خوانش کتابها توسط مهران معمارزاده
Ir al canal en Telegram
Mostrar más
457
Suscriptores
+224 horas
+17 días
+430 días
Archivo de publicaciones
چند شب پیش در شیفتمان ،دختری آمد و به آبریزگاه (مبال ) رفت .پس از مدتی ،بیرون آمد در حالی که دستش روی صورتش بود که این عمل ،نشان دهنده یک زیانکاری و تغابن بود .از او پرسیدند و در وضعیتی شوک آور گفت که آیفونش در توالت افتاده است .آیفونی که چند صد میلیون می شود .دستشویی ،پلمپ شد و او رفت ،برادرش را آورد .برادرش سبلتی پر داشت و جثه بزرگی (برخلاف خود دختر که نحیف بود ) .به برادر ،دستکش دادیم و در صحن خلا،برایش ،پلاستیک گذاشتیم تا شانس خود را امتحان کند و دستش بزرگ بود و نتوانست .پیشنهاد کردم خود دختر ،تلاش کند .او بختيار شد و موبایل را درآورد .شنیده ام و خوانده ام که در فنلاند ،مسابقات پرتاب موبایل است و جوان ایرانی باید برای یک موبایل که در پساب و پیشاب افتاده است ،زحمت بکشد.فاین تذهبون ؟
سراتوی مشکی به صوب دولت آباد می رفت و گوشم به ترانه و ترنم.داریوش اقبالی هم آمد .از او خوشم نمی آید ولی ترانه های نوستالژیکی دارد و قابل فراموشی نیست .درباره آذربایجان می خواند و چه زیبا می گفت .خانواده خودش هم میانجی (زاده شهر میانه ) هستند و مدتی کودکی اش در این شهر سپری گشته است .
امروز زودتر رسیدم و تا تعطیلی دبیرستان ،یک ساعت و نیمی بود .آسمان، کم کم ،اشکبار شد و قطرات باران بر شهر می نشست .هوس خوردن کردم ،رفتم دوپیازه آلو بخورم ،خوراکی شیرازی ،پیاز و سیب زمینی .اما نظرم عوض شد و ساندویچ ماکارانی سفارش دادم .بوی نم باران و تازگی شهر ،با نشستن و خوراکی خوردن ،یک کم امید بخش بود گرچه درد همیشگی هنوز هم برقرار است .نقل است جان مونتاگو ،ارل ساندویچ ،سر میز میسر و قمار ،چون وقت نداشت،گوشت لای نان قرار می داد و می لمباند .یاد دوران راهنمایی افتادم .هم کلاس چاقی داشتم که ح م نام داشت و مرتب مرا بولیینگ می کرد تا برایش رولت گوشتی بخرم و من تا زنگ می خورد ،فرار می کردم تا گیر گنگ حسین مومنی نیفتم .ولی روز از نو ،روزی از نو .یک روز به این خفت پایان دادم و حسین را هول دادم ،دستش شکست و غائله خوابید .
دو کتاب برای فردا گذاشته ام ،بخوانم ....خدایا مغز ما را از دمانس و آلزایمر ،محافظت نما ....
سید عبدالله شیخ الاسلامی (امجد الوزاره )زاده شهر قزوین ،فرد ناشناخته ای است و درباره او متاسفانه کتابی ندیده ام .اما ابراهیم افشار در کتاب بی نظیرش ازو یاد می کند .رضا شاه وقتی که دید ،تیم جوانان ایران در فوتبال، تیم انگلیسی های مقیم ایران را شکست داد ،خوشش آمد و به فکر فرو رفت و گفت باید برای جوانان ایران ،ورزشگاه (استادیوم ) بسازیم .زمین لازم برای تاسیس استادیوم را از امجد الوزاره خریدند و اینجا ،امجدیه نام گرفت .پدر سید عبدالله دوست داشت پسرش به عتبات رود و معمم گردد.خاندان اینها از لبنان به قزوین آمده بودند و در ایران ماندند .مادرش قاجاری بود و به خاقان بزرگ فتحعلیشاه می رسید .سید عبدالله به کربلا رفت ولی مقدر بود که به راه دیگری برود .او عکاسی را دوست داشت ،زبان روسی را می دانست و خطاط و موسیقیدان شد .سید ،دوست عارف قزوینی هم بود و مدتی در استانبول هم مقیم شد .مزاج مشروطه خواهی داشت و در داخل و خارج برای این آرمان ،تلاش می کرد .حیدرخان عمواغلی مبارز شهیر ،سید عبدالله را دوست داشت و سید از تفلیس به او سلاح و تسلیحات فرستاد .مدتی در تفلیس در کنسولگری بود .به ایران آمد و در کار مالیه و عساکر در شهرش ،قزوین ،صاحب منصب گشت .متاسفانه سید با سیانور ،انتحار نمود و نبود و ندید که امجدیه در هزار و سیصد و هفده تاسیس گردد.معمار این استادیوم هم مهندس مارکف روسی بود . ❤️🌹
در این کتاب ابراهیم افشار درباره شعبان جعفری هم چند صفحه ای آمده است .از اتفاق صفحات بیشتری نسبت به سایر افراد آمده است .شعبان از پهلوانان و زورخانه ای های زاده سنگلج تهران بود .انسانی معتقد به دین اسلام بود و مخالف دو شعار .چپ ها که مرگ بر شاه می گفتند و درود بر استالین ،شعبان ،دژم می گشت و وارد عمل می شد .در سفری که برای نمایش ورزشهای زورخانه ای به ونیز رفته بود وقتی کنفدراسیونی ها شعار ضد شاه می دادند ،نوچه هایش را واداشت که ریش یکی از فعالان آنها را بکند .پلیس ایتالیا وارد عمل شد و گفت اینها آزادند که مخالفت کنند و شعبان گفت ما هم آزادیم که اینها را بزنیم .چپ ها از شعبان ناراحت بودند و چند بار قصد کشتن او را داشتند ولی موفق نشدند .در زمان بیست و هشتم مرداد ،شعبان در زندان بود و جاهلان و پهلوانان دیگر فعالیت می کردند .باشگاه و زورخانه ای تاسیس کرد که بسیاری از افراد سیاسی داخل و خارج ،هنرپیشگان و ورزشکاران به آنجا می آمدند .نورمن ویزدام ،جینالولو بریجیدا ،کاسیوس (محمدعلی ) کلی و بسیاری دیگر .معممی بر منبر رفته بود و گفته بود شعبان ،جینالولو را به باشگاهش می برد و چه و چه ،شعبان رفت و آن معمم را از منبر ،پایین کشاند و کتکش کرد .در دهه ی چهل خورشیدی ،باشگاهش را سوزاندند و او دوباره آن را ساخت .رفتار او نسبت به فدائیان اسلام ،ملی مصدقی ها و شاپور غلامرضا و دیگران هم در این کتاب هست .وقتی که انقلاب نزدیک شد ،تیمسار رحیمی به او گفت که از ایران برود .شعبان به اسرائیل رفت و در آنجا وقتی در رستوران ،خوراک می خورد ،فردي او را شناخت و گفت شعبان که باید در ایران باشد ،خارج شده است .به شعبان برخورد و به تهران آمد .تیمسار رحیمی دوباره مصرّشد و گفت شعبان در خطر هستی ،برو .شعبان سرگردان کشورهای مختلف از ژاپن و ترکیه و اروپا شد و سرانجام از ینگه دنیا سر در آورد .هما سرشار با او مصاحبه ای داشت و کتابی در ایران چاپ شد .این کتاب از ابراهیم افشار دومین کتابی بود که از شعبان جعفری می گوید .شعبان خان در ایالات متحده آمریکا ،خرقه تهی کرد و در همان کشور به خاک سپرده شد .
ابراهیم افشار ،کاری کارستان نموده و قهرمان های تراژیک ورزش ما را [البته سی و نه تا از آنها را ] دستچین کرده و ما را با آنها آشنا کرده است .در این قحط الرجال فوتبالیست های دانشمند و خوب .روزگار بیرانوند ها و خداداد عزیزی ها و قس علیهذا .آدم های بددهن و چاروادار که پا به توپ می زنند .حتا آن بابا ،عبدالکریمی که خود را فیلسوف می دانست به خاطر حرف خداداد عزیزی که فیلسوفان را طعن می کرد ،خط خود را عوض کرد .درآمدهای نجومی که این جماعت می گیرند و عزیز بلا جهت بودنشان ،سبب شد که عبدالکریمی از یک فیلسوف نما به یک ضد آمریکا و ضد امپریالیسم ،بدل گردد .روشنفکرانی فوتبالیست بودند .آلبر کامو ،دروازه بان (گلر ) بود و فوتبال را بر تئاتر رجحان می داد .او از فوتبال ،بسیار آموخت و آموخته هایش را در آثار ادبی اش و فلسفه اش جا داد .دریدا هم فوتبالیست بود .استادیوم امجدیه مورد توجه روشنفکران زیادی بود و حتا محیط طباطبایی ما هم عشق عجیبی به فوتبال داشت و مقاله او در هنگامه ی المپیک مونیخ ۱۹۷۲ در روزنامه اطلاعات سی ام شهریور هزار و سیصد و پنجاه و یک چاپ شد .سهراب سپهری عاشق تیم عقاب و کاپیتانش مصطفی عرب بود .ابراهیم افشار به خصوص از دو نفر یاد می کند .دکتر نادر افشار نادری بازیکن ملی پوش تیم شاهین و بنیان گذار مردم شناسی نوین در ایران.محبوب ترین روشنفکر تاریخ فوتبال ایران.کارهای او را در نوشته ای ،قلمی می کنم .دیگری منیر مهران،نخستین بانوی ورزشی نویس ایران ،مدیر باشگاه نیرو و راستی و مترجم کلبه ی عمو تم از هریت بیچر استو .
امروزم را با چخوف ،آغاز کردم .زاده تاگانروگ ،بندری در کنار دریای آزوف .پدرش سرف آزاد شده ای بود ،بنابر دکتر چخوف ،رعیت زاده بود .در بقالی پدرش در تاگانروگ کار می کرد .خانواده اش به مسکو رفتند ،اما چخوف در تاگانروگ ماند و تدریس خصوصی می کرد .سرانجام در رشته پزشکی دانشگاه مسکو ،وارد شد و پزشک شد .پزشکی که چون فقیران و تهیدستان ،بیمارش بودند ،مجبور شد داستانهای کوتاه ،فکاهه و نمایشنامه بنویسد .کارهایش در مجلات ادبی چاپ می شد .چخوف زمانی زیر فلسفه تولستوی بود ولی رفتنش به ساخالین و دیدن مصائب روسیه ،نگرش او را تغییر داد .طنز زیبایی در کارهایش هست و اما تراژدی را در زندگی روزمره می دید .مدتی به اروپا سفر کرد و در جریان دریفوس ،طرفدار امیل زولا بود .بیماری سل او را رنج می داد و به یالتا رفت تا تنفسش در آسایش باشد .ملکی در نزدیکی مسکو داشت .از زمانی که نمایشنامه مرغ دریایی اش در سن پترزبورگ ،اقبال نیافت ،این شهر را ترک گفته بود .نمایشنامه ها و داستان های کوتاهش بر تارک ادبیات روسیه و جهان می درخشد .از نظر سیاسی ،زاپادنیک بود و گرایشی به غرب داشت .گرچه صادقانه برای کشورش و ملتش ،کار می کرد و می نوشت .سرانجام سل در او شدت گرفت .همسرش که بازیگر نمایشنامه هایش بود او را به آلمان برد ولی باسیل منحوس سل ،دکتر چخوف را از پای درآورد .او را به مسکو ،آوردند و در مرغزن (آرامستان ) این شهر به خاک سپردند .
توافق نامه یلتسین (روسیه ) و شوشکویچ (روسیه سفید ) و کراوچوک (اوکراین ) که به عمر منحوس کمونیسم شوروی پایان داد.لعنت بر کمونیسم .....❤️❤️❤️
امروز از جلوی سینما می گذشتم ،سینما شهرفرنگ سابق و قدس لاحق .البته الان دیگر این سینما نیست و فقط خاطرات آن هست .در همین سینما ،فیلم کینگ کنگ گذاشته بودند و خیلی مردم حرفش را می زدند .عاشق این سینما بودم .پرده نقره ای ،گرد و غبار رقصان در مسیر نور آپارات ،ساندویچ یهودانه (کالباس) در دستم که گاه کاغذ آن ،گوجه و کالباس را با هم می جویدم .یادم به فیلم ای ایران ناصر تقوایی افتاد که در همین سینما ،تماشا کردم .برادرم بود ،دوست درگذشته ی اخوی و من ،شادروان مهرداد کسایی کوپایی هم بود .بازیگرانش هم بیشتر شادروان حسین سرشار با آن صدای قدرتمند و اپرایی اش یادم هست .خیلی فیلم دیدم ،خیلی کالباس و کاغذ خوردم ،خاطرات و جهان زیست ذهنی ام از این سینما پر است .سه چهار دهه گذشته ...ذهن تاریخی من هم پیشتر رفت ...رفت و رفت تا دوره قاجار ،روسی خان و آقایوف .دو رقیب ...فریقین ...سالن سینما در طهران داشتند .احمد شاه قاجار به سینمای چارلی چاپلین علاقه بسیاری داشت و از برادر ناتنی چارلی چاپلین ،سیدنی ،دعوت کرد به تهران برود .خود سیدنی هم هنرپیشه بود .جد احمد شاه ،مظفرالدین شاه هم سینما را به تهران آورد .چهار سال پس از ترور مظلومانه ناصرالدین شاه به امر جمال الدین اسعد آبادی الکابلی و با اجرای رضا کرمانی ،مظفرالدین شاه با سینماتوسکوپ در کنار آبهای گرم معدنی فرانسه آشنا شد و ابراهیم خان عکاس باشی ،مسئول خرید آن به عنوان سوغاتی برای اهالی دربار و حرم شد.نخستین فیلمبردار ایرانی ابراهیم خان عکاس باشی شد و نخستین کارگردان ایرانی ،مظفرالدین شاه ،که فیلمی درباره خواجه های حرم ساخت.داستان سالن های سینمایی ابراهیم خان صحاف باشی ،روسی خان ،آقایوف و اردشیرخان ارمنی تفصیلاتی دارد که در نوشته ای به آن اشاره می کنم.محسن مخملباف با فیلم ناصرالدین شاه آکتورسینما یک کمدی از داستان شروع سینما در قاجار ،ساخت که قاجارستیزی در آن موج می زند .دو نفر قاجارستیز بودند در سینما ؛زنده یاد علی حاتمی و همین محسن مخملباف....
این کمونیسم شوروی و روسیه بلشویکی ،عجب شرنگ حرمان و ناکامی در کام بشر و به خصوص اوکراین ریخته است .آن از قحطی بزرگ که اوکراین را نابود کرد .آن از فاجعه اتمی چرنوبیل .چرنوبیل از مطالبی است که هر زمان از آن مي خوانم یا می بینم ،می ترسم .ضربان قلبم بالا می رود .دست و پایم ،بی حس می شود .راکتور شماره چهار در چرنوبیل ،شهری که زمانی شکارگاه شاهان و اشراف بود ،منفجر شد .راکتورهای بدون ایمنی که زمانی الکساندروف که همه کاره برنامه اتمی شوروی بود ،آن را از سماور بی خطر تر دانست .راکتور در برنامه ای برای خاموش کردن آن و تست مسائلی ،بسیار فعال شد .بخار آب زیادی تشکیل شد ،میله های سر گرافیتی کار را بدتر کرد و زنون رادیواکتیو که نوترون را بطی می نمود از بین رفت و سوخت و ناگهان انفجار .سوئدي ها مشکل را فهمیدند چون باد به سمت شمال غربی می رفت و آنها تشعشع را فهمیدند .افشاگری سوئدي ها باعث شد شوروی نتواند به انکار و سکوتش ،ادامه دهد .خود را جای آتشنشانان، خلبانان ،کارگران ،پزشکان و مردم منطقه می گذارم .سندرم تشعشع حاد ...پیشتر هم حوادثی در شهرهای دیگر رخ داده بود ولی جایش جایی بود که در داخل روسیه قرار داشت و غربی ها نمی توانستند آن را رصد کنند .
