مصدع اوقات
Ir al canal en Telegram
1 039
Suscriptores
+224 horas
+357 días
+7030 días
Archivo de publicaciones
1 040
Repost from آدرنالین
بساط رقص رو جمع کنید، پیرهن مشکیهارو در بیارید، سیگارهارو آتیش کنید، راه رو برای غم باز کنید. سلطان قلبها پلی شد
1 040
این بلاگرها چقدر سرشون شلوغه. میگه صبحم رو با حموم و ورزش و روتین پوستی و صبحونه درست کردن و فلان و بهمان شروع کردم. چه جالب عزیزم من هم صبحم رو با گریه شروع کردم.
1 040
اگه به فرض محال، روزی بیاد که همه چیز درست بشه، این رو میدونم که حتی اون موقع هم هنوز نتونستم خودم رو ببخشم.
1 040
بدم میاد، از زندگیم بدم میاد، از اینکه همه چیز رو خراب میکنم بدم میاد، از اینکه وجود دارم بدم میاد، از همه چیز بدم میاد. واقعا وجودم چیزی جز عذاب و دردسر نیست.
1 040
حقیقتش اینه که این بگاییها و رنج کشیدنها قرار نیست آدم رو قوی کنه. فقط زخمهای قبلی رو هی عمیقتر میکنه و تاثیراتی روی روان آدم میذاره که جبران شدنی نیستن. در بهترین حالت هم آدم رو نسبت به همه چیز بیحس میکنه. این افسانهی قوی شدن فقط یه کسشریه که ساخته شده تا آدم فکر نکنه رنجهایی که میکشه بیهوده و پوچ هستن.
1 040
یادمه یک بار تو بچگی طبق عادت با خانواده تو ماشین معین گوش میدادیم، یهو مامانم گفت سوگند میدونی این آهنگ معین داستان پشتش چیه؟ منم ذوقزده و هیجانزده از شنیدن یک داستان جدید، گفتم چیه چیه؟ گفت «یه دختر و پسری خیلی همدیگه رو دوستداشتن، ولی بابای دختره نمیذاشت. بعد از کلی تلاشِ پسره و سربازی رفتن و کار پیدا کردن، بالاخره بعد از سااالها باباش راضی شد. شب عروسی، عروس از خستگی روی مبل خوابش برده بود. صبح آقای داماد خوشحال بلند شد و صبحونه حاضر کرد و عروسش رو بیدار کرد، دید عه:( بیدار نمیشه که. مرده بود. بعد آقائه این داستان رو برای معین تعریف کرد گفت اگه میشه در موردش آهنگ بنویس. میبینی دخترم؟ زندگی واقعا بیارزشه.»
ممنون مامان. من تو اون سن نیاز داشتم اون رو بشنوم واقعا.
1 040
دیگه جدیدا چقدر قیافهی آدمها با شال عجیب به نظر میاد. پسر این چه کثافتی بود که ما گرفتارش شدیم و برامون عادی هم شده بود؟
