es
Feedback
مغروق آب‌های هزاران خلیج دور

مغروق آب‌های هزاران خلیج دور

Ir al canal en Telegram

خمار صد شبه دارم، شراب‌خانه کجاست؟!

Mostrar más
211
Suscriptores
+224 horas
+27 días
+230 días

Carga de datos en curso...

Nube de Etiquetas
Sin datos
¿Algún problema? Por favor, actualice la página o contacte a nuestro gerente de soporte.
Menciones Entrantes y Salientes
---
---
---
---
---
---
Atraer Suscriptores
diciembre '24
diciembre '24
+3
en 1 canales
noviembre '24
+3
en 1 canales
Get PRO
octubre '24
+10
en 2 canales
Get PRO
septiembre '240
en 0 canales
Get PRO
agosto '240
en 0 canales
Get PRO
julio '240
en 0 canales
Get PRO
junio '240
en 0 canales
Get PRO
mayo '24
+1
en 1 canales
Get PRO
abril '24
+4
en 1 canales
Get PRO
marzo '240
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+9
en 1 canales
Get PRO
enero '24
+7
en 0 canales
Get PRO
diciembre '230
en 0 canales
Get PRO
noviembre '230
en 1 canales
Get PRO
octubre '23
+221
en 2 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
21 diciembre0
20 diciembre0
19 diciembre0
18 diciembre0
17 diciembre0
16 diciembre+1
15 diciembre+1
14 diciembre0
13 diciembre0
12 diciembre0
11 diciembre+1
10 diciembre0
09 diciembre0
08 diciembre0
07 diciembre0
06 diciembre0
05 diciembre0
04 diciembre0
03 diciembre0
02 diciembre0
01 diciembre0
Publicaciones del Canal
2
بالاخره تموم شد. حالم؟ شبیه موج‌های خروشانِ دریا که جایی بسیار دور از خشکی، سرگردان و شناور اما خوشحال و در حرکتند‌.
بالاخره تموم شد. حالم؟ شبیه موج‌های خروشانِ دریا که جایی بسیار دور از خشکی، سرگردان و شناور اما خوشحال و در حرکتند‌.
84
3
رودهات رو فراموش می‌کنم قله‌هات رو فراموش می‌کنم… دروغ گفته‌اند که آفتاب همه‌جا سرخ است دروغ گفته‌اند که آسمان همه‌جا آبی‌ست من آفتاب را سرخ‌تر آسمان را آبی‌تر و خاک را حاصل‌خیزتر می‌خواهم… @LittleNar
102
4
شکلِ دیگری از بودن*
شکلِ دیگری از بودن*
318
5
خورشید روی شانه‌ی درخت‌ها نشسته بود.
خورشید روی شانه‌ی درخت‌ها نشسته بود.
233
6
امشب پشتِ ابرها، کسی پیراهنِ حریرِ رنگارنگ پوشیده بود و میانِ زمین و آسمان رقصِ سماع می‌کرد.
امشب پشتِ ابرها، کسی پیراهنِ حریرِ رنگارنگ پوشیده بود و میانِ زمین و آسمان رقصِ سماع می‌کرد.
160
7
Are you ready for the last act to take a step You can't take back? @LittleNar
156
8
#خونه🤍
#خونه🤍
265
9
#OnceUponaTime
#OnceUponaTime
245
10
*
*
227
11
*
*
298
12
همه‌چیز به زاویه‌ی دیدِ آدم بستگی دارد. بعضی‌هایمان این سوی میز نشسته‌ایم و از هماهنگی رنگ‌ها لذت می‌بریم و بعضی هم در مقابلِ
همه‌چیز به زاویه‌ی دیدِ آدم بستگی دارد. بعضی‌هایمان این سوی میز نشسته‌ایم و از هماهنگی رنگ‌ها لذت می‌بریم و بعضی هم در مقابلِ یک کادر معمولی روی مبل لمیده‌ایم. گاهی کافی است کمی جابه‌جا شویم، اما اغلب اوقات صندلیِ خالی‌ پیدا نمی‌کنیم.
259
13
هر روز، چند مرتبه گرفتارش می‌شوم. فرقی ندارد چقدر از پیش آمدنش اجتناب کنم؛ در هر صورت اتفاق می‌‌‌افتد. هنگامِ شستن‌ِ دستهایم، قبل از بیرون رفتن از خانه وقتی می‌خواهم شیشه‌ی عطر را از روی میز توالت بردارم، وقتی حوله‌پیچ از حمام بیرون می‌آیم و یا وسط روز در دستشوییِ دانشگاه. بالاخره یک‌جا گیرم می‌اندازد. هربار همان‌جاست، در آینه نگاهم می‌کند. انزجار و بی‌شرمیِ چشم‌هایش من را به یادِ فیلم‌های وسترنی می‌اندازد که بابا عصرهای جمعه از تلویزیون تماشا می‌کرد. دو تفنگدار که دست به اسلحه، به چشم‌های هم خیره شده‌اند. او آن سوی آینه ایستاده و به من که در معده‌ام یک زودپزِ برقی روشن است نگاه می‌کند. جمجه‌ام سنگین می‌شود، دندان‌ها و لثه‌‌ام می‌سوزد و بعد یک چیزی شبیه یک جریانِ الکتریکی از نای‌ام عبور می‌کند و به معده‌ام هجوم می‌برد. نزدیک‌تر می‌شوم. با حیله‌گری یک لبخندِ مهربان تحویلم می‌دهد، گولش را نمی‌خورم. احساس کسی را دارم که از هویتِ واقعیِ یک مجرمِ باسابقه خبر دارد. آرزو می‌کنم نمی‌شناختمش. ناگهان دستش را به سمتم دراز می‌‌کند، دلم می‌خواهد چاقویی بردارم و در دستش فرو کنم، اما چه کسی در وسط روز توی جیبش چاقو دارد که من دومی‌اش باشم؟ در همین فکرها هستم که یک قدم جلوتر می‌آید، صورتش به صورتم نزدیک می‌شود و بخارِ نفسش دیدم را محدود می‌کند. چشم‌هایم را می‌بندم، جریانِ الکتریسیته در بدنم شدت می‌گیرد و زودپزِ برقیِ روشن در معده‌ام، منفجر می‌شود.
337
14
[There's no need to watch the bridges that we're burning.]
297
15
جای سوزن انداختن نبود. در فضای کوچک و کم‌نور رستوران نشسته بودیم و سعی می‌کردیم پایانِ جمله‌های یکدیگر را که در صدای بلندِ موسیقی خفه می‌شد، حدس بزنیم. گارسون هر چند دقیقه یکبار با شرمندگی برای آدم‌هایی که وارد سالن می‌شدند سری تکان می‌داد که یعنی میزها پر است. روبروی ما، یک زن و مرد میانسال نشسته بودند. عجیب بود که صدای حرف زدن آن‌ها را به خوبی می‌شنیدم. صورت زن را نمی‌دیدم، پشت به من نشسته بود، یک روسری نخی به سر داشت، دست‌هایش را روی میز گذاشته بود و سرش به سمتِ مرد مایل شده بود. مرد، لاغر بود اما قوی به نظر می‌رسید. چهره‌ی آرامی داشت. از چروک‌های زیر چشم و سر کم‌مویش می‌شد حدس زد که از شصت‌سالگی عبور کرده است. کمی در صندلی جابه‌جا شد و گوشی‌اش را از جیبش بیرون کشید. لبخندی زد و از همسرش عکسی گرفت. بعد به پشت ِسر چرخید و دستش را به سمت جلو دراز کرد تا یک عکسِ سلفی دونفره بگیرد. هر دو به دوربین نگاه کردند و تصویر ثبت شد. ما منتظر غذا بودیم و داشتیم با شور و هیجان در مورد هزینه‌ی حمل و نقل در آمستردام و قیمت بلیت‌های پروازِ قطر به ایران حرف می‌ز‌دیم. آن سوی میزِ ما، مرد که حالا عینکِ نزدیک‌بینش را روی نوک دماغش گذاشته بود، منو را با دقت بالا و پایین می‌کرد. غذای اصلی را انتخاب کرده بودند و حالا داشتند درمورد پیش‌غذا تصمیم می‌گرفتند. مرد سرش را به زن نزدیک کرد و با مهربانی از همسرش پرسید: برات سالاد بگیرم؟ به چشم‌ها و لب‌های مرد نگاه کردم، صدای پدرم را شنیدم که هربار می‌رفتیم رستوران به غذای اصلی رضایت نمی‌داد و اصرار می‌کرد برایمان حتما قبل و بعد از غذا، سالاد، شیرینی و چند مدل نوشیدنی‌ بگیرد. حالا اما من این سرِ دنیا دور از خانه، منتظرِ ساندویچم بودم که نه نوشابه داشت نه سالاد و آن سوی دیگرِ دنیا، بابا احتمالا تازه برای نمازِ شب بیدار شده بود. گارسون از راه رسید و بشقاب‌های ما را روی میز گذاشت. بابا روبروی من نشسته بود و می‌پرسید: برات سالاد بگیرم؟ اشک‌هایم سرازیر شد.
382
16
What are the key ingredients? این سوال را سوپروایزرم پرسید. گفت فکر کن می‌خواهی یک غذای خاص بپزی که ابداع خودت است؛ در سه صفح
What are the key ingredients? این سوال را سوپروایزرم پرسید. گفت فکر کن می‌خواهی یک غذای خاص بپزی که ابداع خودت است؛ در سه صفحه دستورالعمل تحقیقاتی‌ات را برایم بنویس. مواد و مراحل تحقیق را لیست کردم و در نهایت دستورِ آشپزی‌ام را در ضمیمیه‌ی ایمیل برایش فرستادم. بعد درحالیکه لیوانِ قهوه‌ی یخ‌زده‌ام را سر می‌کشیدم، با خودم فکر کردم دیگر چه چیزهایی بلدم بپزم؟ این آشی که به اسمِ زندگی‌ پخته‌ام را با چه مواد اولیه‌ای سر هم کرده‌ام؟ چرا محتویاتِ این بشقابِ غذایی که هرروز با اکراه چند قاشق از آن را توی دهانم می‌چپانم، این اندازه تلخ است؟
228
17
امید*
امید*
287
18
بی‌باد، بی‌پارو*
بی‌باد، بی‌پارو*
290
19
[شفق در خمِ جاده‌ی بی‌رهگذر]
[شفق در خمِ جاده‌ی بی‌رهگذر]
324
20
[غافل از رنگ گلامون غم فردای دلامون]
[غافل از رنگ گلامون غم فردای دلامون]
293