es
Feedback
گروه روانکاوی تداعی

گروه روانکاوی تداعی

Ir al canal en Telegram

پشتیبانی تلگرام: @TadaeiSupport کلینیک: https://tadaei.com/clinic آموزش روانکاوی: https://tadaei.com/training مجله‌ روانکاوی https://tadaei.com/magazine ارتباط با ما: tadaeigroup@gmail.com

Mostrar más
5 871
Suscriptores
-124 horas
+367 días
+21030 días
Atraer Suscriptores
septiembre '26
septiembre '26
+160
en 1 canales
agosto '26
+227
en 1 canales
Get PRO
julio '26
+250
en 0 canales
Get PRO
junio '26
+273
en 0 canales
Get PRO
mayo '26
+132
en 1 canales
Get PRO
abril '26
+43
en 1 canales
Get PRO
marzo '26
+5
en 0 canales
Get PRO
febrero '26
+69
en 1 canales
Get PRO
enero '26
+24
en 0 canales
Get PRO
diciembre '25
+108
en 5 canales
Get PRO
noviembre '25
+87
en 0 canales
Get PRO
octubre '25
+157
en 2 canales
Get PRO
septiembre '25
+116
en 1 canales
Get PRO
agosto '25
+150
en 2 canales
Get PRO
julio '25
+154
en 4 canales
Get PRO
junio '25
+106
en 1 canales
Get PRO
mayo '25
+133
en 1 canales
Get PRO
abril '25
+132
en 1 canales
Get PRO
marzo '25
+115
en 2 canales
Get PRO
febrero '25
+145
en 1 canales
Get PRO
enero '25
+169
en 2 canales
Get PRO
diciembre '24
+237
en 4 canales
Get PRO
noviembre '24
+200
en 2 canales
Get PRO
octubre '24
+218
en 1 canales
Get PRO
septiembre '24
+286
en 3 canales
Get PRO
agosto '24
+220
en 1 canales
Get PRO
julio '24
+164
en 0 canales
Get PRO
junio '24
+129
en 1 canales
Get PRO
mayo '24
+153
en 1 canales
Get PRO
abril '24
+189
en 0 canales
Get PRO
marzo '24
+178
en 0 canales
Get PRO
febrero '24
+217
en 0 canales
Get PRO
enero '24
+189
en 1 canales
Get PRO
diciembre '23
+136
en 0 canales
Get PRO
noviembre '23
+50
en 1 canales
Get PRO
octubre '23
+39
en 0 canales
Get PRO
septiembre '23
+40
en 0 canales
Get PRO
agosto '23
+45
en 0 canales
Get PRO
julio '23
+56
en 0 canales
Get PRO
junio '23
+56
en 0 canales
Get PRO
mayo '23
+51
en 0 canales
Get PRO
abril '23
+1 934
en 0 canales
Fecha
Crecimiento de Suscriptores
Menciones
Canales
19 septiembre+4
18 septiembre+3
17 septiembre+4
16 septiembre+5
15 septiembre+6
14 septiembre+6
13 septiembre+8
12 septiembre+15
11 septiembre+5
10 septiembre+15
09 septiembre+15
08 septiembre+7
07 septiembre+5
06 septiembre+7
05 septiembre+10
04 septiembre+4
03 septiembre+14
02 septiembre+13
01 septiembre+14
Publicaciones del Canal
ماتم و رابطهٔ آن با حالات مانیک-افسرده‌وار در ماتم طبیعی، اضطراب‌های روان‌پریشانهٔ اولیه دوباره فعال می‌شوند؛ فرد ماتم‌زده در واقع بیمار است، اما چون این حالت ذهنی بسیار شایع است و برای ما بسیار طبیعی به نظر می‌رسد، ماتم را بیماری نمی‌نامیم. فرد در ماتم از حالتی مانیک-افسرده‌وار، تعدیل‌شده و گذرا عبور می‌کند و بر آن غلبه می‌یابد. بزرگ‌ترین خطر برای فرد ماتم‌زده از آنجا ناشی می‌شود که نفرتش متوجه خودِ فرد محبوبِ ازدست‌رفته گردد. یکی از شیوه‌هایی که نفرت در وضعیت ماتم خود را نشان می‌دهد، احساس پیروزی بر فرد مرده است. هرگاه فردی محبوب می‌میرد، آرزوهای مرگ‌آلود کودکی نسبت به والدین، برادران و خواهران در واقع تحقق می‌یابند، زیرا فرد متوفی ناگزیر تا اندازه‌ای بازنمایانگر نخستین چهره‌های مهم زندگی است و در نتیجه بخشی از احساسات مربوط به آنها را نیز بر عهده می‌گیرد. ازاین‌رو مرگ او، هر اندازه از جهات دیگر ویران‌کننده باشد، تا اندازه‌ای نیز به‌صورت یک پیروزی احساس می‌شود و احساس پیروزی را برمی‌انگیزد و در نتیجه، احساس گناه را بیش از پیش شدت می‌بخشد. پیروزی بر والدین در چنین فانتزی‌هایی، به سبب احساس گناهی که برمی‌انگیزد، اغلب تلاش‌های گوناگون را فلج می‌کند. برخی افراد ناگزیرند ناموفق باقی بمانند، چراکه موفقیت برای آنها همواره متضمن تحقیر یا حتی آسیب‌رساندن به فردی دیگر است و در وهلهٔ نخست، پیروزی بر والدین، برادران و خواهران را در بر دارد. تلاش‌هایی که از طریق آنها در پی دستیابی به چیزی هستند ممکن است ماهیتی بسیار سازنده داشته باشند، اما پیروزی نهفته در آنها و آسیب و صدمه‌ای که در پی آن به اُبژه وارد می‌شود، ممکن است در ذهن فرد بر این مقاصد غلبه کند و از تحقق آنها جلوگیری نماید. پیامد آن این است که ترمیم اُبژه‌های محبوب، که در اعماق ذهن همان اُبژه‌هایی هستند که فرد بر آنها پیروز می‌شود، بار دیگر ناکام می‌ماند و در نتیجه احساس گناه تسکین نمی‌یابد. برخی افرادی که در تجربه‌کردن ماتم ناکام می‌مانند، تنها از طریق محدودسازی شدید زندگی هیجانی خود، که کل شخصیت آنها را فقیر می‌کند، می‌توانند از بروز بیماری مانیک-افسرده‌وار یا پارانویا بگریزند. برخی افراد در هنگام ماتم خانه را مرتب می‌کنند و جای اثاثیه را تغییر می‌دهند؛ اعمالی که از افزایش مکانیزم‌های وسواسی ناشی می‌شوند و تکرار یکی از دفاع‌هایی هستند که برای مقابله با موضع افسرده‌وار کودکی به کار می‌رفتند. هرچند درست است که ویژگی مشخصهٔ ماتم طبیعی استقرار اُبژهٔ محبوبِ ازدست‌رفته در درون فرد است، او این کار را برای نخستین بار انجام نمی‌دهد، بلکه از طریق کار ماتم، آن اُبژه و نیز تمامی اُبژه‌های محبوبِ درونی خود را که احساس می‌کند از دست داده است، دوباره برقرار می‌سازد. جهان درونی او، جهانی که از نخستین روزهای زندگی به بعد ساخته است، در فانتزی‌اش با وقوع فقدان واقعی ویران شده است. بازسازی این جهان درونی مشخصهٔ کار موفق ماتم است. در ماتم طبیعی، موضع افسرده‌وار اولیه که در پی فقدان اُبژهٔ محبوب دوباره فعال شده بود، بار دیگر تعدیل می‌شود و با روش‌هایی مشابه آنچه ایگو در کودکی به کار گرفته بود، بر آن غلبه می‌گردد. او از طریق استقرار مجدد والدین «خوب» و نیز شخصی که به‌تازگی از دست داده است در درون خویش، و نیز بازسازی جهان درونی‌اش که ازهم‌گسیخته و در معرض خطر قرار گرفته بود، بر اندوه خود غلبه می‌کند، امنیت را بازمی‌یابد و به هماهنگی و آرامش حقیقی دست پیدا می‌کند. از مقالهٔ «ماتم و رابطهٔ آن با حالات مانیک-افسرده‌وار» نویسنده: ملانی کلاین ترجمهٔ ماشینی بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی متن کامل:

2
چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟ مرا در منزل جانان چه امن عیش، چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها حافظ در پندار عمومی، تحقق خواسته‌ها با رضایت پیوندی بدیهی دارد. اما واقعیت غالباً وضعیتی معکوس را پیش چشم ما گذاشته است: در لحظه‌ای که فرد به آرزوی دیرینه‌اش دست می‌یابد، احساساتی فعال می‌شوند که نه‌تنها خوشایند نیستند، بلکه بار سنگین اضطراب و تهی‌بودگی را بر شانه‌ی او می‌گذارند. برای فهم اینکه چرا رسیدن به مقصد با خود اضطراب می‌آورد، ابتدا باید بپرسیم که فرد تا پیش از رسیدن، موتور روانی خود را حول چه چیزی روشن نگه داشته بود؟ واقعیت این است که ما صرفاً برای دل خودمان نمی‌دویم؛ ما همیشه در زمین دیگریِ بزرگ می‌دویم. دیگریِ بزرگ، ساحت نمادین و جایگاه زبان است؛ یعنی همان خاستگاهی که دال‌هایش ابتدا از زبان والدین به عنوان نخستین کارگزاران این نظام نمادین به ما منتقل می‌شوند تا یاد بگیریم خودمان را روایت کنیم. ما تمام آن عناوین و نقش‌هایی را که به زندگی‌مان معنا و ارزش می‌دهند -از دال «فرزند سر به راه» و «تکیه‌گاه خانواده» گرفته تا تصویر «نفر اول» و «آدم موفق مستقل»- همگی را از صندوقچه‌ی این دیگری وام می‌گیریم. نخستین معضل ناآگاه روان در مواجهه با این ساحت نمادین، یک پرسش مبهم و دلهره‌آور است: «او از من چه می‌خواهد؟». فرد سرانجام چمدانش را در پایتختی جدید باز می‌کند، یا پشت همان میز مدیریتی‌می‌نشیند که سال‌ها آرزویش بود. اما درست در همین لحظه‌، او با حقیقتی مواجه می‌شود: دیگری (خانواده یا جامعه‌ای که کل زندگی‌اش را وقف اثبات خود به آن‌ها کرده بود) پاسخی نهایی برای او ندارد و قادر نیست او را برای همیشه تسکین دهد. موفقیت سوژه، شکاف دیگریِ بزرگ را عیان می‌کند. تا زمانی که شبکه‌ی دال‌ها و همانندسازی‌ها بتوانند موقعیت سوژه را نسبتاً تثبیت کنند، روایتی منسجم از خویشتن ممکن می‌شود. تحقق خواسته‌ها می‌تواند این نظم را مختل کند. فردی را در نظر بگیرید که خود را در جایگاه «آدم مبارز در برابر سختی‌ها» شناخته است. سال‌ها دشواری، محرومیت و تلاش، نه فقط موانعی در مسیر او، بلکه بخشی از زنجیره‌ی دال‌هایی بوده‌اند که جایگاهش را در نسبت با دیگری سازمان می‌داده‌اند. اما با رسیدن به رفاه و ثبات، آن دال پیشین کارکرد خود را در پوشش‌دادن این ژوئیسانس از دست می‌دهد. او نه تنها یک «تصویر قدیمی» را از دست داده؛ بلکه ژوئیسانسی که پیش‌تر در قالب رنج و مبارزه فرم می‌گرفت، اکنون بدون همان ظرف نمادین پیشین، خود را به‌صورت اضطراب آشکار می‌سازد. نمونه‌ی دیگر این سازوکار در تجربه‌ی «مهاجرت» آشکار می‌شود. فرد در کشور مبدأ، اقتصاد روانی خود را حول یک افق زمانی سازمان می‌دهد: «من فعلاً زندگی نمی‌کنم؛ بلکه دارم مقدمات رفتن را فراهم می‌کنم». در این وضعیت، آینده جایگاه یک «وعده» را اشغال می‌کند؛ موقعیتی خیالی که فانتزی نوید می‌دهد با تقرب به آن، کمبود او پر خواهد شد. سوژه غافل است از اینکه ناآگاهش دارد از همین حسرت، تکاپو و انتظار برای ابژه‌ی دست‌نیافتنی کامجویی می‌کند. اما به محض اینکه جابه‌جایی جغرافیایی محقق می‌شود، این واقعه‌ی عینی مانند یک کاتالیزور عمل کرده و آن زمان‌مندی روانی را قطع می‌کند؛ یعنی بهانه‌ی «هنوز نرسیده‌ام» ناگهان تمام می‌شود. وقتی اضطراب‌های اولیه‌ی اسکان فروکش می‌کند، فرد ناگهان خود را در زمان حال، بدون آن مانع بیرونی می‌بیند که پیش‌تر تمام رنج‌هایش را به آن نسبت می‌داد. اینجاست که گسست رخ می‌دهد: سوژه درمی‌یابد تغییر جغرافیا، ابعاد بیرونی زندگی‌اش را دگرگون کرده، اما دلشوره‌ها و تهی‌بودگی او دست‌نخورده باقی مانده است. لکان به ما می‌گوید اضطراب زمانی سربرمی‌آورد که «فقدان، مفقود می‌شود». اضطراب نه از کمبود، بلکه از حضور بیش از حد، نزدیک و خفه‌کننده‌ی ابژه حاصل می‌شود. وقتی بین سوژه و آرزویش هیچ فاصله‌ای باقی نمی‌ماند، مدار میل مسدود می‌شود. میل برای زنده ماندن به یک فضای خالی، به یک «نداشتن» نیاز دارد. ابژه‌ی تصاحب‌شده چنان فضا را پر می‌کند که دیگر جایی برای تمنا کردن باقی نمی‌ماند. از مقالهٔ «چرا تحقق خواسته‌ها، اضطراب‌زا است؟» نویسنده: فاطمه امیری متن کامل:
1 230
3
و به‌راستی چه بی‌مایه‌ایم، اگر صرفاً عاقل باشیم. دونالد وینیکات
1 994
4
متن کامل مقالهٔ «زنانگی به‌مثابهٔ نقاب» نویسنده: جون ریویر مترجم: پگاه پوراحمد گروه روانکاوی تداعی
2 007
5
زنانگی به‌مثابهٔ نقاب برخی زنان، ممکن است برای دفع اضطراب و در امان ماندن از تلافی‌های که بیم دارند از سوی مردان متوجه‌شان شود، نقاب زنانگی بر چهره بزنند. زنانگی اختیار می‌شود و همچون نقابی بر چهره زده شود، هم برای پنهان‌کردن در اختیار داشتن قدرت و هم برای دفع تلافی‌هایی که اگر معلوم می‌شد آن را در اختیار دارند، متوجه‌شان می‌شد. این موضوع در نوع خاصی از زن متفکر دیده می‌شود. در محیط آکادمیک، در حرفه‌های علمی و در عرصهٔ کسب‌وکار، پیوسته با زنانی مواجه می‌شویم که به نظر می‌رسد واجد تمامی معیارهای تحول کامل زنانه‌اند و همسران و مادرانی ممتاز و باکفایت‌اند. در عین حال که وظایف حرفه‌ای خود را دست‌کم به همان خوبی مردان به جا می‌آورند. اما این زنان پس از هر عملکرد عمومی (مانند سخن گفتن در برابر مخاطبان) از میزانی از اضطراب رنج می‌برند و گرفتار نیازی وسواس‌گونه به «اطمینان‌جویی» می‌شوند. این رفتار تلاشی ناهشیار برای دفع اضطرابی است که در پی تلافی‌هایی پدید می‌آید که انتظار دارند پس از هر بار عملکرد فکری علنی متوجه‌شان شود. در واقع هدف این رفتار عمدتاً این است که با ظاهر شدن در نقاب بی‌گناهی و بی‌آزاری، امنیت خود را تضمین کنند. در زندگی روزمره می‌توان مشاهده کرد که نقاب زنانگی صورت‌هایی غریب به خود می‌گیرد. برای مثال، زنی بسیار توانمند که می‌تواند به امور تخصصی رسیدگی کند، در برابر یک کارگر یا تعمیرکار در خود اجباری احساس می‌کند که تمام دانش فنی خود را پنهان کند و ظاهر زنی نسبتاً کم‌سواد، نادان و سردرگم را به خود بگیرد تا بدون تنش حرف خود را به کرسی بنشاند. او احساس می‌کند که گویی در حال «نقش بازی کردن» است. اکنون خواننده ممکن است بپرسد مرز میان زنانگی اصیل و «نقاب» کجاست. منظور من این نیست که چنین تفاوتی وجود دارد؛ خواه آن را تفاوتی ریشه‌ای بدانیم و خواه سطحی، این دو یک چیزند. ظرفیت زنانگی در این افراد، به‌سبب تعارض‌هایشان، بسیار بیش از آن‌که طریق اصلی کامروایی باشد، همچون تمهیدی برای اجتناب از اضطراب به‌کار می‌رود. از مقالهٔ «زنانگی به‌مثابهٔ نقاب» نویسنده: جون ریویر مترجم: پگاه پوراحمد گروه روانکاوی تداعی
1 904
6
واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد اگر والدین کودکی اُبژه‌های بدی باشند، او نمی‌تواند آنها را طرد کند؛ زیرا نمی‌تواند بدون والدینش سر کند. نکتهٔ مهم این است که کودک رابطه با یک اُبژهٔ بد را نه‌تنها تحمل‌ناپذیر، بلکه شرم‌آور نیز تجربه می‌کند. دلیل این امر آن است که در اوایل کودکی، تمام روابط اُبژه‌ای بر همانندسازی استوارند. بنابراین، اگر اُبژه‌های کودک بد باشند، کودک نیز خود را بد احساس می‌کند. کودک ترجیح می‌دهد خودش بد باشد تا اینکه اُبژه‌های بدی داشته باشد. بر این اساس، یکی از انگیزه‌های او برای بد شدن، «خوب» ساختن اُبژه‌هایش است. او از این طریق، اُبژه‌هایش را از بدی منزه می‌سازد و به همان اندازه که در این کار موفق می‌شود، از حس امنیتی برخوردار می‌گردد که حاصل زندگی در محیطی متشکل از اُبژه‌های خوب است. به عبارتی، بهتر است گناهکاری در جهانی تحت فرمانروایی خداوند باشیم تا اینکه در جهانی تحت فرمانروایی شیطان زندگی کنیم. گناهکار در جهانی تحت فرمانروایی خداوند ممکن است خود بد باشد، اما همچنان از نوعی احساس امنیت برخوردار است؛ زیرا جهان پیرامونش خوب است و، در هر صورت، همواره امیدی به رستگاری وجود دارد. در جهانی تحت فرمانروایی شیطان، فرد ممکن است از بدیِ گناهکار بودن رهایی یابد، اما دیگر نه احساس امنیتی دارد و نه امیدی به رستگاری. در چنین جهانی، تنها چشم‌انداز پیش رو مرگ و نابودی است. اُبژه‌های بد تنها زمانی می‌توانند با امنیت رها شوند که روانکاو برای بیمار به‌عنوان اُبژه‌ای به‌اندازهٔ کافی خوب تثبیت شده باشد. در غیر این صورت، ناامنی حاصل ممکن است به وضعیتی تحمل‌ناپذیر بدل شود. من متقاعد شده‌ام که خاستگاه نهایی تمام تحولات آسیب‌شناختی روانی را بایستی در قلمرو همین اُبژه‌های بد جست‌وجو کرد. از این منظر، روشن می‌شود که روان‌درمانگر جانشین راستین جن‌گیر است و دغدغهٔ او نه‌تنها «آمرزش گناهان»، بلکه «بیرون راندن شیاطین» نیز هست. از مقالهٔ «واپس‌رانی و بازگشت اُبژه‌های بد» نویسنده: رونالد فربرن ترجمهٔ ماشینی بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی متن کامل:
2 564
7
بیون در «سخنرانی‌های سائوپائولو» (۱۹۷۳) می‌گوید «انسان در مواجهه با امر ناشناخته، آن را نابود می‌کند». امر ناشناخته می‌تواند به‌جای آنکه موضوع کنجکاوی و جست‌وجو قرار گیرد، به چیزی تهدیدکننده بدل شود که فرد می‌کوشد آن را حذف کند. بیون این واکنش را چنین صورت‌بندی می‌کند: «اینجا چیزی هست که نمی‌فهمم؛ بنابراین آن را می‌کُشم.» بیون در بخش دیگری از همین سخنرانی‌ها این مضمون را با مفهوم «راز» یا «امر رازآمیز» گسترش می‌دهد. برای او، راز مستلزم «احترام به امر ناشناخته» و ظرفیت احترام‌گذاشتن به چیزی است که دربارهٔ آن ناآگاهیم. از نظر او، خطر زمانی پدید می‌آید که نفهمیدن آن‌قدر هراس‌انگیز شود که انسان بخواهد صاحب آن فکر، رفتار یا تجربه را حذف کند. به‌زعم او سرعت «خشونت» از سرعت «فکرکردن» بیشتر است؛ فکرکردن مستلزم آن است که فرد بتواند برای مدتی در برابر چیزی که معنایش را نمی‌داند باقی بماند، بی‌آنکه فوراً آن را از میان بردارد. این جمله را می‌توان در امتداد تلقی کلی بیون از روان‌کاوی نیز خواند. برای او، فرایند روانکاوی حرکت از دانسته‌ها به سوی دانسته‌های بیشتر نیست؛ روانکاو هر بار که لحظه‌ای به روشن‌شدن چیزی دست می‌یابد، دوباره خود را در برابر امر ناشناخته می‌یابد. به نظر بیون، ظرفیت فکرکردن با توان تحمل امر ناشناخته پیوند دارد. برای او، کسی که قادر به یادگیری است غنی‌تر از کسی است که گمان می‌کند توضیح همه‌چیز را یافته است. تحمل امر ناشناخته به معنای حفظ امکان یادگیری است: توان ماندن در برابر چیزی که هنوز فهمیده نشده، تا شاید بتوان آن را مشاهده کرد، به آن نزدیک شد و چیزی از آن آموخت. گروه روانکاوی تداعی
2 288
8
متن کامل مقالهٔ «فروپاشی کارکرد پدری و تأثیر آن بر نقش‌های جنسیتی» نویسنده: پُل فرهاگه ترجمه: خشایار داودی‌فر گروه روانکاوی تداعی
2 335
9
فروپاشی کارکرد پدری و تأثیر آن بر نقش‌های جنسیتی ما امروزه شاهد پدیده‌ای غریب هستیم: اضمحلال پیکره‌ی پدری در مقیاسی گسترده. از منظر تاریخی، پیش از این همواره تجسم این امر تغییر می‌کرد اما کارکردش پابرجا می‌ماند (پادشاه مرده، زنده باد پادشاه). به این ترتیب باور به این نظام یکتا در مقام یک کلیت دست‌نخورده باقی می‌ماند و جایگزینی یک پیکره با پیکره‌ای دیگر بر نظام یا نقش‌های جنسیتی تأثیری نمی‌گذاشت. اما امروزه ما در دورانی به سر می‌بریم که پدر نمادین در مقام یک کل، همراه با باورمندی به وی کشته شده است. تصادفی نیست که نگرش غالب امروزی، نوعی کلبی مسلکی پست مدرن است که بیش از هر چیز مظهر بی‌اعتمادی و ناباوری گسترده به هرگونه کارکرد نمادین است. این ما را به احتمالاً یکی بزرگترین معضلات دوران می‌رساند. نفس کارکرد نمادین پدر امروز مورد تردید قرار گرفته است. کارکرد تضمین کننده و پاسخ‌دهنده‌ی آن در بهترین حالت دیگر قانع‌کننده نیست. حاصل آن‌که تعداد سوژه‌های هیستریکی که گریز و جست‌وجو برای ارباب نوینی هستند فزونی یافته است. علاوه بر این از آن‌جایی که نفس این کارکرد آسیب دیده، امکان کنار آمدن با آن نیز به شدت مختل شده است، چراکه فرد ناچار است به پدر واقع بچسبد و از کارکرد نمادین پدری محروم بماند. برای پسران معاصر مشکلات زیادی بر سر راه نگریستن به پدران خود در مقام نماینده‌ی اقتدار پدرسالارانه‌ی سنتی وجود دارد. به همین سبب امنیت و مراقبتی که همراه با آن اقتدار بوده نیز از میان رفته و همین امر به فزونی اضطراب و نتیجتاً پرخاشگری این پسران منجر شده است. امکان‌ناپذیری همسان‌سازی کارکرد نمادین، مرد معاصر را در سطح پسر و فرزندی نابالغ نگه می‌دارد، پسری که از پیکره‌ی تهدیدآمیز زنانه که بار دیگر ویژگی‌های کهن خویش را بازیافته هراسان است. این پسران به سبب کمبود پیکره‌ای برای همسان‌سازی تنها در سطح پرسه‌زنی صرف باقی مانده و همواره نیز در این جایگاه باقی می‌مانند، کودکان سی ساله و نوجوانان چهل ساله دیگر اموری استثنایی نیستند. برخی از مردان به سبب کمبود پیکره‌ای مردانه برای همسان‌سازی در جهت مخالف حرکت کرده و به مادرانی تمام عیار بدل می‌شوند. در سمت زنانه‌ی داستان نیز ما با تغییری بنیادین روبه‌رو هستیم. ناپدید شدن برتری مردانه‌ی قدیمی همزمان متضمن ناپدید شدن فرودستی زنانه است. کمبود قانون نمادینِ اطمینان‌بخش، که تنظیم‌کننده‌ی میل و ژوئیسانس است، زن را آماج تمام هراس‌های کهن مردانه ساخته و همین به چرخشی تمام عیار نیز منجر می‌شود؛ ما امروزه با زن شکارچی و مرد شکار شده رو به رو هستیم. از دست دادن اقتدار پدرسالارانه‌ی کلاسیک، پسران را وا می‌دارد تا در پی جایگزین باشند. به همین سبب در همه جا پدران آغازینی می‌رویند که در پی ژوئیسانس خویش بوده و در حال جذب پسران مضطربی هستند که به امید حمایت به آن‌ها پناه می‌برند. همچنین فروپاشی کارکرد نمادین پدری بر کلیت نظام نمادین نیز بی‌تأثیر نیست، بی‌سوادی رو به فزونی را می‌توان به سادگی دید. اما مادران چه؟ آن‌ها در مقام یک دسته بیش از پیش به حاشیه رانده شده و محکوم به ماندن کنار فرزندانشان هستند که اغلب شریک فعلی زندگی وی نیز همراه آنان بوده و چندان تفاوتی با همان فرزندان ندارد! همانطورکه پسران بیش از پیش برای مادران دردسر می‌سازند، ائتلاف نوینی میان مادران و دختران در حال شکل‌گیری است. بدین ترتیب چنین تغییری در نقش‌های جنسیتی بخشی از یک سردرگمی عظیم را شکل می‌دهد که وجه غالبش اضطراب است. از مقالهٔ «فروپاشی کارکرد پدری و تأثیر آن بر نقش‌های جنسیتی» نویسنده: پُل فرهاگه ترجمه: خشایار داودی‌فر گروه روانکاوی تداعی
2 224
10
کمال‌گرایی، تلاشی مذبوحانه برای نجات اُبژهٔ محبوبی است که در فانتزیِ فرد متلاشی شده است. به زعم ملانی کلاین، زمانی که کودک به تدریج درمی‌یابد کسی که دوستش دارد همان کسی است که خشم، نفرت و تکانه‌های سادیستی‌اش نیز متوجه او بوده‌اند، با اضطرابی تازه روبه‌رو می‌شود: این وحشت که مبادا در فانتزی خود به اُبژهٔ محبوب آسیب رسانده، آن را تکه‌تکه کرده یا از میان برده باشد. از دل همین اضطراب، میل به ترمیم سربرمی‌آورد؛ اشتیاقی برای دوباره کنار هم گذاشتن آنچه متلاشی شده، بازگرداندن آن به زندگی، احیای آن و بازیابی تمامیت ازدست‌رفته‌اش. به همین سبب، «کامل ساختن» چیزی می‌تواند در لایه‌ای عمیق‌تر از روان، معنای نجات دادن چیزی را داشته باشد که فرد احساس می‌کند روزی آن را ویران کرده است. از این منظر، اشتیاق افراطی به بی‌نقص بودن، ردّ یک فانتزی قدیمی از ویرانی را با خود حمل می‌کند. فرد می‌کوشد چیزی را چنان درست، زیبا و کامل بسازد که هیچ اثری از شکستگی باقی نماند؛ گویی کمال می‌تواند گواهی باشد بر اینکه اُبژه هنوز زنده است، آسیبی ندیده و دوباره به تمامیِ خود بازگشته است. انگار کامل کردن جهان بیرونی می‌تواند اطمینانی فراهم آورد که اُبژهٔ درونی هنوز سالم و زنده است. کلاین سرچشمهٔ بخشی از خلاقیت، تصعید و میل به ساختن را نیز در همین کوشش برای ترمیم می‌بیند. اگر اطمینان به «امکان ترمیم» وجود داشته باشد، میل به کمال‌گرایی می‌تواند به خلاقیت منجر شود، لیک اگر این اطمینان به «امکان ترمیم» در ذهن میسر نباشد، اشتیاق افراطی به کمال‌گرایی به تکلیفی بی‌پایان و مذبوحانه مبدل می‌شود که در آن هر نقص کوچک، بار دیگر همان هراس از فروپاشی را فعال می‌کند. از مقالهٔ «ملاحظاتی در باب پیدایش روانی حالات مانیک-افسرده‌وار»
2 583
11
ملاحظاتی در باب پیدایش روانی حالات مانیک-افسرده‌وار در مقالهٔ حاضر برآنم تا به حالات افسرده‌وار و رابطهٔ آنها با پارانویا از یک سو و مانیا از سوی دیگر بپردازم. به گفتهٔ فروید و آبراهام، فرایند بنیادی در ماخولیا، از دست دادن اُبژهٔ محبوب است. فروید بیان کرده است که مانیا همان محتواهایی را به عنوان پایه دارد که ماخولیا دارد و در واقع راهی برای فرار از آن حالت است. پیشنهاد من این است که در مانیا، ایگو نه تنها از ماخولیا بلکه از یک وضعیت پارانویاک نیز که توانایی مسلط شدن بر آن را ندارد، می‌گریزد. احساس قدرت مطلق، مشخصهٔ مانیاست و علاوه بر این مانیا بر مکانیسم انکار استوار است. فرد مانیک با تسلط یافتن بر اُبژه‌هایش تصوّر می‌کند که مانع آن خواهد شد که آنها نه تنها به خودش آسیب برسانند، بلکه برای یکدیگر نیز خطرساز شوند. ناچیز شمردن اهمیت اُبژه و تحقیر آن، ویژگی اختصاصی مانیاست و ایگو را قادر می‌سازد به آن گسست جزئی دست یابد که ما در کنار ولع‌اش برای اُبژه‌ها مشاهده می‌کنیم. ملاحظاتی که من در این مقاله دربارهٔ حالات افسرده‌وار مطرح کرده‌ام، به نظر من می‌تواند ما را به درک بهتری از واکنش هنوز کمابیش معماگونهٔ خودکشی رهنمون سازد. در حالی که ایگو با ارتکاب خودکشی قصد دارد اُبژه‌های بد خود را به قتل برساند، به زعم من در همان حال همواره هدفش نجات اُبژه‌های محبوبش، اعم از درونی یا بیرونی، نیز هست. در برخی موارد، فانتزی‌های زیربنایی خودکشی، حفظ اُبژه‌های خوب درونی‌شده و آن بخش از ایگو است که با اُبژه‌های خوب همانندسازی شده است، و همچنین نابود ساختن بخش دیگر ایگو که با اُبژه‌های بد و «اید» همانندسازی شده است. بدین‌سان، ایگو قادر می‌گردد با اُبژه‌های محبوبش متحد شود. به نظر می‌رسد که «کمالگرایی» نیز در اضطراب افسرده‌وار فروپاشی ریشه دارد. به نظر من، تنها زمانی که ایگو اُبژه را به عنوان یک کل درون‌فکنی کرده و رابطهٔ بهتری با دنیای بیرونی و واقعیت برقرار ساخته است، می‌تواند فاجعهٔ ایجادشده از طریق سادیسم خود را کاملاً درک کند و در قبال آن دچار پریشانی شود. تلاش برای نجات اُبژهٔ محبوب، ترمیم و بازسازی آن، و نیز تلاش برای کنار هم چیدن آنها بخشی از این واکنش‌ها به این سادیسم درونی است. این یک اُبژهٔ «کامل و بی‌نقص» است که تکه‌تکه شده است؛ بنابراین خنثی ساختن این وضعیت، مستلزم زیبا و «کامل» ساختن آن است. کمال‌گرایی از آن رو بسیار الزام‌آور است که ایدهٔ فروپاشی را ابطال می‌کند. از مقالهٔ «ملاحظاتی در باب پیدایش روانی حالات مانیک-افسرده‌وار» نویسنده: ملانی کلاین ترجمهٔ ماشینی بازبینی و ویرایش: ‌مهدی میناخانی متن کامل:
2 014
12
متن کامل مقالهٔ: «خانه‌ی دوست کجاست؟»؛ در باب اشتیاق و امر زنانه نویسندگان: فاطمه امیری و ارسلان رعیت گروه روانکاوی تداعی
2 427
13
«خانه‌ی دوست کجاست؟»؛ در باب اشتیاق و امر زنانه در صمیمیت سیال فضا، خش‌خشی می‌شنوی: كودكی می‌بينی رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور و از او می‌پرسی خانه‌ی دوست كجاست؟ سهراب سپهری، با این پرسش به ظاهر ساده ما را درباره‌ی آغاز سفری ناپیدا به تأمل وا‌می‌دارد، پرسشی که نه نشانی می‌طلبد و نه پاسخ، بلکه ما را در تعلیق میان غیاب و حرکت، کنجکاو و جاری نگه می‌دارد. آیا دوست در جایی مأوا دارد؟ نشانیِ او کجاست؟ مواجهه‌ی غیرمنتظره با این پرسش در آغاز شعر، خواننده را غافلگیر می‌کند؛ سه واژه‌ی آشنا و در عین حال تامل‌برانگیز و غریب. «کجاست؟»؛ کجاست آن چیزی که سوژه نمی‌داند چیست و تنها آن را به عنوان یک فقدان می‌شناسد؟ «دوست»، کسی که سوژه می‌تواند این فقدان را به او پیشکش کند و او برخلاف تعریف لکان از عشق، خواهان آن است. کجاست این دوستی که سوژه مشتاقانه تمنایش می‌کند و در عین حال می‌داند که وجود ندارد؟ و در نهایت «خانه»، جایی که سوژه در آن احساس تعلق می‌کند، جایی که می‌تواند به این ستیز پایان دهد؛ مکانی که در آن واحد هم آشناست و هم به طرزی غریب، بیگانه. خودِ شعر بر امتناع و ناپایداری این شوق دست می‌گذارد؛ با پرسش آغاز می‌شود و چون به پایان می‌رسد، پرسش همچنان بی‌پاسخ و چون ابتدا، تکان‌دهنده باقی می‌ماند. فروید در واپسین سال‌های عمر خود، اذعان کرد: «در سی سال کار پژوهشی‌ام نتوانستم به این سؤال که زن چه می‌خواهد پاسخ دهم». آن‌چه در نگاه او به‌صورت مسئله‌ای بنیادین درباره‌ی تمایز جنسی ظاهر شده بود، به تدریج راه را برای پرسش‌های گسترده‌تر درباره‌ی خود مفهوم هویت و جایگاه سوژه در نظم اجتماعی و نمادین گشود. اما پرسش از کیستی زن و مرد تنها به هویت جنسی محدود نمانده و بنیاد سوژه را نشانه می‌گیرد: اینکه من کیستم به این بستگی دارد که چگونه شوق می‌ورزم. اشتیاق از فقدان برمی‌خیزد؛ به سوی ابژه‌ای دست‌نیافتنی حرکت می‌کند که برای همیشه از تصاحب و بازنمایی نمادین می‌گریزد، و همان‌طور که هیچ چیز نمی‌تواند بازنمایِ شوق باشد، هیچ چیز در ساحت نمادین نیز نمی‌تواند بازنمایِ کلِ امر زنانه باشد. از این حیث، امر زنانه بر آن بخشی از همه‌چیز دلالت دارد که از تسخیر کامل توسط زبان و قانون پدر می‌گریزد و فراتر می‌رود. این امر با تمایز لکان میان امر واقع و امر نمادین همخوانی دارد. بنابراین، آشفتگی را می‌توان به عنوان مواجهه‌ای با امر واقع دانست؛ تنشی خام و شکل‌نیافته که در آن معنا فرو می‌پاشد. شوق، به عنوان یک جستجوی روح‌بخش، تنها زمانی آغاز می‌شود که سوژه وارد بازی دال‌ها شود و در فاصله‌ی میان امر واقع و امر نمادین راه خود را بیابد. امر زنانه دقیقاً همین آستانه را اشغال می‌کند: نه کاملاً امر واقع است و نه تماماً امر نمادین؛ جایی است که اشتیاق پا به عرصه‌ی وجود می‌گذارد و سوژه شروع به ‌شوق‌‌‌‌‌ورزی می‌کند. بدین ترتیب به زعم سهراب سپهری اگر سوار از رهگذر یا سوژه از روانکاو بپرسد خانه‌ی دوست کجاست؟ او دانشش را به تاریکی شن‌ها سپرده و با اشاره‌ای، سوژه را به راه می‌اندازد تا در مسیری که در آن عشق، تنهایی و ترس، سیال است به پس و پیش حرکت کرده و به کودکی برسد که از کاج بلندی بالا رفته، نه چون که مقصد آنجاست که این‌بار از کودک به شوق آمده بپرسد خانه‌ی دوست کجاست؟ چرا که خانه، همواره در افق است؛ جایی که هنوز نرسیده‌ایم. بخش‌هایی از مقالهٔ: «خانه‌ی دوست کجاست؟»؛ در باب اشتیاق و امر زنانه نویسندگان: فاطمه امیری و ارسلان رعیت گروه روانکاوی تداعی
2 347
14
متن کامل مقالهٔ «علیت و مسکنت نا-باشنده‌ای پیشاهستی‌شناختی: پیرامون سوژه‌ی لکانی» نویسنده: پُل فرهاگه مترجم: خشایار داودی‌فر گروه روانکاوی تداعی
2 208
15
پیرامون سوژه‌ی لکانی بی‎شک مفهوم سوژه یکی از رایج‌ترین و مهم‌ترین مفاهیم لکانی است که از طریق آن می‌توان تمام سیر اندیشه‌ی او را بررسی کرد. سوژه در لکان متقدم بایست در تضادی رادیکال با ایگو فهمیده شود. ایگو به ساحت تصویری تعلق دارد، حال آن که سوژه مربوط به ساحت نمادین است. سوژه، سوژه‌ی ضمیر ناآگاه است، حال آن که ایگو صرفاً زنجیره‌ای از همسان‌سازی‌های بیگانه کننده است. لکان تا اوایل دهه‌ی 1960 بر تقابل میان ساحت تصویری و نمادین تأکید داشت. اما در اینجا تغییری قابل توجه رخ می‌دهد؛ به جای تقابل و شکاف میان سوژه و ایگو، شکاف و دوپارگی خود سوژه مد نظر قرار گرفته می‌شود. در اینجا به جای عبارت «سوژه» عبارت «سوژه‌ی شکافته شده» مطرح می‌شود؛ یعنی سوژه بر اساس زبان شکاف می‌خورد. همچنین با مفهوم‌سازی ساحت واقع، تغییر عمده‌ی دیگری نیز رخ می‌دهد. از سمینار یازدهم به بعد ساحت واقع بدل به مفهومی اساسی در نظریه‌ی لکانی می‌شود که نظریه‌ی سوژه را نیز اساساً دستخوش تغییر می‌کند. برپایی سوژه مبتنی بر تعامل میان حیات و مرگ، میان دو کمبود متفاوت و هم‌پوشانی آن‌ها است. دیگری «میدان آن موجود زنده‌ای است که سوژه بایست در آن ظاهر شود.» سوژه با کمبودی در گفتمان دیگری مواجه می‌شود که در آن میل دیگری «مانند ماهی لیز می‌خورد، می‌لغزد و می‌گریزد» و معمایی را خلق می‌کند که سوژه باید به آن پاسخ دهد. در آن نقطه سوژه به کمبود پیشینی خویش رجوع می‌کند که منجر به ناپدید گشتنش می‌شود. سوژه در پاسخ به معمای میل دیگری خود و بنابراین ناپدید شدنش را عرضه می‌کند؛ آیا دیگری مرا می‌خواهد؟ آیا حاضر است مرا از دست بدهد؟ لکان سازوکار بنیادین ظهور سوژه را بیگانگی می‌داند. عنصری که در طی فرایند بدل شدن به انسان از دست می‌رود خود «هستی» است، هستی ناب، امر واقع، چیزِ بی‌نام و نشان که ما را با کمبودی بنیادین که شرط تطورمان است رها می‌کند، چیزی که لکان آن را خواستِ هستی یا کمبود هستی می‌نامد. بنابراین سوژه از همان ابتدا میان از دست دادنِ لاجرمِ هستی خویش از سویی و مفاهیم همواره بیگانه‌سازِ دیگری از سوی دیگر شکافته می‌شود. سوژه‌ی لکانی نقطه‌ی مقابل سوژه‌ی دکارتی است. دکارت در صورت‌بندی «می‌اندیشم پس هستم» از اندیشه‌ی خود نتیجه می‌گیرد که واجد هستی است، حال آن که در نظر لکان هرگاه اندیشه (آگاهانه) پدید آید هستی تحتِ دال‌ها ناپدید می‌شود. از مقالهٔ: «علیت و مسکنت نا-باشنده‌ای پیشاهستی‌شناختی: پیرامون سوژه‌ی لکانی» نویسنده: پُل فرهاگه مترجم: خشایار داودی‌فر انتشار در وب‌سایت گروه روانکاوی تداعی
2 128
16
عوامل اسکیزوئید در شخصیت در بین مشخصه‌های گوناگون اسکیزوئید، درگیری ذهنی با واقعیت درونی بی‌شک مهم‌ترینِ تمام مشخصه‌هاست. بر پایهٔ همین گرایش است که این امکان فراهم می‌شود تا نه‌تنها پدیده‌های تمام‌عیار، بلکه تجلیات ظاهراً روزمره را نیز به‌عنوان اموری اساساً اسکیزوئیدی بازشناسی کنیم. اختلالات نسبتاً جزئی یا گذرا در حس واقعیت در زندگی روزمره همچون احساس آشنایی با امور ناآشنا یا تجربهٔ «دژاوو» و پدیده‌های تجزیه‌ای نظیر «خواب‌گردی» را می‌توان در زمرهٔ امور اسکیزوئیدی در نظر گرفت. مشخصه‌های اسکیزوئید، در بین اعضای طبقهٔ روشنفکر نیز رایج است. تحقیر بورژوازی توسط افراد روشنفکرمأب و تمسخر افراد عامی توسط هنرمند نخبه‌گرا را می‌توان به عنوان تجلیات جزئی ماهیتی اسکیزوئید در نظر گرفت. مضاف بر این، به‌نظر می‌رسد مشغله‌های ادبی، هنری، و علمی جاذبهٔ ویژه‌ای برای افراد دارای مشخصه‌های اسکیزوئید دارند. این جاذبهٔ تا حدی از این حقیقت ناشی می‌شود که این فعالیت‌ها وسیله‌ای نمایش‌گرایانه برای ابراز فراهم می‌آورند، بدون آنکه متضمن تماس مستقیم اجتماعی باشند. به واسطهٔ فعالیت هنری آنها هم قادرند «نشان دادن» را جایگزین «دادن» کنند و، در عین حال، چیزی تولید کنند که حتی پس از آنکه از جهان درونی به جهان بیرونی عبور کرد، همچنان آن را به‌عنوان بخشی از خودشان در نظر بگیرند. برای اسکیزوئید، آن عنصر از «دادن» که در ابراز عاطفه و هیجان به دیگران دخیل است، اهمیت «از دست دادن» محتویات درونی را دارد؛ و به همین دلیل است که او اغلب تماس‌های اجتماعی را خسته‌کننده می‌یابد. بنابراین، اگر او مدت طولانی در جمع باشد، احساس می‌کند که «فضیلت از او خارج شده است»، و اینکه او پس از آن به دوره‌ای از سکوت و انزوا نیاز دارد تا انبار درونی هیجان مجدداً پر شود. یکی از بیماران من بر این مبنا احساس می‌کرد قادر به گذاشتن قرار ملاقات با نامزد آینده‌اش در روزهای متوالی نیست، چراکه وقتی بیش‌ازحد او را ملاقات می‌کرد، احساس می‌کرد شخصیتش فقیر شده است. عوامل اسکیزوئید در شخصیت نویسنده: رونالد فربرن ترجمهٔ ماشینی بازبینی و ویرایش: مهدی میناخانی متن کامل:
2 496
17
روان‌نژندی وسواسی را نمی‌توان از خلال محتوای افکار وسواسی فهمید، بلکه بایستی آن را از خلال نیروهایی فهمید که این افکار را پدید می‌آورند. در پس نشانه‌های وسواسی، همواره تعارضی بین عشق و نفرت نسبت به یک اُبژهٔ واحد وجود دارد. نفرت، عشق را مهار می‌کند، بی‌آنکه بتواند آن را از میان بردارد؛ لذا، وسواسی در وضعیتی از دوسوگرایی گرفتار می‌شود که در آن نه می‌تواند آزادانه دوست بدارد و نه آزادانه نفرت بورزد. نخستین پیامد این تعارض، ناتوانی در تصمیم‌گیری است؛ زیرا هر عملی که از عشق سرچشمه بگیرد، هم‌زمان با مقاومت نفرت نیز روبه‌رو می‌شود. اما این ناتوانی به همان موقعیت محدود نمی‌ماند. از آنجا که زندگی عاطفی الگوی سایر فعالیت‌های روانی است و مکانیسم جابه‌جایی نیز در روان‌نژندی وسواسی با بیشترین شدت عمل می‌کند، این دودلی به‌تدریج به سراسر حیات روانی گسترش می‌یابد. آنچه وسواسی به شکل «تردید» تجربه می‌کند، در حقیقت ادراک درونی همین دودلی است. تردید او در اصل متوجه عشق خودش است؛ عشقی که می‌بایست استوارترین و یقینی‌ترین واقعیت روانی او باشد. اما چون ذهن نمی‌تواند این تردید را در همان جایگاه اصلی تحمل کند، آن را به موضوعات دیگر منتقل می‌کند؛ نخست به امور جزئی و سپس به کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترین اعمال روزمره. از همین رو، تردید وسواسی هرگز از جزئیات آغاز نمی‌شود؛ جزئیات صرفاً آخرین منزلگاه آن هستند. سرچشمهٔ واقعی آن، تردید نسبت به عشق است؛ و از همین رو، کسی که در عشق خود تردید می‌کند، ناگزیر است در هر امر کوچک‌تری نیز تردید کند. از مقالهٔ «یادداشت‌هایی دربارهٔ یک مورد روان‌نژندی وسواسی» زیگموند فروید گروه روانکاوی تداعی
2 505
18
متن کامل مقالهٔ در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-هم‌جوار» نویسنده: تامس آگدن مترجم: علی دشتی گروه روانکاوی تداعی
2 815
19
در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-هم‌جوار» موضع اوتیستیک-هم‌جوار، موضعی تحت سیطره حس و پیش‌نمادین در خلق تجربه است که سهمی اساسی در «کران‌مندی» تجربه‌ی انسانی دارد، و نخستین جوانه‌های درک «مکان» وقوع تجارب فرد را به دست می‌دهد. اضطراب در این موضع، وحشتی غیرقابل‌بیان از زوال و اضمحلال این کران‌مندی است؛ زوالی که به احساس نشت کردن، سقوط، یا محو شدن در فضایی بی‌شکل و بی‌کران می‌انجامد. از جلوه‌های رایج اضطراب اوتیستیک-هم‌جوار می‌توان به این موارد اشاره کرد: احساسات وحشت‌آوری از اینکه فرد درحال پوسیدن و فاسد شدن است؛ این حس که اسفنکترها و دیگر اندام‌های نگه‌دارنده‌ی محتویات بدن وا رفته‌اند و بزاق، اشک، ادرار، مدفوع، خون یا ترشحات قاعدگی در حال نشت کردن هستند؛ و هم‌چنین ترس از سقوط، برای مثال، اضطراب هنگام به‌خواب‌رفتن که ریشه در ترس از سقوط به درون فضایی بی‌شکل و بی‌پایان دارد. دفاع‌هایی که در موضع اوتیستیک-هم‌جوار شکل می‌گیرند، در راستای استقرار مجدد آن پیوستگی پوسته‌ی حسی کران‌مند و آن ریتم منظمی عمل می‌کنند که یکپارچگی اولیه‌ی خود بر آن‌ها استوار است. در خلال ساعات تحلیل، بیماران در هر سطحی از بلوغ روانی که باشند، به‌طور معمول می‌کوشند تا یک «کف و بستر حسی» برای تجربه بازسازی کنند؛ این کار از طریق فعالیت‌هایی چون تاب دادن مو، ضرب گرفتن با پا (حتی حین دراز کشیدن روی کاناپه)، نوازش لب، گونه یا لاله‌گوش، زمزمه، آواز خواندن زیرلب یا تکرار کلمات و صداها با لحنی یکنواخت و تکراری، تصور و تکرار یک‌سری اعداد، تمرکز روی اشکال هندسی متقارن روی سقف و دیوار، و یا کشیدن شکل با انگشت روی دیوار کنار کاناپه انجام می‌شود. چنین فعالیت‌هایی را می‌توان گونه‌ای «استفاده‌ی خودتسکین‌بخش از شکل‌های اوتیستیک» در نظر گرفت. در فاصله‌ی میان جلسات تحلیلی هم، بیماران اغلب می‌کوشند تا حس رو به زوال انسجام بدنی را با فعالیت‌های ریتمیک عضلانی حفظ یا احیاء کنند؛ فعالیت‌هایی مانند دوچرخه‌سواری، شنا کردن یا دویدن‌های طولانی، مناسک خوردن، تخلیه و پاکسازی، تاب خوردن (گاهی با صندلی گهواره‌ای)، کوبیدن سر (اغلب به بالش)، ساعت‌ها رانندگی یا سفر با اتوبوس و مترو، و نگه‌داشتن مجموعه‌ای از اعداد و اشکال هندسی در ذهن یا در برنامه‌های کامپیوتری که بطور پیوسته روی آن‌ها کار می‌شود (یعنی «تکمیل» می‌شوند). نظم مطلق این فعالیت‌ها در فرونشاندن اضطراب چنان نقشی حیاتی دارد که فرد نمی‌تواند و اجازه هم نمی‌دهد که هیچ فعالیت دیگری بر آن‌ها اولویت یابد. از مقالهٔ در باب مفهوم «موضع اوتیستیک-هم‌جوار» نویسنده: تامس آگدن مترجم: علی دشتی
2 553
20
On the Death of God in Lacan– A Nuanced Atheism.pdf
2 501