1 132
Suscriptores
-324 horas
-127 días
+130 días
Archivo de publicaciones
1 136
سلام عزیز
چطوری؟
ئاسو شاید بهونمه، شاید تنها بازتابی از افکار درونم هست ازبس که سعی کردم به نتیجه ای برسم و شاید هم قضاوت کردم. نکه بابتش ناراحت باشم، اما این روزها صحبت کردن و آشنا شدن با آدم ها برام سختتر شده. چرا که فکر میکنم مرز دیدهای متفاوت به زندگی بسیار پررنگتر شده. آخرین بار که به کسی گفتم من زندگی رو دوست دارم، مورد تمسخر قرار گرفتم و حتی جوری باهام رفتار شد که انگار میواست طرف رو توجیه کنم که چرا من از زندگی لذت میبرم. انگار من اصلا این حق رو ندارم و سالم بنظر نمیام و باید بابتش شرمنده باشم. اهمیت ندادم و ارتباطم رو قطع کردم. موجب شد دایره روابطم با انسان ها خیلی کوچکتر بشه (قاعدتا).
و با خودم فکر کردم که چرا نباید زندگیو دوست داشته باشم؟ من فهمیدم انسان حق و قدرت انتخاب داره، و در تلاشم تا زندگیم پر باشه از انتخاب های خودم، نه بقیه. من خداروشکر به هدفم، (شاید رسالتم) و خواسته هام از زندگی آگاه شدهم و بعد از اون به طرز معجزهواری مسیر رسیدن برام روشن و واضح شد، و همین انجام کار هایی که دوست دارم (در حد توان) باعث شد که زندگی در کالبد و هویت خودم رو بپرستم.
ولی سوالی که برام به وجود اومد، این بود که اگه زندگی بر وفق مرادم پیش نره، همچنان دلشادم؟ قاعدتا نه. ولی اینجا وارد مبحث باورها و سطح ارتعاش میشیم، نه؟ بر این اساس، منی که با تلاش و آگاهی به سطحی از ارتعاش رسیدهم که گواه این هست که این حال کنونی زندگیم اتفاقی نبوده، به این راحتی از مسیرم منحرف و دور نمیشم، درسته؟
دلیل این همه علامت سوال و شک اینه که اونقدر دانسته هام رو ناچیز میدونم که میترسم قاطعانه به نتیجه ای برسم.
انگاری آدم جماعت رو برای خودم الک کردهم (هرچند من کی باشم که قضاوت کنم بنده های خدارو)
ولی ئاسو، متاسفانه این تفاوت سطح انرژی و دیدگاه، باعث شده من ارتباطم با دوستام هم خیلی کمتر بشه و نتونم اونطور که میخوان جواب (واکنش) حرفاشون رو بدم و حتی اکثرا سکوت کنم. و باز هم ناراحت نیستم بابتش اما گاها وقتی که به حقیقت دَرسِت پی میبری، زمان نیازه تا باهاش کنار بیای. و تنها چیزی که ممکنه یکم ناراحتم کنه، اینه که جدیدا حس میکنم (شاید هم آگاه شدهم) که بنا بر همین دلایل، به بهونه های متفاوتی دیدارم با دوستام خیلی خیلی کم شده و خب آدمه دیگه، دلتنگ میشه.
روم سیاه خیلی نوشتم.
1 136
همه گویند طاهر کس نداره
خدا یار منه چه حاجت کس
سلام
حال و احوال؟
آسو واقعا دلم خواست در این مورد باهات صحبت کنم.
این دو بیتی باباطاهر از اولین باری که خوندمش توی ذهن و دلم جا خوش کرده. وقتایی که انرژیم کم میشه، از بنی بشر دلم میگیره، این دو بیتی از پس کلهم میاد جلو. و به فکر میوفتم که اگه دل و امید ببندم فقط به خدا، دیگه غصه نمیمونه برا خوردن. مگه بزرگتر و بخشنده تر از خدا هست؟ نه که نیست. بعد یهو دلم شاد میشه، نور امید برمیگرده، شب پرستاره تر دیده میشه. یاد خدا برام آرامش درونی میاره، واقعا جون میده به آدم، نور و گرما و زندگی میده.
و نمیدونم چقدر درسته، یعنی میدونم راست ترینه توکل و ایمان به خدا، ولی گاها فکر میکنم که واقعا (نهایت) درمانه یا شبهدارو؟
دیوانه شدم.
و از طرفی تصور میکنم واکنش منفی اطرافیانم به امیدوار بودنم، مهر من به زندگی حتی در این وضعیت، باعث شده من شک کنم به حقیقت، درحالی که (شاید) خودم جواب شک و سوالاتم رو بدونم.
دیوانه شدم.
