📚 آرمانشهر 📚
Ir al canal en Telegram
📚درنگی برای خواندن📚 در مورد بیشتر علایقم از هنر و ادبیات و فلسفه تا علم و اقتصاد و علوم اجتماعی مینویسم و از میان کتبی که میخوانم گزیده به اشتراک میگذارم. 🔴کانال حرفهای بیسروته من: @ArmansNonsense 🔵Twitter: Friend_of_hume
Mostrar másIrán69 941La categoría no está especificada
3 279
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
3 279
ویکیپدیای یونان باستان!
📚معبد بزرگ دلفی، مهمترین معبد یونان باستان، به آپولون (خدای نور، هنر و پیشگویی) تعلق داشت. مردمان از سراسر یونان و حتی تمدنهای مجاور به این معبد میآمدند تا از آپولون نظرخواهی کنند. اعتقاد بر این بود که آپولون به واسطهٔ «پوتیا»، کاهن معبد خود، با مردم سخن میگوید و آنان را راهنمایی میکند. این پوتیاها اغلب از میان زنان دهقان برگزیده میشدند که قابلیت متمایزکنندهٔ چندانی نداشتند. با این حال مردمان همیشه راهنماییها و پیشگوییهای درخوری از آنان میگرفتند و به درگاه آپولون به پاس قدردانی قربانی میکردند. از راه همین قربانیها هزینههای زندگی پوتیاها تأمین میشد. اما آنها چگونه چنین راهنماییها و پیشگوییهایی به مراجعکنندهها ارائه میکردند؟
تئودور گمپرتس در کتاب برجستهٔ خود، متفکران یونان، چنین مینویسد که آتن به سبب موقعیت جغرافیایی، شکوفایی ابتدایی فرهنگی و برگزاری مسابقات المپیک در المپ، مقصد بسیاری از مردمان از سراسر یونان و تمدنهای مجاوری چون مصریان و بابلیها بود. افراد در طول زمان به این شهر میآمدند و تجارب و دانستههای خود را با یکدیگر به اشتراک میگذاشتند. پوتیاها این گفتهها را جمعآوری و آنها را حفظ میکردند. وقتی مراجعهکنندگان از آپولون راهنمایی یا پیشگوییای دربارهٔ کشاورزی، جنگ، دریانوردی، دامداری و... میخواستند، این پوتیاها با استفاده از تجاربی که در طی سالها سینه به سینه حفظ کرده بودند به آنان پاسخ میدادند و در ازای آن قربانیها را میپذیرفتند.
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
در ستایش حافظ و شعرش
📚«شعر حافظ در عذوبت و لطافت و طراوت و سلاست و ملاحت و انسجام و مطبوعی و بیتکلفی به تصریح شاعر بزرگ قریبالعصر او، جامی در «بهارستان»، قریب به سر حد اعجاز است. و وجود او نه فقط باعث افتخار ایرانیان بلکه مایهٔ مباهات نوع بشر است و فیالحقیقه اگر هر چندگاهی در طی قرون و ادوار و تعاقبدُهور و اعصار، یکی از این وجودهای خارقالعاده که مظهر الطاف رحمانی و مَهبِط فیوضات روحانی و صفوت نوع انسانیاند، از کَتمِ عدم به عرصهٔ وجود قدم ننهادندی و این دنیای تاریک زشت را به ظهور سراسر سرور و حُبور خود مزین و منور نساختندی و به افکار و آثار و اقوال و افعال و رفتار و کردار و گفتار خود نوع ضعیف انسان را مایهٔ سَلوَتی و اُسوَتی فراهم نساختندی، هرآینه، مرد خردمند را از زندگی در این غمکدهٔ خرابآباد و معاشرت با ابنای لئام اوغاد این گندپیرِ عروس هزارداماد به کلی ننگ و عار بودی و عدم هزار بار او را از این وجود خوشتر نمودی و نوع بشر را از آلام و مصائب این دار پرمحن و کدر اصلاً و ابداً دلخوشی و سَلوَتی به دست نبودی.»
از مقدمهٔ محمد قزوینی بر کتاب «بحث در آثار و افکار و احوال حافظ»
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
#برگی_از_کتاب #ادبیات
📚نیکولاس گفت: «لازم نیست به خودتان زحمت بدهید، قربان. این نکتههای کتابی از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج میشود. فایدهای به حالم ندارد. قبل از اینکه من و هامپر کلاهمان برود توی هم سرپرست کارگاه مدام به گوشش میخواند که من کارگرها را تحریک میکنم که حقوق بیشتری بخواهند و یک روز هامپر در حیاط کارخانه با من ملاقات کرد. کتاب کم حجمی دستش بود و به من گفت: هیگینز، شنیدهام تو یکی از آن احمقهای لعنتی هستی که فکر میکنند با تقاضا کردن حقوقشان بالا میرود و وقتی به اجبار این کار را کردند بالا هم میماند. حالا میخواهم به تو فرصتی بدهم که نشان بدهی عقل توی کلهات داری یا نه این کتابی است که یکی از دوستان من نوشته و اگر بخوانی متوجه میشوی که چطور حقوقها خودشان بالا میروند و نه دست ارباب است و نه دست کارگر؛ جز اینکه کارگرهای سرگشته خودشان با اعتصاب کردن گلوی خودشان را میبُرند. خب قربان حالا میخواهم از شما سؤال کنم که زمانی که کشیش بودید و کارتان وعظ کردن بوده و مجاب کردن انسانها برای انجام کاری که فکر میکردید درست است، بگویید به من؛ آیا حرفتان را با احمق خطابکردن آنها شروع میکردید یا ترجیح میدادید اول حرفهای مهربانانه بزنید که برای شنیدن حرفها و متقاعدشدن آماده شوند؟ یا وقتی موعظه میکردید آیا گهگاه ساکت میشدید و بعد هم به آنها و هم به خودتان میگفتید «اما شما جماعت آن قدر ابلهاید که مطمئنم گفتن این حرفها هیچ فایدهای به حالتان ندارد و نمیتوانم عقل به کلهتان فرو کنم.» خودم میپذیرم که بهترین شرایط روحی را نداشتم که بخواهم بدانم دوست هامپر چه گفته و چه نوشته، اما با خودم فکر کردم «بیا و ببین این آقایان چه برای گفتن دارند تا معلوم شود کی احمق است من یا آنها.» کتاب را گرفتم و نگاهی به آن انداختم. خدا پدرتان را بیامرزد! کتاب از سر تا ته دربارهی سرمایه و کار بود و کار و سرمایه و آن قدر ادامه داشت که من خوابم گرفت. هیچ وقت نمیتوانستم فرق اینها را از هم تشخیص دهم و در این کتاب طوری دربارهشان توضیح داده که انگار مزیت و عیب بودند. اما آنچه من میخواستم بدانم حقوق افراد بود چه فقیر و چه غنی فقط انسان بودنشان برایم مهم بود.»
آقای هیل گفت: «تمام اینها درست علاوه بر این، نحوهی صحبتکردن آقای هامپر با شما و توصیه به خواندن کتاب دوستش، بسیار توهینآمیز اشتباه و غیرمسیحی بوده با وجود این، شما در کتاب همانی را خواندید که او میگفته؛ اینکه حقوق و دستمزد خود سطحشان را مشخص میکنند و اینکه موفقترین اعتصابات کارگری هم برای مدتی باعث افزایش دستمزدها میشود و بعد دقیقاً در نتیجهی همان اعتصاب حتی از قبل هم پایینتر میآیند و بنابراین کتاب حقیقت را به شما گفته بود.»
هیگینز با سرسختی پاسخ داد: «خب قربان، شاید حقیقت باشد و شاید هم نباشد. این سکه دو رو دارد. اما فکر کنید محکمترین و قطعیترین حقیقت هم بود، برای من که نمیتوانستم درکش کنم حقیقتی نداشت. به جرئت میتوانم بگویم در این کتابهای لاتینی که توی کتابخانهتان چیدهاید حقیقت را گفتهاند. اما تا وقتی من معنای کلمهها را ندانم برایم فرقی با مزخرفات بیمعنا ندارد. قربان اگر شما یا هر مرد دانشمند و صبور دیگر بیاید سراغ من و معنای این کلمه ها را یادم بدهد، نه اینکه طوری با من رفتار کند انگار یک احمقم یا فراموش نکند ارتباط چیزها را بگوید، بالاخره یا میفهمیدم یا نه. من مجبور نیستم مثل بقیهی آدمها فکر کنم من از آنها نیستم که فکر کنم حقیقت چیزی است که با کلمات شکل میگیرد. مثل قطعهای تراشیدهشده از ورقهی فولاد. یک استخوان برای دو نفر یک جور پایین نمیرود. ممکن است توی گلوی یکیشان گیر کند. علاوه بر این، وقتی استخوانه پایین هم میرود یکی راحت هضمش میکند و یکی سخت. آدمهایی که میخواهند جهان را با حقیقتِ خاص خودشان اصلاح کنند، باید آن را برای ذهنها و آدمهای مختلف تنوع بخشند و با ملایمت و لطافت آن را به خورد دیگران دهند وگرنه فقرا و احمقها و بدبختها آن را تف میکنند توی صورتشان. بعد هامپر در کارخانه اول یکی زد در گوشم، بعد غذای جویده شدهی توی دهانش را انداخت به سمت من و گفت به گمانش این کتاب هیچ به کار من نمیآید چون من یک احمقم اما به هر حال کتاب را پرت کرد
به سمتم.
- ای کاش بعضی از خردمندترین و دل رحمترین اربابها با مردانی چون شما ملاقات میکردند و میتوانستید گفتوگویی مفصل دربارهی این موارد با آنها داشته باشید. بیتردید این بهترین راه برای پشت سر گذاشتن دشواریهای شماست که به باور من ریشه در ناآگاهی شما دربارهی این مسائل دارد؛ این به نفع هر دو طرف - هم اربابهاو هم کارگران- است که درک بهتری از هم دیگر داشته باشند.
از کتاب «شمال و جنوب»
اثر الیزابت گسکل
ترجمه ثمین نبیپور | نشر افق
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
📚گزیدهای از رمان اجتماعی «شمال و جنوب»، اثر الیزابت گسکل، از برجستهترین متون ادبیات ویکتوریایی بریتانیا.
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
📚«ای انصاف! به میان جانوران درنده گریختهای،
و مردمان عقل خویش از کف دادهاند. مرا تاب آورید،
قلب من در آن تابوت نزد سزار است،
باید منتظر بمانم تا به سویم بازگردد»
نمایشنامه «ژولیوس سزار» | شکسپیر
نقاشی «سخنرانی مارک آنتونی در خاکسپاری سزار»
اثر جرج ادوارد رابرتسون
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
حقیقت متن ادبی
📚راه ما به سوی حقیقتِ متن ادبی غالباً مستلزم بازگشت است، بازگشتی مکرر و ورودی دوباره به متن که همواره از راه زبان، ساختار و ژانر متن انجام میگیرد. با اینحال، و افزون بر این، کاوش ما از رهگذر آنچه به واسطۀ دانش اندوخته و تجربه زیستهمان، با خود به عرصه متن میآوریم نیز انجام میشود. حقیقت مؤلف یکّه، مطلق و قطعی نیست. حتی وقتی مؤلف معنای متن حقیقت قصه را به صراحت بیان میکند بهتر آن است که به هشدار «دی اچ لارنس» توجه کنیم:« هرگز به هنرمند اعتماد نکن به قصه اعتماد کن». البته این توصیه ما را به خودمان وامیگذارد تا خود مشخص کنیم حقایق متن چه میتوانند باشند به این ترتیب حقیقت متن همواره حقیقت مؤلف به آن صورتی است که خواننده تشخیص داده. نوعی مذاکره برای یافتن حقیقت که هرگز پایانی ندارد. از این رو نهایتاً حقایق مؤلفان حقایق خوانندگان هستند. این واقعیت خواننده محور و بار مسئولیتی که به همراه میآورد اجتنابناپذیر است. اما حقایق خوانندگان چه هستند؟ از نظر من، آنها حقایق زندهٔ متن هستند، همان حقایقی که متن به خاطر ما به آنها جان میبخشد، حقایقی که به روشی اصیل و به یادماندنی با زندگی ما در پیوندند به قول رابرت اسکولز، ما متون را در پرتو آنچه زیستهایم میخوانیم. از نظر من، روی دیگر سکه این است: ما در پرتو متونی که خواندهایم زندگی میکنیم متونی که برای ما اهمیت دارند بدل به آن چیزی میشوند که میتوان «متون زندگی» نامیدشان، نه صرفاً متونی که برای ما با خواندن زنده میشوند، بلکه متونی که زندگیمان را غنیتر و پیچیدهتر میکنند. ماحصلِ ارزشمندی که این متون برای ما دارند برآمده از بده بستانی است که با آنها داریم، بنابراین حقیقت متن برای ما خوانندگان وابسته به این است که از چه راههایی متن را با زندگیمان پیوند میدهیم از چه راههایی با شبکهٔ بینامتنی ،ادبیات، زندگی و زبان رویارو میشویم.
از کتاب «آدمی همان است که میخواند»
اثر رابرت دییانی | ترجمه علیظفر قهرمانینژاد
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
#شعر
📚The art of falling📚
The art of failing isn’t hard to master.
Just draft your project with the aim to fail.
Then fail better and fail faster. Skirt disaster.
Success is fine, but no match for failing well.
Fail better, fail faster, and be smart.
The art of failing isn’t hard to master.
So Samuel Beckett says about his art.
Perfection eludes us at every turn.
So fail better and smarter to forestall disaster.
You won’t get anything right from the start.
Don’t try. Forgive yourself; make a mess.
Avoid duress. Fail smarter to prevent disaster.
Failure, not success, is what you’re after.
That’s where the surprises lurk—the discoveries.
The art of failing isn’t hard to master.
Court failure. Don’t fear its painful pleasure.
Follow missteps—embrace them, take their measure.
The art of failing you can learn to master.
Fail better, smarter, faster. Avert disaster.
-Robert DiYanni
📚هنر شکست خوردن📚
دشوار نیست خبرهشدن در هنر شکستخوردن.
طرحت را به قصد شکستخوردن تدوین کن، همین، و بعد
بهتر شکست بخور و سریعتر شکست بخور. از فاجعه حذر کن.
موفقیت خوب است، اما هیچچیز به پای شکستخوردن جانانه نمیرسد.
پس بهتر شکست بخور، سریعتر شکست بخور، و هشیار باش.
دشوار نیست خبره شدن در هنر شکستخوردن.
ساموئل بکت هم دربارهٔ هنرش چنین میگوید.
دست ما تا همیشه از کمال کوتاه است.
پس بهتر و هشیارانهتر شکست بخور تا جلوی فاجعه را بگیری.
هرگز هیچچیز عایدت نخواهد شد.
تلاش نکن. خودت را ببخش؛ خرابکاری کن.
به خودت زحمت نده، هشیارانهتر شکست بخور تا از فاجعه پرهیز کنی.
شکست، و نه موفقیت، آن چیزی است که در پیاش هستی.
غافلگیریها، شگفتیها، کشفها همه در آنجا خفته است.
دشوار نیست خبرهشدن در هنر شکستخوردن.
به شکست مهر بورز. از لذت دردناکش نترس.
گامهای غلط سرلوحهات باشند- پذیرایشان باش، نیک فهمشان کن و قدرشان را بدان.
هنر شکستخوردن چیزی است که میتوانی خبرهشدن در آن را بیاموزی.
بهتر، هشیارانهتر، سریعتر شکست بخور. از فاجعه روی بگردان.
رابرت دییانی | ترجمه از علی ظفر قهرمانینژاد
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
📚انواع مداخلات دولت
(بخش ۲ از ۲)
✍🏻مداخلهٔ یکجانبه هنگامی اتفاق میافتد که مداخلهگر شخصی را مجبور به کاری کند بدون اینکه در برابر آن کالا یا خدمتی به وی اعطا کند. به صورت گسترده انواع متمایز مداخله یک جانبه عبارت اند از: قتل، ضربوشتم و منع یا انجام اجباری هر نوع سلام و خوشامدگویی سخنرانی، یا برپایی آداب مذهبی حتی اگر مداخلهگر دولت باشد که نسبت به همه اشخاص در جامعه فرمان صادر میکند. این فرمان به خودی خود یک مداخلهٔ یکجانبه است زیرا میتوان گفت خطوط اجبار از دولت به هر یک از اشخاص به تنهایی انشعاب پیدا میکند. مداخلهٔ دوجانبه هنگامی اتفاق میافتد که مداخلهگر شخص را مجبور میکند با وی به دادوستد بپردازد یا هبهٔ غیرمعوض از نوع کالا یا خدمات به مداخلهگر بدهد. راهزنی، مالیات، خدمت سربازی و خدمت اجباری اعضای هیئت منصفه نمونههایی از مداخلهٔ دوجانبه هستند. اینکه رابطه سلطهگرایانه دو جانبه یک هبه اجباری باشد یا یک دادوستد اجباری، واقعاً اهمیت زیادی ندارد. تنها در نوع اجبار استفادهشده تفاوت وجود دارد. البته بردگی معمولاً یک دادوستد اجباری است زیرا صاحب برده باید مایحتاج ضروری را برای بردگانش فراهم کند.
جالب است نویسندگان حوزه اقتصاد سیاسی، تنها گروه سوم را به عنوان مداخله شناسایی کردهاند. قابل درک است که اشتغال فکری درباره مشکلات کاتالاکسی، اقتصاددانان را به بیتوجهی نسبت به گروه وسیعتر اقدامات رفتارشناسانه سوق میدهد که خارج از شبکه دادوستد پولی وجود دارد. با وجود این، آنها بخشی از موضوعات مورد بحث در رفتارشناسی هستند و باید تحلیل شوند. توجیه اندکی برای اقتصاددانان وجود دارد که مداخله دو جانبه را نادیده بگیرند اما بسیاری از اقتصاددانان که اذعان میکنند مدافعان بازار آزاد و مخالفان مداخله در آن هستند دیدگاه بسیار کوتهبینانه درباره آزادی و مداخله دارند. از نظر آنها اقدامات مداخلهگر دوجانبه مانند خدمت سربازی و تحمیل مالیات بر درآمد به هیچ وجه نـــه مداخله و نه ممانعت از بازار آزاد محسوب میشوند و فقط مداخله سه جانبه مانند کنترل قیمت، مداخله محسوب میشود. مدلهای عجیبی گسترش مییابند که در آنها بازار با وجود نظام منظم مالیاتستانی تحمیلی، «آزاد» و بدون مانع تلقی میشود. اما مالیاتها و خدمت سربازی که به صورت پرداخت پولی هستند همانند شبکه رفتاری گستردهتر وارد کاتالاکسی میشوند. [...]
در آخر باید به خاطر داشت که مداخله دوجانبه، عواقب سهجانبه حتمی دارد: مالیات بر درآمد، الگوهای مبادله بین اشخاص را نسبت به آنچه که در نبود مالیات ایجاد میشد، تغییر میدهد. به علاوه، به همه پیامدهای یک کنش باید در مجموع توجه داشت. برای نمونه کافی نیست درگیر تحلیل «تعادل جزئی» مالیاتستانی شویم و مالیات را کاملاً از این واقعیت جدا در نظر بگیرم که دولت در نهایت پول مالیات را خرج میکند.
از کتاب «قدرت و بازار» | اثر مورای روتبارد
ترجمه متین پدرام و وحیده رحمانی
پایان
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
📚 انواع مداخلات دولت
(بخش ۱ از ۲)
✍🏻یکی از واضحترین تحلیلها دربارهٔ تمایز بین دولت و بازار توسط «فرانز اوپنهایمر» بیان شد. او بیان کرد اصولاً دو شیوه برای تامین خواستههای فرد وجود دارد: ۱. تولید و دادوستد دواطلبانه با دیگران در بازار ۲. سلب مالکیت قهری دارایی دیگران. نخستین شیوه را اوپنهایمر «ابزار اقتصادی» برای برآوردن خواستهها و دومین شیوه را «ابزار سیاسی» نامید. دولت قاطعانه به عنوان «سازمان ابزارهای سیاسی» تعریف شده است.
[...] حال مهاجم میتواند مرتکب چه نوعی از مداخله شود؟ به صورت گسترده میتوانیم سه گروه را شناسایی کنیم: نخست مداخلهگر ممکن است دستور انجام یا عدم انجام بعضی کارها را به شخص خاصی بدهد بطوریکه این اعمال مستقیماً تنها شخص یا مال خاصی را در برمیگیرد. کوتاه سخن آنکه او شخص را در استفاده از اموال خود محدود میکند بدون اینکه مبادلهای در کار باشد. این امر ممکن است مداخلهٔ یک جانبه نامیده شود زیرا هر دستور خاصی، مستقیماً فقط خود شخص دستورگیرنده را در بر میگیرد. دوم، مداخلهگر ممکن است مبادله اجباری بين شخص خاص و خودش یا دادن هبه اجباری از طرف شخص به خودش را ترتیب دهد. سوم، مداخلهگر ممکن است دو شخص را به انجام مبادلهای مجبور کند یا آن دو را از انجام آن باز دارد مورد پیشین ممکن است مداخله دو جانبه نامیده شود زیرا یک رابطه سلطهگرایانه بین دو شخص (مداخلهگر و شخص دیگر) ایجاد میشود؛ مورد اخیر ممکن است مداخلهٔ سهجانبه نامیده شود، زیرا یک رابطهٔ سلطهگرایانه بین مداخلهگر و دو شخص مبادلهکننده یا خواستار مبادله ایجاد میشود. اگر چه ممکن است این بازار پیچیده و متشکل از مبادلات بین اشخاص مختلف باشد اما هر اندازه این مداخلهها گسترده باشند، باز هم آنها تبدیل به واحدی میشوند که یا روی اشخاص منفرد یا مجموعه دو نفری از اشخاص تأثیر میگذارند.
البته همه انواع مداخله، زیرمجموعههای رابطه سلطهگرایانه هستند- رابطه دستور دادن و اطاعت کردن- زیرا در تضاد با رابطه قراردادی است که دارای نفع دو جانبه و داوطلبانه است.
(ادامه در بخش بعد)
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
چرا نازیها (ناسیونالسوسیالیستها) و کمونیستهای شوروی علمزدهترین حکومتهای تاریخ بودند؟
✍🏻حکومتهایی مثل شوروی و آلمان نازی به واقع علمزدهترین حکومتها بودند. به این معنا که در وهلهٔ نخست علم را تنها ابزار شناخت ممکن جهان میدانستند و ناچار رویکرد واقعگرا به علم داشتند. (رویکردی که این روزها در اغلب افراد وجود دارد). از این جهت به کلی علم را (در معنای ساینس) به اشتباه فهمیده بودند. این برداشت اشتباه در علم امروز هم در بسیاری از دانشجوها و حتی دانشمندان مشغول در این زمینه رایج است، اما این اعتقاد فردی یا محدود در یک کامیونیتی، اثرات مخرب چندانی جز کمی خزعبلگویی ندارد. اما رویکرد حکومتهای دیکتاتوری به علم به این صورت بود که علم میتواند اسرار و سازوکار جهان هستی را به مثابه «آنچه واقعا هست» به ما نشان دهد. (عقیدهای که با ماهیت تحولی علم اساساً در تضاد است). پس تمام ابزارهای شناخت دیگر به نفع علم، مطابق تعریفی که ذکر شد، کنار گذاشته میشد. از سوی دیگر این علمزدگی سبب بروز این تمایل میشد که جامعه و علوم انسانی را هم با معیار علم (در معنای ساینس) ارزشگذاری کنند و بستر معرفتشناسی و روششناسی ساینس را تماما به علوم انسانی و اجتماعی بسط بدهند. اساساً علاقه به اقتصاد برنامهریزیشده سوسیالیستی در شوروی یا آلمان نازی هم از همین علاقهٔ زیاد به علم واقعگرا (در مقابل رویکرد ابزارگرایی) نشأت میگیرد. حال که علم واقعیت هستی را به مثابه آنچه که هست به ما نشان میدهد، و حال که بستر معرفتشناسی و روششناسی ساینس را در علوم انسانی و اجتماعی به کار گرفتیم، چرا نتوانیم جامعه و روابط انسانی را بر همین مبنا سازمان دهیم و برایش برنامهریزی کنیم؟ چرا با علم دست به پیشبینی (بخوانید پیشگویی) تاریخ و آینده بشریت نزنیم؟
از این رو «علمی بودن» هم برای نازیها و هم برای کمونیستهای شوروی بسیار اهمیت داشت. چنانکه مارکسیسم، «سوسیالیسم علمی» خوانده میشد و نازیها برای نسلکشی یهودیها کتابهای به اصطلاح علمی بسیار نوشتند.
چرا؟ چون به جز علم ارزشهای دیگر حقیر شمرده میشد و همان علم هم در مشت دیکتاتورها قرار داشت. به معنایی علم (با همان تعریفی که ادعایش را داشتند) دین این حکومتها بود. هرجا که لازم بود برای هر عملی برایتان فکت علمی میآوردند. به صورت علمی پست بودن یهودیان را ثابت میکردند و و به صورت علمی ادعا میکردند در اقتصاد سوسیالیستی میزان تولید سه برابر میشود!!
به این معنا علمگراترین و علمزدهترین حکومتها همین حکومتهای توتالیتر و ناجیان بشریت بودند. و این فتیش علم واقعگرا هنوز هم رواج دارد.
(بازنشر از حساب شخصی توییترم)
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
چرا نازیها (ناسیونالسوسیالیستها) و کمونیستهای شوروی علمزدهترین حکومتهای تاریخ بودند؟
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
📚اگه دوست داشتید در مورد تأثیر مهاجرت مسلمانان به اروپا و نگرانی اروپاییها در این مورد بیشتر بخونید؛ این دوتا کتاب به کارتون میاد. کتاب «مرگ غریب اروپا» اثر داگلاس ماری، اندیشمند محافظهکار بریتانیایی هست که مهاجرت غیرقانونی مسلمانان به اروپا رو در کل اروپای غربی و اسکاندیناوی بررسی کرده و به خطرات مهاجران ادغام نشده در جامعه برای بنیانهای آزادی و ارزشهای لیبرال پرداخته. به نحوی که ادامهٔ این روند مهاجرپذیری رو به مرگ اروپا تشبیه کرده.
کتاب بعدی، کتاب جنجالی «آلمان رو به فرسایش» از سیاستمدار چپگرای سابق آلمانی و عضو سابق حزب سوسیالدموکرات آلمان، تیلور ساراتسین هست که او هم به تأثیر اسکان مهاجران مسلمان ادغامنشده در فرهنگ اروپایی بر جامعهٔ آلمان پرداخته و جوانب سیاسی و اقتصادی این پدیده رو بررسی کرده. (این کتاب توی فیدیبو موجوده)
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
Repost from سودابه قیصری
.
ماجرا اینگونه شروع شد. 🤐
و این گونه ادامه یافت:
بیش از ۲۰۰۰ اتومبیل در آتش سوخت. بیش از ۳۰۰۰ نفر بازداشت شدند و بیش از ۳۵۰ ساختمان آسیب دیدند. شورشیان به سلاحهای اتوماتیک، شاتگان، مواد منفجره و کوکتل مولوتف مسلح هستند.
#FranceRiots
3 279
جوهرهٔ «لی» و اهمیت عرف و سنت اجتماعی در اندیشهٔ کنفوسیوس
📚به نظر میرسد که نظام کلی اخلاقیات و درواقع بخش غالب فلسفهٔ
کنفوسیوس مبتنی بر تأمل در این موضوع است که طبیعت وجود انسانی چیست. او مرتکب هیچ یک از دو اشتباهی نشد که بعضاً در این امر به وقوع میپیوست. از یک سو، فرد را همچون وجودی کاملاً مجزا از جامعه در نظر نمیگرفت و از سوی دیگر، جامعه را نیز همانند گونهای وجود متافیزیکی نمیپنداشت که آن چنان به تمامی مقدم بر فرد است که به سختی میتوان گفت فرد هم موجودیت دارد، مگر اینکه كاملاً جذب جامعه شده باشد. کنفوسیوس معتقد بود که انسانها ذاتاً موجوداتی اجتماعیاند. آنها به میزان بسیار زیادی، اگرچه نه کاملاً، محصول جامعه هستند. از سوی دیگر، از آنجا که جامعه چیزی بیش از کنش متقابل انسانها نیست جامعه هـم بـر ساختهٔ آحاد
افرادی است که آن را تشکیل دادهاند. کنفوسیوس اعتقاد داشت که آگاهی فرد باید به یکسان هم وی را از عزلت و انزوا از جامعه باز دارد و هم از سپردن داوری اخلاقیاش به جامعه. پس هم اعتکاف و گوشهنشینی خطاست، هم «دنبالهروی از جمعیت». مرد اخلاقباور نباید در جامعه پوچ و بیاهمیت باشد، بلکه باید عضوی همکار و یاریبخش از جامعه باشد. هرجا که اعمال مرسوم سنتی غیراخلاقی یا مضر به نظر برسد او نه تنها از توافق و هماهنگی با آنها خودداری میکند، بلکه سعی خواهد نمود دیگران را نیز متقاعد کند که این رسم و عرف را تغییر دهند. اما ناگزیر عرصهٔ عمل او محدود خواهد بود. چنین فردی، در مقام انسانی اجتماعی و عاقل، هرجا که اعمال مرسوم بیضرر یا معقول باشند، با رسم و عرف سازگار و هماهنگ خواهد بود. بدیهی است که رسم و عرف مایهٔ استحکام جامعه است. اگر هر یک از ما در هر زمان و مکانی که دوست داریم بخوریم و بخوابیم و کار کنیم و کلماتی را به کار بریم که خودمان خواستهایم بر معنایی خاص دلالت داشته باشند جهان به جایی بدل خواهد شد که زندگی کردن در آن بسیار دشوار است. کنفوسیوس اصطلاح «لی» را (که چینیها برای اشاره به آداب معاشرت از آن استفاده میکنند) جهت دلالت بر کل مجموعهٔ آداب اجتماعی و سنتی به کار برد و بدان مفهوم ضمنی اخلاقی بخشید. ضمانتهای اجرایی اخلاقی و آدابی که به این ترتیب با هم ترکیب شدهاند یکدیگر را تقویت میکنند. ما مؤدبانه رفتار کردن با کسانی را که با آنها در ارتباطیم آدابدانی قلمداد میکنیم و نه ضرورتاً یک وظیفهٔ اخلاقی؛ این را که برای بازپس دادن یک چیز به دنبال صاحبش بگردیم (اگرچه ممکن است وی را نشناسیم) یک وظیفهٔ اخلاقی میدانیم و نه ضرورتاً اجبار ادب و آدابدانی. اما «لی» شامل همهٔ وظایفی میشود که بالاترین مفاهیم آدابدانی و اخلاق آنها را به ما الزام میکنند. عبارت «این لی است» برابر بود با «این درست و بهقاعده است»، که اغلب متقاعد کنندهتر از مفصلترین استدلال هاست.
از کتاب «تاریخ اندیشه در چین»
اثر هرلی گلسنر کریل
ترجمه مرضیه سلیمانی
آرمانشهر
@globalitopia
3 279
#برگی_از_کتاب
📚اسطوره، داستانی نیست که بتوان آن را در قالبی پیشپاافتاده یا معمولی بازگو کرد. چون حامل معرفت قدسی است، همواره در شرایط آئینی بازگو میشود که آن را از تجربهٔ عرفی معمول جدا میکند، و فهم آن تنها در بستر تحولی و روانشناختی امکانپذیر است. اسطوره گفتمانی است که در مواقع بحران به آن نیاز داریم. باید اجازه دهیم که یک لسطوره برای همیشه ما را تغییر دهد. همراه با آئینهایی که موانع میان شنونده و داستان را از میان برمیدارند و به شنونده کمک میکنند تا داستان را از آن خود کند، یک روایت اسطورهای طراحی شده است تا ما را به فراسوی یقینهای دنیای آشنا ببرد و وارد قلمروهای ناشناخته کند. قرائت یک اسطوره بدون مناسک تحولبخشی که با آن همراه است، تجربهای همانقدر ناقص است که خواندن غزلهای یک اپرا بدون موسیقی. اسطوره چنانچه به مثابه فرایندی از بازآفرینی، یا مرگ و باززدان تلقی نشود، بیمعنا خواهد بود.»
تاریخ مختصر اسطوره | کارن آرمسترانگ
ترجمه عباس مخبر
آرمانشهر
@globalutopia
3 279
#برگی_از_کتاب #اقتصاد #سیاست
شهروندان؛ دارای صلاحیت یا فاقد صلاحیت؟
📚پروفسور لودویگ فون میزس، بسیار زیرکانه به موقعیت متناقض بسیاری از «مترقیانی» اشاره کرده است که ادعا میکنند مشتریان به اندازهای بیتوجه یا بیصلاحیت هستند که نمیتوانند هوشمندانه محصولات را خریداری کنند. حال آنکه آنها همزمان فضایل دموکراسی را نیز مورد ستایش قرار میدهند. جایی که همان مردم به سیاستمدارانی که نمیشناسند و به سیاستهایی که به دشواری میفهمند رأی میدهند.
در واقع، حقیقت دقیقاً عکس ایدئولوژی عمومی است. مشتریان همه چیزدان نیستند ولی دست به آزمونهایی میزنند که از راه آنها دانش خود را به دست میآورند. آنها مارک خاصی را برای وعده غذایی صبحانه میخرند و آن را نمیپسندند، بنابراین مجدداً آن را نمیخرند. آنها نوع خاصی از خودرو را خریداری میکنند و عملکرد آن را نمیپسندند پس خودرو دیگری میخرند. در هر دو نمونه، آنها به دوستانشان دربارۀ این دانش اخیر خود خواهند گفت. مشتریان دیگر از سازمانهای تحقیقاتی مشتریان حمایت میکنند که میتوانند از پیش به آنها هشدار بدهند یا توصیه کنند. اما در همه موارد مشتریان برای راهنمایی خود، تجربه شخصی خود را از این نتایج دارند. بنگاههای اقتصادی که مشتریان خود را راضی نگه میدارند توسعه مییابند و موفق میشوند حال آنکه بنگاههای اقتصادی که در راضی نگهداشتن مشتریان خود ناموفق هستند از عرصه تجارت خارج میشوند. از سوی دیگر، رأی دادن به سیاستمداران و سیاستهای عمومی، موضوعی کاملاً متفاوت است. هیچ نوع آزمون شخصی برای موفقیت یا شکست وجود ندارد؛ نه سودوزیان، نه مصرف رضایتبخش یا غیررضایتبخش. برای فهم پیامدها به ویژه پیامدهای غیرمستقیم تصمیمهای دولت به درک زنجیره پیچیدهای از دلایل رفتارشناسانه نیاز است. تعداد بسیار کمی از رأی دهندگان قادر یا علاقهمند به دنبال کردن چنین دلایلی هستند. به ویژه آنگونه که شومپیتر در موقعیتهای سیاسی به آنها اشاره میکند. چرا که در موقعیتهای سیاسی، تأثیر بسیار ناچیزی که هرشخص بر نتایج دارد و نیز دور دست بودن اعمال موجب میشود مردم علاقه خود را به مباحث و مسائل سیاسی از دست بدهند. به دلیل نبود آزمون شخصی برای موفقیت و شکست، رأیدهندگان به سمت سیاستمدارانی که بر اساس ارزیابی آنها بهترین شانس موفقیت را دارند گرایش پیدا نمیکنند. بلکه گرایش آنها به سمت آنهایی است که توانایی قبولاندن شعارهای تبلیغاتی خود را دارند. بدون درک کامل زنجیره منطقی استنتاجها، رأیدهنده معمولی هرگز قادر نخواهد بود اشتباهی را که طبقه حاکم مرتکب میشود، کشف کند. فرض کنیم دولت در عرضه پول بیمحابا عمل کند و سبب افزایش اجتنابناپذیر قیمتها شود. دولت میتواند تقصیر افزایش قیمت را متوجه محتکران نابکار یا دلالان ناشناس بازار سیاه کند. به استثنای این فرض که عموم مردم علم اقتصاد بلد باشند، قدرت فهم مغالطههای موجود در مباحثات طبقه حاكم [برای مردم] وجود نخواهد داشت.
قدرت و بازار | مورای روتبارد
ترجمه متین پدرام و وحیده رحمانی
آرمانشهر
@globalutopia
