es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 255 suscriptores, ocupando la posición 1 274 en la categoría Libros y el puesto 13 395 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 255 suscriptores.

Según los últimos datos del 25 junio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -629, y en las últimas 24 horas de -19, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 11.33%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 3.77% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 2 861 visualizaciones. En el primer día suele acumular 952 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 26 junio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 255
Suscriptores
-1924 horas
-1197 días
-62930 días
Archivo de publicaciones
زندایی سفید برفی #زندایی سلام دوستان اولین و آخرین خاطره خودمو مینویسم اسم من نیما هستش الان ۲۲ سالمه و این داستان مال چهار سال پیشه و تا حالا ادامه داره. وقتی ۱۸ سالم بود دایی من به خاطر یک اشتباه که اعتماد کرد به دوستاش یک شرکت زدن و متاسفانه سرش کلاه گذاشتن افتاد زندان خیلی مادرم و بابام افتادند دنبال کاراش و چون مبلغ بالا بود نتونستن دایمو آزاد کنند. مادرم و زن دایی همش غصه دایمو میخوردم دائم ۳۶ سال داشت زن داییم تقریباً ۳۳ سال همیشه دایم و زندایی منو دوست داشتن و بیشتر وقت ها کارهای دایمو انجام میدادم چه خرید خونه چه بعضی وقتها شرکت یا با زن دایی میرفتم خرید آخه ماشین بابام زیر پام بود. یک شب خونه بودم زن دایی پیشمون بود به مادرم گفت میخوام برم خونه مادرم بهش گفت برمیگردی گفت نه میخوام خونه خودم باشم دیگه گفت باشه بزار نیما بیاد پیشت تنها نباشی گفت دوست ندارم مزاحمش بشم گفتم نه زندایی چه مزاحمتی خونه دایم دو کوچه با ما فاصله داشتن آماده شدم با زندایی سحر رفتم خونشون من نشستم پا ماهواره داشتم فیلم میدیدم زندایی طبق معمول با یک لباس تنگ مشکی اومد نشست پیشم تقریباً ساعت ۹ شب بود دیدم زیاد نرمال نیست گفتم آماده شو لباس بپوش بریم جای گفت کجا گفتم آماده شو رفتم خونه سویچ ماشین برداشتم به بابام گفتم حال زندایی خوب نیست میخوام ببرمش بیرون دورش بدم گفت باشه مراقب باشید رسیدم در حیاط زنگ زدم آمد بیرون گفت کجا گفتم بشین بردمش بیرون دور دور رفتیم باغ فرح شام خوردیم رفتیم تو شهر دور خوردیم آمدیم خونه بابام گفت پیام داد ماشین بزار پیش خودت من لازم ندارم گفتم اوکی. چند روز کنار زندایی سحر بودم ه‍یچ وقت بدنش رو ندیده بودم یک خانوم قد بلند سفید لاغر اندام با سینه و باسن متوسط بود ما هر شب دیگه شده بود کارم با همدیگه بریم بیرون بچرخیم و شام روز ها گاهی درب مغازه بابام بود یا بیشتر خرید خونه خودمون و زندایی بودم روز به روز حال زندایی سحر بهتر میشد به غیر از روزهای که میرفت ملاقات داییم زندان دیگه آنقدر با زندایم راحت شده بودم یک دسته کلید خونش بهم داده بود می‌گفت خودت بیا هر شب که میرفتم خونشون لباس هاش تغییر میکرد احساس میکردم داره باهام راحت تر میشه دوتامون می‌نشستیم پای ماهواره فیلم می‌دیدیم و تخمه می‌خوردیم زندایی سحر یک شب با یک تاپ و شلوارک کوتاه مشکی آمد که خط سینه هاش پیدا بود کنارم دراز کشید داشتیم فیلم نگاه میکردیم یک جا صحنه رسید به لب گرفتن همیشه زندایی می‌رفت ولی ایندفعه نگاه کرد آمدم کانال عوض کنم کنم گفت بابا چیه دارند همدیگه رو می‌بوسند منم چیزی نگفتم ه‍مینجوری شب ها و روز ها می‌گذشت من و زندایی با همدیگه راحت تر میشدیم منم کم کم با شرت جلوش میرفتم حمام و میومدم یک شب پنجشنبه بود گفت نیما بیا برو مغازه یکم مزه بخر و بیار گفتم مزه چی گفت امشب حوس ودکا کردم گفتم ودکا از کجا من خونه عرق دارم بیارم گفت نه نصف شیشه ودکا دایت هنوز هستش منم رفتم مغازه چیپس و پفک و تمر و لواشک و غیره خریدم و آوردم زندایی هم با یک لباس راحتی آمد ودکا رو با دوتا پیک آورد با آب آلبالو نشست گفت تو بریز گفتم نه زندایی من دوست دارم تو پیک بریزی پیک ریخت به سلامتی همدیگه زدیم و صحبت می‌کردیم گفت نیما این چند روز خیلی حواسم بهت بود انگاری دوست دختر نداری گفتم نه ندارم دنبالش نرفتم اگه کسی بهم آمار بده هم بلد نیستم چیکار کنم خندید داشتیم می‌خوردیم گفت زیاد نخوریم بعد بریم بیرون بچرخیم بارون داره میاد حال میده گفتم چشم چندتا پیک زدیم بلند شدیم دوتایی باز رفتیم بیرون دور خوردن شام رفتیم دربند و خسته و کو

sticker.webp0.09 KB

ود به جون کسش می‌مالید حدود ۱۰ مین می می خوردم بعد از روش بلند شدم رفتم لای پا برای اولین بار بود که کس از نزدیک میدیدم اول خوب بوش کردم بوی بدی میداد ولی دلم میخواست مثل فیلم پورن کس بخورم تا مزشو بچشم تا دهنم گذاشتم روش یه لیس آب دار زدم دیدیم داخل کص پر از یه مایع لزج وگرنه اول فکر کردم آب خودمه ازش پرسیدم گفت نه اینم آب منه وقتی حشری میشم کسم پر از این آب میشه دوباره شروع کردم کص خوری سه چهار دقیقه نشده بود که دیدم مینا خیلی تکون میخوره وسر منو با دست بطرف کسش فشار میده صداهای بلندی از خودش در میاره که یهو بدنش شروع بلرزیدن کرد تمام کص مرآبشو داره به سروصورت من میماله از میخواد تا محکم تر براش بخورم بد تموم شدن لرزش بدنش بی‌حال شد داد زد سرم که سرتو بردار و با دستاش صورتشو گرفت شروع کرد به گریه کردن منم چون بار اولم بود ترسیدم رفتم ببینم چیزیش شده یا نه که منو تو بغلش گرفت وشروع کرد خودن لبام منم با هاش همراه شدم البته هیلی ناشیانه. که گفت چند ماهه سکس نداشته و بعد از سکس اینطوری احساساتی میشه گریه میکنه من ازش خواستم تا خودشو زود جم وجور کنه تا کسی نیومده.اونم حرف من و تایید کرد و رفت ببینه کسی تو کوچه نباشه بد ازم خواست برم کوچه که منم گفتم احمد گفته بمون بیام که دوبار خنده رو لبش اومد توی حیاط منو بغل کرد بازم لب گرفتیم منم که تازه تازه داشتم یاد میگرفتم خوشم اومده بود بهم گفت حالا یکی بیای من وتو رو تو خونه تنها ببینه چه فکری میکنه تازه ما هم بوی شهوت از سر و رومون میباره هر دو خماریم ولی اول سکس من با اولین زنی بود که عاشقش شدم و رابطه ی من و مینا تا شش سال ادامه داشت که اگه دوست داشتین از سکس های بعدی با مینا باز براتون مینویسم ممنون از همه شهوانیهای خوب ببخشین اگه طولانی ش و بابت غلط های املایی هم معذرت میخوام... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ه گفتم تخمام دارن میترکن جق بزن خوب میشه منم تا کیرم گرفتم دستم دوتا تکون که دادم چنان آبی ازم اومد تا به اندازه شاید۵بار جق زدن بود اومدم خونه ولی هنوز تخممام بشدت درد میکرد مامان مینا هم همون لحظه با سوین اومد نگو رفته بودن خونه همسایه تا منو دید پرسید چی شده خواستم بگم شکمم درد میکنه کا مینا پرید جلو و گفت که باند شد بیاد دنبال سوین که دررفته بود منم میخواستم روسریم درست کنم اینم بی‌هوا برگشت طرف من چیزی بگه که دست من خورد به شکمش(تخماش با لبخند) و شکم درد گرفت. مادر دختر زدن زیر خنده من مات اون حرفا بودم دخترا هم هیچی نفهمیده بودن که بعدا بهم گفت که سحر پرسید چرا دستت اونجای شلوار دایی بود چون بهم دایی میگفت منم اون داستان گفتم که اگه چیزی به مامانم وبقیه گفت چون که بچست همه بدون موضوع چی بوده و شک نکنن خوشبختانه دردم داشت کم کم آرام میشد وبا سوین درس کار کردم ولی چشم مینا همش تو چشام بود منم بدتر از اون.درس تموم شد و اینا چایی آرود منم برای اینکه موضوع درد رو جا بندازم به شوخی گفتم نمیخواد چایی زدی طوریم نشد آبان میخوای بسوزونیش که مادرش با صدای بلند خندید و گفت نترس خودم برات چایی میارم وارد منم تشکر کردم از مامانش. در مورد دوستم پرسیدم که احمد کجا رفته سر کوچه ست منم برم مانش گفت نه با چندتا از دوستاتون رفتن سر خیابون چیز بخرن تازه گفت تا باشی میاد کارت داره جایی نرو منم با دوتا زن دوتا دختر بچه نشستم تا بیاد که در و زدن من گفتم شاید احمد باشه من رفتم در و که باز کردم دیدم دختر همسایه بغلی بود که پرسید خاله خونست مامانم کارش داره.صدا شون کردم با نوش رفت دوباره من با دختراش تنها شدم که دیدم مینا یه پوندی آورد داد دست خواهرش گفت برو چیز بخر بیار. تا اون رفت اول رفت کوچه رو چک کرد که مامانش یا کسی اونجا نباشه بعد در رو محکم بست تا دوباره خفت نشیم بلافاصله با عجله اومد رفت اتاق پشتی و منم صدا زد منم که دیگه میدونستم قراره چه اتفاقی بیفته رفتم دیدم جلوی در اتاق ایستاده و منتظر منه تا منو دید بغلم کرد دستشو گذاشت روی کیرم تا دستم خورد دوباره کیرم بلند شد و دردم بیشتر پرسید بلدی گفتم فقط تو فیلما دیدم گفت آفرین الان مثل همون فیلم که با احمد میبینین با خنده که بعد اینکه شما میرین بیرون دوباره منم میبینم کیرتو دربیار وسرشو تف بزن بعد دولا شد ودامنشو داد بالا که دیدم هیچی از زیر نپوشیده حالا فیلما جلو منم مث یه بچه هرچی میگفت انجام می‌دادم. سر کیرمنو گرفت گذاشت جلو کسش و بهم گفت فشار بده بده تو منم فشار دادم و دوباره گفت خودتو مث فیلما عقب و جلو بکن منم شروع کردم ولی کصش اونقدری داغ داغ بود که تلمیه هام حتی دو رقمی هم نشد گفتم داره میاد که زود خودشم کشید جلو منم بایستم محکم کیرمو گرفتم تا آبم نباشه مینا فوری گوشه قالی رو داد بالا وگفت بریز اونجا بعد بهم گفت چی شد گفتم داغ بودی منم بار اولم بود نتونستم خودمو نگه دارم. مینا مثل دانشمندان دستشو گذاشت روی پیشونیش فکر کرد بعد دو بار رفت و کوچه رو چک کرد برگشت بهم گفت من دلم کیر میخواد چیکار کنیم منم هرچی کردم کیرم بلند نشد😂😂 مینا داد کشید کف اتاق به من گفت بیا بگم چیکار کن دوباره مثل یه بچه هرچی میگفت انجام دادم پیراهنش داد بالا از خواست تا روش دراز بکشم و مثل بچه ممه بخورم بعد گفت حالا با اون یکی دستت اون یکی ممه رو بمال که من خودم فرمون گرفتم دستم چنان با ولع میخوردم که می میا کبود شد مینا داشت دستشو گاز می‌گرفت فریاد که نه نعره میزد تا صداش نره بیرون نگو خانم پستونهاش خیلی حساسه و با دست دیگش افتاده ب

خواهر مطلقه دوستم #زن_مطلقه با سلام خدمت همه شهوانی های حشر بالا این داستان کاملا واقعی هستش امیدوارم خوشتون بیاد داستان از اونجا شروع میشه که خواهر بهترین دوستم طلاق میگیره وبا یه دختر ۴ساله میاد خونه باباش من تا اون روز مینا رو ندیده بودم (اسم مستعار) چون شوهرش هیچ وقت نمیذاشت بیاد خونه باباش. قبل از اون من هر روز خونه دوستم پلاس بودم ووقتی این مینا خانم ما طلاق گرفتن اومده بود رفتم در زدم با ترش رویی و بعضی داشت منو دک می‌کرد که احمد خونه نیست غافل از اینکه من خودم یه پا بچه اون خونه شده بودم ببخشید هول شدم یادم رفت معرفی کنم خودمو ۳۹ساله یه پسر قد کوتاه ۱۶۰ با وزن ۶۰ وسایز۱۴... خلاصه این مینا خانم از دستم کفری شده بود چون سرمو انداخته بودم پایین داشتم میرفتم تو خونه که داد زد توله سگ کجا میای دوستم و باهاش که فکر کرده بودن شوهرشه داشتن میومدن که تو حیاط منو دیدن باباش گفت چی شده اینم گفت که داشت میومد تو خونه که باباش گفت خب بزار بیاد غریبه نیست این مینا خانم رفت کنار منم رفتم تو که بعدا فهمید که سه چهار ساله من تو خونشون بر و بیا دارم ماجرا گذشت تا خرداد ماه بود خواهر کوچیکه این داشت امتحانات میداد ولی چون درساش ضعیف بود مادرش ازم خواست تا باهاش کار کنم و خوب جواب داد و کلاس پنجم قبول شد و این شد شروع رابطه جنسی من با مینا من داشتم با سوین درس کار می‌کردم و دو روز بعد امتحان ریاضی داشت که به خواسته مینا که گفت ازش چندتا امتحان بگیرم تا وضعیت درسش معلوم بشه من چندتا ورق برداشتم به سوین استراحت دادم تا براش سوال طرح کنم سوین هم از فرصت استفاده کرد و خزید تو کوچه تا با دوستاش که صداشون میومد بازی کنه دختر مینا که اسمش سحر بود ازمن خیلی خوشش میومد من هم واقعا دوسش داشتم عاشقش بودم از هر فرصتی برای بازی وخندونش استفاده می‌کردم هر وقت خونشون بودم از کنارم جم نمی‌خورد که مامانش گفت برو دنبال خاله ببین کجاست من گفتم که کاریش نداشته باش نشسته که گفت نه دیره الان بابا میاد از مغازه فکر کردم بخاطر درس خواهرش میگه نگو خانم آخرش زده بالا داغ کرده بعد چون من به سحر گفتم پاشد رفت مینا برایم چای ریخت اومد کنارم نشست گفت ببینم ورقارو و دستشو گذاشت روی دستم و فشار داد من اول متوجه منظورش نشدم چون تازه ۱۸ سالم شده بود و تا اون موقع حتی دوست دختر هم نداشتم ولی با داداشش همیشه مخصوصا پنجشنبه شبا سی دی کرایه می‌کردم و تا صبح فقط سوپر می‌دیدیم مینا که دید من منظورشون نگرفتم یه حرکت زد که کلا پشمام ریخت دست منو گرفت بوسید و گذاشتم روی سینش گفت که تورو خدا بمال خیلی درد میکنه بعد اون یکی دستم گرفت شروع کرد به مک زدن انگشتان دستم من که دیدم موضوع چیه با تمام وجود باهاش همکاری‌های لازم رو انجام دادم بعد دستم رو دادم طرف کسش که خندید و پاهاشو باز کرد تا دستم از لای اون رونای تپلش به کسش برسه و شروع کردم خیلی خیلی محکم ماندن و چنگ زدن که گفت آرومتر مگه بار اولته که گفتم آره بهم گفت چیکار کنم ولی من پاشدم زیپ شلوارمو باز کردم کیرمو انداختم بیرون گفتم برام بخور که گفت نه من بدم میاد کل بدنم داشت میلرزید و حتی صدام هم گرفت من سرپا بودم و اون جلوم بود پشتم به در که یهو دخترش بدو با فریاد آمد که خاله توی کوچه نیست من که سکته کردم مینا خودش فوری دست انداخت کیر منو کرو تو شلوار تا دخترش نبینه من که تازه متوجه شدم پیراهنم از شلوار کشیدم بیرون انداختم رو و به حالت شکم درد خم شدم گفتم شکمم درد میکنه و رفتم تو توالت حیاط چنان داشتم میلرزیدم که مینا اومد پشت در و پرسید چیزی که نشده ک

Repost from N/a
فیلم سکسی راهبه های باکره🔞🫦فیلم سراسر صحنه جنسی و خیس کننده هست💦 دستمال لازمه🙈🔞 مشاهده فیلم⏩

sticker.webp0.09 KB

اشت ابم میومد که بهش گفتم دارم میام گفت قربون اب داداشم بشم که داره برای کس ابجیم ابش میادمیخوام همشو بریزی تو کسم داغیشو حس کنم این که گفت ابم اومد ریختم تو کسش همینجوری داشت لب میگرفت ازم انقدر اب ازم اومد تخمام در گرفت یه دقیقه همونجوری تو بغلم موند کیرمم از کسش در امد و ابم همینجوری داشت میریخت از کسش پاشد نشست کیرمو گرفت دستش هنوز کیرم سیخ سیخ بود گفت این دیوس هنوز بیداره که یه نگاه به کسش کرد چقدرم آبیاری کردی پاشد رفت دستشویی امد یه نگاه به کیرم کرد و گفت این چرا نمیخوابه گفتم بازم میخواد گفت قربونش برم دائم الشقه گفتم اره (چون دوست دخترامم میگفتن ) گفت خودم میخوابونمش اومد گرفت کرد تو دهنش ۵- ۶ دقیقه خورد و گفت چجوری میخوای بکنی خواهر بزرگتو گفتم داگی شو داگی شد زبونمو انداختم کسو کونشو یه لیس زدم گفت وایییییییی یکم خوردم قشنگ خیس شد بعد کردم توش یه ۱۵ ۲۰ دقیقه تو مدلای مختلف کردمش دوباره هم ابمو ریختم تو کسش خیالم راحت بود چون قرص داشتم بعدش تو بغل هم بیهوش شدیم صبح بیدار شدم تازه فهمیدم چی شده دیدم نیست پاشدم دیدم تو آشپزخونه با حوله ست منم لباس پوشیدم گفت صبحت بخیر داداش سکسی خودم گفتم صبح بخیر گفت هنگ آوری گفتم اره آمد نشست صبحانه خوردیم بعد یه معجون داد بهم گفت بخور که بدنت کم نیاره کار دارم باهات حالا حالاها بعد رفت تو اتاق یه لباس سکسی پوشید منم خوردم رفتم یه بوسش کردم گفت برو یه دوش بگیر رفتم دوش گرفتم اومدم دیدم با یه شورت سوتین فوق سکسی دراز کشیده منم سریع سیخ کردم از رو حوله معلوم شد گفت ببینم چی داری زیر حوله دوباره سکس کردیمو الانم ۴ ۵ ماهیه سکس داریم ماهی یک هفته میاد ترکیه پیشم از روزی که میاد تا روزی که میره روزی ۳ ۴ بار سکس میکنیم تو این مدت یه بارم حامله شد و با قرص انداختیم از اون به بعد دیگه توش نمیریزم... نوشته: احسان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رسیدن به آرزوم از طریق کس آبجیم #تابو #خواهر من احسانم۲۷ و خواهرم سحر ۳۶ ساله و مجرد خانوادم تهرانن خودم ترکیه رابطم با خواهر خیلی نزدیک بو ود با هم خیلی شوخی می کردیم مولا از بغلش رد میشدم در کونی اینا میزدم از موقعی هم که یادم میاد عاشق کونش بودم که شبیه کون جیا پایگه یا آرهاری رانده من ۶ ۷ ماهی هست آمدم ترکیه از وقتی که اومدم هر روز بهم ویدئو کال می کرد چند بار گریه کردش که دلش تنگ شده و اینا براش بلیط گرفتم که بیاد یه هفته امد رفتم دنبالش رفتیم ناهار خوردیم بعد رفتیم خونه خونم یه خوابست و یه تخت دو نفره جمع جور داره خلاصه یکم استراحت کرد و منم رفتم دنبال کارام امدم از بیرون قهوه گرفتم براش توشم تحریک کننده زنانه ریختم رفتم خونه بهش دادم گفت خیلی احتیاج داشتم خورد و رفت حموم اومد بهش گفتم میخوای بریم کلاب گفت اره بریم رفتیم اونجا مشروب خوردیمو خیلی خوردیم جفتمون باهم یه عالمه رقصیدمو تو رقص من خیلی میمالیدم بهش کیرمم سیخ شده بود اونم فهمیده بود خودشم با کون میمالوند بهم خلاصه رقصیدم ساعت ۳ ۴ صبح بود که رفتیم خونه من که کلا از شق درد داشتم میمردم رفتیم ولو شدم رو تخت سحرم آمد ارایششو پاک نکرد همونجوری آمد گفت خیلی حال داد مخصوصا رقصمون گفتم به منم حال داد گفت مخصوصا که خیلیم سفت میرقصیدی که من دوهزاریم افتاد داره تیکه میندازه گفتم اره دیگه سفت باید باشی تا حال بده به هر دو طرف پشت لباسشو در اورد پشت به من با یه شورت و سوتین پشت به من (البته همیشه وقتی تنها بودیم راحت بود جلو و عادی بود )یهو سوتینشو گفت بیا باز کن برام حال ندارم منم پاشدم باز کردم بعدش نشستم داشتم کون خوشگلشو همینطوری میدیدم یه لباس راحتی سرهمی پوشید رفت دستشویی منم که داشتم تو خیالم کونشو تصور میکردم آمد منم پاشدم لباسمو در اوردم (کلا عادت دارم شبا لخت کامل بخوابم ولی کسی پیشم باشه با شورت ) رفتم دستشویی دیدم شورتی که پوشیده بود اونجاست برداشتم دیدم خیسه گذاشتم اونجا گفتم مشروبه با تحریک کننده کار کرده امشب باید ترسو بذارم کنار و امشب بکنمش آمدم دیدم پشتش به منه دراز کشیدم یه ۱۵ ۲۰ دقیقه ای داشتم با خودم کلنجار میرفتم چیکار کنم چون واقعا کاره سختیه (من تو عمرم خیلی سکس داشتم )این کلا فرق داشت خلاصه کم کم بهش نزدیک شدم بغلش کردم دیدم عکس العملی نشون نمیده دستمو آروم گذاشتم رو کونش از رو لباس مالیدم کونشو اروم بعد لباسشو اروم دادم بالا چون لباسش تا رو رونش بود راحت رفت بالا یکم مالیدم کونشو جراتم بیشتر شد شرتمو در اوردم داشتم از استرس میمردم لا پاشو با یه دستم باز کردم با اون یکی دستم کیرمو میمالوندم باز کردم دیدم خیسه خیسه کیرمو نزدیک کردم به کسش یه کم مالیدم به کسش خیسه خیس شد یه تکون خورد نفس نفس میزد فهمیدم بیداره اروم گذاشتم تو کسش تنگه تنگ بود کلش رفت تو گفت ای آروم کردم توش کامل کردم گفت اخخخخ یه چندتا تلمبه زدم گفت جون کیر داداشم چقدر کلفت و درازه گفتم به تنگیو داغیه کس ابجی گلم که نمیرسه بعد گردنشو خوردم دیگه کامل اخ و اوخ میکرد من معمولا دیر ابم میاد ولی چون خیلی حشری بودم داشت آبم میومد که کشیدم بیرون یکم حشرم بیاد پایین بیشتر بتونم بکنم تا در اوردم پاشد نشست نگام کرد بعد به کیرم نگاه کرد گفت چقدر گندست بعد گرفت دستش یکم مالید بعد لباسشو در آورد و خوردش خوب میخوره بعد پاشد اومد روم نشست اروم کیرمو کرد تو کسش یه کم نشست روش آمدم تلمبه بزنم یه دونه زد بهم گفت تو نه خودم اروم قر میداد رو کیرم بعدش اروم بالا پایین میکرد خودشو همزمان لبشو نزدیک کرد بهم و لباشو قفل کرد بهم منم تلمبه میزدم توش اینقدر کسش داغ و خیس بود د

sticker.webp0.09 KB

د و خمش کردم رو میز و پیام میداد ب مینا هم کشید پایین و اوووف چ کونی فرستاد. و برگشت چند بار برام ساک حلقی زد و گف سریع و چند بار نشد جلو عقب کردم و مینا خاست بیاد بیرون و سریع دوید تو اتاق خاب و یه دسش ب شورتش بود و خندم گرف و زدم زیر خنده و گف وااا چی دیدی مگه و نگا کرد ب خودش و گفتم یموقع شک نکنه و گفتم یکسال طول کشید و اومد با انگشت زد تو سرم و گف روانیی و اعصابم بد جور خورد شده بود و نمیدونم چیشد زنگ زدم حامد و یه ربع نشد رسید و گفت چیزی شده گفتم نه خانوما سرشون گرم صحبت گفتم زیاد پول دشت نکنی و بیای پیشم و زد زیر خنده و گرم صحبت بودیم و یهو دوتایی با تیپ سکسی زدن بیرون و حامد گف آنتالیا بودین و مینا ب یورشم حسابش نکرد و همگی زدیم زیر خنده و گف یموقع زنگ بزن چیزی خاستیم بگیری و گفت عجله ای اومدم و فروشنده بود و گفتم خاک بر سرت ک واقعا لیاقت نداری حامد و از بانک گفتم و مشغول صحبت شدیم و میوه میخوردیم و یکم نشستم و خدافظی کردم و ویدا گفت حیف شد و رسیدم دم خونمون و پیامش دادم بیام با ماشین ببرمت و گفت کجا بریم و زنگش زدم بیاد و یه وقت دیگه و خدافظی و همش فکرم پیش مینا میرفت و گفتم حتما میدونه ولی روش نمیشه چیزی بگه و چهارشنبه شب پیامش دادم گفتم فردا بیایین اینجا و نوشت شما بیکاری بیاری پیشم و ببینم چی میشه و یه حموم زدم و تو فکر مینا بودم و خاب رفتم و ساعت هشت پاشدم و ب بهونه کار بانکی اومدم بیرون و داخل راه زنگ زدم جواب نداد و گفتم حتما تخت خابه و چند دیقه بعد خودش زنگ زد و گفت حمام بودم بیا خونه کجایی و گفتم الان میام چیزی نمیخای گفت نه و رفتم یسر پیش حامد و یکم صحبت کردیم و گف برو خونه گفتم میرم میبرمش خونه خودمون شما هم تشریف بیارین و خدافظی کردم و ب فکر هیکل مینا شق شق بودم و دادمش بالا زیر کمربندم و آیفن زدم و پله ها که میرفتم بالا پیامای خودش با ویدا مرور میکردم و در زدم و با گوشی حرف میزد و وااای خدااا یه شرتک جذب پاش بود ک قشنگ شرت مشکی زیرش مشخص بود با یه تاپ سبز لجنی و پشت کرد ب من و فهمیدم با حامد حرف میزنه و گف باشه کاری نداری و برگشت سمتم و گفت چفت پشت درم بزن و بستمش و وااای جلووم ک راه میرفت کامل محوش بودم و یه شربت آورد برام و خوردم و نشست کنارم و چه گافی داد اونروز دیدی و اصن حواسش نبود حامد اینجاست و مشغول صحبت بود گفتم حامد با وجود خانومی مثل تو اصن ب اون نگاه نمیکنه و گف ای چی بگم و گفت میرم لباس عوض کنم ک بریم و گفتم الان یا هیچ وقت و همینطوری که میرفت سمت اتاق به فاصله دو متریش رفتم و درو چفت نکرد و میترسیدم که برم داخل ولی کیرم بد جور میزد نبضش و یواش لای در باز کردم دیدم پشتش ب در و با گوشی ور میره و بد جور باسنش تو چشم بود و یواش رفتم داخل و تعجب کردم حتی برنگشت نگاه کنه و هی با دست چپش باسنش و رونش میخارید و منم گوشیم باز کردم. ویدا آنلاین بود نوشتم کجایی و گفت با آجیت چت میکنم و گفتم عکس نداد و گفت هاااا نکنه عاشق شدی راستشو بگووو و نوشتم اگه مال هر کسی بود بجز مینا میگاییدمش هی با کیرم ور میرفتم و مینا هم جرات برگشت نداشت منم جرأت جلو رفتن نداشتم یهو مینا برگشت و نگاه کرد به من جا خورد زل زد به کیر شقم و منم اصن سرم از گوشی بر نداشتم و به ویدا نوشتم فرستااااد په و دوباره مینا پشتش کرد بهم یه قدم رفتم جلو تر و کمربندم باز کردم و شلوارم کشیدم پایین و مینا یه نفس بلند کشید فهمیدم 🤌خودش از قبل آگاه بود 🤌 ادامه دارد… نوشته: کیوان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

تم اتفاقا ببخشید چند بار زنگم زدین خاب بودم و گفت بعد اونشب اخلاقش تند شده و اتفاق خاصی افتاد و گفتم ن و گفت همین خیلی عصبی شده و ممنون میشم باهاش صحبت کنین و ازم تشکر کرد و منم رفتم پیشش داخل اتاق خواب بود و با گوشی چت میکرد و گفتم مدیونی اگه نذاری ببینم کیه و گفت عصبیم لطفا و کج کج راه میرفت و گفتم حتما پریوده و گفتم حالا چیه اینقد قر میدی 😃 گف آخه خانومی بدونی چی از کجاست و رفتم پیشش و دسم گرفتم پهلوش و کنارش ایستادم و گفت ببین ویدا چقد بدبخت و پیاماش نشونم داد و گفتم ایشالله خوب میشه و دق دلت رو حامد خالی نکن و زد زیر خنده و رفت بیرون و منم پشت سرش رفتم بیرون و لمبرای کونش دلم بازی میداد و نشست پیش حامد و پیاما نشون حامد داد و ویدا پیام داد وگفتم مگه مال حامد دیدی که پونزده سانته و گف بیشعور پیامای آجیت هست و اسکرین شات فرستاد و قشنگ از دادن ب شوهراشون میگفتن و ویدا میگفت کاش شوهر منم مثل کیوان بود و بهش میخوره خر کیر باشه و مینا اینقد گستاخ آخه و زدن زیر خنده و گفت پاکش کن باش و نوشتم چیو و یهو عکس یه کون شقه که داخل سرویس بودو ساپورت و شرتش کشیده بود بایین و از پشت سلفی گرفته بود واسم فرستاد و سریع کیرم راست شد و نگاه کردم دیدم بله مینا واسش فرستاده و گفتم همین و گفتش به من که نمیرسه ولی گفت دیشب مست بودن و حامد از پشت زده و خانوم کج راه میره انگااار و خندم گرفت و گفتم همین یه عکس بود و مینا روبرو من لم داده بود بقل حامد و عکس کونش نگاه میکردم و ویدا چندتا عکس از کون خودشم فرستاد و الکی کلی ازش تعریف کردم و گفت اگه راست کردی واسم بفرست دلتنگشم و آف شد منم صب کردم تا کیرم خوابید و رفتم پیش حامد و ازم تشکر کرد و گف معجزه کردی و چی گفتی بهش و یکم ب خودم کلاس گذاشتم و گفتم بسپار ب کیوان و غمت نباشه و چایی میخوردیم و بعدش شام خوردیم و نگاه ب گوشی انداختم دیدم خبری از ویدا نیست و ساعت دوازده بود بیداری و نوشم آره و گفتم مگه پیش شوهرت نمیخابی و نوشت باید چند وقت دستگاه بخور پیشش باشه و تصفیه هوا و انگار ریه هاش ضعیف شده و اینور میخوابم و و یکم حرف زدیم و گف دلم لک زده برات یکاری کن دیگه یروز میرم خونه آجیت تو هم مرخصی ساعتی بگیر و گفت پ بادیگارد گفت خودمم نمیدونم یکاریش میکنیم و هههه فرستاد و گذشت تا هفته بعدش شبش پیام داد فردا مرخصی بگیر بیا نوشتم کجا ،خونه مینا دیگه و نوشتم اولا همه میدونن من سر کارم بعدش به چه دلیلی بیام مثلا و نوشت ببینم میتونم مخ مینارو بزنم و خلاصه صبح رفتم ساعت هشت و نیم بود و مینا گفت سر کاری و نوشتم ن کار بانکی داشتم و نرفتم امروز که به شما گفت اینقد زود و گفت بخدا اتفاقی زنگت زدم و وقت کردی یسر بیا پیشم و گفتم ببینم چی میشه و ساعت نه و نیم رفتم و از قبل میدونسم ویدا اونجاست و سه تا پیتزا هم با خودم بردم و با تعجب گفت چرا سه تااا و گفتم اینقد حامد اذیتش نکن خوب نیس و گفت مغازه و دوازده میاد و گفتم پس بده برسونم دسش و گف نمیخااد ویدا هست اتفاقا و ب ویدا میرسه و ویدا یه دامن کوتاه و یه بلوز لش تنش بود و سلام کرد و مینا گفت پرووو ب کیوان دس نمیدی چرااا و و دسش دراز کرد و منم مثلا دست دادم و نشستم رو پیتزا و اون دوتا هم اتاق خودشون بودن و مینا با یه تاپ زرد بالا ناف وشرت استرج جذب تا بالای زانوهاش اومد بابت پیتژا تشکر کرد و اوووف شق شدم و رفت سمت سرویس و ویدا در و باز کرد و اومد و نشست بغلم و گف آخیییش و سینه هااش میمالیدم و لباااش میخوردم و پاشد رفت سمت اتاق خاب و خاسم برم پشت سرش و گف خل مینا سرویس و گوشی مینا داد دسش و اوم

باسنش. و گفتممم اینو میخاام امشببب و گففف مینا بیداره ولم کن و ازش جدا شدم و رفت و درب بست و پیامش دادم بادیگارد خوابید و یه ده دیقه بعد گفت خودم میام و تا اینو دیدممم قند تو دلم آب شد و یه نیم ساعت. بعد در باز کردم و دیدم لامپا و ماهواره خاموشه و انگار هردو خابن با فاصله و اصن نگاهشون نکردم و رفتم سرویس و ب کیرم آب یخ ریختم و موقع برگشت دیدم انگااار ویدا با دسش اشاره کرد و صب کردم و اشاره کرد برو تو اتاق و رفتم و منتظرش بودم ک بیاااد و یواااش در باز شد و ویدااا اومد داخل و سرک کشید رو به مینا و رفتم از پشت بقلش کردم و گفتم خااابه و برگشت رو ب من و گف تا حالا با کسی نبودم فقط همین 💋و لبم داغ کردم رو لبش و سینه ها و باسنش چنگ زدم و گفتم میخوریش و گفت و سرش دادم پااایین و شرت و شلوار اسلشم کشید پاییین و گف جووون تا حالا کجا بوده و چنان ساک زد با دستاش برام جق میزد و منم یکم کصش خوردم و خاسم بزارم داخلش گفف چته خل و پاشد و از کشو دراور یه کاندوم آورد و چند بار کیرم تا ته کرد حلقش و چندتا سیلی زد به کیرم و گفتممم وحشییی و گف مال خودمه ساکت و کاندوم کشید روش و با یه فشااار تا ته رفت داخل و چنگ زد به بازوهام و آیییی بلند گفت و جلو دهنش گرفتم و یواش جلو عقب کردم و دسم از دهنش برداشتم و گفتم چه گشاده و گففف پروووییی دیگه . کص زن مردم میکنی و آخخخ چته یوااااش و سینه هاش چنگ زدم و لباش میخوردم و دم گوشم گف کاش زودتر بهت میدادم. و منم وحشی تر شدم و بلندش کردم و آوردمش لبه تخت و اینقد محکم تلمبه زدم و کیرم کشیدم بیروون و برگشت و تمام آبم ریختم رو صورتش و زبنش زد و با انگشتش مزمزه میکرد و و افتادم کنارش و دستم بردم لا کصش و هی سوراخ کونش انگشت کردم و گفتم میخااام و گفت دیگه چی و با دست زد رو بیضه هام گفتم آیییی و و گفت مرگ و فرار کرد سمت در و گفتم واست دارم و خودش مرتب کرد و رفت و منم خوابیدم فردا ساعت ده مینا اومد و بیدارم کرد گف خوب میخابیا پاشو بریم و بعدش ویدا هم اومد و گفت معلومه خستس هنوز و یه لبخند زدم بهش و معلوم بود رفته حموم ورفتن برن بیرون ک ویدا کون خودش و مینا کنار هم بود و با این دسش از پشت اشاره کرد ب کون دوتاشون و دست گذاشت کمر مینا و رفتن بیرون و نوشت مینا هم عشقش همش پونزده سانتیه و خخخ فرستاد و گفتم واست دارم و ههههه فرستاد و پاشدم دست وروم شستم و رفتم و صبحونه گذاشتن و زدم به بدن و یه معجون ویدا آورد و گفت معجون ب شما میرسه و زدم به باسنش و حوله داد بالا و کونش لخت لخت بود و یواش گفت دوش دالیش و و رفتم چسبیدم بهش و گف بخدا الان میاد بیرون از سرویس و محل ندادم و کیر شق شدم همونجوری دادم لای کصش و با دسش نذاشت بره داخل و صدا در سرویس اومد و دوید سمت اتاق خاب و منم کیرم دادم داخل و نشستم و تموم لیوان معجون خوردم و مینا اومد و گفت کیوان میرم آماده شم بریم و اومد و خدافظی کردیم و تو راه همش فکرم ب دیشب بود و اصن گوشم ب مینا نبود و زد تو شکمم و گف با شما هستماااا و ب خودم اومدم و گفتم خودت کنترل کن من شوهرت نیسمااا و تعجب کرد و زدم زیر خنده و خودشم خندش گرف و رسوندمش و رفتم خونه خودمون و گرم پیام بودم ب ویدا و گفتم مینا ک ظاهرا بویی نبرده و گفت خاب پادشاهی رفته بود و یکم پیام دادیم و خدافظی و منتظر خبر از ویدا بودم برم پیشش و خبری نشد ومینا و حامد اومدن خونه و حامد صدام کرد و رفتم پیشش و خواهرت با شما راحت تره باهاش حرف بزن و گفتم مشکلی هست مگه و گفت چیز خواسی نیست و گفتم بهم بگو موضوع چیه و گفت یشب رفت پیش دوست قدیمیش و ظاهرا شما هم بودین و گف

ه حالی کنن و که دیدم اصلا خبری نشد و چشمام گرم خواب شد و صبح ساعت ده با صدای مینا بیدار شدم که رفته بود حموم و حوله رو سرش بود و هی با گوشی حرف میزد و منم پتو رو کشیدم رو سرم ولی بیدار بودم و گفت غلط کردی و انگاری امشب بزرگتر شده و مجبورم بسازم دیگه و گف آره خوابه هنوز و آره یکمی دلش گرفت و میگفت طفلی شوهرش مریضه و فهمیدم با ویدا حرف میزنه و قطع کرد و اومد بیدارم کرد و گفت تنبل فردا میخوای چطوری زن بگیری و یکم موهام کشید و دست کرد توگوشم و سبیلم کشید و منم پاشدم و رفتم رو شویی و بعدش صبحونه و هر چی اصرار کرد نموندم و رفتم خونه و جواب پیام ویدا میدادم و گفتم شوهرت نیس مگه و گفت اون اتاقه و پیشم نیست و یکم کسشعر تفت داد و منم ازش تعریف کردم و میگفتم واقعا حیف تو و یخ درش باز میشد و میگفت حتی من کوچکترین حق زناشوییم هم بهش نمی رسم و نوبت پیوند کبد داره و جوونیم گذاشتم ب پاش و گفتم یه دوست اجتماعی بگیر و چندتا استیکر تعجب فرستاد و میگفت دردسر میشن و فرد امین نیست و از این حرف ها و خلاصه یه شب پیامم داد فردا تایم داری و گفتم چطور و گفت شوهرش با برادرش رفتن که صبح زود برسن شیراز و شب میان و مینا هم میاد پیشم و خودتم بیا باهاش و گفتم ن اصلا با مینا نمیام من و گفت خودم باهاش حرف میزنم که بیاد دنبالت و بیاردت و خلاصه قبول کردم و یه نیم ساعت نشد مینا گفت میتونی فردا مرخصی بگیری و گفتم چطور و خلاصه به مسئول پیام دادم و مینا گف میام دنبالت پس و زنگش. زدم و گفت آماده باش دم خونم و سوار ماشین شدم و گفت یکم خرید کنم واسه ویدا و برسونم ب دستش و شوهرش رفته شیراز و امشب تنهاست و اسرار کردم نیومد پیشم و من میرم پیشش و گفتم آها و گفت خودتم بیا ک تنها نباشیم و منم از خدا خواسته قبول کردم و با کلی خرید رسیدیم و سلام و احوال پرسی و یکم دلداریش دادم و با مینا باهاش صحبت کردیم و مینا بلندش کرد و بردش اتاقش و با تاپ و شلوار لی اومد پیشم و گفت شام از پیک بگیر و گرفتم و شام خوردیم و مینا چسبیده بود دنبال ویدا و ازش جدا نمی شد و پیامش دادم بادیگارت شده میناااا و نگام کرد و نوشت چی بگم و رفت اتاقش و درو بست و مینا از اتاقش اومد بیرون و گفتم چی شده . گف میخاد با شوهرش حرف بزنه و صداش میومد و خدافظی کرد و مینا خواست بره پیشش گفتم بزار یکم تنها باشه و ماهواره روشن کردم و پیام دادم حالش خوبه و نوشت آره و فردا میان و نوشتم پس امشب داریم و تعجب 😱فرستاد گفت من بادیگارد دارم حواست باشه کیوان و زدم زیر خنده و از اتاق اومد بیرون ‌ یه تاپ و دامن پاش بود و مینا گفت راحتیااا و رو کرد به من و گفت کیوان هنوز بچس و پونزده رد نکرده و زدیم زیر خنده و نوشتم دلت خوش نوزده شده و یکم بعد پیام دید و گفت بیشعوری دیگه و فهمیدم امشب مینا بزاره یه حالی اساسی باهاش میکنم و داشتیم پفیلا میخوردیم و میوه و منم یه موز گنده برداشتم و خوردم و گفتم احیانا شب تا صب بیدارین اینجاااا و من میرم بخوابم و راحت باشین و رو تخت دراز کشیده بودم ک مینا اومد و گفت اجازه میگرفتی یه موقع ناراحت میشه و خابیدم و رفت بیرون و خاب که چ عرض کنم شق درد داشتم و نمیذاشت بخابم و یه ساعت بعد ویدا اومد داخل و وااای چشماام باز کردم و سفیدی بدنش و عطر تنش و برق چشمااش و کیرم راست راست شد و گف بیداری کیوااان و رفت سر میزش و یه چیز بر داشت و یه پتو از کمد و رفت و گفتم اه چ زود رفت و دوباره اومد داخل و تا دیدم گففف روانی ترسیدم و دلم میخاست بقلش کنم و رفت سمت کمد و یه پتو دیگه برداشت و از پشت بقلش کردم و گففف عععع چیههه و کیرم فشااار دادم ب

تم کی هست حالا این مهمون ویژه و گفت ویدا و شوهرش و مثلا من نمیدونم و گفتم ای بابا همین و گفت خب بعد چند وقت میخوان بیان و یکم ناز نازی کرد برا مامان و پاشیدیم به زور و رفتیم خونمون و چند دقیقه نشده بود که گوشیم زنگ خورد و مینا گفت لطفا سفارش دادم از فلان جا شام بگیر و گفتم حالا ساعت چهار و گفت پنج اونجا باش و گفتم احیانا پست ندارن و زد زیر خنده و گفت لباس خوب بپوش و برو منم الکی یکم بهونه آوردم و کلی با منت قبول کردم و لباس ست اسلش و هودی بنفش پوشیدم و شام و مخلفات گرفتم و رسیدم خونه و سلام و احوال پرسی و مینا معرف همگی شد و گفتن شما چرا زحمت کشیدین و منم گفتم راسیتش من حکم پست پیشتاز داشتم همش و همه زدند زیر خنده و یکم چهره شوهرش در هم بود و زیر چشمش سیاهی داشت و خودش گفت از حالش و میگفت ۱۱۰کیلو بودم و الان ۸۰کیلو شدم و منم بیشتر نگام رو ویدا بود یه کص شقه شده بود و سفیدی سوراخ نافش و سینه هاش که داشتن تاپش جر میدادن بد جور تو چشم بود و شوهرش گرم صحبت بود و ویدا رفت پیش مینا آشپزخانه و من و حامد هم روبرو سیاوش بودیو و حامد رفت و کنارش نشست و دلداریش میداد و پیام اومد از ویدا نوشت زیاد به حرفاش گوش نده حالت خراب میشه و نوشتم جلو مینا تابلو بازی در نیار و گفت حواسم هست و نوشتم به چشم دوستی خواستنی شدی و یه استیکر بوس فرستاد ونوشت کیه که قدر دان باشه و از آشپزخونه اومد بیرون و بعدشم مینا با یه ساپورت جذب و یه کت تا زیر باسنش شربت آورد و موقع تعارف قشنگ خط سینش برق میزد و ویدا پیام نوشت شوهرم میگه چه باسنی داره میناااا و نوشتم بیخود کرده و استیکر خنده فرستاد و خودم تعجب کردم بی مقدمه سکسی شد و نشستن به شلم بازی کردن و منم گفتم وارد نیسم و گرم بازی بودن و رو میز ناهار خوری بودند و ویدا خیلی تابلو زل زده بود ب من و گفتم تابلو نشه و یه صندلی برداشتم و کنار مینا نشستم و اینقدر با شور بازی میکردن انگار جام جهانیه و بعد کلی کشمکش و تقریبا دو ساعت. بازی ویدا با شوهرش رسیدن به امتیاز لحاظ شده و مینا رو کرد ب حامددد و گفت با اون پونزده بازیت و همگی زدن زیر خنده و یادم ب حرف ویدا خورد ک ب مسخره میگفت کیر شوهرت ۱۵سانته و تدارک شام و صرف شد و خدافظی کردن و تقریبا ساعت ۱۱بود و مینا گف بمون و رو کرد ب حامد و گفت بازنده تحریم میشه و گفت کیوان لطفا کمکم کن و حامد نزاشت و مینا با توپ پر داد زد روش و طفلی رفت و ظرفا گذاشتیم ماشین و تقریبا ساعت یک و نیم شد تا کلا خونرو مرتب گردیم و حتی جواب پیامای ویدا ندادم و گفتم مگه امشب با آقا برنامه ندارین و گف ای بابا دس رو دلم نزار و یه استیکر غم چهره فرستاد و نوشت شب خوش و مینا بقلم کرد و لپمو بوسید و ازم تشکر کرد و گفتم بزم امشب فقط مشروب میخاست و گفت بخاطر همسر ویدا نخوردیم و در یخچال باز کرد و گف ببین و منم گفتم دیگه دیر وقت شده و گفت الان خوابن و میری خونه مزاحمشون میشی و همینجا بخاب و یه پتو داد بهم و رفت و چند دیقه بعد لامپ خاموش کردم و یه بالشت آورد برام و گفت اینو بزار زیر سرت و تا نگاهش کردم وااای چشمم چهارتا شد با یه شرت کوتاه که خط کوسش و قلمبگی کصش داشت رو مخم میرفت و گفت سرتو بردار و بزور گذاشت زیر سرم و گفتم بین خودمون باشه و گفت چی با تعجب و گفتم خودت و ویدا از همسر شانس نداشتین و آب سرد ریخته شد روش و گف آخ چی بگم آخه و پشتش کرد رو به من و دسش زد به کمرش و اوووف چه کونی داشت مینا و ما هم اصن به فکرش نبودیم و با یه قر باسن رفت سمت اتاق خوابشون و خواب از سرم رفت و داشتم به این فکر میکردم الان حامد چه کصی بکنه و چ

از قبل آگاه بود (۱) #تابو #خواهر سلام کیوان هستم از دوران بچگیم مورد علاقه خیلی دخترا بودم و به عبارتی روم کراش داشتند.قدم ۱۸۵و وزنم هشتاد و مثل آلمانیا بورم ولی موهام الان که بزرگتر شدم به رنگ خرمایی رفته و متولد ۷۵هستم و در وضعیت فعلی مشغول کار داخل دفتر رایانه یک شرکتم و یه خواهر دارم متولد هفتاد و زیبا رو و قدش گمونم ۱۸۰باشه و اندام شاداب و بلوند هست و یه دوست داشت به اسم ویدا که از بچگی با هم بودند و این ویدا هم زیبا بود و تقریبا همزمان با آبجیم عروسی کرد و یه سالی میشد و منم راستشو بخوایین با این حال که قدرت بالایی تو جذب دخترا داشتم ولی ویدا بخاطر دوستی با مینا یجورایی نمیشد زیاد بهش نزدیک شد و تازه عروس هم بود و هنوز پایبند به شوهر و منم یاد ابراز علاقه دوران مجردیش به خودم میفتادم و اون خاطرات رو بعضی موقع ها مرور میکردم و گفتم بزار ببینم هنوز درگیر گذشته هست و مینا با شوهرش خونه بودند و زیاد قید و بند لباس نیست مثل قدیم میگرده و حامد بازاریه و چندتا مغازه داره و یکیشون لوازم آرایشی داره که تقریبا خودشون کار میکنن و فروشنده دارند و اون دوتا هم کلا داده رهن و به خاطر موقعیت مکانی خوب پول خوبی گرفته و پاشد بره یه سر به مغازه بزنه و منم فرصت غنیمت دیدم و رفتم کنار مینا و گففت هاااا تا حامد بود موش مرده بودی و الان پرو شدی و زدم زیر خنده و گفتم با اون حامدت و خودشم خندید و گفت چرا با بقیه نمیای خونه مااا و منم یکم خاطرات قدیم گفتیم و گفتم اون رفیق جونییت کجاست و گف طفلی ویدا هم شوهرش از بس مکمل مصرف کرده کبدش خراب شده و دسشون بنده به دکتر و بیمارستان و یکم ناراحت شدم و گفت بزار زنگش بزنم و حال و احوال و منم سرم تو گوشیم بود و گفت آره بهتر که چه عرض کنم ولی خوبه و مینا هم گف دیدی گفتم همش آمپوله و گولشو نخووور و یکم فهشش داد و گفت اقلا پونزده سانت بیشتره و یهو مینا سرخ شد و گفت بیشعور کیوان کنارم نشسته و گفتم سلام برسون و گوشی داد به خودم و احوال پرسی و گفتم خوب میشه و نگران نباش و یکم باهاش صحبت کردم و گفت خطت همون قدیمیه و خلاصه از فردا شروع کردیم به چت کردن و زنگ زدن و دوماهی همینطور گذشت و گفت مینا دعوتمون کرده خونشون شما هم بیااا و گفتم منکه دعوت نیستم و گفت مرض خونه خواهر دعوت میخواد و گفتم یجوری خودت بهش بگو دعوتم کنه و گفت دیگه چی بگمممم و خدافظی کرد و قرار شد شب پنجشنبه برن و سر ظهر مینا گفت بیا خونه کمکم حامد نیس و شب مهمون دارم و با مامان رفتیم و مشغول پیام بازی با ویدا بودم و به نسبت اون موقع خیلی جا افتاده تر بود و تپلی تر شده بود و کلی عکس از خودش میفرستاد واسم و انگار شوهرش منم و مینا داد زد مثلا کیوان اومده کمک من ،ماماااا یچیز بهش بگووو خووو و گفتم اومدم غربتی بازی در نیااار و رفتم مبل و میز ناهار خوری و اسباب سنگین جابجا میکردم و اصن عین خیالم نبود چی پوشیده و چی میگه و اصلا حسی نداشتم به مینا و هر کسی این بدن رو میدید قشنگ شق شق میشد با دامن کوتاه و تیشرت عکس تک پیک مشکی تنش که حرکت سینه هاش قشنگ معلوم بود و باسناش مثل کوهان شتر برآمده و تو چشم بودن و پاهاش هم صاف و تپل و بدون مو و موهاش هم کامل لخت رو شونه هاش و سینه هاش بودن و مامان هم همش میگفت دختر نازم خودت زیاد اذیت نکن و بزار کیوان انجام میده و و مینا گفت کیوان که اصن حس نداره و همه زندگیش محو گوشی شده و یه نیشگون از پهلوش گرفتم و ناهار خوردیم و گفتم ماما بریم دیگه یه پنج شنبه جمعه آزادیم و اگه اینجا بمونیم تا فردا مینا کار تراشی میکنه واسمون و گفت باشه و ساعت دو بود تقریبا و گفت ساعت چهار میان و گف

sticker.webp0.09 KB

ه بشم و و مامان خواست برگرده وسریع خم شد پشت سرش و اوووف چشمم به باسنش خورد دوباره و با یه دسش بلوزش کشید پایین که مثلامن نبینم و دوباره برگشت و اینبار یدفعه دستم از چاکش کامل به زور کردم و دس گذاشت رو دسمو یواااش چنگش زدممم و انگااار دنبه گوسفند بود و نرم و بدون مو و شروع کردم ب مالیدن و دس راستمم گذاشتم رو پهلوش و برگشت دسم نگاه کرد و برگشت دوباره و منم با دست راستمم پهلوهای نرمش میمالیدم یه یه دقیقه و بلوزش رفته بود زیر باسنش و نشسته بود روش و خواستم بکشمش بالا ولی نمیشد و با انگشت چند بار ضربه زدم به پهلو نرمش و و اصن اجازه نمیداد بکشمش بالاو یه لحظه پا شدم و بدون صدا رفتم بیروون و کیرمم شق شق بود ودوتا زیر سری آوردم و گذاشتم رو هم سمت راست فرشته و اصلا نگام نکرد و یکم رفت جلو تا چسبید به زیر سریا ایندفعه دستم بردم سمت داخل و یکم هل دادم سمت کونش و گفت ای بابا و ماما گف چیشده عزیزممم و گف شما راحت باشین با فرشید بودم از دس کاراش و گف چیشده و گف شکم در آورده و دیسک کمر میگیره چند وقت دیگه و مامان گف خدا نکنه و دوباره دسم بردم به زور جلو تر و با دست چپم بلوزش کشیدم سمت بالا و گفت فهمیدم و یکم بلند کرد باسنش و لبه بلوزش گرفتم و از دو طرف کشیدمش بالا و دس چپم تو رونش بود و میمالیدم و مامان گفت اذیتت میشه گف نه یخورده دامنم دست و پا گیره و راحت نیسم و گف قربونت برم برو شلوار راحتی بپوش و رفت و به یه شلوارک برگشت و مامان گف عزیزم راحت باش و و فرید و خودش فهمید و گفت من راحتم مشکلی نیس و و دسم بردم و گذاشتم وسط دوتا رونش و با این دسم هم پهلوش ماساژ میدادم و گرمای بدنش داشت دیوونم میکرد و لی زیاد نمیشد پیش رفت و دسم کردم زیر بلوزش و یه تاپ بنفش تنش بود و کشیدمش بالا و و چشمم ب سفیدی کمرش و دسم نرمی پهلوش رو حس کرد ضربان قلبم دو برابر شد و و داشتم سمت شکمش و انگشتم کردم سوراخ نافش و انگااار سوراخ کون بود از بس که نرم بود و گفتم فاییده نداره و باید سریعتر عمل کنم و دستم بردم سمت کششلوارک و یکم کشیدم عقب خط شرت بنفشش و چاک زیبا کونش انگشتم رفت و دس زدم نوک انگشتم کشیدم به روغن پا ماما و نوک انگشتم چرب کردم و اینبار نزاشت انگشت بفرستم داخل و رفت جلو و اعتنا نکردم به زووور انگشت بزرگ وسطم فرستادم تا رفت پایین انگااار کوره بود و نوک انگشتم داغ شد و گرم بود و خیس عرق و برگشت و با علامت صورت گف چته و چیکار میکنی و یه اخم سنگین کرد و و برگشت و دوباره دستم بردم سمت کمرش و برگشت اخماش تو هم و فقط زل زدم تو چشاش و حشرو میشد دید و برگشت و اینبااار کامل دست راستم کردم تو شرتش و با انگشت بزرگم شیارش میکشیدم و یکم بیشتر بردم پایین یه نرمی و داغی زیاد داشت و ناخوداگاه باسنش بلند کرد و منم دستم تا مچ کردم داخل و اوووف قلمبگی کصش گرفتم و هی مالش دادم و انگشتم شصتم میمالیدم به سوراخ کونش و و با دست چپم که داخل شرتم بود کیرممم میمالیدم و باورم نمیشد این فرشته و این منم و مامان اینجاست و این شد اولین چراغ سبز فرشته خانووم و به سکساس مکرر کشید و مایل بودین مینویسم… نوشته: فرید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

و دس راسش گذاشت رون پاش و یواش فشار میداد و رو ب مامان باهاش حرف میزد و یه لحظه دامنش یوااش داد بالا و وااای چشمم خورد به برق پاهااش و گفتم شما هم میراث گرانبها ب ارث نبرین و دوباره رفت در گوش ماما حرف بزنه و یوااش با دس چپش کنار رون پاش میخارید و منم زووم بودم رو کونش ولی نمیشد ریکس کرد و یوااش با پام زدم به مچ پاش و سریع برگشت و نشست و نفهمیدم چجوری ناهار خوردمو فرشته هم هر جوری میشد عشوه میریخت خیلی محسوس و مامانم گفت این واریس چیبود گفتی پاهای منم درد گرفت و خندیدم و گفتم پاهات بزار رو میز عسلی با روغن چربشون کن و رفتم روغن آوردم و گذاشتم دس فرشته و گفتم با اشاره گفتم انجامش بده و مامان یکم بهونه آورد و بلاخره راضی شد و گفتم راسی مامان ببر رو تختش پس و با هم رفتن و یکی دو دقیقه بعد دیدم رفتم و داشت روغن میزد به پاهاش الکی چند تا ایراد گرفتم و مامان تو گوشی داشت سرچ میکرد و قربون صدقه فرشته میرفت و دیدم اینجوری فایده نداره و مامان حواسش هست و گفتم به شکم بخواب و پشت پاهاتم ماساژ بده و گف کار عروس خشگلم نیس و ماساژور میگیرم و چرخید و فرشته پشت پاهاش ماساژ میداد و همزمان من نزدیکش شدم و دسم گذاشتم رو شونش و ماما رو شکم بود و سرش تو گوشی و گفتم ماساژ بده و چنگ نزن و شونش فشار دادم و یه نگاه متعجب بهم کرد و دوباره گفتم راحت بشین رو تخت ک مسلط تر باشی و دوباره رفت در گوش ماما چیزی بگه و مامان لپش بوسید و نشست لبه تخت و پی چپش گذاشت پایین و دامنش رفت بالا و دوباره چشمم خورد ب پاهااش و سینه هاااش و داغ کردمم و گفتمم خودشم میخاااد ولی روش نمیشه و موهای لختش هی میومد تو صورتش وسکسی تر میشد و نشستم کنارش و گوشی نشونش دادم و گفتم از اینجا مشکل بود و سعی کردم خودم بچسبونم بهش و هیچ عکس العملی نکرد و تو قسمت پیام هام نوشتم بو عرق میدیااا و با مشت زد رو شونم و پشتش کرد بهم و مشغول ماساژ پاها شد و گفت تموک نشد عروس گلم و نگاه کرد به من و چهرش مثل چی بگم و با ابرو گفتم نه و با صدا ناز و لرزونش گف ن هنوز و دلم میخواست بدن لختش لمس کنم و یهو دسم گذاشتم رون پاش و یه لحظه مکث کرد و خیلی راحت گفتم راحت باش و با یه تم تعجب نگام کرد و من پرو تر شدم وااای اینبار که یکم چنگ زدم انگار گوشت بی استخون بود و یه نفس عمیق کشیید و کارام دست خودم نبود و اینقد دامنش جذب روناش شده بود انگار پوست بدن خودشه و کج شدم جوری که قشنگ روبه روم بود و دس گذاشتم رو زانوش و برگشت زل زد تو چشمام و با نگاهش اشاره کرد ب مامان و منم حشری شده بودم و کارام دس خودم نبود و یهو مامان برگشت و رو به فرشته شد وگف بزار ادمشو فرید انجام بده و یکم قربون صدقش رفت و و گفت نه راحت باشین منم راحتممم و تا سرش برگشت داد ماما سریع دست چپمو بردم رو رون پاااش و چند باری فشار دادم و دستشو آورد دستمو برداشت و دوباره دستمو گذاشتم رو رون پاااش و با این کارش بیشتر حشری میشدم و با صدای لرزون گفت آخرش فرید از زن گرفتن طفره میره و یهو مامان برگشت سمتش و گف سریع بر نگردین رگ گردنتون میگیره و مامان گف اتفاقا کاش گردنم ماساژ میدادی و گفت چشم و کم کم میام بالا و قربون صدقش رفت و دسم بردم زیر زانوش و یکم فشار دادم روبه بالا و چند بار که تکرار کردم گوش کرد و پاش یکم آورد بالا و میخواستم دامنش بیا بالا که متوجه نشد و با نوک انگشتم دامنش کشیدم بالا و چند بار ول کردم و گمونم فهمید و پاهاش دراز کرد و یواااش دامنش کشیدم بالا تا چاکش افتاد کنار رونش و یه جووون یواش گفتم و یه نفس عمیق از بینی کشید و باورم نمیشد یباره تا اینجا پیش رفت

سر کارم و فرشید سر زده اومد با اخمای تو هم و گفتم چیزی شده و تو دلم گفتم بازم کارمون با وکیل به بیراهه رفته و سری تکون داد و گفت چی بگم و یکم نشست و گفتم مگه کار نبودی و گفت امروز نرفتم و رفتم دنبال اسناد و فلان ارگان و …و گفتم بزار منم بیام و تو راه گفت واسه وجهه ما خوب نیس عمرت تو کافی نت سپری بشه و همون اپراتور بگیر واسش و کمکم ب فکر برهه زمانی جدیدت باااش و از این کوسشعرااا خلاصه سرتون درد نیارم و تا رسیدیم خونه و ناهار خوردیم با مامان و چند روز تو فکر که عرض کنم تو کف فرشته بودم که گمونم دوشنبه بود و دیدم سر صب بشاش و صدا خندش میااد و تا چشمم خورد بهش یهو جا خوردممم یه دامن جذب پاش بود یه پیراهن چار خونه و نشستم رو میز صبخونه و گفتم خانومای حلال کار جوووناخوبن و یکم تعارف بار هم کردیم و صبحونه خوردیم ومنتظر بودم فرشته از جاش بلند بشه و دیدش بزنم یکم معلوم بود رفته حموم و مامان رفت پا ماهواره و فرشته گفت راسی گوشیم این پیغام میده و گفتم مشکل حادی نیس و مال حساب کاربری و اپل آیدی واسه خودمم اومده و یکم با سیتینگش ور رفتم و ایمیلشو برداشتم و گفتم ب همه پیج های اینستا سر نزن و ادد نزن و از این چرندیاات و پاشد رفت بره پیش مامان و اوووف شاه کون بود زن داداش حتی با اینکه بلوزش رو کونش بود و اوووف تکون که خورد تو این چند قدم دل منم میلرزید و تا حالا با این وجهه نیومده بود تو خونه جلو من و خدافظی کردم و موقع دست دادن یکم دستم نگه داشت و حتما چک کن واسم و خودمم یاد آوریت میکنم و خدافظی کردم و گفتمم ایول به خودم و خلاصه تو مسند کارم یه فکرم پیش فرشته بود و زنگم زد و یاد آوری کرد و موقع ظهر زدم و اومدم خونه و تا دیدمش گفتم مگه خودت خونه زندگی نداریییی و برگشت رو ب ماما و گفففف ببینش چقد روانییه و اووووف تازه متوجه شدم چاک دامنش سفیدی پاهاش تا زیر زانوش معلوم و مشخص ساپورتش در آورده و یکی دوباری که پشت به من بود کپلای برجسته کونش تکون داد و رفت داخل آشپزخونه و منم لباسام عوض کردم و کیرمم نیمه شق بود و اومدم بیرون و مامان گفت عزیزم خسته شدی بفرما بشین و مشغول خوردن بودیم که فرشته بازم اومد و گففف چیههه هااااا هر موقع دلم بخواد میاااام و میییرممم و با یه لحن خاصی گفت و منم یکم زل زدم به سینه هاش و نشست کنارم و گفت پیگیری کردی واسه گوشیم و نتیجش چی شد و یکم مکث کردم و زد با زانو ب رونم و گفتم بله بله و یکم باهاش حرف زدم و صندلی خودم یکم بردم عقب و یواش ساق پا سفیدش دید میزدم و یه آن متوجه من شد و یه خنده ریزی کرد و بلند شد مثلا چیزی تو گوشی مامانم بگه و وااای کونش داد سمتم و سعی کردم عادی برخورد کنم ولیبی قشنگ خط شرتش مشخص بود و میخواستم لمسش کنم ولی اصلا ریسکش بالا بود و گفتم هر چی گفت واسه منم ترجمه کن مامااو اوووف حرارت باسنش حس میکردم اصن و تو دلم گفتم عرضه نداره این فرشته های عقب بکنه لااقل و یه خنده زد و لمبرای کونش لرزید و از اون بیشتر قلب من و بیشر کیرمم راست شد و جرات نداشتم دس به باسنش بزنم و یوااش با انگشت شصت پاام نک دامنش کشیدم و اینقد سفید بود که رگهای ساق پاش مشخص بود نفهمیدم چجوری غذا میخوردم که دوباره برگشت نشست و گفت غذامون سرد شد و البته معذرت میخوام پشتم ب شما بود و غذا خوردیم و گفتم واریس هم یه درد بدیه که امروز یه خانوم اومد گفت و پاهاش درد میگرفت و طفلی مسن سال بود و رگهای پاهاش برجسته بود و هی مینالید و میگفت رگها فشرده میشن و فرشته حرفم قطع کرد و گف بعضیا ارثی دارن و مامانم داشت و رشته کلام به دست گرفت و با دست چپش غذا میخورد یواش