روز سرد
Ir al canal en Telegram
حسام یعقوبی ترین فضای مجازی دنیا! ارتباط با ادمین @hm2000y
Mostrar másIrán223 573La categoría no está especificada
224
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-430 días
Archivo de publicaciones
224
I am myself indifferent honest ; but yet I could accuse me of such things that it were better my mother had not borne me : I am very proud, revengeful, ambitious, with more offences at my beck than I have thoughts to put them in, imagination to give them shape, or time to act them in. What should such fellows as I do crawling between earth and heaven? We are arrant knaves, all ; believe none of us.
William Shakespeare, Hamlet
224
گریزگاهِ من، مرتعِ بزرگی نبود.
اتاقکی بود؛ تنگ، تاریک و خمار
گاهی به اندازهی خانهام، گاهی اتاقم و گاهی دفترِ خطخطیِ کهنهام.
گریزگاهِ من افکاری مشوّش و دمبریده، اصواتی موهوم و گزنده و امواجی غمآلود و تاسفانگیز توام با حسرت، نخوت و شرماند.
مگر گریزِ از زیستن، فضایی و محوری صافتر از خطِ لگد خوردهی زندگی نیست؟
پس چرا گریزگاهِ من خطهای کمر خَمانهشدهی امتدادِ خانهاند؟
چرا در این گریز، اثری از امان نمیبینم!
مگر گریز، آزادیِ موقتِ از زندانِ تن، روح و روان نیست؟
پس چرا گریزِ من، ریز ریز مرا زیر میگیرد؟ چرا گریزِ من سقف را از سرم برمیدارد، آسمانلرزه میبارد، هفت طاقِ آسمان آوار میشود و سرم، نقطهی ثقلِ وزنِ سقوطِ هر هفت؟
چقدر غم در این سینه، در این اتاقکِ شیشهاندودِ بارها و بارها خطخورده نفهته، که زندان و زندانبان و زندانی، همه یکاند و یکی؟ چقدر غم، که غمگریز، راهِ فرار را نیز در غم میبیند!
#حسام_یعقوبی
224
تماشای شادی تو، به دلم نمینشیند.
مشخص است که دودیست بلند شده از سوختن پوستت، زیر آفتاب داغی از عجز.
واقعیتِ تو، غم را به رقص در میآورد، لباس شادی تنش میکند، آواز وداع سر میدهد و به هر لحظه مرگ را مِیوار مینوشد به سلامتیِ پژمردن.
از واژه برای تو نان و آبی درنمیآید بزرگ، کوچکیات را نگاه کن.
که اصالت از حقارت سرچشمه گرفته و سرش را به سنگ کوفته و از پرتگاه فرود آمده تا صدای زلالی از خلوص بسازد.
#حسام_یعقوبی
224
در کنج خانهی روانم، اتاقکی نمزده و تاریک قرار دارد.
گاهی یادم میرود که هنوز وجود دارد، آدمی عادت میکند به بوی گندابهی امنگاهاش.
گاهی کرمی، پشهای، شتهای و گاهی ماری و عقربی از آن به بیرون میخزد، فرش را میجود، زمین را ناامن میکند.
گاهی به پاچهی شلوارم نفوذ میکند، استخوانم را میشکاند، میشکافاند، میسوزاند نرم.
گاه، نورِ خانه را میبلعد، گاه ماهِ گرفتار در پنجره را به پشت ابری تیره میبرد.
گاه صدایی میآید از آنجا، صدای سقوط!
و من
هروقت نشانهی تازهای از تاریکی به مشامم میرسد، چه میکنم؟
گاه تختهای جدید بر در اتاقک میکوبم، گاه آتشی جلوی درب روشن میکنم و گاه نگاه.
#حسام_یعقوبی
224
هر آدمی که به زندگی شما وارد میشود، سلسله قصههایی در امتداد خود دارد.
قصهها با سرنوشت شما گره میخورند و گرهها تصویر جدیدی را شکل میدهند.
ممکن است تغییر یک جزء کوچک از تصویر، معنی و مفهوم آن را به کلی تغییر دهد و هویت و جانِ تازهای به آن بدهد.
مراقب باشید، چه کسی را، در چه زمانی و با چه فاصلهای به زندگی خود وارد میکنید.
#حسام_یعقوبی
224
قلبی که مچالهاش میکند زندگی؛
در این خاک، عشق میمیرد.
روح میمیرد.
ذهن و شکوفایی و خلاقیت میمیرد.
امید و بذر و هویت میمیرد.
در این خاک، مرگ، میمیرد.
#حسام_یعقوبی
224
چه خوابها که برای تو دیدم
نشسته بودم بر رخش خیال
صدای اسبان تیزپا
در وصف جمال (/چشمان) تو شنیدم
تو هوای بعد بارانی
تو شکوفه در بیابانی
تو سعادتی و آفتی به شورهزار غم
شجاعتی و قوّتی به شانههای مرد
بگو کجا
دل آورم
به جستجو
کجا روم
که عشق من از آرزو
از التهاب کو به کو
و سایههای تو به تو
از اشتباه گذشته است
از انتظار پر شدهست
نه طاقتی که سر برم
نه فرصتی که دل برم
که عشق دور از آرزوست و
خواب، خوابِ مرگ اوست و
اوست، شوق زندگی
و زندگی به هیچ رفت
خیال این خیالباف
بافت به تار و پود تو
بگو کجا
کجا روم
که زندگی به هیچ رفت
#حسام_یعقوبی
