es
Feedback
SevenHells

SevenHells

Ir al canal en Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Mostrar más
468
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-730 días
Archivo de publicaciones
دوستت دارم، بی‌دلیل. دوست داشتن تو دلیل نمی‌خواد.

یه شبای پاییزی بود، با دوستام تا آخرین لحظه‌ای که خوابگاه اجازه می‌داد بیرون می‌موندم؛ سگ‌لرز می‌زدیم، در حدی که بعضی وقتا پتو می‌بردم و نوبتی روی خودمون می‌نداختیم. خیلی ضایع بودیم. شبیه ولگردا بودیم. با گوشی داغون برای همدیگه آهنگ می‌ذاشتیم و کارت بازی می‌کردیم. همه با تعجب نگاه می‌کردن؛ ولی من با تمام وجودم اون لحظه‌ها رو زندگی می‌کردم. با تمام وجودم اونجا بودم و حتی یک ثانیه هم نگران زندگیم نبودم. غر می‌زدیم، می‌خندیدیم، چای می‌خوردیم و می‌لرزیدیم و بعد به لرزیدن هم می‌خندیدیم. افسرده‌ترین دوران زندگیمم همون‌موقعا بود. وقتی از پیششون می‌رفتم و می‌رسیدم خوابگاه، با گریه و دلتنگی می‌خوابیدم و صبح از بیدار شدن عصبانی بودم. دوستام منو زنده نگه می‌داشتن، می‌رفتم دانشگاه و هر لحظه منتظر بودم تموم شه تا دوباره برم پیششون. اینقد هر روز پیش هم بودیم و حرف می‌زدیم که مامان یکیشون هی زنگ می‌زد بهش می‌گفت گوشیو بده محدثه و از من قول می‌گرفت بچه‌ش قاطی معتادا نشده و فقط داریم حرف می‌زنیم. :)))) حالا دوباره نزدیک پاییزه، نشستم توی خونه، دور دور، از دانشگاه و خوابگاه و اون زندگی؛ اونا هم دونه‌دونه رفتن پی زندگی خودشون و رویاهای خودشونو می‌سازن. دیگه پیشم نیستن و با هم سگ‌لرز نمی‌زنیم و چایی نمی‌خوریم ولی مطمئنم تا آخر عمرم یادشون منو گرم می‌کنه.

@Se7enHells برای لحظه‌های شلوغی که با وجود شلوغی‌شون حس آرامش می‌دن. اولین باری که با وجود زخمات دوچرخه رو خوب می‌رونی، نشستن پشت میز بعد غذا و ادامه دادن صحبت، حرف زدن حین گذر از خیابون شلوغ با دوستی که چند وقته ندیدیش، برای پوشیدن جوراب وقتی پاهات یخ زده، مزهٔ سوپی که مامانت تو اوج مریضی برات میاره، هوای خنک اتوبان وقتی داری از یه مهمونی دوست‌داشتنی برمی‌گردی، برای بغل طولانی بعد از دوری وسط ازدحام. برای زندگی، وقتی که جریان داره...

توی این سریاله همه‌ش می‌گفت عشق ضعفه، اون یکی می‌گفت نه، عشقه که ما رو انسان می‌کنه. اومدم بگم تف به انسان بودن؛ انسان بودن ضعفه.

توصیفای سعدی از عاشقی با توصیفای من از عاشقی کاملا یکدسته. هیچ‌وقت معشوق رو زیر سوال نمی‌بره و همیشه ستایشش می‌کنه. با افتخار خودباخته، کمی مفلوک و در حیرت. همیشه در حیرت: دریغ پای که بر خاک می‌نهد معشوق چرا نه بر سر و بر چشم ما گذر دارد؟ عوام عیب کنندم که عاشقی همه عمر کدام عیب؟ که سعدی خود این هنر دارد نظر به روی تو انداختن حرامش باد که جز تو در همه عالم کسی دگر دارد. پ.ن: «که» در بیت آخر = آنکه، آن کسی که.

خلاقیتتون ته می‌کشه چیکار می‌کنید برگرده؟ 🥲

این کتابه رو تموم کردم و رسما تمامش رو بغض داشتم. توصیه می‌کنم اگه مامانتون مثل مامان من یه مامان کوچولوئه بشنویدش. خیلی ذهن پیرزنه رو خوب نشون می‌ده. اینکه چی براش مهمه و چرا بعضی حرفا خیلی اذیتش می‌کنه. اصلا مصمم شدم مامان کوچولومو بذارم رو طاقچه همه‌ش نگاش کنم. :(

اون پنج دقیقه‌ای که چشمتو می‌بندی و اندازه یه ساعت خواب سرحالت می‌کنه هزار بار تقدیم تو باد.

فکر کنم همه‌ش برای اینه که از تصور تکون خوردن غیرارادی بدنم، بدم می‌آد. از تصور اینکه «من» مجبورم ماشین جوجه‌کشی باشم هم بدم می‌آد. از تصور اینکه یه موجود دیگه بیاد بهم دستور بده کی بخوابم کی نخوابم هم بدم می‌آد. از دیدن فرایند تولید مثل هم بدم می‌آد چون خیلی واضح می‌شه که آدما هم یه مشت حیوونن. وگرنه با خود کسی که حامله‌ست کاری ندارم. ینی فضولیش به من نیومده. هیچی نباشه، طرف داره یه کاریو می‌کنه که من جرئت فکر کردن بهشم ندارم.

نمی‌دونم چرا زن حامله می‌بینم حالم بد می‌شه. حس می‌کنم خیلی لحظات چندش و خصوصی‌ای رو دارم می‌بینم. بعد تصور می‌کنم بچه تو شکمش تکون می‌خوره و حالم بدتر می‌شه. بعد تصور می‌کنم چند ماه بعد خواب و خوراکش به مدت هیجده سال قطع می‌شه و حالم بدترترترتر می‌شه. چیه زن بودن؟ تف.

حَنّانه و اَنّانه یه ترکیبه. برای توصیف نالهٔ زیاد استفاده می‌شه. مثلا می‌خوای بگی فلانی زیادی چس‌ناله می‌کنه به‌جاش می‌تونی بگی فلانی تو حنانه و انانه استادیه ماشالا. درس‌های بیشتر در باب «چطور باادب، بی‌ادب باشیم» فقط و فقط اینجا. =)))

علایق گسترده اینه‌هاااا. اینه. یه قرار دیگه‌م دارم که مکاتب فلسفیو یاد بگیرم. الانم دارم مکاتب ترجمه رو یاد می‌گیرم. قدم بعدیمم سبک‌شناسی ادبی و مکاتب ادبیه. همت کنم یه علامهٔ دهری چیزی ازم درمی‌آد.

فکر کنم مکاتب هنرم باید پاشم خودم یاد بگیرم 🥲

بچه‌ها اسم این سبک کارا اکسپرسیونیسمه؟
+2
بچه‌ها اسم این سبک کارا اکسپرسیونیسمه؟

حتی اگه همهٔ موزه‌های دنیا رو با هم بریم، بازم تو تماشایی‌ترین صحنهٔ عمرمی.

می‌بینین؟ دغدغهٔ من همیناست. مامان کوچولوم. بابای کوچولوم. خانوادهٔ کوچولوم. گربه‌های کوچولو. همهٔ کسایی که درد کشیدن و قصه‌شونو کسی نفهمید و آخرم خاکستر شدن: آدمای خیلی کوچولو روی یک تکه سنگ کوچولو وسط یه دنیای بزرگ بی‌انتها.

دارم یه کتاب صوتی گوش می‌دم که خیلی فرسوده‌م می‌کنه. در مورد یه پیرزنه و اون پیرزن خیلی کوچیکه. تجربهٔ زیسته‌ش خیلی کوچیکه، خودش پیر شده تواناییاش کم شده و چیزی از زندگیش نمی‌خواد. همه‌چیزش کوچولو و معصومه. یه دختر داره که باهاش مثل بچه‌ها برخورد می‌کنه و این رفتار، پیرزنو ناراحت می‌کنه. هر کلمه‌ش منو یاد نامهربونیام با مامان کوچیک خودم می‌ندازه. از اون‌طرف خودم هم مثل پیرزن، کوچولو و کم‌تجربه‌ام. خلاصه یه لذت همراه با دردی داره برام. انگار هر دقیقه یکی آینه می‌ذاره جلوم و بهم یادآوری می‌کنه که چقد کوچولوام و چقد با مامان کوچولوترم بد برخورد می‌کردم. هر فصلش که می‌گذره عوض‌تر می‌شم. یه زخمم بهتر می‌شه یکی بدتر. یه دردم محو می‌شه و یکی دیگه می‌آد به‌جاش. من از تغییر بدم می‌آد، ولی می‌دونی چیه؟ رشد کردنم تغییره. درد داره ولی می‌ارزه... پ.ن: کتاب ترانه ایزا. ماگدا سابو. نشر بیدگل.

اگه ازم عصاره بگیرن، همه چیزم می‌ره و فقط عشق تو می‌مونه.

سلیقهٔ موسیقی این کانال فوق‌العاده‌ست. هر ار گاهی پست می‌ذاره و من هرررردفعه غرق موسیقی‌هاش می‌شم، بدون استثناء.

SevenHells - Estadísticas y analítica del canal de Telegram @se7enhells