es
Feedback
خاموش

خاموش

Ir al canal en Telegram

تو خود اویی، به خود آی..‌

Mostrar más
1 060
Suscriptores
-124 horas
+17 días
-630 días
Archivo de publicaciones
⁨ ⁨ و‌ حالا، همین حالا اینجا، درست همین جا، پایان جستجوست… دیگر چیزی برای به دست آوردن نیست. دیگر مقصدی برای رسیدن نیست. حالا نوبتِ «به تمامی» زندگی کردن است. دیگر نگاهی به فردا، و آرزو و دعایی برای اجابت نیست حالا وقت «بودن» است! حالا وقت زندگی کردن است! حالا وقت شادمانه عاشقی کردن است… من به اندازه کافی دویده‌ام به اندازه کافی گشته‌ام، چرخیده‌ام من بسیار به دست آورده و بسی از دست داده‌ام. من بسیار خندیده و بیشتر از آن حتی گریسته‌ام. من بسیار تحسین شده و بارها شماتت شده‌ام من در برابر غم شجاعانه ایستاده‌ام و ناامیدی هایم را در آغوش کشیده‌ام. من در برابر حملات ذهن سپاس گفتم و سکوت شدم. من به هنگام هجوم آشوب و سیاهی، زلال شدم، نور شدم. من با عطر خوش عشق، شاعر شدم من با غزل های حیرت انگیز«مولانا» مجنون شدم… من طعم تلخ مرگ، شوقِ باشکوه تولد، و صاعقه‌ی سهمناکِ عشق را زیسته ام. دیگر جایی برای رسیدن نیست. اینجا درست همین جا، پایان جستجوست. وقت «بودن» و «نگاه» کردن است. حالا، همین حالا، وقت بلعیدنِ شادمانه‌ی هر لحظه زندگیست دیگر جایی برای رسیدن نیست… من به «خانه» رسیده ام… من زندگی را به تمامی زیسته ام… #نازنین (به وقتِ رسیدن…) ———————————— آنگونه زندگی کن که به وقت مردن، جز زمینی سوخته برای مرگ چیزی باقی نمانده باشد -#اروین_دیالوم⁩⁩

photo content

سلوک

این صدای چیست؟ این صدای چیست؟ این ضرب و آواز و ترانه برای کیست..؟ این همه پایکوبی بر مزار کیست؟ این «عزا در طَرَب» نشانه‌ی چی
این صدای چیست؟ این صدای چیست؟ این ضرب و آواز و ترانه برای کیست..؟ این همه پایکوبی بر مزار کیست؟ این «عزا در طَرَب» نشانه‌ی چیست؟ مادری سفید پوش، گریان ولی رقصان خاکِ مزار بر سر، دست افشان، پای‌کوبان پدری ویران، اما استوار دعوت به شادی، بشارت به بهار جامه‌ها سپید همچو موی سر سوگی آهنگین، با‌ نوای ظفر در دل این سوگ رازیست پنهان شادی‌ات درد صد ساله را درمان رقص تو طعنه‌ای بر سیاهی شب جشن تو ضربه‌ای بر دهان غضب ظالم از سُرورت مرعوب و هراسان تاریکی از نورت همیشه گریزان عشق تو مرگ را به زانو کشاند نور تو جهان را ز این ظلم رهاند نازنین

این صدای چیست؟ این صدای چیست؟ این ضرب و آواز و ترانه برای کیست..؟ این همه پایکوبی بر مزار کیست؟ این «عزا در طَرَب» نشانه‌ی چی
این صدای چیست؟ این صدای چیست؟ این ضرب و آواز و ترانه برای کیست..؟ این همه پایکوبی بر مزار کیست؟ این «عزا در طَرَب» نشانه‌ی چیست؟ مادری سفید پوش، گریان ولی رقصان خاکِ مزار بر سر، دست افشان، پای‌کوبان پدری ویران، اما استوار دعوت به شادی، بشارت به بهار جامه‌ها سپید همچو موی سر سوگی آهنگین، با‌ نوای ظفر در دل این سوگ رازیست پنهان شادی‌ات درد صد ساله را درمان رقص تو طعنه‌ای بر سیاهی شب جشن تو ضربه‌ای بر دهان غضب ظالم از سُرورت مرعوب و هراسان تاریکی از نورت همیشه گریزان عشق تو مرگ را به زانو کشاند نور تو جهان را ز این ظلم رهاند نازنین

⁨ ⁨ ⁨ دیدی؟ دیدی که چه زیبا نور شدی؟ چراغ شدی؟ دیدی که چه با شکوه و عظیم و درخشان شدی؟ دیدی که کم نبودی؟ بی صدا نبودی؟ دیدی ک
⁨ ⁨ ⁨ دیدی؟ دیدی که چه زیبا نور شدی؟ چراغ شدی؟ دیدی که چه با شکوه و عظیم و درخشان شدی؟ دیدی که کم نبودی؟ بی صدا نبودی؟ دیدی که قطره بودی و به آنی دریا شدی؟ دیدی که فریاد زدی و خروشان شدی؟ دیدی که بی مرز شدی؟ بی زمان شدی؟ دیدی که دیگر تنها تو نبودی، «ما» شدی؟ از طلوع در شرق تا غروب در غرب، سرافراز شدی؟ دیدی که از گداز‌ه‌های آتش ظلم و جور سوختی اما از خاکستر عشق چو ققنوس زبانه شدی؟ دیدی که نشانی از تفرقه و جدایی نبود؟ یک دست و واحد و هم‌صدا، غم وطن را ترانه شدی؟ دیدی که دست در دست «هم وتن» همچو سیمرغ باعث بُهت و تحسین و حیرت جهانیان شدی؟ دیدی که در روز عشق، به عشق این خاک و آب و وطن، مجنون شدی و حماسه سازِ زمان شدی…؟ #نازنین ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ تو نگو همه به جنگند و به صلح من چه آید… تو یکی نِه‌ای هزاری، تو چراغ خود بر افروز…⁩⁩ #مولانا⁩

فرار، برای من هیچ‌گاه تسکین نبود… برای من، انکار حال خرابم، هرگز درمان نبود.. پرت کردن حواس و روی برگرداندن از تلاطم درون، هیچ گاه به آرامشم منجر نشد… برای من تظاهر به خوشبختی، هرگز خوشبختی به همراه نداشت… دود کردن سیگار، مستی شراب، خواب تا میانه ظهر، موسیقی با صدای بلند، پرخوری های بی اراده و گم شدن در هیاهوی زندگی، برای آنی حتی فریبم نداد.. زندگی هیچ گاه با ناله کردن و شِکوه و شکایت، به کام دلم نچرخید. من هیچ گاه، و به هیچ طریقی نتوانستم «درد» را که همچون کودکی بی پناه در خانه دل کز کرده بود، انکار کنم. من هیچ گاه، و به هیچ وسیله‌ای نتوانستم «رنج» را که همچون یاری قدیمی، همیشه با من بود، با شادی‌های زودگذر، خوشی‌های لحظه ای و بزرگترینِ موفقیت ها و دستاوردها جایگزین کنم. نه! من به خوبی میدانستم که تنها راه رهایی، رو به رو شدن با آن چیزیست که همین لحظه، همین جا تجربه می‌شود… و تنها راه شفا، دست کشیدن از تعاریفی‌است که عمری به عنوان هویت خویش ‌میشناختمش…. تعریف شجاعت برای من، نه پریدن از بلند‌ترینِ کوه ها، که «نگاه» کردن به عمق چشمان تاریکی‌های درونم بود.. و حالا امروز اینجا درین روزهای مه آلود وطنم، بی هیچ تلاشی برای گریز و انکار، خشم را صبورانه و ترس را شجاعانه خوشامد می‌گویم. دستان غم را در دستانم و اضطراب و بی قراری را سخت در آغوش میگیرم. و به وقت دل‌آشوبی از سوگ و این درد وصف ناپذیر، محکم اما لرزان به استقبال تازیانه‌اش می‌روم. من اینجا می‌ایستم، و بی اعتنا به بغض در گلو و لرزش پاهایم، به چشمان دردم با شهامت «نگاه» میکنم و حالا خوب میدانم، که این ایستادگی و مداومت بر «نگاه»، همچون ضربه‌هایی محکم بر پیکر زمخت تاریکی، سرانجام راهِ نور را بر وجود خسته‌ی من و تو و به سمت خاک مقدسِ این سرزمین باز خواهد کرد… بر صدف آید ضرر، نی بر گوهر…. #نازنین

photo content

⁨ در سنگینی این روز‌ها که سایه‌ها طولانی‌ترند، «معجزه خاموش» منتشر شد…. شاید که نور کوچکی باشد بر دل‌هایمان… ~~~~~~~~~~~~~~~~
⁨ در سنگینی این روز‌ها که سایه‌ها طولانی‌ترند، «معجزه خاموش» منتشر شد…. شاید که نور کوچکی باشد بر دل‌هایمان… ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ سپاس از امیر معصومی که با صبری بی‌پایان، باور و مهر، معجزه‌ای را از بطن «خاموش»ی‌ام متولد کرد. و سپاس از نشر ترنگ که راه را هموار کرد.

حال دلت خوش نیست مریض حالی خشمگینی سرگردانی شاید هرگز اینچنین غمگین نبوده ای سوگواری بی قراری دستت به انجام هیچ کاری نمیرود انجام ساده‌ترین کارها به سختی ممکن است نوشیدن یک فنجان چای شستن دست و صورت شانه زدن موها و مرتب کردن خانه‌ هم سخت و گاه غیر ممکن است بُهت و خشم و بی پناهی تمامی ندارد از هر سو با تصاویر و اخبار باور نکردنی بمباران میشوی تا مرز فروپاشی رفته‌ای گاه، تصمیم میگیری دور بایسیتی و بی خبر باشی اما دیری نمی‌پاید که وجدانت به صدا در می آید و می‌گوید: مگر می‌توان بی‌تفاوت بود؟ نه نمیشود رفیق، نمیشود. بیتفاوتی کار من و تو نیست روی برگرداندن از بزرگترین درد این خاک و آب، از ما بر نمی‌آید ما سوگواریم ما دردمندیم چون عاشقیم چون بیداریم چون خمیره وجودمان از جنس نور و زیبایی و عشق است الفبای من و تو الفبای دوستی است الفبای وحدت همدلی عشق اگر دردی هست از بیداری من و توست ازین که چشمهایمان به این تاریکیِ عمیق عادت ندارد اگر بُهتی هست از زلالی روح من و توست ما جز روشنی و رقص و مهربانی نمیدانستیم ما را چه به تفنگ و رگبار و تبر؟! سر و کار ما فقط با گل و شمع و ساز بود زبان ما فقط زبان نیکی و همدلی و شکر و سپاس بود میدانم رفیق میدانم حال هیچ کدام ما خوب نیست اما بدان درد امروز ما یک «درد جمعی» است درد یک ملت است قرار نیست هر کدام از ما این درد را به تنهایی تجربه کنیم من و تو با هم در کنار هم این درد را بدوش میکشیم پس اگر خسته شدی بی تاب و بی طاقت شدی، دمی صبر کن و چند قدمی عقب بایست و بار این درد جانکاه را بر شانه های من بگذار من هم اگر کم آوردم، سنگینی دردم را به دستان عاشق تو می سپارم اما باز میگردم باز میگردنم تا در کنارت باشم ما در کنار همیم ما با همیم ما یکی هستیم ما عشقیم ما نوریم ما نوریم و نور همیشه بر تازیکی پیروز است تردید نکن نازنین

photo content

⁨ ⁨ ⁨ ⁨ برگی کوچکم در تندباد حادثه و خبر موجی کوچکم در دریای خشم و سوگ و غم شعله ای کوچک در این شب های تاریک و ساکت و بی خبری صدای سکوتم در میان فریاد و هیاهو و جنگ‌ِ مقدسِ نور علیه تاریکی دل نگرانم دل‌ آشوبم انتظار پشت این دیوار ضخیم سکوت و بیخبری به امید نشانی از آنانی که قلبم برایشان می‌تپد ویران کننده است. خسته ام دستانم از این مشتِ سالها گره کرده از خشم درد میکند. گلویم از این همه حرف ناگفته و بغض بی پایان در حال انفجار است. از این بُهت حیران کننده از این سوگ بی پایان از این تیر هایی که به من نخورد اما هر کدام هزار بار جانم را گرفت، سخت دردمند و پریشانم… باید دوباره متولد شوم باید اين بدن دردمند منقبض را بمیرم و دوباره زاده شوم چاره ای ندارم چاره ای ندارم جز زایش از این رَحِم تنگ و تاریک و غم زده هوا میخواهم نور نور نور میخواهم چاره ای ندارم جز تابش چاره ای ندارم جز درخشش چاره ای ندارم جز به سُخره گرفتن ظلم با سلاح نور و عشق و لبخند باشد که در این روزی که برایم بسیار مقدس است دوباره متولد شوم باشد که در این زمانی که همه جا سیاه است نور باشم باشد که در این روزهای دلهره و آشوب، سیال باشم باشد در این روزهایی که نفرت، آخرین دست و پایش را میزند، عشق باشم با من بیا با من دوباره متولد شو با من دست نور و عشق را بگیر و بلند بلند بخند. و با این دلهره و آشوب این دل بی قرار عاشقانه برقص. (به وقت پریشان گویی در انتظار زایش)⁩⁩⁩⁩ نازنین

photo content

آسمان دلت گرفته است، می‌دانم.. خسته‌ای.. از این تاریکی عمیق از این جاده‌ی پر التهاب بی انتها از این خشم کشنده از سنگینی هزاران حرف ناگفته از فردای نامعلوم از صدها بار بلند شدن و به جایی نرسیدن از ناامیدی سردرگمی سوگ می‌دانم می‌دانم این درد را جز من و تو کسی نمیفهمد ما دیگر حتی برای توصیف حالمان نیاز به حرف زدن نداریم کافیست لحظه ای به چشمان هم خیره شویم تا رد هزاران خاطره و درد و حرف و ناامیدی مشترک را در نگاه هم پیدا کنیم میدانم رفیق من جنس خشم تو را میشناسم درد آن جوانی بر باد بر سینه من هم سنگینی میکند من هم از حسرت آن زندگی از دست رفته ای که میتوانست جور دیگری باشد بغض میکنم من هم دلم میخواهد این مشت گره کرده را از خشم و درد و سوگ بر دیوار بکوبم اما یادت باشد نشستن در تاریکی و سر در گریبان فرو بردن، ما را به جایی نمی‌رساند دستت را به من بده سرت را بالا بگیر و برای لحظه ای به هیچ چیز فکر نکن به هیچ کدام از شلوغی ها و هیاهو و آشفتگی‌ها اعتنا نکن تنها با نفسهای عمیق سکون درونت را پیدا کن و به آرامی به لایه های وجودت نور بتابان می‌دانم آسان نیست اما در این سکون و روشنی ثابت‌ قدم بمان باور کن رفیق درین روزهای سرد و تاریک، دل من، دل تو، دل همسایه و دوست و هر وجب از این خاک مقدس، بیش از هر چیز به نور و روشنی نیاز دارد باور کن که این شعار نیست تنها سلاح من و تو نور و لبخند است در کوچه به کوچه این شهر، با نور و لبخند قدم بزن و تصویر شادی و جشن و پایکوبی را مدام در ذهنت بساز به جای آه کشیدن بخند به جای خشمگین شدن، برقص به جای ناسزا گفتن، در آغوش بگیر این تنها رسالت من و توست که حامل نور باشیم و با سلاح لبخند و امید و شادی، تاریک ترین و سرسخت‌ترین سیاهی‌ها را از پا در بیاوریم. یادت نرود رفیق: من و تو، از هر تاریکی، روشن تریم من و تو نوریم ما نوریم… ما نوریم…

photo content

⁨ ⁨ دستانم در دستانت، در میان خار مغیلان، محکم و بی واهمه قدم بر میدارم. دل نازکم به آنی می‌گریم اما، نور تو در قلبم، صدای بی صدایت در گوشم، باورت در لایه لایه‌ی وجودم، مرا همچون کوهی استوار نگه میدارد… باکی ندارم از دلتنگی. غم برایم تنها یک آشنای دور و قدیمی‌ است و خشم، در پناه لبخندم ، همچون یک بهانه‌ی کودکانه است. دل نگران اشک‌هایم نباش من در اوج قدرت و توانمندی می‌گریم من در اوج شکوه و اصالت عاشقم و خلق من، محو هر آن چیزی است که مانع شادی من است… خالق منم اشکهایم، پالاینده‌ی غبار دل است اشکهایم، گواه آن شعفی‌ست که در سینه‌ نمی‌گنجد. اشکهایم، کلام بی‌کلام ستایشی بی‌انتهاست. اشکهایم، از سر بُهت است… بُهت از سادگی زندگی بُهت از معجزه‌ی لبخند بُهت از آن زیبایی وصف ناپذیر از آن بوی خوش جنون آمیز بُهت از قدرت آفرینش من قدرت آفرینش تو و حیرت از عشق از عشق و کوی خراباتش… دل نازکم رفیق… اما قسم به اشک، قسم به همین لحظه‌ی زلال و روشنِ مسیحایی، که من از خلق شادی، یک قدم به عقب بر نمیدارم… خالق منم… #نازنین ابرها آبستن از دریای عشق ما ز ابر عشق هم آبستنیم تو مگو مطرب نیم دستی بزن تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم روشن است آن خانه گویی آن کیست ما غلام خانه‌های روشنیم #مولانا⁩⁩

photo content

⁨ بیدار شو به وقت طلوع «آفتابی که منم» خرامان و خُرّم قدم زن به زیر «آسمانی که منم» بنوش و بچش به لطف «رزاقی که منم» بچرخ و برقص به نوای «ضرب و سازی که منم» مستانه و حیران بگرد به سخاوت «جام شرابی که منم» دست افشان، پای‌کوبان به شوق «دلداری که منم» بی«خود» و بی قرار طواف کن حول کعبه‌‌ی عاشقان گم کن راه خانه به هوای «منزل و راهی که منم» یک دست به جام باده و دستی به زلف یار توبه شکن در آن «ساحل بی‌کرانه ای که منم» بی اعتنا به رانده شدگان حریم مقدس عشق رو کن به پرده‌دار «تماشاگه اسراری که منم» در را ببند، محکم به روی لاف زنانِ عشق! خوش عاشقی کن به حکم «خدایی که منم» #نازنین (به وقت سکون شادمانه در دارالامان عشق) از این پستی به سوی آسمان شو روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهر پرتب و لرزه بجستی به شادی ساکن دارالامان شو اگر شد نقش تن نقاش را باش وگر ویران شد این تن جمله جان شو وگر روی از اجل شد زعفرانی مقیم لاله زار و ارغوان شو وگر درهای راحت بر تو بستند بیا از راه بام و نردبان شو وگر تنها شدی از یار و اصحاب به یاری خدا صاحب قران شو وگر از آب و از نان دور ماندی چو نان شو قوت جان‌ها و چنان شو #مولانا⁩

photo content

⁨ ⁨ میخندم میخندم زیر سنگین‌ترین باران و میان بی‌رحم‌ترین طوفانِ پاییزی میخندم در خلوت‌ترین و طولانی‌ترین شب‌های ساکتِ سال و
⁨ ⁨ میخندم میخندم زیر سنگین‌ترین باران و میان بی‌رحم‌ترین طوفانِ پاییزی میخندم در خلوت‌ترین و طولانی‌ترین شب‌های ساکتِ سال و در تنهاترین لحظه‌های این دلِ قرار میخندم به وقت سر رسیدنِ مهمان ناخوانده‌ی سوگ و دلتنگی، پناه به ذکرِ «شکُر» میبرم و شادمانه میخندم فشاری اگر بر دلم آمد از حرف های ناگفته، به وقت تنگیِ نفس از آن بغضِ در گلو خفته، میخندم میخندم خاطره‌ای و یاد عطر خوشی اگر در سرم پیچید، دستش را عاشقانه میگیرم و شوریده و مستانه میچرخم میخندم خشم و انزجار و بهُت اگر بر درِ دلم کوبید، شادمانه رهایش میکنم و «دور باد» گویان، سرخوش و رها میخندم میرقصم که من خود نوازنده‌ی سازم مینوشم که من خود جام شرابم میخندم که من خود سازنده‌ی شَهدم میچرخم که من از جنس سماعم نازنین (به وقت خلوت عاشقانه با شادی) @gabriellai_art ⁩⁩