگفت که آره من یه زن بیوه هست هروقت بخوام میکنمشو اینا .یهو یاد دروغش افتادم راجب زهرا.صداشو ضبط کردم گفتم این به کارم میاد.یه مدت گذشت با ساناز گرم بودم حقیقت از اون شب رفتم تو کفش .پیج اینستاشو داشتم ولی با یه پیج فیک چن تا عکس یه پسرو گذاشتم که بدنش در حد خودم بود فالوش کردم یه پیام الکیم دادم دایرکتش که من مربی بدنسازیم مکمل اینا میفروشم اگه نیاز داشتین میتونم کمک کنم.انتظار نداشتم اصن ببینه یا جواب بده .دیدم نوشت نه مرسی نیازی نیست.تعجب کردم شروع کردم پیام دادنو یکی دو روز گذشت پا داد.احسان از لحاظ بدنی ضعیف بود خدایی .هیچ جوره در حد ساناز نبود.یکی دو روز پیام دادیم و گفتم راستش ساناز من این پسره نیستم فقط یه جورای خواستم امتحانت کنم ببینم چجور دختری هستی.از پشت گوشی قلبش می خواست وایسه گفت کی هستی و اینا.گفتم نگران نباش کسی چیزی نمیفهمه.التماس میکردو میگفت بگو تا خیالم راحت شه گفتم سبحانم.انتظار داشتم برینه بهم ولی انگار بدشم نیومد.گفت وای سبحان این چه کاریه احسان بفهمه فلان میکنه گفتم نترس نمیفهمه .خلاصه دیگه تو مشتم بود ازش تعریف میکردم که عاشقت شدمو اینا اونم کیف میکرد(اینم گفت که احسان اون شب که مشروب خوردیم چون با من گرم گرفته رفتن خونه کتکش زده ).خلاصه به مقصد رسیده بودم یکی دوماه زنگو تکسو سکس چت و عکس لختی و مشروب خوری واقعا عشق میکردیم.منم چون دیگه مطمئن بودم انتقاممو از احسان گرفتم انگار تو یه دنیا دیگه بودم.گذشت تا اینکه احسان رفت سر کار .کارشم پیک بود چهار ظهر تا ده شب.ساناز برنامه چید که برم خونشون.آپارتمانی بود طبقه سوم بودن . وقتی رسیدم اونجا درو که باز کرد یه ارایش کرده بود با یه دست لباس خوشگل که واقعا دلم ریخت .با کفش رفتم تو نفس نفس میزدم از استرس و اینکه سه طبقه اومده بودم.بغلم کرد گفت نگران نباش قربونت برم بیا بشین .تو بغلش ی جوری آروم شدم که یادم نبود کجام بو عطرش دیوونم میکرد.نشستم یکم حرف زدیمو آب برام اورد یکم حالم جا اومد گفت امروزو سکس نکنیم گفتم چرا گفت دوبه شکم واسه احسان دلم میسوزه.که ویسشو براش گذاشتم قشنگ متنفر شد ازش.رفتیم رو تختشون (اینا خلاصشه دیگه اون وسطا رو نمی نویسم چون طولانی شد)ساناز ب شدت حشری بود اصلا چیزی که نشون میداد تو جمع نبود. با ولع همو لیس میزدیم و لب میگرفتیم .ساناز وزنش زیاد نبود ولی یه کوچولو شکم داشت که اصن معلوم نبود .ولی از پسش برمیومدم لبه تخت نشسته بودم کونشو بغل کرده بودم بالای سینشو لیس میزدم گردنشو زبون میکشیدم نالش در میومد.کونشو محکم گرفته بودم ک از رو پام نیفته ب خودم فشارش میدادم .یکم تو این حالت بودیم ک بلند شدیم لخت شیم لباسشو در اورد ی سوتین سبز روشن پوشیده بود نگاش میکردم دیوونه میشدم سینه هاش ۷۵ بود تقریبا ساپورتشو دراورد ست بودن شورت و سوتینش تو اون رنگ آدم

کُص تنگ ساناز #زن_شوهردار #انتقام سلام دوستان راستش وقتمو از سر راه نیاوردم چرتو پرتو دروغ بنویسم. اسما واقعی نیست چون احتمال بگا رفتن داره . خب من اسمم سبحان ۲۷ سالمه ولی خب بی بی فیسم.کوسه ام ریش ندارم . ما یه فامیل داریم اسمش احسانه رفت و آمد داشتیم مشروب میزدیم و خیلی وقتا بیرون بودیم باهم ،فامیل نزدیک نبود ولی خب صمیمی بودیم.قصه از اونجا شروع شد ک این اقا احسان نشسته بود هرجا گفته بود دختر عموی منو کرده دختر عموم اسمش زهراس من زهرارو میخواستم ولی خب بیوه بود از شوهرش طلاق گرفته بود یه مخالفتهایی شد.خلاصه من پیگیر شدم ببینم احسان راست میگه زهرارو کرده یا نه که واقعا دروغ بود ماهم چون شهرستان بودیم بخاطر اینکه ابرومون نره پیگیر شدیمو احسانو زدیم که دیگه دروغ نگه.گذشت یکی دوسال که احسان ازدواج کرد با خانومی به اسم ساناز .ماهم چون آشتی کرده بودیم به ماهم کارت داد رفتیم عروسیش دختره غریب بود از شهر ما نبود خلاصه رفتیم شهرشونو واقعا وقتی دیدیمش پشمای هممون ریخته بود که این کس چجوری با احسان پلشت ازدواج کرده .۱۷۰ اینا قدش بود توپُر فیس عالی اصن کپ کرده بودیم.خلاصه تبریکو گفتیمو تمام احسانم خانومشو اورد تو شهر ما و شروع زندگی مشترکشون،ماهم چون فامیل بودیم هم آشتی کرده بودیم رسم بود بریم خونشون رفتیمو کادو دادیم زنش واقعا از همه لحاظ تک بود چ ظاهری چ شخصیت . گذشت یکی دوسال که واقعا زندگیشون حداقل از دور قشنگ بود میومدن خونه ما میرفتن اصن همه فامیل درباره زن احسان حرف میزدن.البته من تو کفش نبودم اون موقع چون دوس دخترم بهم میرسید .احسان خیلی وقت پیش معتاد بود اصلا مشروب میخورد نهایت بی جنبه بازی در میاورد به درو دیوار گیر میداد و هر کصشعری بود از دهنش در میومد. ولی از وقتی ازدواج کرد بی جنبگی ندیدم ازش،( حالا بماند بعدا ساناز بهم گفت هروقت میخورد تو خونه چه کونی ازش پاره بود) ی شب یکی دوتا تا از زنو شوهر های فامیل که مشروب میخوردن اومدن خونمون که با احسانم رفت و آمد داشتن .خلاصه به احسانم زنگ زدن زنشو برداشت اومدن خونه ما .خونه ما دو طبقس ی طبقش کلا مجردی دست من بود چون پدر مادرم اذیت میشدن از دود قلیونو مشروب خوری ما میرفتیم اون طبقه. خلاصه نشستیم و شروع کردیم من چون مجرد جمع بودمو خونه ما بودیم کلا قلیون میذاشتمو پذیرایی میکردم اونا خانوماشونم شروع کردن مشروب خوردن .من آدم سرسنگینیم تو فامیل از بچه بازیو تیکه پروندن و سبک بازی خوشم نمیاد کمتر میخندم مگه واقعا ب حرفی که ارزششو داشته باشه.ما مشروبو خوردیم اونا هی میگفتن سلامتی کص خرو سلامتی فلانو من همینجوری میخوردم.یهو ساناز ک گیج میزد گفت من از اولش حواسم هست سبحان سلامتی نمیگه نوبت سبحانه ی سلامتی بگه گفتم من والا آبجی …حقیقت مشروبو میخورم از یادم بره اگه سلامتیو اینا بگم دیگه تا تهش حالم خرابه(الکی نگفتم واقعا یه رابطه بدیو داشتم تو گذشته) خلاصه دیگه گیر داد:کی بود،چی شد،چن سالش بود،الان کجاسو… منم همینجوری سرسری رد میکردم جوابی نمیدادم بهش که چیزی ازم بفهمه یهو ی نگاه به احسان کردم دیدم قرمز شده تو دلم گفتم یا خدا این الان شبمونو خراب میکنه که تعجب کردم چیزی نگفت خلاصه اون شب گذشت و همه رفتنو منم گرفتم خوابیدم .یه مدت گذشت رلمم بخاطر کار و باشگاه و اینا وقت نداشتم بهش برسم اونم رفت. اهمیت نمیدادم به این چیزا.ولی خب احسان و اون فامیلا هفته ای یکی دوبار پایه مشروب خوری بودن میشستیم منم یخم شکسته بود با خانوما شوخیای ریزی میکردم بی منظور.یه شب احسان منو پسرعموم و زنشو دعوت کرد خونش ما رفتیم خونه کوچیک و جمع و جوری بود ساناز و زنه پسر

sticker.webp0.09 KB