es
Feedback
مان

مان

Ir al canal en Telegram

آصف بارزی/ نویسنده، شاعر، و مدرّس هنرستان کتاب‌ها: «درهم‌زمانی»/ مجموعه‌داستان‌کوتاه/ نشر «حکمت کلمه»/ ۱۳۹۹ «از ابرها»/ مجموعه‌شعر/ نشر «رَفْ»/ ۱۴۰۳ @Asef_Barezi

Mostrar más
1 785
Suscriptores
Sin datos24 horas
-147 días
-8730 días
Archivo de publicaciones
مان
1 785
و من حالا یادها را می‌کاوم و خیره بدانها می‌نگرم و فکر می‌کنم که این اشتباه است که انسان با خداحافظی جزئی مبتلای جدایی بی‌نهایت شود. بورخس

مان
1 785
«تو چیزی گفتی و شب جای من شد...»
«تو چیزی گفتی و شب جای من شد...»

مان
1 785
21359_Siavash%20Ghomayshi%20-%20Tolou.mp32.86 MB

مان
1 785
موریس مترلینک محمد زیار
موریس مترلینک محمد زیار

مان
1 785
مرگ پُل وِرلِن در ۵۰سالگی
مرگ پُل وِرلِن در ۵۰سالگی

مان
1 785
هرچه می‌نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آن‌چه در این روزها نبشتم، همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش. ای دوست؛ نه هرچه درست و صواب بود روا بود که بگویند… و نباید در بحری افکنم خود را که ساحلش پدید نبود و چیزها نویسم بی‌خود که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست؛ می‌ترسم و جای ترس است از مَکرِ سرنوشت... حقا و به حرمت دوستی که نمی‌دانم این‌که می‌نویسم راه سعادت است که می‌روم یا راه شقاوت؟  و حقا که نمی‌دانم که این که نبشتم طاعت است یا معصیت؟  کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی!  چون در حرکت و سکون چیزی نویسم، رنجور شوم از آن به‌ غایت و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم هم رنجور شوم. چون احوال عاشقان نویسم نشاید، چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید.  و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید.  اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید و اگر خاموش شوم هم نشاید. و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید... نامه‌ها جلد اول عین‌القضات همدانی

مان
1 785
تو تنها درختی بودی که برگش را رها نمی‌کرد تنها برگی که بر درخت مانده بود تنها برگی که به راه‌های آب بود تنها درختی که بوی برف داشت به راه‌های آب یاران سالیانت رفته بودند کج‌بیل‌شان به دوش و کلاه‌شان به سر تنها پی ردپای گرگ می‌گشتی که تا پشت اتاق‌های قدیم رفته بود آخور گاو هنوز گرم و سنگچین آتش یاد هیمه تنها پی ردپای گرگ تا پشت اتاق‌های چوبین بر گذشته تنها برگی که با درختش تا درختی که برگ‌هاش تا سالی که برف تنها پاییزی که باد بردش تنها مزاری بی‌سنگ تنها مزارستانی که بی‌درخت. راه‌های آب از دفتر «از ابرها» آصف بارزی

مان
1 785
Repost from N/a
تو هنوز صف نورهای قرمز در محفظه‌ی تاریک تونل‌ها را دوست داشتی به عصرگاه که هوا بوی برف بود و کوه‌های دور و        رنگ‌های نزدیک سپید می‌نمودند تا شاید        دیرتر رسی و رویارویی با روشنی صداها را در گوش فشرده‌تر برف         نیامده می‌رفت و عصرهای دیر        خیس و خالی درخت‌ها آهسته از تو می‌گذشتند و شریان‌های بی‌حد که طول و تقاطع‌شان را به یاد چیزی از اریب در هر چیز. | آصف بارزی | از ابرها |

مان
1 785
هان با تو هستم! تو که همواره گریانی! تو را می‌گویم هان! چه کردی با جوانی خویش؟ آسمان بر فراز بام پل وِرلِن محمد زیار

مان
1 785
تبعیدی غم‌دیده به یاد آر آنگاه که دست او چون پرنده‌ای در دست تو می‌لرزید چه اندازه آینده زیبا بود و آنگاه که رایحه‌ی دهانش را چون گلی می‌بوییدی تا چه پایه جان تو از گرمایی خوش و دلخواه سرشار بود... ترانه‌ی غربت فرانسوا کوپه محمد زیار

مان
1 785
می‌گفتی: «این اندوه غریب از کجا آمده است که چون دریا روی صخره‌های عریان و سیاه را می‌گیرد؟» می‌گویم: از آن دم که دل یکبار کینه ورزد، زیستن دردی‌ است! این راز را همگان می‌دانند. رنجی بسیار ساده و بی‌رمزوراز و همچون شادی تو در چشم همه عیان. پس ای زیباروی مشتاق، از پرس‌وجو دست بدار و کرَم نما آهسته سخن بگو، خاموش باش! خاموش باش ای بی‌خبر! ای جان هماره‌‌شیفته! دهان شکرخند! مرگ بیش از زندگی اغلب با رشته‌های ظریف ما را در بند می‌کشد، بگذار، بگذار تا دلم از دروغی سرمست شود چون رویایی شیرین در چشمان زیبایت غرق شود و در سایه‌سار مژگانت به خوابی عمیق فرو رود. تا بود چنین بود شارل بودلر محمد زیار

مان
1 785
مجموعه‌شعرم با نشر «رَفْ» منتشر شد. «از ابرها»/ آصف بارزی این دومین کتاب و اولین دفتر شعر بنده‌ست. ــــــــــــــــــــــــــ
+3
مجموعه‌شعرم با نشر «رَفْ» منتشر شد. «از ابرها»/ آصف بارزی این دومین کتاب و اولین دفتر شعر بنده‌ست. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کتاب را فقط می‌توانید از سایت نشر «رَفْ» سفارش بدهید: ـــ اینجا

مان
1 785
نه بر لبانم، انتظار دهانت نه بر آستانه‌ی در، انتظار بیگانه‌ای نه درچشم، انتظار اشکی پل سلان

مان
1 785
بگذار چشم تو در این اتاقْ شمعی باشد، این چشم‌‌اندازْ فتیله‌ای، بگذار به کفایت کور باشم من، تا شعله‌ور‌ش سازم. پل سلان

مان
1 785
و او فردا چگونه خواهد توانست، که تاب بیاورد فردا را؟ ساموئل بکت
و او فردا چگونه خواهد توانست، که تاب بیاورد فردا را؟ ساموئل بکت

مان
1 785
که می‌تواند به من بگوید، زندگانی‌ام تا کجا می‌رود؟ آیا من وزشی در میان طوفانم یا موجی در مردابی؟ یا شاید که خود من است: این ساقه‌ی بی‌رنگ و سفید که در بهاران می‌سوزد. ریلکه

مان
1 785
در نهایت تنها یک چیز ضروری است: تنهایی، تنهایی درونی وسیع. اینکه درون خودت قدم بزنی و ساعت‌ها به کسی برنخوری این چیزی است که باید به آن دست پیدا کنی. ریلکه

مان
1 785
تو از کجای افق آمدی مثل افق بلند؟ که من هنوز، زخم غروب را از صخره برنچيده زخم از طلوعی ديگر می‌گیرم و دوست‌داشتن را مثل جنونِ سرزده از سر می‌گیرم. در مدّت درخت یدالله رویایی

مان
1 785
تا که غربت یار من در بر گرفت دل بهانه‌های خود از سر گرفت... آهنگ و کلام: فرامرز اصلانی تنظیم: استیو مک‌کروم

مان
1 785
عقل تا درگاه ره می‌برد، اما اندرون خانه ره نمی‌برد. آنجا عقل حجاب‌ست و دل حجاب و سر حجاب. مقالات شمس تبریزی محمدعلی موحد