«Kooch | کوچ»
Ir al canal en Telegram
312
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
آدم نمیتواند تا ابد کلیدی را در جیبش حمل کند که به هیچچیز نمیخورد.
نغمهی غمگین و داستانهای دیگر | جی دی سلینجرK o o c h.
وقتی برای مدتی طولانی بیانگیزه میمانی، کمکم به شکلی ناسالم وجود خودت را زیر سؤال میبری؛
همهچیز به پرسشی شبهروشنفکرانه بدل میشود که اساسا هیچ علاقهای به پاسخدادنش نداری.
تمام این فرایند، کمکم پوست تنت میشود؛
و دیگر فقط بر تو اثر نمیگذارد، بلکه واقعا تو را تعریف میکند.
و اینگونه خودت را همچون شبحی تاریک میبینی؛
کسی که شایستهی آن نیست که چیزی در او علاقهای برانگیزد،
شایستهی آن نیست که دربارهی جهان کنجکاو باشد؛
کسی که عمیقا، از هر نظر، شایسته نیست
و حتی در خود حضورش نیز عمیقا غایب است.
K o o c h | اینگمار برگمان
برای شروع کارها بارها تصمیم میگیرد و پشیمان میشود. این موضوع آنقدر در روحیاتش تاثیر منفی میگذارد که دامنه سرخوردگی عدم اعتماد به نفساش به زندگی خصوصی کشیده میشود.
یادداشتهای روزانه | سیلویا پلاتK o o c h.
بدتر از همه این است که از خودت میپرسی فردا چطور قدرتی پیدا میکنی که دوباره همان کاری را که دیروز کردهای و از مدتها پیش هم غیر از آن کار نکردهای، ادامه بدهی، از کجا قدرتش را پیدا میکنی که این کارهای پوچ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچ کجا نمیرسند، این تقلاها برای بیرون آمدن از فلاکت خردکننده، تلاشهایی را که همیشه مردهزاد به دنیا میآیند، پیش ببری، و این همه به خاطر اینکه یک بار دیگر به خودت ثابت کنی که سرنوشت لاعلاج است، که هر شب باید پای دیوارت و زیر دلشوره فردا که هر بار شکنندهتر و کثیفتر از روز پیش است، سقوط کنی.
سفر به انتهای شب | لوییفردینان سلینK o o c h.
