es
Feedback
یٰا مُحْیِیَ الْاَمْوٰاتْ

یٰا مُحْیِیَ الْاَمْوٰاتْ

Ir al canal en Telegram

“ما اصالت را به دنیا داده ایم و کار از همینجا خراب می شود” @Hosseinrek

Mostrar más
493
Suscriptores
Sin datos24 horas
Sin datos7 días
Sin datos30 días
Archivo de publicaciones
اینو میگیم سکه اونو میگیم النگو اونو میگیم گوشواره اونو میگیم گردنبند اینها همه قیودات طلا ست و طلا بعد اطلاقی اینهاست حقیقت طلاست و گوشواره و سکه بودن موهوم است حقیقت عالم هم وجود است و مخلوقات ظهورات مختلف وجود هستند سکه بودن حجاب طلاست ای بسا کس را که صورت راه زد قصد صورت کرد و بر الله زد موهومات هستند (گردنبند هست)منتها استقلالی نسبت به طلا ندارند مثل استین و نخ استین استقلالی از نخ ندارد #شرح_‌حدیث‌_حقیقت جلسه۴

عمل چیزی جدای از علم نیست بلکه عمل،ظهور و تجلی علم است فتدبر

از حضرت یعقوب ع سوال کردند: ز مصرش بوی پیراهن شنیدی ولی در چاه کنعانش ندیدی و‌ایشان در پاسخ فرمودند: بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دَم نهان است گهی بر طارَم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم #توحید #توکل

-تمامی کمالات معلول، در علت هست -اگر نقصی در کمال معلول است،به دلیل معلول بودن و عدم ظرفیت است -سابق بر عالم ماده،عوالمی وجود دارد به صورت علت و معلولی +تمام کمالاتی که در دنیا است،به نحو اعلا و اشرف در عوالم بالاتر است و‌این عوالم رفته رفته به اطلاق نزدیکتر میشوند هر چیزی که در این دنیا به عنوان لذت ایت، از نظر کمی و کیفی محدود است

بسیاری از مردم فکر می‌کنند که تفکّر می‌کنند، در حالی که آنها صرفاً تعصّباتِ خود را دوباره مرتّب می‌کنند. ✍️ ویلیام جیمز

صبر = در باب پیش آمدن سؤال = صبر 👇👇👇👇👇👇👇 ... ولی بدان که شرط فعال شدن عقل کلی و باز شدن چشم و گوش و زبان آنسویی ، بستن چشم و گوش و زبان این سویی است . این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمه های راز شد ... ای عزیز این بیچاره در مدت غریب به هفده سالی که در قم و در جوار فاطمه معصومه_ که سلام نامتنهای خدا بر او باد_مشغول تحصیل بودم با آنکه به طور طبیعی سؤالات بسیاری برایم پیش می آمد ولی صبر کردم و در مقابل استاد لب نگشودم و یحتمل که در این ۱۷ سال روی هم سه یا چهار سؤال پرسیده باشم که از دوتای آنها پشیمانم و بحمدالله و منتّه که امروز همه آن سؤالات برایم حل شده است . علامه گرانقدر و بی بدیل حسن زاده آملی_که خداوند متعال برایش والاترین مقام را در نزد خودش مقرر فرموده باشد_سفارش میکرد : تا چهل سالتان نشده منبر نروید و موعظه نکنید و تا قبل از چهل سالگی فقط درس بخوانید و تحصیل علم کنید و از سوی دیگر تزکیه نَفْس نموده و حجابها را از روی نَفْس خود بزدائید تا به نور قلب خود برسید و آن علم را در آن نور آمیخته کنید و از آنجا به بیرون و به میان مردم رفته و آنها را علم بیاموزید یا موعظه و نصیحت کنید و اینجاست که این تعلیم شما و این موعظه شما تأثیر خواهد داشت و چه زیبا سروده است حضرت خداوندگاری : شیخ نورانی زِ رَه آگه کند با سخن هم نور را همره کند جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را بُوَد نورش رَوی هر چه در دوشاب دوشیده شود در عقیده طعم دوشابش بود از جَزَر وَز بِه وز گردگان لذت دوشاب یابی تو در آن علم اندر نور چون پرورده شد پس زِ علمت نور یابد قوم لُد هرچه گویی هم بود آن نورناک کآسمان هرگز نبارد غیر پاک آری یک عالم واقعی و یا یک واعظ واقعی کسی است که علمش را یا موعظه اش را با نور همراه می کند و نور ، رویِ سخنانش گردد و چنانکه روی یا قیافه هرگز ابیات را رها نمی کنند نور نیز هرگز سخنان این عالم و واعظ را رها نمیکند ... برگرفته از صفحات ٧٢٥و٧٢٦ رساله نورانی #حکمت_پهلوانی اثر قلمی #علامه_مروجی_سبزواری @shams_sabzevari 👆👆👆👆👆👆👆 نور سخنان = نشانه عالِم واقعی = نور سخنان

@moravej_tohid برگرفته از جلسات حدیث معراج #ویژه #توکل #روزی

تو خفته ای، پنداری همه عالم خفته اند عین القضات همدانی

گاه نابرده سوی معنی پی خرده گیری ز تعصب بر وی

ماضی و مستقبلت گر حال شد دی و فردا سربه سر پامال شد عمر صد ساله به نزد ما دمیست ای که گویی عمر تو صد سال شد شاه نعمت الله ولی

حضرت حق فرمود: هر که سه بار بیمار شود و از بیماری‌اش برای عیادت ‌کنندگان شکایت نکند، من گوشت‌های بدن او را به گوشت‌های خوب و خون بدنش را به خون بهتر تبدیل می‌کنم. اگر او را شفا دادم پس گناهی در نزد من ندارد و اگر او را قبض روح کردم، داخل رحمت خود می‌کنم. #توکل

علم از عمل جدا نیست و اگر جایی،علمی بدون عمل دیدین،به دلیل این است که آن توهمِ علم (معرفت) است و نقطه ی مقابل جهل،عقل است نه علم چرا ؟ چون‌طبق روایات،عقل نور است و وقتی نور به جایی میتابد،بدیهیست که بازتابی دارد و‌وقتی به نفس انسان میتابد بازتابش،عمل است اگر باعث عمل نشد،پس اصلا آن انسان از علم و معرفت و عقل بی بهره است و توهم علم را داشته فتدبر

🎙#تفسیر_زبدة_الاسرار جلسه دوازدهم در محضر #علامه_مروجی_سبزواری هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر حضرت استاد بدون ذکر منبع، مورد رضایت ایشان نمی باشد. 🆔 @moravej_tohid

هرچه را که ببینی میتوانی با آن خدا را ببینی چون همه چیز تعینات اوست همین میز را تعینش را برداری خدا را میبینی منتها بعضی ها هستند چون این تعینشون بسیار ضعیفه،خدا رو میتونی زودتر در اونها ببینی

چو آنان را به نیکویی ستایند بیندیشند و بر نیکی فزایند همی گویند در پاسخ که ما را سریرت هست بر خویش آشکار به خود مائیم داناتر زاغیار زما به داند آن دانای اسرار پس آنگه با نیاز عشق دمساز همی گویند کای دانای هر راز تو با گفتارشان بر ما هیچی که هیچی را ستایش کرده هیچی همی گوید به دل کای پاک یزدان مرا برتر زهر پندار گردان نکوتر ساز ما را زین گمانها الا ای از تو نیکو جسم و جانه ببخشا آنچه مستور است از ایشان زکار زشت و فکار پریشان اگر با غافلان یک عمر بنشست به یاد روی جانان بود پیوست وگر با ذاکران آمیخت جانش نَبُد غافر زیار مهربانش که نامش از وفاداران نگارند به راه دین زهشیاران نگارند نپوید راه باطل آن نکو نام نه از حق یک قدم بیرون نهد گام چنین گفتند ارباب حقایق چو بشکفتند چون باغ شقایق که باشد در حقیقت باطل و حق گدائیّ ابد شاهیّ مطلق به باطل گر جهان گیری گدائی چون حق را پیروی کشور گشائی حق آن هستی محض آمد کآنجا نیارد نیستی هرگز نهد پ به حق پیوند اگر هشیاری ای دل زباطل رشته ی امید بگسل چو دور از خلق گردد در تفرّد نزاهت خواهد و زهد و تجرّد نی از مردم به کبر و ناز دور است چنان کز طبع ارباب غرور است وگر نزدیک گردد آن وفادار بجز اشفاق و رحمت نیستش کار شود نزدیک با مردم که شاید دری از عشق بر دلها گشاید نی از مکر و فریب آید به نزدیک سخن اینجا رسید ای عقل ناهیک گریز ای عقل کآمد عشق خونریز و یا پروانه شو زآتش مپرهیز روان بگذار و تن بسپار و جانسوز دل از شمع جمال شه بیفروز بر آتش زن که شمع بزم لاهوت فروزد جان و سوزد جسم ناسوت بیفشال بال و پرکان طرفه صیاد بگیرد جسم و جان را سازد آزاد الهی زان می پاک الستی الهی را زهوش آور به مستی همان مستی که دل هشیار سازد مرا مخمور چشم یار سازد چنان مستم کن از صهبای عشقت چنان مجنونم از سودای عشقت که هرگز دیده ی عقلم زمست نبیند جز تو در اقلیم هستی الهی هرچه خواهی کن به جانم مکن بی نور خود شمع روانم فروزان سینه ام را زآتش عشق بسوزان هستیم در تابش عشق دلم چون شمع آتشخانه گردان به شمعم عالمی پروانه گردان زقلبم چشمه ی حکمت برانگیز روان از قلب گردان بر زبان نیز حجابی بر من مشتاق بگشا لبم بر ناله ی عشّاق بگش نوای ناله ام را دلنشین کن زبان خامه ام را آتشین کن زمهرت برفروزان نامه ی من به دست عشق گردان خامه ی من چو خاصانم بده اندر حضورت دل تاریکم افروزان به نورت نیازی ده که دل در بینوائی شود سلطان ملک پارسائی ز غیر خویش بنمائی نیازم در اقلیم ابد کن سرفرازم زخاصانم رفیق راه بنم دل پر غفلتم آگاه بنم برون از پرده ی پندارم آور چو مشتاقان حق در کارم آور رهائی ده زنفس پر فسونم زعشق افکن به صحرای جنونم که از دام هوس آزاد گردم به گرد کویت ای صیاد گردم #ختبه_همام

شنیدم عاشقی پروانه خوئی در آئین محبّت راستگوئی رفیق خلوت آن سلطان دین را حریف صحبت آن عشق آفرین را یکی دلباخته پیش شه عشق علی گنجینه ی سرّ الله عشق بیامد نزد آن شه با دلی پاک دلی چون گل زداغ عشق صد چاک بیامد تا نشان زآن یار جوید طریق وصل آن دلدار پوید بیامد تا شه افروزد دلش را زبرق عشق سوزد حاصلش را بیامد تا شود مست از می عشق هیاهوئی کند از هی هی عشق همی گفت ای علی ای سرّ اسرار زسرّ پاکبازان پرده بردار بگو اوصاف مرغان چمن را که بگسستند از هم دام تن را که چون بر آشیان جان پریدند که چون در کوی جانان آرمیدند که چون بر وصل دلبر دل سپردند که چون ره در حریم شاه بردند که چون آن تشنه کامان آب جستند در این تاریک شب مهتا جستند که جام عشق آنان کرد لبریز که جز یار از همه کردند پرهیز که آنان را حجاب از دیده بگشاد به روی حق دو چشم پاک بین داد که آنان را زحیوان رهانید به اوج قدس انسانی رسانید که آنان را به کوی عشق ره داد در خلوتسرای قدس بگشاد که آنان را جمال یار بنمود هزاران پرده زان رخسار بگشود که آنان را محبّت در دل افکند به جان جز مهر جانان گفت مپسند که کرد آن عندلیبان را به گلزار نکو فکر و نکو ذکر و نکو کار بگو اوصاف آن پاکان که چونند به تن در این جهان وزدل برونند توئی چون کاشف سرّ نهانی بیار از عشقبازان داستانی برون از گنج خاطر ریز گوهر چه باشد از حدیث عشق خوشتر روان پارسایان زان میانه شدی تیر محبّت را نشانه گروهی دل زنقش ما سوا پاک به باغ عشق چون گل سینه صد چاک خدا آن نیکوان را سروری داد به انواع فضایل برتری داد یکی دان زان فضیلتهای بسیار که آنان راست دائم صدق گفتار نخستین وصف خوبان راستگویی است نکو بشنو که این وصف نکویی است کسی را کاین نکویی در زبان است زهر نیکویی اندر وی نشان است هر آن کس را که باشد صدق گفتار در او یابی صفات نیک ، بسیار دلی کز عشق روشن ، آفتاب است فروغش بر زبان صدق و صواب است گر آنان را زمان وصل محبوب نبودی در قضای عشق مکتوب نبود آن شاهبازان را قفس جای که شاهان را به زندان نیست مأوای چو سیمرغ از فضای تنگ کونین برون جستند در یک طرفه العین بر آن مرغ آمد این خاکی قفس تنگ که بیند باغ گل فرسنگ فرسنگ چو آن مرغان جان بینند یاران به گلزار جنان خوش چون هزاران چه گلزاری سرای انس با یار وز آنجا نه رقیب آگه نه اغیار همه مشتاق پروازند ازین دام کجا در دام تن گیرند آرام به جان مشتاق دیدار نگارند به چشم شوق گریان زانتظارند همه غمگین زهجران حبیب اند همه از وصل دلبر بی شکیب اند همه ایّام وسال و مه شمارند که روز وصل جانان جان سپارند شب آمد شب رفیق دردمندان شب آمد شب حریف مستمندان شب آمد شب که نالد عاشق زار گهی از دست دل گاهی زدلدار شب آمد شب که گردد محفل من سیه چون زلف دلبر یا دل من شب است آشوب رندان نظر باز شب است آهنگ بزم عشق دمساز شب است انجم فروز کاخ نُه طاق شب است آتش زن دلهای مشتاق شب از فریاد مرغ حق شود مست به تار طرّه ی جانان زند دست شب است اخترشناسان را دل افروز شب است آتش به جانان را جگرسوز شب آمد عرصه ی گیتی کند تنگ به فریاد آورد مرغ شباهنگ شب آمد کاروان عشق را میر شب آمد قلزم پرموج تقدیر شب آمد حکمت آموز دل پاک شب آمد گوهر افروز نُه افلاک شب آمد پرده ی پر گوهر نور شب آمد محفل اسرار مستور شب آمد پرده پوش مست و هشیار فروغ دیده ی دلهای بیدار شب آمد نقشه ی صحرای افلاک شب آمد طوطیای چشم ادراک به شب مردان که در ره تیزگامند به سان شمع سوزان در قیامند به شب مرغان حق را سوز و ساز است به خاک عشق شب روی نیاز است شب آن معراجی عرش آشیانه فسبحان الّذی اسری ترانه فراز بارگاه عرش بنشست زجام لی مع الله گشت سرمست چو روز آید زدانش هوشیارند به تحویلات گردون بردبارند سپهر و جمله تغییرات گردون سپاه انجم ار آرد شبیخون اگر پر فتنه غرب و شرق گردد وگر گیتی به طوفان غرق گردد مر آنان را نه تشویش است و نی بیم دل و جانشان به حکم دوست تسلیم دلی کز معرفت نور و صفا یافت نظام عالم از حکم قضا یافت سراپا محو فرمان خدا گشت به شام این جهان شمع هدی گشت به جانش نور علم و حلم برتافت به نیکوکاری و پرهیز بشتافت به دانش هر دلی روشن روان است دلیر و بردبار و مهربان است که دانائی فزاید بردباری نکو کرداری و پرهیزکاری

چون تیر عشق جا به کمان بلا کند اول نشست بر دل اهل ولا کند در حیرتند خیره سران از چه عشق دوست احباب را به بند بلا مبتلا کند بیگانه را تحمل بار نیاز نیست معشوق ،ناز خود همه بر آشنا کند تنپرور از کجا و تمنای وصل دوست دردی ندارد او که طبیبش دوا کند آنرا که نیست شور حسینی به سر ز عشق با دوست کی معامله ی کربلا کند؟! یکباره پشت پا به سر ماسوا زند تا زان میان ازینهمه خود را سوا کند آری کسی که کشته ی او این بود سزاست خود را اگر به کشته ی خود خونبها کند بالله اگر نبود خدا خونبهای او عالم نبود در خور نعلین پای او #عاشورا

...یکی از بزرگترین مشخصات عشق غیرت هست... ...ضرر کرده است انسانی که به کمتر از آن وجود مطلق قانع بشود... "إِن الإِنسان لفي خسر" یعنی چه انسان در زیان ؟ یعنی مردم رفته اند دنبال محبت دنیا ، محبت مغازه اش ، محبت شغلش ، محبت مقامش ، محبت همسر ، محبت فرزند ، همه همین محبت هایی که هست ، همه هم بالاخره در وقت مرگ از انسان کنده می شوند ، همه را باید بگذارد کنار... ...همین هایی که اینجا دنبالشان هستیم در قیامت از آنها فرار می کنیم ، سوره عبس ، آیات ۳۴،۳۵،۳۶ (یوم یفر المرء من أَخیه ، وأُمه وأَبيه ، وصاحبته وبنيه)... ...حالا البته در انسان محبت فرزند ، محبت همسر و اینها طبیعی هست ، اما نباید اینها انسان را متوقف کنند ، نباید انسان را در جای خودش نگهش دارند که انسان چنان حواسش برود به اینها که از آنطرف غافل باشد. این است که انسان به کمتر از آن وجود مطلق خودش را نفروشد ، خیلی انسان بهایش زیاد است ، بهای انسان فقط خداست (فقط) خودت را بده "همه چیزت را بده" که خدا را بگیری... این تجارتی است که زیان نمی کنی... ...اگر در مغازه هستند ، جسمشان در مغازه هست... برگرفته از جاسه ۱۲۲ #مثنوی @shams_sabzevari #فایل_صوتی_کوتاه