es
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Ir al canal en Telegram

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram شهر داستان | رمان

El canal شهر داستان | رمان (@dastanromancity) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 25 092 suscriptores, ocupando la posición 1 276 en la categoría Libros y el puesto 13 441 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 25 092 suscriptores.

Según los últimos datos del 04 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de -536, y en las últimas 24 horas de -12, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 12.09%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 4.24% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 3 034 visualizaciones. En el primer día suele acumular 1 063 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 0.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Descripción y política de contenido

No se ha proporcionado la descripción del canal.

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 05 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

25 092
Suscriptores
-1224 horas
-1237 días
-53630 días
Archivo de publicaciones
شیما #زن_مطلقه خب دوستان امیدوارم خوشتون بیاد داستان های قبلش طولانیه خلاصه کنم براتون من ۲۴ سالمه از کرج ماجرا از جای شروع شد که دوتا از همکار های من که زن و شوهر بودن طلاق گرفتن و هر کدوم توی خونه جدا زندگی میکردن از همون موقع من ی جرقه تو ذهنم خورد که رفتم سراغ شیما زنی که طلاق گرفت بود از شیما بگم ی دختر قد متوسط سینه های خیلی بزرگ باسن بزرگ لب های که مادرزادی برجسته بودن و ی دختر جنوب کشوری داغ و درجه یک پوست برنزه و مژه های کاشت خلاصه کنم توی کار من خیلی بهش نزدیک شده بودم و از رابطه گذشتش می‌پرسیدم و باهم همه جوره خوب بودیم و ی روز پیشنهاد رستوران داد که نشد بریم منم میلی نداشتم برم رستوران خرج کنم بعد چند وقت بحث مشروب پیش اومد و حرف زدم گفت که من فقط شراب میخورم و عرق نمی‌خورم اینا خلاصه من ی شراب جور کردم رفتیم خوردیم باهم ولی کم خوردش برگشتیم تا جلوی در خونش که نزدیک شرکت بود رسوندم و برگشتم خونه بعد چند وقت با دوستام اهر شب بیرون بودم دیدم داره زنگ میزنه جواب بدادم گفت اگه نزدیکی بیا بریم بیرون رفیقم رو پیچوندم و رفتم دنبالش گفت ی جای بریم پلیس نباشه گفتم چرا گفت عرق آوردم گفتم توکه نمیخوردی گفت نه این خوب بوده و اینا منم خیابون های کرج رو شروع کردم متر کردن و پشت فرمون خوردن از خودم بگم قد ۱۸۳ هیکل آنچنانی ندارم ولی لاغر نیستم همیشه خوش پوش و خوش بو بودم و هستم ی ماشین هم با بد بختی خریدم ۲۰۶ مشکی خلاصه خیابون هارو متر کردیم و خوردیم تا رسید به پیک پنجم شیشم خودش ساقی شده بود چون من پشت فرمون بودم اون می‌ریخت من میریختم زمین خودش میخورد تا پیک دهم اینا دیدم حالش بد شده خودش گفت منو برسون خونه رسوندم خونه تا بالا رسوندمش گفتم الان وقتشه با پر رویی رفتم تو خونه و درو بسم کمک کردم بره سر جاش بخوابه و شروع کردم ماساژ داد سر و شکم که می‌گفت حالم بده میگفتم بخوابی خوب میشه گفتم پاشو مانتو رو در بیار راحت بخوابی دیدم مسته حالیش نیست دکمه هارو باز کردم خودش پاشد درآورد مانتو شو منم به مالیدن ادامه دادم بعد کار حدود ۵ زده بودیم بیرون و ساعت ۹ اومده بودیم خونه من تا ساعت ۱۱ نیم فقط داشتم ماساژ میدادم و میمالیدم دیگه خسته شده بودم به روز تا اینجا تحمل کردم از طرفی هم چون حالش بد بود حال نمی‌داد بهم که دیدم نه حالش خوب شده ادا در میاره بمالمش شروع کردم شکم و مالیدن بای دست شکم با ی دست سینه هاشو میمالیدم بالا سرش نشسته بودم و دستم رو فشار دادم یکم رفت زیر شلوار شکمش رو داد داخل که دستم راحت بره تو منم دیگه کامل خیالم راحت شد بود و شروع کردم بالادادن تاپ مشکی که پوشیده بود بالا دادم و سوتین مشکی تنش بود سینه هاشو بزرگ و ۸۵ واقعی بود نمیشد سویین رو در بیارم اونم دادم بالا و شروع کردم خوردن سینه هاشو با ی دستمم دکمه های شلوارش رو میخواستم باز کنم هرکاری کردم نشد دیدم خودش کمکم کرد وقتی کمک کرد بیخیال سینه ها شدم پاشدم شلپارو کشیدم پایین و کامل از پاش درآوردم شورت مشکی خوشگل پاش بود خواستم بکشم پایین دیدم بعله خیس خیس انگار انداختی تو تشت آب چقدر خیس بود کس این طوری ندیده بودم چقدر داغ بود این شیما سینه هاشو خوردم و کیرمو آروم میمالیدم رو کسش صدای شیما در اومده بود اروم ناله میکرد تکون نمی‌خورد انگار که دارم جنازه میکنم فقط ناله میکرد منم تو نکردم و فقط مالیدم در کسش که خودش کیرمو گرفت و اروم آروم حل داد داخل وااای چه لذتی داشت کردن کس شیما آروم آروم جلو عقب میکردم و اروم آروم صدای شیما داشت بیشتر میشد اونقدری خیس شده بود که هیچی لازم نبود برای کردنش تند تند تلمبه

sticker.webp0.09 KB

خودم جداشون کردم و در وقفه بعدی تاپم رو در آوردم تا کامل توی بغلش لخت باشم ، همچین جسارتی رو هیچ وقت نداشته بودم ، دست معین دوباره به پهلوم چسبید و باز مکث کرد خودمو با کشیدن دستش کامل بهش چسبوندم و حالا میتونستم گرمای کیرش رو بدون واسطه روی باسنم حس کنم ،دست معین روی سینم بود و ی دستش بالا بود ولی با حرکتش تونسته بود کیرش رو بین رونام قرار بده ، از اولین فشارش بین پاهام و ورودش بین رونام حس کردم که از کیری که آخرین بار شش سال پیش موقع حموم کردنش دیده بودم خیلی گنده شده و امشب قراره شب سختی داشته باشم ولی این تنها حس اشتباهی بود و کیر معین خوش تراش و استاندارد بود ، حس کیرش بین لمبرای کونم برای اولین بار بعد از مدت های زیاد برام زیباتر از هر حس دیگه ای بود و کیر به تف آغشته اش داشت بین پاهام دنبال یک لذت می‌گشت ، یاد موهای زایدم که می افتادم خوشحال بودم که نمیتونه کس و کونم رو ببینه ، به جلو خم شدم و دستم رو بین پاهام به کیر معین رسوندم و متوجه شدم که کیر قابل تحملی داره و کیرش رو با کمک فشار خودش داخل کسم کردم ، همین که کلاهک کیرش داخل رفت دردم شروع شد و به خواسته خودم تونستم فقط کمی بعد از کلاهک کیرش رو تحمل کنم و با شروع دردم و مقداری لذت از هدایت کیرش به داخل کسم دست کشیدم و اینبار معین با تلمبه های ریزش منو جر داد و تا جایی که مقدور بود کیرش رو داخل داد ، تلمبه های ریز و بدون وقفه معین دردم رو زیاد کرده بود و نمیزاشت که صدای ناله هام رو کنترل کنم اینها چه بخوام و چه نخوام برای یک زن خیلی لذت بخشه و با وجود دردی که داشتم و زیر فشار دستش به روی پهلوم هر ثانیه به ارگاسم نزدیک تر می‌شدم ، خیلی طول نکشید که صدای نفس های معین و شدت تلمبه هاش زیادتر شد و من با سوزش زیاد و لرزش های زیادی که ناشی از چهار سال رابطه نداشتن بود به ارگاسم رسیدم و معین هم بی تفاوت به نظر من شیره بدنش رو داخل کسم خالی کرد ، کمی بعد از ارضا شدنمون از هم فاصله گرفتیم و بدون اهمیت به خیسی بین پاهام آماده خوابیدن شدم و با وجود احساس گناه و خار شدنم جلوی معین به این فکر می‌کردم که از فردا باید دوباره برای قرص و کاندوم و اپیلاسیون و زندگی زناشویی آماده می‌شدم ، نوشته: مادر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ام خلوت کرده بودم ،نوک سینه هام که زیر تاپ تورم نمایان شده بود تا یقه بازم و نوازش دستای معین از روی شکم لختم تا زیر سینه هام همه و همه اون شب برام مهم نبود و در فکر پوچی دنیا گر گرفته بودم ، نگاه زیبای معین به چشمام و حرف های شمردش منو قانع کرده بود معین میتونه تکیه گاه خوبی باشه ،نفهمیدم چرا نشستم و از توی گوشیم سرچ کردم( رابطه پسر با مادر) ، چندتا خبر خوندم که همه رسانه ای شده بود ولی هیچ کدوم با رضایت طرفین نبود ، بدنم گرم گرم شده بود و می‌خواستم که امشب خودم رو به معین بسپارم تا اگر تن مادرش خوشحالش می‌کنه بزارم خوشحال باشه ، چراغ های خونه رو خاموش کردم تا معین بفهمه موقع خوابه ، قانون جدیدی که گذاشته بود آرایش مدام من بود ولی اونشب جلوی آینه آرایش دو ساعت پیشم رو غلیظ تر کردم و به آغوش باز معین رفتم ،جفت چراغ خواب ها روشن بود و نور زیادی برای دیده شدن داشتیم ، در اولین حالت همو بوس کردیم و سرم رو روی سینش گذاشتم ،اگه معین تجربه کافی داشت میتونست یک راست بره سر اصل مطلب ولی صبر زیادی داشت و تجربه کم ، دستم به دور بدن لختش حلقه شده بود و کاملاً خودمو توی بدنش جا داده بودم و نگاهم به ضربان کیرش بود که زیر شلوارک کشیش تکون می‌خورد ، دستای معین بی کار نبود و بالا تنه ام رو نوازش می‌کرد، انگار که امشب قرار نبود معین زیاد روی کنه پس خودمو بالا کشیدم تا با بوسه به گونه هاش بهش بفهمونم امشب با شب‌های دیگه فرق میکنه ولی معین همون معین هر شبی بود و فقط ازم بغل و نوازش می‌خواست ، کم کم داشت از خودم بدم میومد و سرخورده توی بغلش آروم شدم ،کمی بعد برگشتم و چراغ خواب سمت خودم رو خاموش کردم و پشت به معین دراز کشیدم ،چشمام باز بود و داشتم به این همه تناقض که معین داشت فکر می‌کردم ،معین نزدیک شد و مثل همیشه بهم چسبید و دستش رو روی پهلوم و شکمم گذاشت ، داشتم از فکرایی که در مورد معین کرده بودم می‌سوختم ،چرا باید مادری در مورد پسرش چنین فکری بکنه و چراهای دیگر ، هر بار نوازش دست معین روی شکمم به بالاتر از دفعه قبل میومد و انقدر دستش رو آهسته به سینم می‌کشوند که حس دستش سخت بود ، باز سینه هام شروع به سفت شدن کردند ، بازوی معین روی پهلوم و دستش تقریباً بین دوتا سینم موند و متوجه فشار بدنش به جلو و لمس کیرش تقریباً بین لمبرای کونم شدم، چرا همچین شده بود امشب!! چی شد که منم خواهان تن معین شده بودم!! با فشار بدنم به عقب برای لمس بیشتر کیرش معین عقب نشینی کرد و کاملاً ازم فاصله گرفت ،کارهای معین روی اعصابم بود ، با دست بالاییم دستش رو روی سینم نگه داشتم و با دست زیریم شروع کردم به بالا کشوندن لباسم ،حتما معین متوجه بالا رفتن تاپم زیر دستش میشد ولی دستش توی دستم قفل بود و اندکی بعد دستش به سینه تقریباً لختم اتصال داده شد ، کف دستش رو صاف کرده بود تا به سینه گره نشه ، دستش رو از پنجه گرفتم و جمع کردم تا سینه رو توی دستش بگیره ،با کمی امتناع دستش به سینم گره شد و باز خودمو به عقب تر هل دادم تا با کیرش اتصال پیدا کنم ، این دفعه تونستم کاملا بهش بچسبم و با رقص باسنم روی کیرش کاملاً از کیرش لذت ببرم ، معین حالا شروع کرده بود به ور رفتن با سینه هام و من کامل تاپم رو بالا داده بودم ، حالا هم حشری بودم هم دستام آزاد بود ، با پایین کشیدن شلوار و شورتم از بالا تا نصفه لمبر بالایی کونم به معین فهموندم که میخوام امشب تا بینهایت پیش برم ، دست معین از سینم جدا شد و به لمبر کونم رسید ، فرصت خوبی شد تا با دو دستم در همون حالت شلوار و شورتم رو تا زیر زانو پایین بدم و بعد با پاهام از

زندگی دوباره #تابو #مامان -گویند مرا چو زاد مادر… پستان به دهان ‌گرفتن آموخت … شب ها بر گاهواره من … بیدار نشست و خفتن آموخت … لبخند نهاد بر لب من … بر غنچه گل شکفتن آموخت … دستم بگرفت و پا به پا برد … تا شیوه راه‌ رفتن آموخت … یک حرف و دو حرف بر زبانم … الفاظ نهاد و گفتن آموخت … پس هستی من ز هستی اوست … تا هستم و هست دارمش دوست … +مرسی معینم حالا بخواب ، -میخوای شعر چادر رو برات بخونم(شعر سکسی و توجیح کننده اینکه پوشش ربطی به پاک بودن نداره از ایرج میرزا) +نه معین اونو بارها برام خوندی ، چهار سال از وفات شوهرم گذشته بود و حالا معین شونزده ساله بود و هر چه انتظار می‌کشیدم هنوز اون مردی که انتظارش رو داشتم نشده بود ، هر ماه که عموی معین برای حساب و کتاب سهم شوهرم میومد خونمون باید کلی داداش داداش بارش می‌کردم تا نگاه هیزش رو روی بدنم برداره ، امیدم این شده بود معین بزرگ بشه و زنش بدم تا بتونم نفس راحتی بکشم ولی پسرم شده بود بلای جونم و این اواخر با سیاست و زور کنارم می‌خوابید و او تعیین می‌کرد چی بپوشم و نوازش های شبانه روزی او و قامت سیخ کیرش زیر شلوارش همه و همه نشانگر طعمه قرار دادن من بود بجز حرفاش که قسم می‌خورد که از شدت دوست داشتن و حس پسرونست،آهنگ های گوشیش و وضعیت واتساپش هم همین رو می‌گفت ، سی و پنج سال بیشتر نداشتم و جثه ضعیفم باعث شده بود به جای پسر خونه احساس کنه مرد خونه شده و هر روز تمام حرف و عملش مالکانه تر میشد نصبت به زندگیمون ، هر بار از دست کشیدنش به بدنم و بغل کردنم و بغل های شباهنگامش اعتراضی می‌کردم حرفای همیشگیش رو میزد و باز ادامه می‌داد ولی معین غافل بود که این حرکات منو تحریک می‌کرد و باعث سر دردم میشد ، یک شب که دیرتر از همیشه به اتاق خواب رفتم معین خواب بود و با لباسی که ممنوع کرده بود هنگام خواب تنم باشه کنارش روی تختخواب خوابیدم ،صبح با اتصال بدنش به پشتم و دست کشیدنش روی شکمم و موهام و بوسه به گردنم تکونی خوردم و میخواستم که بلند بشم با زور دستش و شروع به صحبت کردن نگهم داشت و گفت قشنگم عشقم مادر من مگه نگفتم همچین لباسایی نبینم تنت ؟ ، عصر اون روز منو به فروشگاه‌های زنونه برد و با اقتدار خودش مجبورم به خرید سنگینی از لباس های زیر و لباسهای خواب سکسی کرد که هرگز نپوشیده بودم ، سراغ کمد لباسام رفت و ی عالمه لباس ازم جمع کرد و جلوی خونه انداخت، نه جیغ نه داد و نه اعتراض های من براش اهمیتی نداشت ، حالا من مونده بودم با کلی لباس رنگی و سکسی ، چند روزی طول کشید تا به لباس ها عادت کنم و این مدت رضایت توی چشم های معین پیدا بود ، کم کم داشت باورم میشد که قصد و غرضی نداره و علت کیر همیشه سیخش غریضیه ، دیگه هر شب باید زیر نور چراغ خواب برجستگی نوک سینه هام و برجستگی سینه هام از بالای یقه ام و نافم و حتی شیار بین رونام رو پنهان می‌کردم ، معین بدون بازگو کردن علاقش به مادرش و نوازش موی سر تا پهلو هام و بغل کردنم هنگام خواب نمیتونست بخوابه ، از مراسم ختم یکی از همبازی ها و همسایه های قدیمی برگشته بودم و بعد از دوش گرفتن و شام خوردن روی کاناپه سرم رو روی پای معین گذاشته بودم و از غمی که داشتم می‌گفتم ،معین خیلی موفق بود در آروم کردنم و جفتمون بحث رو به بی ارزش بودن زندگی کشوندیم ، +به نظر من آدمی که نمی‌دونه فردا زنده ست یا نه باید قدر ثانیه های زندگیش رو بدونه ، -آره موافقم ، باید ی جوری زندگی کرد که اگه صبح از خواب بیدار نشدی حسرتی توی دلت نباشه ، +آره همینه که میگن در لحظه زندگی کن ، اینقدر بغل معین آروم بودم که خودم رو رها کرده بودم و انگار با معشوقه

sticker.webp0.09 KB

نه های خوشگلت تلمبه بزنم چی؟ -حداقل امروز نه ، +سکس از مقعد رو که منم دوست ندارم ، -بهتر ،چون منم هرگز حاضر نیستم چنین کاری کنم ،حالا میشه ادامه بدی ؟ +منظورت اینه تلمبه زدن کیرمو توی کصت رو سرعت بدم ؟ -همون که میگی ، +پس چشمات رو نبند که هنر ماهان جونت رو ببینی ، از بغلش فاصله گرفتم و صورتش رو بین دستام گرفتم و چند ثانیه ای چشم تو چشم از هم لب می‌گرفتیم ،ازش فاصله گرفتم و ازش خواستم داگ استایل بشه و رفتم پشتش تا تصویر زن میانسال جلوی چشمم نباشه و کیرمو توی کصش فرو کردم و با بغل کردنش و تلمبه زدن شروع کردم به باز کردن سوتینش و بعد از در آوردن سوتینش سینش رو به سختی توی دستم گرفتم و صدای برخوردم به کص و کونش رو به اوج رسوندم و سینش رو می‌چلوندم تا اینکه با ی دستش بهم فهموند که سینش دردش گرفته و ازم می‌خواست که سینش رو رها کنم ، دست از پهلوهاش گرفتم و پنج دقیقه بدون وقفه با سرعت تمام فضای اتاق رو از صدای تقه هام و آه و ناله جفتمون پر کردم و لرزش باسنش رو نگاه میکردم ،بلاخره داشتم به ارضا شدن نزدیک می‌شدم که نفهمیدم کی شهناز به ارگاسم دوم رسید و از چنگ کیرم در رفت ، من که دست به کیر مونده بودم گفتم اگه ی کم تحمل می‌کردی با هم ارضا می‌شدیم ، شهناز با گفتن جمله, ماهان امروز تو منو کشتی, برگشت و گفت مثل اینکه باید خودم ی کاری کنم،جلوم زانو زد و با اشاره به کیرم و گرفتن سینه هاش توی دستش گفت بزارش اینجا،اینجا بود که لذت سکس رو به خوبی چشیدم و کیرمو بین سینه هاش گذاشتم و با فشار دستای شهناز به سینه هاش به سمت کیرم شروع کردم به تلمبه زدن ،هر چند لحظه یک بار ازش می‌خواستم روی کیرم تف بندازه،کیرم و سینه هاش غرق تف شده بود ،نگاه شهناز به سینه هاش و کیرم بود بلکه تموم بشه،زیبایی این صحنه منو به ارضا شدن رسوند و با اعلام خطر شهناز صورتش رو بالا گرفت و بین سینه هاش خالی کردم،از زیر گلو تا روی شکم شهناز از منی پر شده بود، با بی جونی کامل گفتم می‌خوای ببرمت حموم، شهناز در حالی که با شورتش جلوی ریزش منی به روی تشک رو گرفته بود گفت فقط برو بیرون تا کسی نیومده، شهناز به حموم رفت و من رفتم خونه، شهناز از بوسه های ریز به کیرم تا وابسته شدن به ساک زدن رو در چند جلسه طی کرد و حالا نهمین ساله که از رابطمون میگذره و رابطه عشقی نداریم ولی با توافق هر وقت که جور بشه به ارضا کردن هم مشغول می‌شیم و بعد از ازدواج سمانه این تنها دلخوشی هست که دارم نوشته: ماهان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کماکان سعی در بستن چشماش داشت ،مقداری جا باز کردم و دستم رو از پهلوش با نوازش پهلوهاش به سمت سینش آوردم تا حلقه شدن دستم روی سینش واکنشی نشون نداد چند ثانیه سینش رو چنگ زدم و بعد دستم رو زیر رکابیش بردم و همزمان لبش رو می‌خوردم ، وقتی دستم از زیر سوتینش به دور سینش گره شد آروم سینش رو چنگ میزدم و لبام رو فاصله دادم و گفتم شهناز بشین می‌خوام رکابیت رو در بیارم ، شهناز که نمی‌خواست باهام چشم تو چشم بشه و به خیال خودش غرورش بشکنه طاق باز شد و با چشم بسته رکابیش رو از تنش درآورد ،از این کارش خندم گرفت و رفتم سراغ سینه هاش و با بالا دادن سوتینش که اتفاقا شل بسته بودش جفت سینه هاش رو لخت کردم و به جون سینه هاش افتادم و تا حد درآوردن صدای ناله هاش به خوردن و چنگ زدنشون ادامه دادم ،بلند شدم و ایستادم و به آرومی شروع کردم به در آوردن لباسام و از بالا نگاهم به شهناز بود که نا خواسته چشمش باز شد و منو دید و ساعدش رو روی چشماش گذاشت ،بعد از درآوردن شورتم نشستم و دستام رو به شلوارش رسوندم و با پیدا کردن کش شورتش قصد در درآوردنشون داشتم،قبل از اینکه شهناز اقدامی کنه گفتم عشقم میشه باسنت رو بالا بگیری؟ شهناز باسنش رو بالا گرفت و من به آرومی شلوار و شورتش رو پایین دادم و از پاهاش جداشون کردم ،کص بی مو و تمیزش که مقداری تیره و پاره بود توی دیدم افتاد ، بین پاهاش قرار گرفتم و کیر تقریباً خوابم رو به کصش رسوندم و شروع کردم به مالیدن کیرم به کصش ،یک دقیقه ای طول کشید تا کیرم رو تونستم نیم خیز کنم و توی کصش فرو کنم ،اگه روش نمی‌خوابیدم هر لحظه ممکن بود کیرم در بیاد ،روی بدنش افتادم و با فاصله نیم نگاهی به کیرم داشتم که بیرون نیاد و مکرر سینه هاش رو توی دهنم می‌کردم و نوک سینه هاش رو با لبام می‌خوردم ،وقتی کیرم رو کامل سیخ شده دیدم که تا تخمام توی کصش تلمبه میزدم قصد کرده بودم باهاش صحبت کنم ولی دیدم شهناز خانم توی آسموناس ،با سرعت دادن تلمبه هام کمی بهش حال دادم و کامل روش افتادم و با خوردن گردنش به ارگاسم نزدیک و نزدیک ترش کردم ،یک دقیقه ای طول کشید تا نفس های تندش به لرزش بدنش منتهی شد و ناخواسته دستاش رو به بازوهام گرفت و چشمانش باز و بسته می‌شد ،توی چشماش نگاه نکردم تا مانع لذتش نشم و به خوردن گردنش ادامه دادم ،آه و ناله شهناز توی دهنش خفه می‌شد ولی جلوی لرزش بدنش رو نتونست بگیره و با فشار پاهاش و دستاش به بدنم ارضا شد و وقتی از نفس زدن افتاد که دستاش به بازم بود و من ضربات کیرم رو توی کصش کمتر و کمتر کرده بودم ، دستاش رو از بازوهام جدا کرد و منم از گردنش فاصله گرفتم و با چشمای بستش مواجهه شدم ،تلمبه زدنم رو به حداقل رسوندم و لبش رو بوسیدم با ی جمله خیالش رو راحت کردم که قرار نیست حالا حالا‌ها کارم تموم بشه و گفتم خوش بحالت چه زود ارضا شدی ،نمی‌خوای کاری کنی که منم ارضا بشم ؟ شهناز دستاش رو به سرم رسوند و سرم رو خم کرد کنار سرش که باهام چشم تو چشم نشه و گفت چکار کنم ؟ گفتم فک کنم بتونم کمی بین سینه هات کیرمو تحریک کنم ، از گفتن کلمات بیشتر خجالت می‌کشید، گفتم یا اینکه اگه میخوای توی کصت ادامه بدم ، نظرت درباره ساک زدن چیه؟ سرمو بیشتر فشار داد و گفت فکرش رو نکن حالم از اسمش به هم می‌خوره ، +از کدومش ؟ -از همین آخری که گفتی ، +منظورت ساک زدنه ؟ -آره، +پس بهم بگو چی دوست داری ؟ -همین که داری انجام میدی ، +منظورت اینه که کیرمو توی کصت تلمبه می‌زنم دوست داری ، -آره همون، +خوردن سینه هات رو چطور ؟ -اونم خوبه ، +لب گرفتن چطور ؟ -بدم نمیاد ، +اگه ازت بخوام با کیرم بین سی

روی دستش گذاشتم و گفتم حیف که توی خانواده هامون ابراز احساسات و صمیمیت کمه وگرنه اینقدر شما خواستنی هستید که باید مثل پروانه دورت بگردیم ، تمام حرفاش رو با ایما و اشاره خاصی می‌گفت ، -منظورت از ابراز احساسات و… چیه ؟ +منظورم اینه مثل بقیه مردم که زنعموهاشون رو بغل میکنن و باهاشون صمیمین و… اگه ما هم بودیم باید الان بغلت می‌کردیم و دورت می‌گشتیم ، با لبخند گفت همون بهتر که نیستیم ، +اونوقت چرا ؟! -خب با بغل کردن نمیشه فهمید که حرفات از سر شوخیه یا جدی ، +پس میخوای قسم بخورم ؟ -نه ماهان جان شوخی میکنم که بخندی وگرنه تو همه حرفات برای من حکم سند داره ،در مورد صمیمیت بین خانواده هامون هم درست میگی و خانواده شما ی کم سردن وگرنه تو برام عزیزی و خودم ازت میخوام که بغلم کنی ، بعد از گفتن این حرف دستاش رو باز کرد که همو بغل کنیم و منم رفتم بغلش و هر چقدر تونستم بدنمو به بدنش اتصال دادم ، با سینم سینه اش که سمت من بود رو لمس می‌کردم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و سرم رو روی شونش گذاشتم و بعد از چند ثانیه لبام رو روی شونش و کنار بند سوتین و رکابیش گذاشتم و شروع کردم به بو کشیدن تنش و بوسه های آروم زدن ، قاعدتاً باید ازش جدا می‌شدم چون جفتمون از این پوزیشن اذیت بودیم ،آخرین بوسه رو به مابین شونه و گردنش زدم و جدا شدم ولی ی دستم رو روی شونش نگه داشتم ،شهناز کاملاً از این جریان راضی بود و می‌تونستم رضایت رو توی چشماش ببینم ، +مرسی شهناز جان واقعا به این صمیمیت احتیاج داشتم ، -فک کنم منم احتیاج داشتم ماهان جان ، +حیف که تمومش کردیم ، -چیزای خوب همیشه زود تموم میشه ، (احساس کردم متلک زد به سفتی کمر مردا) +همیشه اینجور نیست ،این ماییم که تصمیم میگیریم زود تموم بشه یا نه، -خب من که نمیتونم تا هر وقت که بخوای بغلت بمونم ، +خب منم تا هر وقت که بخوای توی بغلت می‌مونم ، -خب این یعنی چی؟ +این یعنی الان ساعت ده شده تا کمی قبل از اومدن عمو و سمانه بغلت می‌مونم ، -اینجوری که کمر درد می‌گیرم ، +پس دراز می‌کشیم ، (جفتمون داشتیم تدارکات رفتن به تختخواب رو می‌چیدیم ولی قرار نبود بریم سر اصل مطلب) -روی زمین سفت؟ +تشک می‌ندازیم یا اصلأ می‌ریم روی تختخواب ، آخرین دفاعیه شهناز این بود که,اگه کسی بیاد چی؟, +خب در رو قفل می‌کنیم ، قبل از اینکه گردنش رو به بغل بندازه و بگه باشه بلند شدم و گفتم پس من در رو قفل می‌کنم ، طی چند ثانیه سمانه اومد جلوی چشمم که باید با عشقش خداحافظی می‌کردم و با مامانش وارد رابطه می‌شدم ، شهناز خودش رو توی اتاقش سرگرم کرده بود تا اولین نفر نباشه که روی تختخواب میره و من ازش بخوام ،دستش به وسایل روی دراور بود ،از پشت نزدیکش شدم و جفت دستام رو روی بازوهاش کشیدم و بوسه ای به شونش زدم و گفتم عزیزم بیا که دلم بغلت رو می‌خواد ، انگار که مردد باشه برگشت و با در آوردن کش موهاش به تختخواب اومد و در اولین حالت دستم رو زیر سرش گذاشتم و به محض دراز کشیدنش چفت بدنش شدم و بغلش کردم و با دستام مشغول ناز کردن سر و موهاش شدم و سرم رو روی سرش و مشغول بو کشیدنش شدم ،چند ثانیه ای نگذشته بود که ساق پام رو پشت ساق پاش می‌کشیدم و شروع به مکیدن گوشش کردم ، خیلی زود شروع به بوسه زدن به صورتش کردم و بوسه ها رو به نزدیک لبش رسوندم ، شهناز کاملاً موافق روند بود و فقط این من بودم که می‌خواستم از زبونش بشنوم که اونم سکس می‌خواد ، شهناز که دیده بود دارم باهاش چشم تو چشم میشم چشماش رو بسته بود لبام رو روی لباش گذاشتم و بعد از چندتا بوسه لباش رو توی دهنم بردم و شروع کردم به خوردن لبش ،

-باشه ،بسه دیگه بریم الان سمانه کارش تموم میشه ،من حساب میکنم ، بلند شد که به سمت صندوق بره دستش رو گرفتم و چند ثانیه طول کشید تا بگم که وقتی با ی مرد میری بیرون بهتره که دست توی جیبت نکنی که به مردت بر نخوره ،گرفتن دستش و گفتن کلمات اونقدر واضح بود که خودم خجالت می‌کشیدم ،پشت سرش از مغازه خارج شدم و آهسته قدم می‌زدیم ،دیگه شهناز نمی‌تونست توی چشمام نگاه کنه ، +خیلی خوبه که با هم تنها شدیم ،کاشکی می‌شد هر از گاهی همچین وقتایی رو باهات تنها شد ، -منم بهم خوش گذشت ولی بهتره که بهش عادت نکنیم چون منم وقتی برای بیرون اومدن ندارم ، +آره میدونم ،ولی من عجله ندارم همین که سالی یک بار وقت بشه با هم حرف بزنیم برام کافیه ، -اینقدر حرف زدن با من آرومت می‌کنه ؟ +شدیداً ،مگه تو دوست نداشتی ؟ -خب شاید اینکه بهم اعتماد به نفس میدی رو دوست داشته باشم ، +خب همین دیگه ،فک کنم جفتمون به این خلوت ها احتیاج داریم ، دهن جفتمون خشک شده بود از گفتن این جملات ،جلوی در موندم تا شهناز بره داخل ،چند پله ای رفت و برگشت گفت ماهان شنبه صبح تا ساعت یک ظهر سمانه و عموت نیستن اگه خواستی بیا خونمون که صحبت کنیم ، شهناز اینقدر این جمله رو با صدای خفه گفت و برگشت که نزاشت جواب بدم ، اونروز پنجشنبه بود و تا شنبه هر برندازی می‌کردم شهناز منو به سکس دعوت کرده بود مگر اینکه من بی عرضه باشم ، نمی‌تونستم درست فکر کنم ،باید چکار می‌کردم؟اگه اشتباهی کنم که رابطمون خراب بشه چی ؟اگه نتونم… تایم بیداری جفتمون ساعت ده به بعد بود ،گوشیم رو روی ساعت هشت صبح تنظیم کردم و اضطراب نزاشت تا ساعت چهار شب بخوابم ،با اولین صدای زنگ گوشی بیدار شدم ، بعد از دوش گرفتن و اصلاح ریش و پشم و خوردن صبحانه و پوشیدن لباس و خوش‌بو کردنم از ترس پیش اومدن موقعیت سکس و کم آوردن در مقابل ی زن میانسال کمرمو با ی قرص سفت تر کردم ، جلوی خونه عمو که رسیدم نگاه ساعت کردم که ساعت ۰۹,۰۹بود ،با اینکه می‌ترسیدم خواب باشه آیفون خونشون رو زدم ،چند‌ ثانیه بعد وقتی در واحدشون رو برام باز کرد شهناز با ی رکابی قرمز و شلوار استرچ کرم جلوم ظاهر شد ،بعد از دست دادن و سلام کردن گفت ببخشید من برم ی چیزی بپوشم و بیام ، اینجا بود که باید ی چیز به درد بخور می‌گفتم ، +نه شهناز جان اگه قراره با هم تعارف کنیم و راحت نباشیم من میرم ، -نه ماهان جان گفتم شاید تو ناراحت باشی وگرنه من مشکلی ندارم ، +نه بابا من اینجام که راحت باشیم ، هر چقدر نگاهش می‌کردم چهرش به کسی که تازه از خواب بیدار شده نمی‌خوند و مخصوصاً که با افشان کردن موهاش به هوا انگار قصد خشک کردنشون رو داشت ،بعد از کلی طفره رفتن با دو لیوان چایی اومد کنارم و با فاصله بیست سانتیمتری روی کاناپه نشست ،بوی عطر تنش و تازگی پوست تنش که نشونه دوش گرفتنش بود و بند سوتین مشکیش که از بند رکابیش بیرون زده بود و رژ صورتی که به لب های نه چندان زیباش زده بود منو به امیدی که داشتم خوش بین کرده بود ، مشغول صحبت کردن بود و با دو دستش کش موهاش رو می‌بست ،پای سمت مخالف رو روی پاش انداخت و منم که پای مخالفم روی پام بود با جوراب به پاش زدم و شروع به لمس پاش کردم و مشغول خوردن چایی شدم ، +زنعموی ما چطوره ؟ -خدا رو شکر ،خودت چطوری؟ +مگه میشه بد باشم ، -چطور ؟! +در خدمت شهناز جان بودن سرخوشی میاره ،مگه میشه بد باشم ؟! -باز که شروع کردی به مسخره کردن من ؟ +چی میگی شهناز؟ بخدا که همش عین حقیقته ، -خوشم میاد که ازم تعریف میکنی ولی حسم میگه که شوخی می‌کنی ، جفت دستاش رو روی هم و روی رونش گذاشته بود ،دستم رو بردم و

خداحافظی با عشق #زن_عمو #عاشقی یک سالی بود که بخاطر به دست آوردن دل سمانه دختر عموم تقریباً هر روز خونه عموم می‌رفتم و اونجا با عموم یا شهناز زنعموم هم صحبت می‌شدم و معمولاً به صرف چای یا میوه یک ساعتی رو اونجا می‌موندم ، سمانه بیست و پنج سال داشت و تنها عشق زندگیم بود و هر شب به عشق چسبیدن به باسن خوش فرمش بالشتی بغل می‌گرفتم و باهاش صحبت می‌کردم ، اختلاف زیادی بین منو سمانه بود و مطمئنا با ی خواستگاری ساده نمی‌تونستم به دستش بیارم پس باید اول دلش رو بدست می‌آوردم، شهناز ی زن چهل و هشت ساله با بدن توپُر بود و سینه هایی داشت که واقعاً دلربا بود و پوست روشنی داشت که چهرش رو زیبا کرده بود و موهایی که از پشت می‌بست و به شدت خون گرم بود، من ماهان بیست و هشت ساله و ی بدن معمولی و آلت تناسلی معمولی و قوای جنسی بالایی داشتم ، عشق سمانه نمیزاشت به کس دیگری فکر کنم تا اینکه عصری به خونه عموم رفتم که متوجه شدم شهناز تنها توی خونست و منم سرسری سراغ عموم رو پرسیدم و رفتم نشستم ، طبق معمول با خون گرمی شهناز روبرو شدم و بعد از صرف آب صدای آیفون اومد که شهناز آیفون رو زد و بعدش رفت توی اتاق و با مانتو اومد بیرون ،عموم از در اومد و مشغول صحبت شدیم ،همون لحظه و تا یک مدت فکرم این شده بود که چرا با شهناز باید با اون پوششی که پیشم بود جلوی عموم نباشه ،اول فکر میکردم شاید برای این باشه که عموم فکر بد نکنه و دوباره گوشه ای از مغزم گفتم شاید واقعا دوست داشته باشه با من رابطه داشته باشه ، تصمیم گرفتم که سر از این معما در بیارم ، +شهناز جان چشم بد به دور عموم رو پیر کردی و خودت هنوز همون شهنازی هستی که بیست سال پیش یادمه، -وا خاک تو سرم ماهان الان عموت می‌شنوه شروع می‌کنه به غر زدن ، +چرا غر بزنه ؟حقیقت رو گفتم ، -آخه همیشه خودش هم همینو میگه ، صورتش از تعریفم سرخ شده بود و مرموزانه میخندید که عموم متوجه نشه ، بلند گفتم عمو میگم که زنعمو پیرت کرده و خودش ماشاالله هنوز همون دختر جوون مونده ،شهناز ترکید از خنده و مشتی به بازوم زد که اولین اتصال عمدی بدن ها‌مون بود و عموم شروع کرد به گله کردن از این موضوع و سمانه هم وارد بحث شد ،اون شب کلی این بحث رو ادامه دادیم و خندیدیم ، شهناز جلوی ماشینم نشسته بود و سمانه ساکت عقب ماشین نشسته بود و قرار بود جلوی مطب دکتر منتظر باشم تا جفتشون کارشون تموم بشه ، باز هم تا رسیدن به مقصد بحث جوون موندنش رو پیش کشیدم و گاهی توی آینه به عشق ابدیم نگاه می‌کردم و گاه به شهناز خانم پروژه جدیدم ، سه تایی پیاده شدیم و من تا جلوی مطب همراهیشون کردم و در آخر به شوخی گفتم سمانه مواظب شهناز باش دل پسرای مردم رو نبره ،با خنده رفتن داخل مجموعه پزشکی و نیم ساعت بعد در حالی که به ویترین داروخانه چشم دوخته بودم با صدای شهناز به خودم اومدم ، +کارتون تموم شد ؟ -نه ،تازه سمانه رفته داخل ، نیم ساعتی کارش طول می‌کشه ، +خب میخوای بریم ی آب هویچ بستنی بخوریم ؟ -آره بریم ، انگار که با نامزدش رفته آب هویچ بستنی بخوره ،چقدر شاد بودنش رو با صورتش واضح بروز می‌داد ، دیگه نمی‌تونستم مثل قبلاً به اندامش نگاه خریدارانه نکنم مخصوصا اون سینه ها که به تنهایی می‌تونست ی سکس مهیج رو رقم بزنه، +میگم خوبه که ما تو رو داریم ، -منظورت چیه ؟ +منظورم اینه عموم ی زن زیبا مثل تو داره و من ی زنعموی خوشگل ، -ماهان جدیداً بلا شدی ،حرفای قشنگ میزنی ، +همیشه نظرم همین بوده ولی وقتش نشده بگم ،ی نگاهی به خودت بنداز این زیبایی تعریف کردن نداره ؟ اینقدر واضح به سینه هاش اشاره کرده بودم که ی لحظه ترسیدم واکنش بدی نشون بده ،

می‌بست منم راستش زیاد لذت نبردم از این وضع و خودش متوجه شد و دوباره داگی شد و گفت فقط زود تمومش کنم. منم سریع رفتم پشتش و باز تا خایه کردم تو کصش و اینبار دهنش گرفتم و حسابی گاییدم اونم اومدم دراز بکشه منم باهاش دراز کشیدم و دیگ گوشم بدهکار نبود و هرچی تقلا کرد رهاش نکردم تا آبم اومد و سریع کشیدم بیرون و انداختم رو کمرش نسرین هم فقط داشت نفس نفس میزد و آروم آخ اخ میکرد منم بی‌حال کنارش افتادم و اونم پاشد سریع رفت دسشویی و خودش شست و برگشت منم نگاش کردم و ازش تشکر کردم ک گفتش کلفتی کیر اذیتش کرده و انتظار همچنین چیزی نداشته. سکس ما تموم شد و بعدش ی کم خوراکی و تنقلات خوردیم و من یواشکی از خونه زدم بیرون. بعد از اون ی بار دیگ کردمش ک اینبار چون تاخیری نزدم خیلی زود تموم شد و ارزش نوشتن نداره ک وقتتون بگیرم. مرسی ک تحمل کردید اگ هم جالب نبود ببخشید فقط خواستم تو این شب گرم تابستون یادی از نسرین کرده باشم. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

نصف شب بود ماشین جلو ی مغازه بزرگ ک بسته بود ولی دوربین داشت پارک کردم همونجا تو ماشین بی حسی ب کیرم زدم و پیاده شدم و رفتم سمت خونه نسرین ک دوتا کوچه اونطرف تر بود و خیابون اصلی هم نبود باهم هماهنگ کردیم و در باز گذاشت آروم رفتم بالا کفشام دستم گرفتم و رفتم داخل . نسرین بدون صدا دستم گرفت و با اشاره دست ک منم حرف نزنم بردم سمت اتاق خواب چونکه بچش خابیده بود و نمیخاست بیدار بشه.ی پسر پنج ساله داشت. ما رفتیم اتاق خواب اونجا برق روشن کردیم و نسرین برای اولین بار با لباس راحتی دیدم. خوب براندازش کردم.ی زن تو پر و گوشتی با شلوار کشی مشکی و ی تاپ سرمه ای و موهای بلوندش.همونطور ک گفتم مشخصه بارز نداشت ولی چیزی ک جالب بود برام اینکه سینه‌هاش رو فرم بود با اینکه بچه زاییده بود و گوشتی بود ولی شکم صاف و بدون چربی داشت . نسرین از اینکه برای اولین بار تو اون شرایط بود اضطراب و استرس داشت چندباری رفت تو آشپزخونه و میومد و میوه و خوراکی میآورد ولی مشخص بود از رو استرس نمیتونه بمونه تو اتاق حتی ی بارم ازم خواهش کرد ک برگردم و بیخیال بشم تا ی وقت دیگ ولی من دیگ نمی‌تونستم اونجارو ترک کنم اروم اوردمش رو تخت کنارش نشستم دستش گرفتم نوازشش کردم بهش گفتم اروم باش الان ما کنار همیم و هنوزم کاری نکردیم.بعد از یکساعت حرف زدن بالاخره شروع کردیم ب معاشقه و نسرین هم با استرس ولی کاربلد جلو می‌رفت . لباش می‌خوردم و بدنش لمس میکردم تیشرت و سوتینش رو خودش درآورد و منم شروع کردم ب خوردن سینه‌هاش. خیلی خوب بود تپل و گوشتی و ی کم سفت می‌خوردم و نسرین هم سرم ب سینه‌هاش فشار میداد تمام بدنش لمس میکردم و آروم خابوندمش و خودم شلوارش کشیدم پایین دیدم ب خواسته خودم شورت نپوشیده و منم لذت بردم ک همه چیز طبق درخواست من پیش برده. کون خوش فرمی داشت بدون مو بدون خال و جوش صاف صاف . دوس داشتم کص و کونش بخورم ولی هیچوقت نخورده بودم و نمیدونستم چجوریه برای همین به لمس و نوازش کص و کونش اکتفا کردم و نسرین هم حسابی اوج گرفته بود و کصش آب انداخته بود اماده گاییدن یهو خودش برگشت و گفتش خودم میخام شورتت دربیارم و منم بدون هیچ ممانعتی بهش اجازه دادم و اونم شورتم پایین کشید و کیر کلفت و خوش تراش جلو چشاش ظاهر شد(کیرم اندازه نگرفتم تا حالا نمی‌دونم بگم چند سانت ولی راضی کننده) ازش خاستم بخوره و اونم ی کم خورد ولی فک کنم بخاطر بی حسی مزه بدی داشت و دیگ ادامه نداد به کمر خابوندمش خودمو با بدنش تنظیم کردم کیرم مالیدم ب کصش اومدم لباش بوسیدم و اونم با دستاش بازوهام گرفت و آروم کیرم فرستادم تو کص خیص و داغ نسرین اولش اروم اروم عقب جلو میکردم نسرین نفس نفس میزد ظاهراً دردش گرفته بود چون هی میگفت صبر کن بالاخره بعد چندتا تلمبه تا خایه بریدم تو کص نسرین و اونم چشاش بست و نفس میزد و سعی میکرد صداش بالا نیاد ک بچه بیدار نشه منم بی توجه ب حرکاتش فقط داشتم تلمبه میزدم و تو ذهنم میومد ک ای همه مدت بالاخره کص نسرین زیر کیرم داره جر میخوره.از اون پوزیشن خسته شدم و بهش گفتم داگی بمونه از پشت شروع کردم ب کردن ک دیگ این مدل نتونست تحمل کنه و فوری دراز کشید ازش پرسیدم چی شده م گفتش راستش کیر سعید اینقد نیست و دارم اذیت میشم داگی بدجور تا ته میره تو کصم منم اذیتش نکردم و گفتم هرجور تو کمتر اذیت میشی بگو ک در نهایت من خوابیدم و قرار شد اون بشینه رو کیرم و نه اون مدلی بالا پایین بکنه نسرین خابید رو من و کیرم کرد تو کصش و شروع کرد ب حرکت دادن کونش ک اینجوری نصف کیرم میبرد داخل کصش با این حال هم لبش گاز می‌گرفت و گاهی چشاش

نسرین زن دوست لاشی #زن_شوهردار #همکار سلام وقتی آمار بیکاری و ازدواج دیرموقع بالا رفته پس سکس هم طبیعی تر و زیادتر شده. داستان منم از جایی شروع شد که یکی از همکارای لاشی و چش چرون ک همش پی ناموس مردم بود زد و تصادف کرد و منم با بقیه همکاران رفتم بیمارستان برای عیادت . اونجا برای اولین بار نسرین دیدم خانم همین سعید لاشی نمیدونم رو چ حسابی نگاهمون ب هم گره خورد نسرین ی زن 29 ساله با قد متوسط و چهره‌ای کاملا معمولی و ی خرده تپل و پوست گندمی تنها زیبایی بارزش چشماش بود و بس. توی بیمارستان سعید از بین این همه همکار از من خواست برم پارکینگ و چندتا عکس از موتورش بگیرم و واتساپ بفرستم براش بخاطر مراحل بیمه .خلاصه منم انجام دادم و عکسارو فرستادم واتساپ و سعید هم تشکر کرد ولی ب ذهنم نرسید ک اون تصادف کرده و دست راستش شکسته و چجوری توی اون اوضاع اینقدر مسلط داره پیام تایپ میکنه. خلاصه هرزگاهی از طریق همون واتساپ ب سعید پیام میدادم و هی میخواستم بهش نزدیک و نزدیکتر بشم.نگاه اون روز نسرین تو بیمارستان بدجور ذهنم منحرف کرده بود.همش تو ذهنم سکس با نسرین با اون استایل گوشتی مثل خره ب جونم افتاده بود.اخه داف هم نبود ولی ی جوری لجم گرفته بود . گذشت و گذشت و گذشت حدود یکسال بعد اون جریان سعید ازم ی مقدار پول قرض گرفت و منم با اینکه میدونستم آدم بد حسابی ولی موقعی گفت برای خودم نیست و خانمم نیاز داره یهو وا دادم و پول بهش دادم و قرار شد یکماه پس بده و خدایی سر ماه پول پس داد و ی مدت بعد ی شماره ب من پ داد و شروع کرد ب تشکر کردن.بللللله نسرین خانم بالاخره پیداش شد‌. ارتباط واتساپ من و نسرین شروع شد و منم ک مجرد و شوخی‌های ریز کرم ریزی و این حرفا تا اینکه بحث سعید وسط کشید و گفتش تو انتخاب سعید هیچ دخالتی نداشته و پدرش بوده و از ته دل سعید دوست نداره و بخاطر بچه‌ش داره سعید تحمل میکنه.تو همین پیام بازی فهمیدم ک اون روز تو بیمارستان نسرین به جای سعید جواب پیام می‌داده و ی جورایی اونم همون روز بیمارستان متوجه نگاه سنگین من شده بود. ارتباط من و نسرین تلفنی بود و هرکاریش میکردم واااا نمی‌داد لامصب خیلی خودش کنترل میکرد اونقد ک حتی ب دیدار خیابونی هم راضی نمیشد.با اینکه حین چت دیگ راحت من از کیر ‌و کص و سکس حرف میزدم ولی می‌گفت خیالت راحت باشه که هیچوقت بین من و تو سکس اتفاق نمیافته و این رابطه هم بخاطر کمبود محبت از طرف سعید وگرنه جوری ک خودش می‌گفت سعید لاشی از سکس چیزی کم نمیزاشت و حسابی کص نسرین میگائید. ی مدت از هم بی‌خبر بودیم چون سعید انتقالی گرفت شهرستان مجاور و منم دیگ بیخیال چون رابطه بی سکس ک فایده نداشت. بعد چند وقت باز خودش پ داد و گفتش ک نتونسته اونجا زندگی کنه و برگشته شهر خودمون خونه اجاره کرده و سعید هم مجبور شده شیفت بمونه و دو روز خونه بمونه دو روز بره شهرستان .تقریبا یکساعت فاصله زمانی بود . اینارو ک گفت ی کم امیدوار شدم و دوباره رفتم رو مخش و بالاخره موفق شدم ی سکس چت باهاش داشته باشم و اونم خیلی ناشیانه همکاری کرد تو سکسچت و آخرش هم گفت ک من واقعا نمیتونم سکس واقعی باهات داشته باشم. منم دیگ کلافه شدم و بلاکش کردم و گفتمش دیگ رفاقت هم تموم. ک دوباره خودش با خط ایرانسل پ داد و بالاخره قبول کرد برم پیشش. روز جمعه بود فک کنم .سعید لاشی شیفت بود و ماشین هم با نسرین بود اونروز.بهش از قبل علایقم گفته بودم و نسرین هم از صبح رفته بود بدنش اپیلاسیون کنه.منتظر سیاهی شب شدیم و منم ماشینم روشن کردم و حرکت ب سمت نسرین خانم. از اون روز بیمارستان تا امشب حدود 3 سال گذشته بود جالب بود برام ساعت تقریبا یک

🚀تو سال ۲۰۲۵ دیگه تریدرها تحلیل نمی‌کنن، هوش مصنوعی تحلیل می‌کنه! اولین و تنها ربات هوش مصنوعی تحلیل‌گر در تلگرام آماده‌ست ت
🚀تو سال ۲۰۲۵ دیگه تریدرها تحلیل نمی‌کنن، هوش مصنوعی تحلیل می‌کنه! اولین و تنها ربات هوش مصنوعی تحلیل‌گر در تلگرام آماده‌ست تا همه چیز رو برات آنالیز کنه: ✔️ تحلیل لحظه‌ای ارزهای دیجیتال ✔️ تحلیل لحظه‌ای طلا و دلار ✔️نرخ لحظه ای طلا و دلار   ✔️ تحلیل اخبار مهم کریپتو  📌در بازارهای امروز، ربات‌ها برنده‌اند!  ربات ما با هوش مصنوعی قوی همه نمادهای کریپتو رو زیر ذره‌بین می‌بره و دقیق‌ترین تحلیل‌ها رو در اختیارت می‌ذاره. 🔹استفاده از این ربات کاملاً رایگانه! 🔥همین حالا تستش کن و خودت قدرت تحلیل سریع و دقیق رو ببین: ⬇️⬇️ 👉@algo_analyzer_bot 👉@algo_analyzer_bot

sticker.webp0.09 KB

کردم دهنش تا بجنبیم یکم از آبم ریخت رو صورتش چند دقیقه دراز کشیدیم و از هم راجب کیفیت سکسمون پرسیدیم بعدش دیگه وقت رفتن شد جالبه وقتی تو مسیر برگشت بودیم برف شروع شده بود اولین برف زمستون اون سال و یکم ترافیک شده بود چندسالی از این ماجرا میگذره هروقت اولین برف زمستون می‌باره یاد اون خاطره زنده میشه چندباری هم بعداز اون باهم سکس داشتیم همشون خوب بودن چند وقت بعد یواش یواش از هم فاصله گرفتیم انگار هردو به این نتیجه رسیدیم در حد ی تجربه کافی بوده در این حد و رابطه کمرنگ شد و از هم جدا شدیم. هنوزم مشتری مغازه‌ام هستش ولی ی رابطه کاملا محترمانه بینمون حاکمه انگار اگه ادامه میدادیم در آینده اون خاطرات خوب رو شاید خرابش میکردیم ولی در کل تجربه خوب و گناه آلودی بود امیدوارم منو ببخشید اگه نتونستم اونجور که باید و شاید بنویسم ممنون که وقت گذاشتین و خوندینش❤️.. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

از هم جدا افتاده بودیم تصمیم گرفتم فردا که رفتم ماشینو بیارم بهش بگم که با یکی دوست شدم و لنگ مکانم و همینطور هم شد همش ترسم این بود که از باب نصیحت وارد بشه و نتونم از خودم دفاع کنم ولی وقتی بهش گفتم خودش برگشت گفت خونه‌اش خالیه و صبح تا شب در مغازه‌است منم گفتم هماهنگ میکنم برای گرفتن آدرس و کلید خونه‌اش وقتی رسیدم مغازه به پروانه ( همه اسم‌ها مستعار هستن) پیام دادم که مکان جور شده اونم خوشحال شد و برای فردا ظهر باهم همانگ کردیم منم با آرش اوکی کردم و فرداش صبح رفتم اول آدرس و کلید خونه‌اش رو گرفتم و تا ظهر منتظر تماس پروانه بودم حدود ۲ زنگ زد و توی محله پایین مغازه قرار گذاشتیم هوا سرد بود وقتی سوارش کردم اولین کاری که کرد دریچه تهویه ماشین رو زد سمت خودش تقریبا ۲۰ دقیقه طول کشید تا رسیدیم اصلا احساس غریبی نداشتم باهاش ولی واقعیت عذاب وجدان داشتم من متاهل بودم و داشتم برای اولین بار به همسرم خیانت میکردم و بخاطر نرفتنم هم برای ناهار مجبور شده بودم دروغ بگم بهش خلاصه رفتیم داخل ساختمان ی مجتمع خلوت بود و بدون دوربین و مزاحم راحت رفتیم داخل واحد دنج بود اول ی چای گذاشتیم و تایم خوبی هم داشتیم بدون عجله و دغدغه فکری نشستیم روی مبل کتار هم پالتو و شالشو درآورده بود حدود ۱۰ سالی از من کوچیکتر بود رنگ پوست گندمی آرایش تا حدودی پرنگی داشت دندونای مرتب ی چهره معمولی با ادب و خونگرم قشنگ مشخص بود مثل خودم اولین باره زده به خاکی یواش یواش رو همون مبل همدیگرو بغل کردیم و از نوازش و بوسه کارمون کشید به لب خلاصه حس گناه خوبی بود نمیدونم تجربه‌اش کردین یا نه؟ ولی انگار همه وجود آدم میگه ایکاش این شریک زندگیم بود نه اینکه همسرم انتخاب اشتباهی باشه برای زندگیم ، نه اصلا ولی اون لحظه حس درونیم این بود ی شهوت توام با خواستن شدید قلبی ی پتو آوردم و بالشت همونجا وسط پذیرایی هوا بیرون ابری بود و لامپ‌های پذیرایی رو خاموش کردم و تقریبا فضا کم نور شد خوابیدیم رو پتو و شروع کردیم به مالیدن هم و بوس و لب اگه اشباه نکنم ی سوتین طوسی تتش بود سینه‌هاش حدود سایز ۷۰ بود ولی خوش فرم بودن مشغول خوردن سینه‌هاش شدم چاک سینه‌هاشو لیس میزدم تا زیر گلوش و مالش و مکیدن بود تا اینکه شورت و شلوارهامون رو درآوردیم و کاملا لخت شدیم اولش یکم سخت بود برامون ولی شهوت غلبه کرد برخجالت گفت ساک زدن رو دوست داره و مشغول خوردن کیرم شد واقعا از ساک زدنش لذت میبردم محکم و با فشار لباش انجامش میداد طوری که هر لحظه حس میکردم الان آبم میاد تو دهنش ساک زدنش که تموم شد به پشت خوابید و پاهاشو باز کرد رونای پری داشت در کل بدن محکم و سفتی داشت خوابیدم روش و کیرمو می‌مالیدم به کوسش چند دقیقه مالیدیم همو و کیرمو کردم تو کسش با اینکه بچه داشت ولی کس خوبی داشت داغ بود شروع کردم به کردن کوسش خوب باهم مچ شده بودیم انگار چند ساله شریک جنسی هم بودیم البته چت‌هامون هم بی تاثیر نبودن میکردمش و همزمان سینه‌هاشو میمالیدم دو سه دقیقه که گذشت به حال چهار زانو شد از پشت کردم تو کوسش پهلو‌هاشو گرفته بودم و میکردمش واقعا هر دو داشتیم لذت می‌بردیم خبری از عذاب وجدان چندساعت پیش نبود چندتا پوزیشن عوض کردیم و داشت آبم میومد دیدم در کمال ناباوری ازم خواست وقتی داره آبم میاد بهش بگم تا کیرمو بکنم تو دهنش و ابمو خالی کنم تو دهنش راستش خودم چندشم شد ولی خب خواسته اون بود و باید حداقل برای اولین سکس عملیش میکردم که کردم همین که آبم داشت میومد بهش گفتم بماند که چقدر سخت بود تتظیم کردن همزمان آبم و دهن اون ولی به زور آبم رو خالی

دوستی با مشتری مغازه #مشتری #زن_شوهردار #مرد_متاهل ی مدتی بود مشتری مغازه شده بود شیک بود و اجتماعی ته دلم ازش خوشم اومده بود اما بخاطر شغل و صنفم هیچوقت با مشتری‌ها گرم نمیگرفتم اکثر مشتری‌هام خانم بودن و اگه وا میدادم کل شیرازه مالی از دستم در میرفت وقتی برای سیگار کشیدن جلو مغازه میرفتم گاهی میدیدمش و سلام و علیک میکردیم باهم تا مدتها به همین روال گذشت و با دوستان و خانواده برای خرید میومدن کار من در ارتباط با لوازم منزل هستش و اقساط فروش هستم هیجوقت جدی به دوستی باهاش فکر نمیکردم ولی توی ناخودآگاه ذهنم درگیرش بودم ی روز برای کار اداری مجبور شدم برم جنوب کشور تابستون بود و یکی از همسایه‌های مغازه تو اون شهر ی خونه داشت و کلید داد تا شب برم اونجا بمونم و صبح برم به کارم برسم آخرای شب رسیدم قبلا چندباری بادوستم اومده بودیم به این روستای تاریخی و تا حدودی با محل آشنا بودم حدود ۱۰ ساعتی رانندگی کرده بودم و اصلا نمیدونم چقدر تو فکرم بود ولی بهش فکر میکردم وقتی رسیدم حدود ۱۲ شب بود خیلی غیر ارادی گوشیم رو دست گرفتم و ی پیام بهش دادم داخل تلگرام فامیلیش عباسی بود و منم ی جوری نوشتم که مثلا به شخصی به اسم عباس پیام دادم و وقتی ازم پرسید بگم که خانم عباسی من داخل مخاطبینم عباس سرچ کردم ولی اشتباها برای شما فرستادم نوشتم عباس داداش من رسیدم نگران نباش و فردا میرم بانک انجامش میدم حدود چند دقیقه بعد جواب داد که اقای سلامی اشتباه فرستادین ولی خوشحالم که بسلامت رسیدین منم‌ در جواب عذرخواهی کردم و بعد ازم پرسید کجا تشریف بردین که منم گفتم سمت کرمان اونم جواب داد پس سوغاتی یادت نره و این چت کردن ادامه دار شد و حدود ساعت ۳ خوابیدم صبح رفتم کارهای ضمانت بانکی رو انجام دادم تا حدود ساعت ۱۱ که کارم تموم بشه اصلا سمت تلگرام نرفته بودم وقتی وارد صفحه شدم دیدم پیام داده از مسیر قم که میام به سمت تهران براش سوهان با روغن حیوانی بگیرم از فلان فروشگاه و از اونجایی که کاسب هستم شماره کارتم دست مشتری‌ها هست مبلغی رو هم برام جابجا کرده بود بگذریم اومدم رسیدم و مدتی از این دوستی گذشت گاها سر ظهر وقتی محل خلوت بود میومد مغازه و گپی میزدیم خوش پوش بود چهره و استیل معمولی داشت ولی به دل من نشسته بود یواش یواش صحبت و چت کردن‌هامون رنگ و بوی سکس به خودش گرفت هر دومون راغب بودیم به سکس ولی متاسفانه دو تا مانع داشتیم هر دو متاهل بودیم و اینکه مکان نداشتیم چندماهی از دوستیمون میگذشت کاملا هم سر سکس باهم به توافق رسیده بودیم و هر جفتنون دوست داشتیم تجربه کنیم ولی بخاطر نداشتن مکان نتونسته بودیم به مراد دلمون برسیم از طرفی هم چون متاهل بودیم بخاطر وجهه بدش به کسی هم نمیتونستیم رو بندازیم هم اون دوست مجرد داشت که خونه مجردی داشتن و هم من ولی رومون نمیشد بگیم بهشون چهره خوبی نداشت برامون از شانس من ی راننده ناشی زد به ماشینم که جلو مغازه پارک کرده بودم و دوتا در سمت راننده غر شد ی دوستی دارم که صافکار ماشینه دوران مجردی خونه یکی بودیم و همبازی دوران کودکیم و همسایه بودیم باهم دوست قدیمی آرش از وقتی متاهل شده بودیم دیگه شاید سالی ی بار همدیگرو میدیدیم ظهر مغازه رو بستم و رفتم در مغازه آرش سر ناهار رسیده بودم و جاتون خالی ناهار چسبید تازه زمستون شروع شده بود و کنار مشعل داخل بشکه مغازه صافکاری مشغول گپ و گفت شدیم از خانمش پرسیدم که متاسفانه گفت چند وقتی هست جدا شدن از هم و تنها زندگی میکنه خلاصه ماشین رو گذاشتم و اومدم در مغازه و قرار شد فردا برم تحویل بگیرم با آرش خیلی راحت بودم مثل جعبه سیاه بودیم برای هم اما متاسفانه این اواخر خیلی

حوصلمون سر رفت بیاید تا صبح حقیقت جرات بازی کنیم 🤦🏻‍♀ @GoHjRobot