es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 038 suscriptores, ocupando la posición 1 283 en la categoría Libros y el puesto 13 483 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 038 suscriptores.

Según los últimos datos del 06 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -550, y en las últimas 24 horas de -31, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 12.27%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.17% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 3 073 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 045 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 07 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 038
Suscriptores
-3124 horas
-1407 días
-55030 días
Archivo de publicaciones
زندگیمی #عاشقی #همسر شونزده ساله بودم که پسر عمه ام اومد خاستگاریم ! از ازدواج و زندگی مشترک چیزی بلد نبودم فک می‌کردم مثل خاله بازیه !! اون موقع ها اینجوری بود خب نه گوشی نه اینترنت که بخواد چشم و گوش آدم رو باز کنه . جواد پسر عمم یه پسر قد کوتاه و لاغر سفید رو بود یعنی انگار اصلا خونی تو بدنش جریان نداره مث گچ بود صورتش ! ماردم بعد خاستگاری ازم نظر خواست که دوسش داری ؟ من گفتم نه پرسید چرا خانواده خوبین جوادم پسر خوبیه شروع کرد آب و تاب دادن به تعریفاش که میری تو زندگی عاشقش میشی منو پدرت تجربه داریم بسپار به ما آنقدر گفت و گفت تا راضیم کرد تمام دلیلش هم این بود که غریبه نیستن و میشناسیمشون ! خلاصه بعد چند وقت رفت و آمد چونه زدن سر شیربها و مهریه و جهیزیه ما عقد کردیم با عجله ای که شوهر عمم داشت بعد از چند ماه عروسی گرفتن ، رفتیم زیر یک سقف ! من تو این چند ماه نامزدی از جواد خوشم اومده بود کم کم مهرش به دلم افتاده بود دوستش داشتم اونم منو خیلی دوست داشت و کل نامزدی ما تو چند ماه خلاصه شد به چند بار بوسیدن و لب گرفتن لیسیدن گردن من که من خیلی لذت میبردم ! مراسم عروسی که تموم شد من و جواد وارد خونه خودمون شدیم ، گفتم جواد کمکم میکنی من سنجاق سرهایی که آرایشگر زده رو باز کنم اونم با کمال میل قبول کرد بعد از باز کردن هزار تا سنجاق که آرایشگرا تو آرایشهای مسخره اون زمان استفاده میکردن جواد لباس عروس رو از تنم در آورد ، بدن لخت من با یه شرت و که دید شروع کرد به بغل کردن و بوسیدن و هم زمان لباسای خودشم در آوردن من خوابوند رو تخت بعد کلی نوازش شرت خودشو منو در آورد یکم آب دهن زد به کیرش آورد روی چاک کوس من ، از استرس داشتم میمردم تمام لذت اون چند دقیقه رو‌فراموش کردم ، با یه فشار کیرش رو کرد تو کصم ، یه سوزش خیلی بدی گرفتم وقتی کشید بیرون بلند شدم خودمو نگاه کردم رو کیر جواد یکم خون کم رنگ بود دوباره کرد داخل بعد چند لحظه آبش اومد کشید بیرون ریخت رو دستمال کاغذی منم برای اولین بار ارضاع شدن یه مرد رو دیدم ، خلاصه از این لحظه زندگی من و جواد شروع شد یا بهتره بگم بد بختی من شروع شد ، بعد یه چند ماه زندگی فهمیدم جواد معتاده و کراک مصرف میکنه لاغر بودن و صورت مثل گچش و اصرار زود عروسی گرفتن شوهر عمم به خاطر همین بود ، الان که دارم این داستان رو میگم خودمم گریه میکنم که چه خیانتی عمم و شوهر عمم به من و خانواده ام کردن ، عمم اصرار می‌کرد که ترک میکنه و آدم میشه منم قبول کردم دوست نداشتم تو این سن بیوه بشم . بعد از چند بار خوابوندن تو کمپ و بیمارستانای خصوصی عاقا جواد تا پاش به خونه می‌رسید بعد از چند روز دوباره شروع می‌کرد زندگیم کلا شده بود گریه ، تو آینه خودم نگاه میکردم نمیشناختم . صبر میکردم تا کار به جدایی نرسه تو دلم یه کور سوی امیدی داشتم که با محبت کردن بتونم جواد رو سر براه کنم غافل از اینک آقا جواد بیشعور تر از این حرفاس و بعد یه سال سعی و تلاش من برای درست کردن زندگیمون جواد جان از مصرف کراک دست برداشت و به سلامتی تزریقی شد !!! دیگه طاقتم طاق شد رفتم خونه بابام کلی بهشون بد و بیراه گفتم که شما باعث شدین و شما اصرار کردین ،اون بیچاره ها هم منو نگاه میکردن و گریه میکردن ! فرداش رفتیم درخواست طلاق دادیم بعد شش ماه جدا شدم و افسردگی شدید اومد سراغم تو چند وقت هر کی که منو می‌دید فکر می‌کرد چهل سالمه به خاطر کوچیک بودن شهر و شناختن همدیگه تقریبا خودم تو خونه حبس کرده بودم از نگاههای پر معنی مردم به یه بیوه هجده ساله خوشم نمیومد اون نگاهها منو عصبی می‌کرد ، فقط یه نفر بود ک

sticker.webp0.09 KB

م گفتم به شکم بخواد یکم سر شونه هات فشار بدم خستگی ات در بره، همزمان تی شرتش در اورم شروع کردم به ماساژ دادنش هر دوتا میدونستیم قراره چه اتفاقی بیفته فقط داشتیم مقدمه اش آماده میکردیم قشنگ با کونش ور میرفتم شلوراکش تا نیمه دادم پایین، الان وقتش بود یک بالشت برداشتم به زهره گفتم :شکمت بیار بالا خانومم بزارم زیرش، چند ثانبه صبر کرد ولی داد بالا بالشت گذاشتم، یکم کیرم خیس کردم گذاشتم سر کوسش، اونقدر خیس شده بود که با کمترین فشار تا خایه رفت توش،از بس سکس نکرده بود تنگ ننگ بودش،بالشت محکم گاز میزد ، صداش در نمیود، اروم اروم جلو عقب میکردم وقتی حسابی جا باز کرد شلاقی شروع به کردنش کردم، دستام روی شونه کمرش بود داشتم عین دیوونه ها میکردمش اخر صدای اه اوووف زهره بلند شدش وسطش هی میگفت بکن بکن من: نشنیدم بلندتر بکو زهره : بکوووون بکوووون دارم میمیرم هر کاری میخواستم میکرد بهش گفتم حالا نوبت تو هست بشین روش اومد نشست، میشد دید که دوست نداره چشم تو چشم بشیم،محکم صورتش گرفتم شروع کردم لب گرفتم ،اونم دید همه پرده ها دریده شده شروع کردن خوردن لبام خودش کیرم گرفت کرد تو کوسش بالا پایین میپرد، تا حالا تو عمرش اینجور کوس نداده بود اون شب تا نزدیکی صبح کردمش، همون حالت لخت کنار هم خوابیدیم از اون به بعد مثل زن شوهر کنار هم میخوابیدم، سکس میکردیم ، حتی دعوا قهر اشتی میکردیم تا اینکه یک خواستگار خوب برای مامان اومد یک معلم حدود چهل دو سه ساله که از زنش جدا شده بود و بچه نداشت و توی همون کوچه ما خونه داشت باید تصمیم درست میگرفتیم، با دایی حرف زدیم دیدیم مرد خوبی هست مامان شرط کرد که باید توی همون کوچه باشیم مرده هم قبول کرد، علی اسمش بود و کلا بی آزار بی صدا بود ازدواج کردن،بعد یک مدتی علی و مامانم خوب باهم کنار اومدن،ولی مامانم همیشه میمود و باهم سکس میکردیم ولی به مرور کمتر شد من و فرزاد هم توی خونه خالی ،سکس های زیادی تجربه کردیم یه جورایی اشباع شده بودم و مادرمم فهمیده بود البته از این موضوع ناراحت نبود الان بیست پنج سالم هست و هنوز با مادرم سکس میکنم، میدونم خیلی ها بهم توهین میکنید ولی این چیزی هست که دوسش دارم، توی این سایت خیلی ها تجربه سکس با خواهر یا مادر خودشون دارن ولی جرات ندارن بگن، اگر شما تجربه کردی یا کسی میشناسی که تجربه کرد اینجا بازگو کن نوشته: یاسر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

به گربه محلشون هم رحم نمیکنه، خواهرم بهم گفته بود که خیلی وحشی میکنه من که تا بناگوش سرخ بودم: خواهرت مگه بهت میگه؟ فرزاد: اره همه روابطش میگه، همین داماد ما توی یکی از این پارتی ها عاشق خواهرم شد، اون موقع خواهرم با یکی دوتا بود الان هم هست البته ولی دامادم به روش نمیاره دیگه ادامه ندادم،فرزاد میشناختم وقتی کار به اینجاها بکشه شروع میکنه همین جور سوالات از من پرسیدن کمی کسشر گفتیم بهش گفتم دنبال یک دوست دختر یا مطلقه هستم دارم پاره میشم،اگر خونه ام مثل الان خالی بشه ییارمش فرزاد که خداخواسته بود گفت: اینبار که مادرت رفت شهرستان دوست دخترمم میارم باهم بکنیم قبلا اونقدر یوبس بودی تخم نداشتم بهت بگم، اونم چندتا دوست توی دست بالش داره من: فرزاد دنبال جنده پولی نیستم خودت وضع منو که میبینی،دنبال این نیستم بیان تیغم بزنن فرزاذ: خشک خالی هم که نمیشه مگه اینکه یک سن بالا چیزی جور کنه واست،ولی بهانه نگیر بگی سرش کجه کونش کجه من:سولاخ باشه دیوار باشه ،دارم پاره میشم حالا هم برو مادرم بیاد داستان میشه ، فرزاد: مادرت گاییدم یاسر این چقدر خشک هست، یک نفر پیدا کن صیغه اش کنه بره دیگه ، میخوای قاب کنی بزنیش به دیوار؟ فرزاد رفت ،زهره هم تقریبا اخر شب اومد،از شهوت داشتم پاره میشدم، رفتم عطاری یک دونه قرص ترمادول چهل گرفتم یک سومش خوردم، فشنگ نعشه میکرد و حکم تاخییری داشت مامان اومد ،انگار نه انگار ظهری خبری شدش میشد تشویش تو چشماش دید ولس وقتی دید منم بیخیال هستم پیش خودش گفت یک هوسی بود یک غلطی کرد تموم شد ،بهتره همش نزنه شام خوردیم ،خوابیدم مامان رفت توی اتاق خوابید ولی قشنگ حس میکردم بیداره یا امشب یا هیچ وقت!! در باز بود رفتم تو اتاقش به شکم خوابیده بود و مثلا در خواب عمیق هست رفتم کنارش دراز کشیدم از پشت بغلش کرددم، واکنشی نشون نداد، با دستام از روی لباس با کونش ور میرفتم ،خیلی آروم با کمی بغض گفت :یاسر تو قول دادی به شکم خوابوندمش دوباره ماساژش دادم حین ماساژ گفتم ،زهره(هیچ وقت با اسم صداش نکرده بودم) تو زنم هستی، اینقدر اذیت نکن،نه خودت رو نه منو،من که واسه مادرم درد سر درست نمیکنم خود من رفتم دوست دختر گرفتم(به دروغ) داشت واسم دردسر میشد الکی گفت حامله شده ازم میخواست بیفته گردنم اینو که گفتم زهره انگار برق بهش وصل شدش بدون هیچ شرم حیایی بلند شد نشست جلوم گفت : چه غلطی کردی؟ منم شروع کردم یک داستان سرهم کردن که اره یک زنی بود سی دو سه ساله، چسبید بهم منم یک بار سکس کردم ، بعد گفت حامله هست،به فرزاد گفتم خودش گوش زنه رو پیچوند دکش کرد، یکمم ننه من غریبی در آوردم که به منم فشار میمود نمیدونستم چه کار کنم این حرفها زهره هم شروع کرد فاز نصحیت گرفتن که زنها اینجورن اونجورن این حرفها وقتی آروم شدش گفت:خاک بر سرت تو با این سن رفتی یک زن نزدیک هم سن منو گرفتی باهاش کار خاکبرسری کردی؟ من: چی میگی مامان، فرزاد و دوستام با زن میانسال تازه بزرگتر از شما سکس میکنن، مزه اش ده برابر بیشتر از این دختر بچه های غرغرو گردن افتاده هست که هیچی حالیشون نیست! زهره با کمی خجالت : خاک عالم آخر زمون شده قبلا مردها دنبال دختر بچه بودن الان پسربچه ها دنبال بیوه سن بالا من دیدم که آروم شده بی مقدمه چسبیدم بهش با حالت قلقلک خنده شروع کردم با مه مه هاش ور رفتن بهش میگفتم : حالا فهمیدی چرا چشم دنبال این هلو بلوری ها هست؟حالا فهمیدی چرا اون بچه دنبال مخ زدنت بود زهره با حالت خنده جدی: نکن دیگه برو راحتم بزار من: یکم بده بخورم میرم اونم با اکراه یکی از سینهاش در اورد کرد دهنم یکم که خورد

، کونی که کوچیک بود ولی مشخص بود سفت بودش بری ده ثانیه همه افکارم ریختم روی هم که به اندازه ده ساعت میشد، اخرم تصمیمم گرفتم گفتم هرچی میخواد بشه چرا باید به غریبه بده ولی به من نه اصلا چرا باید واسه ارضا خودش با غریبه لاس بزنه که همش منتظر آبرو ریزی باشیم من قدم بلند بود هیکلم رو فرم زهره سرش پایین بود اصلا تو عالم خودش بود کیرم سیخ سیخ شده بود،فقط شرت پام بود،کیرم از گوشه شرتم زده بود بیرون بلنددشدم از پشت بغلش کردم صورت همو تو آینه دیدیم داشتم گردنش مبخوردم زهره انگار برق سه فاز بهش وصل کردی ، مثل گچ دیوار سفید شده بود،هیچ واکنشی نداشت انگار داشتی با مجسمه سنگی دست میزدی بلندش کردم گذاشتم روی زمین خیلی آروم لب گردنش میخوردم این اتفاق ظرف ده ثانیه رخ داد،زهره به خوذش اومد با لکنت به زور میگفت:یاسرر یاسررر یاسرر نکن مادر،تو رو خاک آقات نکن،من مادرمت ،پسر توبه کن، یاسرر نکن به خاک آقات خودم آتیش میزنم! همون جوری تو بغلم نگاش کردم یک قطره اشکش پاک کردم گفتم: چرا تو نباید زن من بشی؟ چرا باید بدمت دست غریبه؟ نکنه من ایرادی دارم؟ نکنه از من بدت میاد؟ پتو رو گرفت دور خودش پیچید همون جور خیره گفت: خفه شو ،میدونی چه غلطی داری میکنی؟ منم دوست دارم منم عاشقتم ولی مادرتم، زنت که نیستم، کی گفته پسرم ایراد داره هرکی گفته غلط کرده، ولی نمیشه یاسر ، یه جوراییی در بهت حیرت بود اصلا نمیدونست چی داره میگه، بهش نزدیک شدم گفتم :حداقل بزار به سینهات دست بزنم ، مثل اون پسره، به همون خاک اقا دیگه تمومش میکنم، از من اصرار از اون انکار،کمی حالش سرجا اومده بود قاطی داد بیداد، گریه ،فحش هم میداد اخرش گفت بیا ذلیل مرده فقط از روی پتو بزار این داستان تموم بشه ،وسایلم جمع میکنم برمیگردم از روی پتو شروع کردم به ور رفتن با سینهاش، وسطاش میگفت تموم شد؟ برم؟ ولی دستم کردم زیر پتو قشنگ گرفتم تو دستام، زهره نشسته بود کنج دیوار منم سرم تپ بغلش بود، دیدم کمی نرم شد رفتم زیر پتو شروع کردم خوردن سینه هاش، موهام چنگ میزد که نخورم ولی دیدم بیخیال شدش، داشت از حشر میترکید ولی به روی خودش نمیاورد یکی از دستام گذاشتم لای پاش دیدم رسما دراز کشید، حواسم بود زیاده روی نکنم که مثل اون پسره نشه خوابیدم روش فقط مه مه ها گردنش میخوردم از روی شرت با کوسش ور میرفتم، قشنگ داشت آه اوف میکرد، سینه اش توی دهنم بود شده بودن عین سنگ، همه زورم میزدم عقلم سر جاش باشه، میشد صدای زهره شنید که ریز میگفت:آخ مادر نکن، ولم کن برم!! بعد پنج دقیقه بهش گفتم :دیدی خوشت میاد، اونم گفت: بمیری بچه از روم بلنددشو گفتم به پشت بخواب یکم ماساژ بدم به زور برگردونمش شروع کردم ماساژ دادن میشد داغی کیرم روی کونش حس کنه وقتی مطمئن شد بیشتر از ماساژ پیش نمیرم شول کرد منم دیدم مقاومت نمیکنه از نوک انگشتاش تا فرق سرش به بهترین شکل ماساژ دادم، وسطش بی هوا گفت اخ خدا خیرت بده دیگه مطمین شدم کارم نداره دست به کار احمقانه نمیزنه بعد چند دقیقه بلند شدم از روش بهم گفت: قول دادی دیگه همه چی تمومه من میرم خونه دایی ات یاسر برگردم بیینم هیز بازی در میاری به خاک آقات میرم منم حرفی نزدم خودم زنگ زدم به فرزاد بهش گفتم بیاد خونه ما، با فرزاد از هر دری حرف زدیم،فرزاد میدونست یه چیزی میخوام بگم روم نمیشه خودش حرف پیش کشید گفت: یاسر دیشب خوش گذشت رفقای باحالی داشتم مگه نه؟ من: آره مخصوصا اون پسره که دوست پسر خواهرت بود فرزاد با خنده: اره سه شماره مخ خواهرم زد یک حالی کردن تموم شدش من:جدی جدی با مادرش؟آررره؟!! فرزاد: من چه میدونم ولی این مادر جنده

من درخدمتم سه شماره حل میکنم فرامرز: کسشر میگه ،پسرم به حرفاش توجه نکن،هرچی میخوای به بابا فرامرز بگو، ای جووون چه پسر رشیدی دارم!! من: والا این مامانم اونقدر سفته که نمیدونم چطور به بابام داده و منو پس انداخته پسره:داداش من دکترای میلف بازی دارم جوری بکنمش من تو فرامرز سه شیفته باید بکنمیش هیچی دیگه بحث به اینجا باز شدش حرف رفت روی کوس کون مادر خواهر هم دیگه و گفتن حرفهایی که بیشتر بوی واقعیت میداد،مثل سکس فرامرز با خواهر بزرگش که متاهل هم بود و اون پسره هم یکبار کردش،یا اون پسر که چندتا عکس یواشکی از مادزش گرفته بود البته با اون تیپی که جلوی پسرش مینشت حدس من این بود که اونم مادرش گاییده اون شب دیر وقت رفتم خونه فردا جمعه بود تا لنگ ظهر خوابیدم زهره میدونست کجا رفته بودم ولی گیر نمیداد، یکم تفریح حقم بود اونم واسه اینکه تنها نباشه رفته بود خونه دایی ظهر صدام کرد تا نهار بخورم،چشام که باز کردم حرفهای دیشب مثل یک فیلم از جلوی چشمم رد شد ترکیبی از خشم،شرم،بیخیالی،تهی بودن داشتم کلافه کلافه شده بودم، زهره وقتی خونه بود کلا لباس پوشیده میپوشید، یک جور عقیده بود فکر اینکه فرامرز با خواهرش سکس میکنه اون پسر با مادرش یا حرفهایی که زدیم مثل زنگ ناقوس توی سرم بود،مثل اینکه یکی بگه خورشید از این به بعد از غرب طلوع میکنه، همه چی من به هم ریخته بود،یک پسر بیست ساله که تا دوسال پیش توی شهر کوچیک بودم و حتی گربه لگد نزده بودم الان داشتم با این تابوها سرکله میزدم مثل یک آدمی که میخواد یک فکری از ذهنش بره ولی هربار تلاش میکنه بدتر به اون فکر میپردازه، در اوج شهوت بودم و مادرم هم واقعا سرحال بودش، یک جوون بیست ساله و یک زن سی پنج ساله تنها باهم داشتن زندگی میکردن موقع نهار هربار سرم بالا میاوردم تصور لخت مادرم جلوی چشمم بود،یا اینکه توی سکس چه کار میکنه، ولی بعد به خودم لعنت میفرستادم زهره متوجه رفتارم شد ازم سوال کرد چم شده بهش گفتم کمی سردرد دارم،اون مادرم بود خوب میدونست دارم دروغ میگم ولی نمیدونست توی سرم چی میگزره گفت میره دوش بگیره منم بلند شدم رفتم توی اتاق، یاد فیلم مادرم و اون پسره افتادم توی گوشی ام داشته بودم که اگر مادرم اون شب زد زیرش بهش نشون بدم شروع کردم به دیدنش ولی اینبار یک جور دیگه حواسم روی بدن زهره بود،وقتی پسره باهاش لاس میزد میشد دید سینهاش چقدر بزرگ شدن،میشد دید یه جاهایی صورت پسره رو میچسبونه به صورتش تا محکمتر ازش لب بگیره میشد دید که اون پسر چطور کون مادرم رو چنگ میزنه دستش که لای پاش گذاشت رسما داشت از هوش میرفت پسره مادرم رو بغل کرده بود که زمین نخوره به خودم اومدم دیدم دارم با فیلم مادرم با کیرم بازی میکنم! داشتم جر میگرفتم،همون جا جق زدم که کمی آروم بشم ولی نشد که نشد! خودم جمع جور کردم،زهره از حموم اومد،معمولا لباس تمیزش با خودش میبره تو حموم و اونجا عوض میکنه ولی اون روز اینکار نکرد باهمون لباس در اومد توی اتاق بودم بهم گفت برم بیرون تا لباسش عوض کنه موهاش خشک کنه،بهش گفتم من سرم درد میکنه نا ندارم بلند بشم پتو میکشم روم هرکاری میخوای بکن، خودم رسما زیر پتو لخت بودم زهره کمی غر غر کرد رفت بیرون اتاق وقتی دوباره اومد دید بالشت رو صورتم هست و انگاری خوابیدم صدام کرد جوابی نشنید، خیلی اروم شروع کرد لباسش در اوردن زیر چشمی منو میپایید،تا اینکه فقط یک شرت تنش بود،وقتی خیالش از من راحت شد ،شروع کرد با موهاش ور رفتن لباس انتخاب کردن زیر چشمی بدنش دیدم، انگار نه انگار یه شکم زاییده باشه اصلا لش نبود، یک سینه هفتاد پنج سربالا،پوست سبزه

چی میگی تو یاسر، واسه دختر عین پنجه افتاب شوهر پیدا نمیشه مخصوصا توی این شهر در ان دشت،اون وقت واسه من پیدا بشه؟ تازه اونم به دردبخور؟ نکنه انتظار داری یک پسر شناسنامه سفید،سالم،تر تمیز، که دستش به دهنش برسه بیاد منو بگیره؟ چندتا اومدن که سنشون قد بابای مرحومت هست بلکه بیشتر، اونها زن نمیخواستن کلفت میخواستن اخر عمری جمع جورشون کنه،،،دلت خوشه پسر،ولمون کن بزار به بخت خودم کنار بیام! عشق عاشقی از من گذشته، دیدم باز میخواد گریه کنه که دوباره بغلش کردم کلا توی این چندسال وقتی بابا فوت کرد و دیشب بود که زهره رو اونجور محکم بغل میکردم کمی آروم شدش به کاراش رسید ولی از اون روز به بعد خیلی بیشتر باهم حرف زدیم درددل میکردیم،گوشی اش هم بهش داده بودم رابطه من و‌زهره خیلی نزدیک تر شده بود تا یک روز که با دوستام تصمیم گرفتیم بریم یه جا بشینبم عرق بخوریم،قبلا فقط با یکی دوتا از اونها میخوردم ولی اون روز چند نفر دیگه هم بودن،میشه گفت پارتی بود! یکی از هم باشگاهیی ها که رفیق خوبم بود بهم گفت یاسر اینجا که میریم همه بی چاک دهن هستن توی مستی اگر شوخی بد کردن به دل نگیر به حرف اونها یک سانت دامن خارمادر ما بالا پایین نمیشه ،در کل مبخوام بگم سفت بازی در نیار… به فرزاد گفتم:باشه داداش تو هم اینقدر زیرپوستی باکلاس بودنت تو سرم نزن!فهمیدم که اوپن مایند هستید، باهم رفتیم اون مهمونی و برخلاف انتظارم یک مهمونی عالی بود،دختر پسر هرکی هم دست دوست دخترش گرفته بود آورده بود البته بودن زنهایی که کمی سن بالاتر بودن به قول دوستم اونها معتاد میلف هستن، عاشق زنهای جاافتاده میانسال جالب اینجا بود که بیشترین احترام و جلب توجه در مجلس همین زنهای باتجربه داشتن، البته از مهارت اونها در جلب توجه نباید گذاشت دخترهای جوونتر با اونکه میخواستن خودشون بی توجه نشون بدن ولی مشخص بود دارن جر میگیرند منو فرامرز چندتای دیگه سیاه مست رفتیم توی باغ نشستیم،عین کوسخول ها به ترک دیوار هم میختدیم از خاطرات گفتن اونها داشتم جر میخوردم،شوخی های مادری خواهری صدتا یک قرون! یهو یکی از اونها جدی به فرامرز گفت:داداش امشب به خواهرت سلامم برسون بگو بابت کون دادن دمش گرم،عجب کوس کونی داره ماشالله!خواهر جنده ای هستی که نگو، فرامرز هم با شوخی خنده جوابش داد،اون یارو اومد کنار فرامرز نشست و چندتا از چتهای خودش خواهرش نشونش داد تازه دوزاری ام افتاد یارو جدی جدی خواهرش داره میکنه،که هیچ فرامرز هم میدوته و مشکلی نداره فرامرز: کوس آبجی من به مامانت رفته ،وقتی داری میکنی اش فکر کن مامانت گاییدی پسره: اخخخ پسر اگر مامانم پایه بود همین امشب میکردمش،لعنتی نمیدونی چه آتیشی هست یه بار خواستم بکنمش حشری اش کردم ولی دقیقه نود پا نداد،فرامرز من اخر مامانم میکنم بیین کی گفتم اون دوتا کنار من نشسته بودن و اروم داشتن راحت از کوس کون خار مادرشون مبگفتن تخم چپشون نبود حتی عکسای اونها رو به هم نشون میدادن اون پسره روش به من کرد گفت:داداش شرمنده حواسم به شما نبود از بس این مادرجنده داره کاسبی خواهرش میکنه، کوسکش هست دیگه جدی اش نگیر فرامرز: داش یاسر غریبی میکنه پسره:داداش از خودت بگو، منم گفتم با مادرم زندگی میکنم و پدرم فوت کرده فرامرز با خنده گفت:داداش ما با بیوه سر میکنه فرامرز البته بعد حالیش شد چی گفت کمی ترسید خیلی مست بود منم گفتم: یک بیوه غرغرو هرکاری میکنم شوهر کنه بره خونه کنم مکان نمیشه که نمیشه فرامرز اون پسره دیدن من راه افتادم سر شوخی باز کردن،کلا ده بیست نفری توی باغ نشسته بودیم هرکی تو حال خودش پسره:داداش شوهر خواستی

یزنه کرکره مغازه نیمه بود مشخص بود اولین برخورد اونها هست و مامان داشت با اکراه مقاومت میکرد معلوم بود ملاقات اول اونها هست به هر زحمتی بود مامان چندبار بوسید و از روی لباس با سینه هاش ور رفت وقتی دست کرد لای پای مامان ،زهره انگار بیهوش شدش شول شول شده بود ولی خودش جمع کرد با دفتر حساب زد رو سینه اون پسر و با حالت گریه ازش خواست بره فیلم دروبین صدا نداشت وقتی اون پسر رفت دیدم مامان پشت دخل کف زمین نشسته زار زار گریه میکرد دلم واسش سوخت واقعا دلم براش میسوخت از یک طرف مبخواستم اون پسر پیدا کنم خونش بریزم از طرفی میدونستم آبروریزی میشه و وضع از این هم بدتر میشه تا شب بارها بارها فیلم نگاه کردم بیست سالم بود توی اوج شهوت میشد دید که زهره از همه تنش داره آتیش میباره ولی ترس باعث شده همون یکم لذت کوفتش بشه شب موقع شام دووم نیاوردم بهش گفتم: مامان میدونم دوست پسر داری،فیلم تو اون پسره توی مغازه دیدم،نمیخواد انکار کنی،واسه ابروی خودمون دایی تمومش کن،وگرنه میدونی چی سر خودت من میاد!! از این به بعد گوشی خودت نمیبری، همون ساده استفاده کن، مامانم مثل گچ سفید شده بود،ریز داشت گریه میکرد داشت میرفت سمت گوشی اش بهش گفتم دستت بهش نخوره بعد شام مامان رفت توی آشپزخونه تمام گوشی اش برانداز کردم دیدم یک پسری توی گروه تلگرامی بهش پیام داده بود و بعد از یک ماه تلاش اخر مخ مادرم زده بود البته مادرم هیچ عکسی از خودش توی پروفایل نداشت ، پسره خیلی زبون باز بود و ساعتها با مادرم چت میکرد مادرم خیلی مقاومت میکرد ولی کم کم نرم شدش چت سکسی شروع شد!! کار به جایی رسید که پسره عکس فیلم کیرش برای مامان فرستاد ،مامان هم براش چندتا عکس بی صورت و با لباس خونه بهش داد ولی سراخر عکس لخت و کوس کونش هم داد توی حال بودم و داشتم صدای گریه مامان میشنیدم یک ساعتی طول کشید تا همه چی رو خوندم بعد اتفاق مغازه بین پسره و مامان دعوای سختی سر گرفت و مامان تهدیدش کرد اون بچه هم جفت کرد دیگه پیام نداد تقریبا همه چی تموم شده بود رفتم آشپزخونه،دیدم از ترس داره جونش بالا میاد،انتظار هر کاری ازم داشت بالا سرش بودم! دلم واسش کباب بود، توی چت هاش از بدبختی هاش نوشته بود از ظلم هایی که بهش شده از جوونی که تباه شد هیچی ازش نفهمید از چیزهایی گفت که من پسرش خبر نداشتم شایدم داشتم ولی به روی خودم نمیاوردم کلا چت زهره با اون لاشی بیشتر شبیه یک مرثیه بود عین بچه ها خودش جمع کرده بود منتظر بود بزنمش! مادرم منتظر بود که پسرش اون رو کتک بزنه، نشستم جلوش بغلش کردم بغض هر دوتای ما ترکید،حرفی نمیزدیم ولی گریه امون ما رو بریده بود! اون شب در سکوت گذشت فرداش توی مغازه وقتی که خلوت شد حرف باهاش باز کردم، گفتم مامان تقصیر منه که نزاشتم ازدواج کنی،نباید اینکارو میکردم! اونم انگار یک حرفی تو گلوش گیر کرده باشه گفت: مامان فدات بشه،اون روز خدا خواست مخالفت کنی،دایی ات یکی رو واسه من لقمه گرفته بودن که به ظاهر همه چی اش درست بود،هم طایفه خودمون بود ولی بعد مشخص شد یک عوضی هست واسه پول میخواد زنش بشم! دایی ات هم فهمید میخواست واسه اون روز که دست روت بلند کرد بیاد حلالیت بگیره ولی پسر دایی هات نزاشتن چون گفتن هنوز بچه ای،وقتی بزرگتر شدی بهت میگن من: دم دایی گرم همیشه حواسش به ما هست،ولی خوب اینجور واسه تو هم سخته سی پنج ساله هستی ولی خیلی جوونتر نشون میدی،تر تازه! میخوام بگم اگر کسی به درد بخور پیدا شد زنش بشو من مخالفتی ندارم مادرم داشت هاج واج نگام میکرد،البته حق هم داشت زندگی تو شهر بزرگ باعث شد دیدم به زندگی عوض بشه مادرم:

رابطه من و مامان زهره #مامان #زن_مطلقه سلام به همه من چندسال عضو سایت هستم خیلی با خودم کلنجار رفتم تا داستان خودم بنویسم خاطره من در مورد سکس با مادرم هست،اگر دوست نداری نخون و وقتت تلف نکن اسم من یاسر هست و مادرم زهره مادرم وقتی چهارده سالش بود زن دوم پدرم شد که سنی ازش رفته بود مادرم وارد خونه ای شده بود که بچه های پدرم از مادرم بزرگتر بودن واسه همین پدرم یک خونه براش گرفت توی شهری که مابودیم این جور ازدواج ها خیلی رسم هست و اتفاق میفتاد،البته شهر که چه عرض کنم یک روستای بزرگ سال بعدش من دنیا اومدم پدرم خیلی با سیاست بود و زن اول و بچه هاش خایه نداشتن رو حرفش حرف بزنن وقتی که من دنیا اومدم تمام سهم ارث رو مشخص کرد و قانونی به نام زد ولی شرط واگذاری رو بعد مرگ گذاشت،هر دو سه سال یک بار هم اگر مالی اضافه میکرد تقسیم میکرد پدرم به من مادرم میرسید و برخلاف بقیه بچه هاش گذاشت درس بخونم،باشگاه برم،امکانات خوبی برام فراهم کرد ولی هیچ وقت رابطه گرمی نداشتیم همه دار ندارم مادرم بود، ولی منم در اون شهر تقریبا روحیات مردهای دیگه رو داشتم کلا زن رو خیلی پایین میدیم،البته زنها دخترها هم چون در این شرایط بزرگ شده بودن این مسئله رو طبیعی میدین و مشکلی باهاش نداشتن هیجده سالم شد و پدرم با پارتی پول منو معاف سربازی کرد ولی چندماه بعدش فوت کرد دایی من مثل کوه پشت ما در اومد و تا قرون آخر سهم ارث ما رو گرفت ولی بچه های زن اول کینه بدی از منو مادرم گرفتن واسه همین دایی من خونه و هرچی به نام مادرم بود فروخت ما رو آورد کرج توی شهر خودمون واسه اینکه حوصله مادرم سر نره و کمتر غر بزنه بابام واسش یک بقالی کوچیک گرفته بود که ماست،سرشیر، شوینده این چیزها میفرخت و منم بعضی وقتها کمکش میکردم توی شهر خودمون با اون پول که با ما رسید میتونستین بهترین خونه بخریم ولی توی کرج یک خونه شصت متری یک مغازه کوچیک لبنیات هم باز کردیم دایی منم که بازنشسته بود و خودش هم ساکن کرج به ما کمک کرد بعد شش هفت ماه کلا افتادیم روی روال انگار نه انگار گذشته ای داشتیم زهره مادرم یک زن متوسط،سبزه،با اندامی متوسط بودش کلا یک آدم معمولی وقتی کرج اومدیم زندایی و دختر دایی ام به مامان زیاد سر میزدن باهم پچ پچ میکردن و مامانم سرخ سفید میشد بعدها دایی با زبون بی زبونی بهم گفت مامانت جوون هست و بهتره ازدواج کنه با اون تفکر عصریخبندانی که من داشتم شدیدا مخالفت کردم گفتم اول سر مامان میبرم میزارم رو سینه اش بعد خودم میکشم دایی ام یک کتک مفصل بهم زد،اگر پسر دایی ام و دامادش نبودن به خاطر این حاظر جوابی استخون سالم تو تن من نمیذاشت منم جرات نداشتم جواب داییم بدم چون کوچکترین بی احترامی به دایی ام باعث میشد پسردایی هام گردن منو مثل چوب خشک بشکونن ولی همین دعوا باعث شدش،کلا قضیه ازدواج کنسل بشه تا من یه مدت اینجا زندگی کنم و باورهام عوض بشه من باشگاه میرفتم با چندتا دوست جدید اشنا شدم از اونهایی که شوخی خارمادری راحت باهم میکنن ولی بامن اصلا نمیکردن واسم جای تعجب داشت ولی کم کم برام عادی شدش وضع مالی ما بهتر شدش و هم برای خودم و هم مامان یک گوشی هوشمند خریدم بهش یاد دادم چه کار کنه اون زمان تلگرام فیلتر نبود،اینستا تازه اول راهش بود وقتی وارد این فضا ها شدم انگار دنیای جدیدی جلوم ظاهر شدش مامان زهره هم مثل من بود، چندروزی بود که حین کار تو مغازه متوجه شدم رفتارش طبیعی نیست نمیدونم چم شده بود که رفتم دوربین مغازه رو چک کردم باورم نمیشد، متوجه شدم وقتی نبودم یک پسری که چهار پنج سال از من بزرگتر بود حدودا بیست پنج ساله اومده مغازه و داره با مامان لاس م

sticker.webp0.09 KB

یشتر شده بود و توی چند ثانیه لباسمو در اورد و من با سوتین دمر خوابیده بودم دیدم قفل سوتینم رو هم باز کرد و آروم از از زیر تنم کشیدش بیرون و منم تو اوج شهوت بودم و دیگه خودمو بهش سپرده بودم با هر کارش فقط آه میکشیدم و ازش تشکر میکردم دستشو آروم به پهلو هام می‌کشید و فکر کنم فهمیده بود ک درد کمرم عملا الکی بوده آروم دستشو کنار پهلوهام آورد و دستش به سینه هام خورد و با نوک انگشتاش کمی کناره های سینه هامو مالید آه کشیدن و مرسی گفتن های منم جوری حشری و با اعتماد به نفسش کرده بود که گه گاهی دستشو تا روی باسنم با احتیاط میکشید و از باسن هایی که حاصل چند سال فیتنس کار کردن بودن لذت می‌برد وقتی کمی بالا تر اومد کامل کیرشو به کونم فشار داد و میتونستم حسش کنم که داره خیلی ریز از روی شلوار تلمبه میزنه منم کونمو براش بیشتر قمبل کردم که چراغ سبزی نشون داده باشم دیگه کمرو شونه هام رو ول کرده بود و عملا فقط داشت باسنمو می‌مالید اما جرات حرکت آخر رو نداشت خودم آروم گفتم میلاد جان دامنم رو بکش پایین تر گفت باشه زنعمو و زیپ کناری دامن رو باز کرد و با کمک خورم دامنم رو در آورد و شروع کرد به مالیدن باسن سفید و گوشتیه من،،، آب کسم راه گرفته بود و کامل شرتمو خیس کرده بود میلاد هم با هر بار نوازش و مالیدن باسنم سعی می‌کرد دستشو به داخل چاک باسنم و مشخصا به سوراخ کونم برسونه و کم کم داشت شرتمو هم از پام در می‌آورد و وقتی ک دید من چیزی نمیگم و آه میکشم کامل از پام در آوردش و یه دستی به کص و کونم کشید صدای باز کردن کمربند و در آوردن شلوار خودش رو هم میتونستم بشنوم وقتی شلوار و شورتش رو درآورد دوباره اومد روی بالای رون پام نشستم و کیرشو که میتونستم حس کنم از کیر سامان بزرگتر و کلفت تره بین چاک باسنم قرار داد و داشت به زنعموش لاپایی میزد آروم سر کیرشو به کص تپلم می‌کشید و منم آه ناله م کل خونه رو گرفته بود با تکون دادن کونم بهش فهموندم که بزاره توش و اونم پیام منو دریافت کرد و سر گرد و کلفت کیرشو با زور وارد کص تنگم کرد و من دوباره یه آه بلندی کشیدم سانت به سانت کیرش داشت وارد وجودم میشد و تمام درد ها و نفرت هامو التیام میداد با عبور آخرین میلی متر ها ی کیرش از کصم و خوردن خایه هاش به نوک انگشتام فهمیدم که این آخرشه و منتظر بودم میلاد تلمبه زدن و کردن کصم رو شروع کنه روم دراز کشید و لبشو به گردنم رسوند با ناله های خفيف شروع کرد به کردن و تلمبه زدن تو کص زنعموش منم ناله میکردم و ازش میخواستم ک ادامه بده لباشو به گردنم رسوند و همزمان در حال تلمبه زدن بود و بعد از دو دیقه با یه لرزش کیرشو بیرون کشید و تمام آبش رو روی باسنم خالی کرد،در حالی که من قبل از اون به ارگاسم رسیده بودم… نوشته: لیلام 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

پیش رفته رو لبم بود دعوتش کردم بشینه رو مبل تا براش چای بیارم و اونم نشست و همچنان هر فرصتی گیر می‌آورد سینه ها و پاهام رو دید میزد و اما هنوز اثری بین پاهاش نمیدیدم حین خوردن چای گفت زنعمو این اسپیکر کجاست یه نگاه بهش بندازم گفتم توی اتاق ته راهرو هست تا تو چای میخوری برات میارمش بلند شدم و به طرف اتاق حرکت کردم اما میدونستم که میلاد نگاش به باسن و ساق پامه و داره میخوره منو بخاطر همین تا تونستم آروم رفتم تا بیشتر تحریکش کنم تو اتاق که رسیدم بعد از چند لحظه بلند داد زدم آیییییییییی آخ کمرم یهو میلاد بدو بدو اومد سمت اتاق و گفت چی شد با یه حالت که انگاری درد دارم گفتم اومدم باند رو بلند کنم کمرم یه تیر وحشتناک کشید گفت شما ک نباید اینو بلند کنین این حد اقل 30 کیلو هست واسه منم سنگینه چ برسه به شما دستمو دراز کردم تا کمکم بده بلند بشم اونم دستمو گرفت و بلندم کرد حین بلند شدن نگاهم بین پاهاش افتاد که حسابی باد کرده بود و از روی شلوار جینش میشد راحت فهمید که چ خبره خودمو بهش نزدیک کردم گفتم میلاد کمکم کن برم رو کاناپه یکم دراز بکشم خوب میشم میلاد هم که انگاری لاتاری برنده شده با یه چشم حتما دستشو از پشت دور کمرم حلقه کرد و منم خودمو بهش تکیه دادم و آروم آروم به سمت پذیرایی رفتیم توی راهرویی که اتاق ها و سرویس قرار داشت فضا کمتر بود و دستشو ناخود آگاه از کمرم بالا تر آورد طوری که نوک انگشتاش مماس با سینه هام بود منم سعی می‌کردم بیشتر خودمو بهش بمالم تا تحریک شه به کاناپه ک رسیدیم آروم منو نشوند و خودش هم رفت دنبال درست کردن باند تا بیارتش و دست به کار بشه وقتی شروع کرد با هر پیچ که باز می‌کرد یه دیدی هم با پاها و سینه های من میزد که حالا دیگه آروم دراز کشیدم بودم و ادای کسایی که درد دارن رو در می‌آوردم گاهی که جا به جا میشد یا بلند میشد میتونستم باد کردگی زیر شلوارش رو ببینم باید کاری میکردم قبل از اینکه شهوت از سرش بپره این بچه مثبت تر از این حرفا بود ک آمار دادن منو بفهمه… کمی آه و ناله کردم و ابراز درد کردم که میلاد گفت زنعمو میخوای ببرمت دکتر گفتم نه عزیزم خوب میشم غروب عموت بیاد یکم ماساژش بده خوب میشم یهو میلاد گفت اگه مشکلی نیست میخوای من ماساژتون بدم درد نکشین گفتم مرسی عزیزم تو رو به زحمت نمیندازم بیشتر از این _نه چه زحمتی زنعمو بلند شد و اومد سمتم و کنارم روی زمین نشست منم دمر شدم و با دستم بهش گفتم کجا درد میکنه شروع کرد مالیدن کمرم و خودشو هم آروم به مبل می‌مالید این کارش منو به اوج شهوت رسوند بهش گفتم لطفا یکم تاپمو بده بالا قشنگ ماساژ بده اونجا رو میلادم گفت باشه و اومد رو کاناپه یه پاش رو وسط پاهام و یکی دیگه رو کنار پاهام گذاشت و تاپمو تا نزدیکی بند سوتینم بالا داد و شروع کرد به مالیدن کمرم لرزش دستشو به وضوح حس میکردم اصلا تعادل حسی نداشت و در آستانه ی انفجار بود و این همون چیزی بود که من براش برنامه ریزی کرده بودم که به جایی از جنون برسونمش که دیگه بدنش از مغزش دستور نگیره بلکه همه چی از کیرش دستور بگیره از طرفی کنجکاو بودم ببینم حالا که شرایطو براش آماده کردم چیکار میکنه اصلا عرضه ی کردن زنعموش رو داره وقتی که همه جوره داره بهش پا میده یا نه اون پایی که وسط بود رو گذاشت کنار م و پاهام کامل بین پاهاش قرار گرفته بودن منم با هر مالیدن فقط میگفتم ٱخیش، مرسی میلاد جان آخيش مرسی عزیزم دستشو بالا آورد و می‌برد زیر تاپم تا بالا تر از خط سوتینم یهو بهم گفت زنعمو میخواین لباستون رو در بیارم قشنگ ماساژتون بدم منم گفتم آره عزیزم مرسی شهامتش ب

یدم دیگه تا غروب تونسته بودم به افکارم مسلط بشم و آروم به نظر بیام سامان اومد و رفت تو حموم از حموم که بیرون اومد گفت لیلا جان قسمت جدید پیکی بلایندرز اومده تو شرکت دانلودش کردم حوصله داری ببینیم یه لبخند زدم و گفتم آره چرا که نه عزیزم اگر چشماش قابلیت دیدن درونم رو داشت می‌فهمید که پشت اون عزیزم یه دنیا خشم و نفرت و انتقام خوابیده شام رو کشیدم و یه سفره ی کوچیک بردم نزدیک tvپهن کردم و سامان هم فیلم رو پلی کرد داشتم فیلم رو میدیم که یه دیالوگ مثل جرقه ی اتصال سه فاز تمام سلول های بدنم رو بیدار کرد _اونجا بود که رئیس گروه بیلی بویز بعد از ترکیدن نارنجکه آرتور تو چند قدمیش با خودش زمزمه کرد :توماس شلبی، اگر جنگ میخوای پس جنگ رو به دست میاری تو ذهنم زمزمه کردم سامان اگر خیانت میخوای پس خیانت رو به دست میاری… از فرداش تمام فکر و ذکرم شده بود تلافی کاری که سامان با من کرده بود تلگرامش رو از رو گوشیم پاک کردم چون دیگه برام اهمیتی نداشت چند بار دیگه قراره با هم باشن تصمیم گرفته بودم دردی که وارد قلبم کرده رو تسکین بدم نه روانشناس و نه طلاق و نه حتی رسوا کردنش اندازه ی یه خیانت منو آروم نمی‌کرد و زخمم رو التیام نمی‌داد تا چند شب بعدش تقریبا تصمیم گرفته بودم که چیکار کنم و از کجا شروع کنم سامان یه برادر زاده داره تقریبا 24 ساله، تمام عمرش توی زمین چمن بوده و هیکل خوش فرمی داره مثل همه ی پسرای دیگه دوس دختر هم داره و اتفاقا چند بار عکسشو نشونم داده بود یه شب بهش پیام دادم سلام میلاد جان چطوری +سلام زن عمو ممنونم شما خوبی؟ عمو خوبه؟ _مرسی عزیزم مام خوبیم میخواستم ببینم کسی رو میشناسی تعمیرات باند و اسپیکر بلد باشه این اسپیکر ما خراب شده موقع کم و زیاد کردن ولوم قطع میشه (میدونستم اگه اینو بگم، احتمالا میگه خودم بلدم _چون چند وقتی توی مغازه ی تعمیرات سیستم صوتی و تصویری کار کرده) _زنعمو اجازه بدین خودم ببینم اگر بلد نبودم میبرم میدم درست میکنن براتون فردا آماده‌ ش کنین بیام بیارمش بازش کنم ببینم چشه +مرسی میلاد جان به زحمت میفتی میخوای وسایلت رو بیار اینجا که دیگه هی نخوای بری و بیای _باشه چشم اگه کار من نبود از همونجا میبرمش مغازه ی یکی از دوستام +باشه پس، فردا منتظرم شب بخیر _چشم شب شمام بخیر فرداش بعد از رفتن سامان رفتم یه دوش گرفتم و بدنم رو شیو کردم و حسابی به خودم رسیدم باید تا قبل از اومدن میلاد یه تیپ سکسی که تحریکش کنم میزدم یه چرخی تو لباسام زدم اما چیزی که هم تحریک کننده باش هم خیلی ضایع نباشه پیدا نکردم خلاصه یه دامن زرشکی مخملی داشتم که قدش تا زیر زانوم بود پوشیدم و زیر‌ش هم بجز شُرت چیزی نپوشیدم امیدوار بودم با برجستگی ها ی ورزشکاری سفیدی پاهام و ناخن های لاک زده م بتونم میلاد رو تحریک کنم یه تاپ سورمه ای خیلی جذب هم برای بالا تنه م انتخاب کردم که سینه هامو حسابی به چشم بیاره تقریبا ساعت 10 بود و آماده بودم و میلاد هنوز نیومده بود چند دیقه بعد آیفون رو زد و درو براش باز کردم تا موتورش روبیاره داخل پارکینگ و برسه بالا 3 دیقه ای وقت داشتم تا ببینم همه چیز طبق نقشه م داره پیش میره و یه مرور داشته باشم… وقتی درو براش باز کردم و منو دید جا خورد اما طبق معلوم دستشو آورد جلو و باهام دست داد و با یه حالت کنجکاوانه ای پرسید _زنعمو مهمون دارین +نه عزیزم دوستم اینجا بود چند دقیقه ای میشه که رفته _آها خوب شد زود تر نیومدم محفلتون رو خراب کنم +خندیدم و گفتم نه اختیار داری نگاه های ریز میلاد رو روی پاهای لختم حس میکردم و یه لبخند رضایت ازینکه مرحله ی اول خوب

برادر زاده ی همسرم #زن_شوهردار #زن_عمو #خیانت سامان تا وارد خونه شد گفت من امروز خیلی سرم شلوغ بوده عزیزم میشه برام یه حوله بزاری رو چوب لباسیِ نزدیک حموم… گفتم چشم و رفتم سمت کمد دیواری تا براش لباس زیر و حوله ببرم تمام اتفاقات روز رو توی اون چند ثانیه مرور کردم خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم تا چیزی نگم یا از حالات و رفتارم متوجه مورد عجیبی نشه چند روز بود که تلگرامش رو هک کرده بودم و فهمیده بودم با دختر خواهر خودم که چند ماهیه طلاق گرفته و فقط 20 سالشه ریخته رو هم اما تا امروز فکر میکردم فقط چت میکنن و کصشر میگن و میزاشتم پای حشری بودن اون و هول بودن سامان میگفتم خودشون می‌فهمن این کار اشتباهیه و مرد و زن متاهل نباید نفر سوم وارد رابطه کنه حتی دیشب که داشتن قرار مکان میذاشتن فکر میکردم دارم خواب میبینم یعنی این سامان منه که داره با خواهرزاده ی خودم بهم خیانت میکنه گریه م گرفته بود میتونستم تو خواب بکشمش یا فردا سر میز صبحونه سم خورش کنم شایدم بهتر بود خودمو بکشم یا به خواهرم بگم که دختر جنده ش رو قلاده کنه هرچی که بود نمیدونم کی خوابم برد و صبح با صدای سامان که داشت خداحافظی می‌کرد بیدار شدم به خودش رسیده بود یه پیرهن سفید و شلوار کتان مشکی تنش کرده بود با چشم نیمه خواب گفتم به‌به امروز شیک میری خبریه +نه عزیزم یه جلسه داریم تو شرکت تو چیزی نمیخوای _نه مرسی خواستم پیام میدم خب خداحافظ درو بست و رفت من موندم و فکر و خیال _مگه چی کم گذاشتم براش _به منم شماره دادن ولی هیچوقت حتی نخواستم به خیانت فکر کنم و شماره ها رو سریع مینداختم تو اولین سطل آشغال _هفته ای چند بارم که سکس داریم و تا کم نیاره من کوتاه نمیام داشتم همه ی این چیزا رو مرور میکردم و دوباره رفتم سراغ تلگرام تا از در خونه خارج شده بود به فرانک پیام داده بود _سلام نفس… صبح بخیر +سلام خوبی صبح توم بخیر عزیزم _امروز ساعت 10 تو آدرسی که بهت گفتم باش +باشه عزیزم فقط بی زحمت لوکیشنش رو هم برام بفرست که با ماشین میام دیگه راحت برسم _باشه عزیز دلم تو چند دیقه تمام عشق چند ساله م به سامان به نفرت تبدیل شده بود بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم 1 ساعت دیگه شوهر عزیزم با خواهر زاده ی جندم که چند ماه بود باهاش قهر بودم و بخاطر بی ادبی هاش نگاش هم نمیکردم قرار سکس داشتن و سامان اینو میدونست که من چقدر از فرانک بدم میاد و بازم منو بهش فروخت یه نفرت واقعی تو وجودم نسبت به جفتشون شکل گرفته بود نقشه ها و کارای عجیب و غریب به ذهنم می‌رسید اما تصمیم گرفتم که زود تر برم به آدرس مکانشون و با چشم خودم ببینم و اگه بتونم چند تا عکس هم بگیرم سوئیچ رو برداشتم بعد منصرف شدم اسنپ سفارش دادم پراید سفید درخواست رو قبول کرد کنسل کردم دوباره دوباره دوباره بعد از 20 بار بالاخره یه تاکسی 405 درخواستم رو قبول کرد رفتم پایین و منتظر موندم تا برسه یه مرد 50 ساله بود تو راه بهش گفتم من خبرنگارم و دنبال سرنخ یه کلاه برداری هستم و ازش پرسیدم میتونه تا ظهر در اختیار باشه یا نه در این بین کارت بین المللی تدریس زبانم رو نشونش دادم اونم که سواد درست درمونی نداشت از نوشته های انگلیسی روی کارت استدلال کرد و قانع شد که حتما راست میگم و اوکی رو داد اوضاع همونجوری که فکر میکردم پیش رفت سامان رو دوستش رسوند و فرانک با ماشین خودش به لوکیشن اومدن و چند تا عکس نصف و نیمه و یه فیلم از لحظه ای که سامان و فرانک از خونه بیرون زدن و از هم جدا شدن گرفتم و وقتی ساعت 12 تاکسی منو در خونه پیاده کرد مثل ابر بهاری داشتم گریه میکردم خودمو وسط زندگیه خاکستر شده م مید

sticker.webp0.09 KB

شروع کرد به درآوردن تیشرت و سوتینم بایه دستش سینه م رو فشارمیداد و اون یکی رو میخورد داشتم دیونه میشدم حسابی کسم خیس شده بود دستش رو برد پایین و کرد توشلوارم وکسم رو میمالید شلوار و شرتم رو باهم درآورد و پاهام روباز کرد همین که چشمش به کس بی مو و سفیدم افتاد دیگه تاقت نیاورد و شروع کرد به خوردن صدای اه و ناله م کل اتاق رو برداشته بود عوضی خیلی خوب داشت میخورد داشتم ارضا میشدم که لباسای خودشم درآورد واای چی میدیم کیرش واقعا بزرگ و کلفت بود کیر آرمین نصف این بود سرکیرش رو گذاشت روکسم و یکم که فشارداد گفت چقد تنگی سارا گفتم کیر تو زیادبزرگه جرم میدی گفت اره میخوام جرت بدم و کیرش رو کرد توکسم وای داشتم میمردم تلمبه که میزد کل کسم پرمیشد ازکیرش خیلی خوب بود ناله هام واقعا حشریش کرده بود تند تلمبه میزد فکرنمیکردم کس دادن به یه کیر کلفت اتقد خوب باشه یه نالع کرد و ارضاشد و آبش رو ریخت رو کسم و افتادروم منم که چندبار ارضاشده بودم دیگه نای بلند شدن نداشتم صدای نفس های تند هردومون هنوزم تو اتاق پیچیده بود لبام رو بوسید و گفت سارا تو فوق العاده ای تاحالا سکس به این خوبی نداشتم خلاصه که برگشتیم تهران و هنوزم ماهی یکی دوبار باهم سکس داریم و هرنوع سکسی که فکرش رو بکنید باهم تجربه کردیم و اون میگه که رویا تاحالا نزاشته کیرش رو کامل بکنه تو کسش و ازاینکه بامنه خیلی خوشحاله و منم که آرمین اصلا نمیتونست ارضام کنه و خیلی زود خودشم ارضا میشد کیر پژمان مثل یه معجزه بود برام.. دوستان حتما نظر بدید که خیلی برام مهمه.. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رابطه من و همکار شوهرم #زن_شوهردار #مرد_متاهل #خیانت رامین شوهرم یه روز از سرکار برگشت و گفت که واسه فردا شب همکارم و خانومش رو واسه شام دعوت گرفتم گفت که انقد همش میگه که دلم میخواد خانوم هامون باهم آشنابشن و دوست بشن منم هی تفره میرفتم دیگه امروز گفتم باشه فردا شب شام مهمون مایید گفتم حالا کدوم یکی از همکاراته گفت پژمان همون که چند باری جلو شرکت دیدیش همین که گفت پژمان چشام برق زد و لبخندم پررنگ شد ولی سریع خودم رو جمع کردم و گفتم باشه عزیزم نگم براتون از تیپ و قیافه پژمان فوق العاده بود یعنی من اولین بار که دیدمش زبونم بند اومده بود قد بلند بود و اندام ورزشکاری داشت منم که از مردای چشم و ابرو مشکی زیادی خوشم می اومد خلاصه بگذریم فردا رسید و منم تا جای که میتونستم سنگ تموم گذاشتم چند نوع غذا و دسر درست کردم وقتی کارام تموم شد دوش گرفتم و یه آرایش قشنگ هم کردم یه بلوز سفید برداشتم با شلوار دمپای مشکی که پایینش چاک داشت و اندامم رو قشنگ تر و کشیده تر نشون میداد و یه کمربند سفید مشکی هم بستم میدونستم اینجوری برجستگی کونم و کمر خوش فرمم بیشتر جلوه میکنه خلاصه که اومدن و تو نگاه اول وقتی خانومش رودیدم تودلم یه فحش آب دار بهش دادم که ایخدا اخه این اصلا به تونمیاد خودت انقد جذابی این عجوزه رو چرا گرفتی سر میز شام همش از دستپختم و میز و غذا ها تعریف میکرد تو کل شب هروقت که پذیرایی میکردم نگاهش رو اندامم حس میکردم به اصرار زیاد پژمان و رویا قبول کردیم تعطیلات اخر هفته بریم ویلای اونا شمال ماهم قبول کردیم روز رفتن رسید و راهی شدیم اونجا که رسیدیم پژمان گفت تقسیم کار کنیم و آشپزی با ساراخانم باشه و بقیه کاراهم بین خودشون تقسیم کردن منم خوشحال ازاینکه از دستپختم خوشش اومده بود قبول کردم روز دوم بود باهم رفتیم بیرون و دیگه پژمان انقد بهم لبخند زده بود و بهم نگاه میکرد که کاملا متوجه شدم ازم خوشش میاد شبش توهال نشستیم و تصمیم گرفتیم همون جا رخت پهن کنیم و فیلم ترسناک ببینیم رویا که انقد جیغ جیغ کرد و بازوی پژمان رو فشار داد که خاموشش کرد و یه فیلم عاشقانه گذاشت که خانوم همون جا خوابش برد آرمین(شوهرم) هم که شبا عادت داشت زود مبخوابیدهم خوابید و فقط ما دوتا بیدار بودیم حس میکردم که زیر چشمی داره نگام مبکنه گفتم آقاپژمان من میخوام واسه خودم چای بذارم شمام میخواید گفت که اره اگه زحمتتون نمیشه رفتیم تو آشپزخونه داشتم چای رو دم میکردم که حس کردم اومد و نشست رو صندلی منم توجه نکردم و خودم رو مشغول کارم نشون دادم که گفت ساراخانوم شما واقعا کدبانویی برگشتم و منم رو صندلی روبروش نشستم و گفتم ممنون نظر لطفتونه سرحرف روباز کرد و گفت که رویا زیاد غذاپختن بلدنیست و چندساله غذای خوشمزه مثل غذاهای من نخورده بود منم با ناز و عشوه توچشاش نگا میکردم و جوابش رو میدادم بلند شدم که چای بریزم که یهو ازپشت بغلم کرد منم که جا خوردم گفتم وای چیکارمیکنی ولم کن گفت تروخدا وایسا دارم دیونه میشم اخه لعنتی تو چرا انقد جذابی گفتم ولم کن الان بیدار میشن زشته گفت بیدارم که بشن به اینجا دید ندارن بعدم من تو ماست اونا که باچیپس خوردیم قرص خواب آور ریخته بودم همین جوری که ازپشت بغلم کرده بود برجستگی کیرش رو حس میکردم شروع کرد به بوسیدن گردنم و موهام رو باز کرد منم که بی میل نبودم باهاش راه اومدم برم گردوند و بالبخند شروع کرد به خوردن لبام دستشو اززیر لباسم رد کردو سینه هامم فشار میداد گفت بریم بالا منم گفتم باشه که یهو بغلم کرد گفتم وای چیکار میکنی که لباش روگذاشت رولبم و تا اتاق بالا همین جوری داشت لبام رو میخورد انداختم رو تخت و خودش خوابید روم

sticker.webp0.09 KB

ربه من به کون خوشگل و سفید ش می افتاد… و انگشتی که همزمان براش سوراخ کونش رو مالیدم… هر دو مون رو تا مرز جنون برده بود… دیگه علنا داشت گریه میکرد مهشید خوشگل من… گفتم حالت خوبه؟… گفت عالیه لعنتی… من تو فضام… چقدر داری خوب میکنی…جرم بده… دستم رو کشید و گذاشت رو سینه ش … که می شد شدت شهوت ش رو با این حرکت ش فهمید… آبم با شدت پاشید رو کونش … و هرو بیحال افتادیم تو بغل هم… کلی لب گرفتیم… و ازش تشکر کردم… اونم گفت… حالا فهمیدم چه اشتباهی کردم همون اول پیشنهاد سکس ت رو قبول نکردم… همونطور که گفتی… اشکم در امد از شدت لذت… گفتم عزیزم… همین عشوه هات و ناز کردن هات باعث شد که من عاشق ت بشم و مشتاق بشم که بکنمت… مهشید عزیز من تا دو ماه صیغه م بود و بعدش ازدواج کردیم… و الان دو ساله زندگی عاشقانه ای با هم داریم… و از سکس اصلا سیرمونی نداریم… پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

شوهر قبلی م خارج شدم… حتی مهریه هم نگرفتم و بچه م رو برداشتم و طلاق گرفتم…الانم خونه بابام هستم… فکر اینکه یکی دیگه دوباره منو به بازی بگیره… منو میکشه… یه لحظه وجدانم جلو چشم م اومد و گفتم… ببین من فعلا شرایط ازدواج ندارم وگرنه فقط تو رو انتخاب میکردم… الانم میخوام فقط یه مدت با هم باشیم… شاید آینده بتونیم تصمیم بهتری بگیریم ولی الان فقط بیا به این فکر کنیم که خوش باشیم… …گفت:آره شما مردا… فقط به فکر همون سوراخ هستید و نمیدونید دارید با روح یه زن چه رفتاری میکنید… .گفتم چی میخوای از من که راضی بشی…گفت هیچی فقط بخاطر اینکه من طلاق گرفتم به من بی احترامی نکن و به چشم هرزه منو نبین… که این خیلی منو آزار میده… گفتم ببین من از سکس با دختر عمه ت با اینکه خیلی خوشگل بود نتونستم بخاطر فکر تو لذت ببرم… پس حتمن تو با بقیه در نظر من فرق میکنی؟… تصمیم سختی نیست… اصلا بیا چند روز امتحانی با هم باشیم… بعد تصمیم اصلی رو بگیر… گفت باشه…اینجوری بهتره… خیلی خوشحال شدم… شب برنامه ریزی کردیم … با ماشینم بردمش بیرون کلی چرخ زدیم. و گفتیم و خندیدیم… براش یه ساعت گرفتم… فردا بردم ش یه رستوران سنتی تو آلاچیق کلی با هم خوش گذشت… اخر شب که رسوندم ش خونه ش… موقع خداحافظی… گفت چشم ت رو ببند… و یه دفعه لبم رو بوسید و پیاده شد… تو کونم باز ایکس پارتی شروع شد… تا صبح از شوق نخوابیدم و کلی هم چت میکردیم قبون صدقه هم میرفتیم… باز هم فردا عصری ش با ماشین رفتیم بیرون و سینما… بعدش گفت… تو نمیخوای خونه ت رو نشون من بدی… گفتم به روی چشم… ولی یه مقدار به هم ریخته س…دوست ندارم اینجوری ببینی … گفت بریم مشکلی نیست… وارد خونه شدیم و دست به کمر زد… گفت…واقعا این خونه یکی رو میخواد بهش برسه… چادرش رو گذاشت کنار… با همون شال و پیرهن و شلوار… گفت کمک کن… مرتب کنیم… اولین بار بود میتونستم اینقدر بهتر جزئیات بدن ناز و تراشیده ش رو ببینم…حواسم بود که دست از پا خطا نکنم که ناراحت نشه… آخر سر قهوه گذاشتم و گفتم بیا… بشین…خسته شدی… نشست و روسری رو باز کرد… قهوه خوردیم… و همش نگاه مون به هم قفل میشد… اومد طرفم و بغلم کرد و لب گذاشتیم به لب هم… با اشتیاق لب میگرفتیم و زبان ش رو مک میزدم… لب های گوشتی و سکسی مهشید و سینه ای که جرات کرده بودم بگیرم تو دستم… حسابی هر دو رو حشری کرده بود… بغلش کردم و بردمش تو اتاق… کمک ش کردم لباسش رو در بیاره… و خودش هم شرت و سوتین ش رو باز کرد… خدای من چی میدیدم… یعنی خدا میتونه یک زن رو اینقدر خوشگل و زیبا درست کنه… ته چهره ش انگار خرم سلطان بود با چشم سبز و پوست سفیدو موی خرمایی و بدن کیم کارداشیان … کیرم رو گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن… از گرمای دهانش و زبانی که میکشید دور کلاهک کیرم… آبم داشت میامد که سریع کشیدم بیرون و آبم رو ریختم رو سینه ش… جا خورد و خندید گفت… چی شد… همین بود اون همه ادعا؟…گفتم لعنتی با من چکار کردی… من اینقدر شل کمر نبودم… الان حساب ت رو میرسم… آب م رو پاک کردم و شروع کردم کس خوشگلش رو خوردن… کسی که اصلا لبه اضافی نداشت و سفید و صورتی و ژله ای بود… دادش رفته بود به هوا… و داشت سرم رو فشار میداد به کسش …همه ش قربون صدقه میرفت… زبانم رو تو کسش می چرخاندم و همزمان چوچوله ش رو نوازش میکردم… یه دفعه برای چند ثانیه بیهوش و بی حرکت شد… گفت… لعنتی تو عالی هستی… جرم بده که خیلی میخوام ت… پوزیشن های مختلفی گاییدم ش… و اخر سر رفتم سراغ پوزیشن مورد علاقه م… گفتم داگی کن خوشگلم… و کیرم رو فرستادم تو کسش… دیدن اون حجم زیاد از کون و موجی که با هر ض