es
Feedback
یٰا مُحْیِیَ الْاَمْوٰاتْ

یٰا مُحْیِیَ الْاَمْوٰاتْ

Ir al canal en Telegram

“ما اصالت را به دنیا داده ایم و کار از همینجا خراب می شود” @Hosseinrek

Mostrar más
493
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
گرچه وصالش نه به کوشش دهند هر قدر ای دل که توانی، بکوش #توکل

خویش فربه می‌نماییم از پی قربان عید کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می‌کُشد نیست عزرائیل را دست و رهی بر عاشقان عاشقان عشق را هم عشق و سودا می‌کُشد صد تقاضا می‌کند هر روز مردم را اجل عاشقِ حق خویشتن را بی‌تقاضا می‌کُشد بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان؟ گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می‌کُشد #مولانا #توحید

✨انسان به ذات پرسشگر است. شما تصور كنيد انساني را كه 20 سال 30 سال از عمرش بگذرد و هيچ وقت پرسش را تجربه نكرده باشد از هيچ چيز نپرسيده باشد آيا همچنين موجودي هست يا نيست اگر هم باشد اصلاً انسان هست يا نه. انسان به ذات يا حتي پرسش كاذب بالاخره پرسش است. حالت پرسيدن حالت انسان است. حالا اين جا سوال ديگري مي شود مطرح كرد كه چرا انسان به ذات پرسنده است كه يك ذاتي قبل از اين هم مي شود انگشت گذاشت چرا انسان مي پرسد؟ ✨براي اين كه انسان به حيرت فرو مي رود پرسش از حيرت برمي خيزد و اين كه بسياري از بزرگان از قديم الايام گفته اند فلسفه نتيجه ي حيرت است حرف درستي زده اند. كسي مادامي كه به حيرت نرسد به راه فلسفه نمي تواند قدم بزند. حيرت خودش يك مسئله است چون بعضي از واژه ها را ما به كار نمي بريم خيلي معني اش را درست نمي دانيم. مثلاً حيرت خيلي ها فكر مي كنند مثلاً از اين طرف برود چه بخورد يا مثلاً تعجب قابلاً تعجب مي كنيم ولي اگر شما خواسته باشيد تعجب را تعريف كنيد كه حالت تعجب در انسان چيست؟ شگفتي يعني چه؟ تعريفش خيلي آسان نيست شما حتماً شگفتي را تجربه كرديد در شگفتي فرو رفتيد ولي اگر خواسته باشيد تعريف كنيد كه چه چيزي است كه ما را به شگفتي فرو مي برد آيا چيزهايي چون كوچكند به شگفتي درمي آيم از چيزهاي بزرگ از امر خارق العاده به شگفت مي آييد؟ حيرت يك حالت خاصي است كه معناي بزرگي دارند انسان به حيرت فرو مي رود و نتيجه حيرت و شگفتي پرسش است حالا اين پرسش را ممكن است از يك غيري بپرسيد و وقتي غيري وجود نداشته باشد از خودت مي پرسي. آن هنگام پرسش مطرح شد حركت فكري آغاز مي‌شود

... خیلی از فرقه های عرفانی هستند که میگویند ما میتوانیم آدمها را انرژی درمانی کنیم ، نگاهش کنیم و درمانش بکنیم (کمال که این نیست) و یا از غیب خبر میدهند ، طی الارض میکنند ، روی آب راه میروند (اینها کمال نیست) عارف کسی هست که ... ... اینها خیلی به کراماتشان دلخوش هستند که از غیب خبر میدهند ، از سرّ‌ِ آدمها ، از ضمیر آدمها خبر میدهند ، طی الارض میکنند و از این حرفها ، اینها برای آدم کمال نیست ولی به همین ها دلخوش هستند ، دلخوش به این هستند که مکاشفه دارند و همین که میتوانند از غیب خبر بدهند و... (به اینها نیست). نشان سلوک واقعی همین هست که خدمتتان عرض کردم : انسان به مرتبه وحدت برسد ، یعنی در واقع اگر کسی مکاشفه ای میکند ، مکاشفه چیست ؟ مکاشفه همین هست که در عالم کثرت مانده است دیگر ، مکاشفه یعنی جبرائیل را میبیند ، خُب جبرائیل یکی از کثرات عالم هست و یا فرض کنید که مثلاً همین طی الارض یعنی در همین دنیا مانده است . در واقع مکاشفه علامت این هست که انسان هنوز در دنیا مانده است ... ... کسی که بخواهد شما را در مکاشفات نگه دارد این فایده ای ندارد ، حتی اگر جبرئیل را ببیند ... @shams_sabzevari #فایل_صوتی_کوتاه

#الولایه_رحیمی۸ #ویژه هرچه وجود مطلق قید بخورد،درواقع دور شده است از وجود مطلق یعنی من،به مقدار قیودم از وجود مطلق(خدا) دورم

🎙#شرح_حدیث_حقیقت جلسه هفتم در محضر #علامه_مروجی_سبزواری هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر حضرت استاد بدون ذکر منبع، مورد رضایت ایشان نمی باشد. 🆔 @moravej_tohid

وجودمطلق ازدو جهت قید می خورد یکی جهت اسماءی یکی جهت اعیانی(جماد و نبات و حیوان و انسان) و‌البته همه اش موهوم است شرح حدیث حقیقت جلسه ۷

... انسان راضی کسی هست که حتی برای مزد و پاداش هم کار نمی کند ، چون مزد طلبی هم علامت دوگانگی ست ، یعنی میگویم او ، من ( من برای او کار میکنم و مزد میخواهم ) وقتیکه تو شدی او دیگر مزد یعنی چه ، اینست که در عشق میگویند ۲ خصوصیت وجود دارد ، یکی پاکبازی و یکی مزد نطلبیدن ... ... اینست که حسین بن علی "علیه السلام" به عنوان بزرگترین عاشق پاکبازی کرد ، هر چه داشت همه را در طبق اخلاص گذاشت ، همه را داد ، از همه اموالش ، خانه اش ، هر چه در مدینه داشت از همه اش چشم پوشید ( میدانست کشته میشود ) از فرزندانش ... یکی یکی فرزندانش را به قتلگاه فرستاد و برنگشتند ، آخرش هم خودش ... آخرش هم از خدا چه میخواهد ؟ ( الهی رِضاً بِرِِضِاک ) ، راضی هستم به قضای تو ، راضی را بارها خدمت دوستان معنی کرده ام ... که رضا یعنی شادی ، خوشحالی ، بهجت از آنچکه خداوند نصیب انسان کرده است ، این رضاست ، یعنی وقتی حضرت میفرماید : " الهی رِضاً بِرِِضِاک " ، راضی هستم ، یعنی از همه مصیب هایی که به سرم آمده است ، راضی ام ( خوشحالم ) ... این مقام رضاست و خواهرش هم در بارگاه یزید ... برگرفته از جلسه ۱۲۴ #مثنوی @shams_sabzevari #فایل_صوتی_کوتاه

و گفت: اگر من رو بُکُشی چقدر خوب میشه اینطوری توی قیامت حتما می بینمت...

ما بدانستیم ما این تن نه ایم از ورای تن به یزدان می زییم ای خُنُک آنرا که ذات خود شناخت اندر امن سرمدی قصری بساخت #مولانا

رومی! نشد از سرِّ علی، کس آگاه زیرا که نشد کس آگه از سرِّ اِله یک ممکن و این همه صفات واجب؟! لاحولَ وَ لاقُوَّةَ اِلاّ بِاللّه #مولانا

نار ضد نور باشد روز عدل کان ز قهر انگیخته شد این ز فضل گر همی خواهی تو دفع شر نار آب رحمت بر دل آتش گمار چشمهٔ آن آب رحمتمؤمنست آب حیوان روح پاک محسنست بس گریزانست نفس تو ازو زانک تو از آتشی او آب خو ز آب آتش زان گریزان می‌شود کآتشش از آب ویران می‌شود حس و فکر تو همه از آتشست حس شیخ و فکر او نور خوشست آب نور او چو بر آتش چکد چک چک از آتش بر آید برجهد چون کند چک‌چک تو گویش مرگ و درد تا شود این دوزخ نفس تو سرد تا نسوزد او گلستان ترا تا نسوزد عدل و احسان ترا هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکلی نگذرد ایام کشت پند من بشنو که تن بند قویست کهنه بیرون کن گرت میل نویست لب ببند و کف پر زر بر گشا بخل تن بگذار و پیش آور سخا ترک شهوتها و لذتها سخاست هر که در شهوت فرو شد برنخاست این جهان نیست چون هستان شده وان جهان هست بس پنهان شده اینک بر کارست بی‌کارست و پوست وانک پنهانست مغز و اصل اوست چشم خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوال سوار چشم حس اسپست و نور حق سوار بی‌سواره اسپ خود ناید به کار پس ادب کن اسپ را از خوی بد ورنه پیش شاه باشد اسپ رد چشم اسپ از چشم شه رهبر بود چشم او بی‌چشم شه مضطر بود چشم اسپان جز گیاه و جز چرا هر کجا خوانی بگوید نی چرا نور حق بر نور حس راکب شود آنگهی جان سوی حق راغب شود اسپ بی راکب چه داند رسم راه شاه باید تا بداند شاه‌راه سوی حسی رو که نورش راکبست حس را آن نور نیکو صاحبست نور حس را نور حق تزیین بود معنی نور علی نور این بود نور حسی می‌کشد سوی ثری نور حقش می‌برد سوی علی زانک محسوسات دونتر عالمیست نور حق دریا و حس چون شب‌نمیست لیک پیدا نیست آن راکب برو جز به آثار و به گفتار نکو نور حسی کو غلیظست و گران هست پنهان در سواد دیدگان چونک نور حس نمی‌بینی ز چشم چون ببینی نور آن دینی ز چشم نور حس با این غلیظی مختفیست چون خفی نبود ضیائی کان صفیست این جهان چون خس به دست باد غیب عاجزی پیش گرفت و داد غیب گه بلندش می‌کند گاهیش پست گه درستش می‌کند گاهی شکست گه یمینش می‌برد گاهی یسار گه گلستانش کند گاهیش خار دست پنهان و قلم بین خط‌گزار اسپ در جولان و ناپیدا سوار تیر پران بین و ناپیدا کمان جانها پیدا و پنهان جان جان تیر را مشکن که این تیر شهیست نیست پرتاوی ز شصت آگهیست ما رمیت اذ رمیت گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق خشم خود بشکن تو مشکن تیر را چشم خشمت خون شمارد شیر را بوسه ده بر تیر و پیش شاه بر تیر خون‌آلود از خون تو تر آنچ پیدا عاجز و بسته و زبون وآنچ ناپیدا چنان تند و حرون ما شکاریم این چنین دامی کراست گوی چوگانیم چوگانی کجاست می‌درد می‌دوزد این خیاط کو می‌دمد می‌سوزد این نفاط کو ساعتی کافر کند صدیق را ساعتی زاهد کند زندیق را زانک مخلص در خطر باشد ز دام تا ز خود خالص نگردد او تمام زانک در راهست و ره‌زن بی‌حدست آن رهد کو در امان ایزدست آینه خالص نگشت او مخلص است مرغ را نگرفته است او مقنص است چونک مخلص گشت مخلص باز رست در مقام امن رفت و برد دست هیچ آیینه دگر آهن نشد هیچ نانی گندم خرمن نشد هیچ انگوری دگر غوره نشد هیچ میوهٔ پخته با کوره نشد پخته گرد و از تغیر دور شو رو چو برهان محقق نور شو چون ز خود رستی همه برهان شدی چونک بنده نیست شد سلطان شدی #مولانا

هر آن که با تو دمی یافتست در همه عمر نیافتست اگرش بعد از آن تمناییست هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگربار برای خود نفسی می‌زند نه بس راییست نه عاشقست که هر ساعتش نظر به کسی نه عارفست که هر روز خاطرش جاییست مرا و یاد تو بگذار و کنج تنهایی که هر که با تو به خلوت بود نه تنهاییست به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود به اضطرار توان بود اگر شکیباییست نظر به روی تو هر بامداد نوروزیست شب فراق تو هر شب که هست یلداییست #سعدی

از محقق تا مقلد فرق هاست کین چو داوود است و آن دیگر صداست #مولانا

#الولایه_رحیمی۶ در اتاقی که وارد می شویم ابتدا سرما را احساس میکنیم سپس آنرا به اتاق نسبت میدهیم همچنین وقتی میگوییم :من هستم ابتدا هستی را احساس کرده ایم،سپس آنرا به من نسبت می دهیم آن هستی؛همان خداست به بیان دیگر ،انسان ابتدا مطلق را درک می کند سپس مقید را به بیان ظریف تر، اگر مطلقی نباشد اصلا مقیدی نخواهد بود پس اگر موجی هست،قطعا دریایی هست که این موج ها غالب های عدمی آن هستند یا اگر لباسی هست،قطعا نخی هست که به این صورت های ظاهری،حد خورده است پس قطعا وجودی مطلق، بلکه مطلق الوجودی هست،که :این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد فتدبر موجود؛ مساویست با علم علمِ به علم وظیفه ی انسان الست بربکم؟

#الولایه_رحیمی۵ #ویژه #توکل #روزی فقر حقیقی گنجشک موحد تر از ماست

جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا

هيچ كافر را به خواري منگريد كه مسلمان مردنش باشد اميد چه خبر داري زختم كار او تا نگرداني از او يكباره رو

چه بسیارند غرق شدگان،و چه قلیلند کمک خواهندگان ، که:«وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُور»

بدی را بدی کردن سگساری است(کار سگان است) نیکی را نیکی کردن خر کاری است(کار خران است) بدی را نیکی کردن کار خواجه عبدالله انصاری است فتدبر