SevenHells
Ir al canal en Telegram
469
Suscriptores
Sin datos24 horas
-17 días
-530 días
Archivo de publicaciones
469
مردی میگه آساییبول چیه؟ نفس گرفتم براش توضیح بدم میگه چرا هرچی میپرسم نمیگی نمیدونم؛ چارتا چیزم بگو نمیدونم.
دلم نیومد بهش بگم خودشم میتونست بدونه ولی عوضش مثل پیرمردا میشینه فقط ویدئوی سیاسی و گربه و نینی میبینه. :((
469
پنجره رو باز کردم. یک نسیم خنک پاییزی بهم خورد. وقتشه بوجک هورسمن ببینم تا با نارنجیشدن برگها، من هم فسرده و خموده و مغموم بشم.
469
دست از سرم بردارید با این عکسای هوش مصنوعییییی. من نمیخوام فامیلای مردهتون رو ببینم 😭😭😭
469
همهچی خوب و خوشه تا اینکه میبینی نهتنها مامانت درست میگفته، بلکه تو هم داری تبدیل به مامانت میشی. 😭
469
Anyways,
دخترک چشمنارنجی پاییزی خوشگلبلای عسلطلای جورابسفید پادشاه ملکهٔ خر پلنگ روباهم رو هم ببینید. این بالش رو بهعنوان پیشکش برداشته اسکرچ کنه تا دیگه دست از سر فرش برداره. 🙏
469
حالا خاطره هم یادم اومد که بابام تعریف میکرد بچه بودم، میاومده بیدارم میکرده میگفته پاشو نماز بخون. منم میگفتم خوندم. میگفته همین الان اذون دادن. میگفتم نه بابا؛ خوندم! میگفته مال دیشب بوده، امشب نخوندی. میگفتم باشه. میرفتم وضو میگرفتم، لیترالی آب یخ میزدم به صورتم و برمیگشتم نماز بخونم و تو اولین سجده میخوابیدم تا وقتی که برای مدرسه اکتشاف میشدم و بیدارم میکردن.
یه هم یادمه ماه رمضون بیدارم کرده بودن برای سحری، داشتم لقمه میجویدم، یه پلک زدم و در صحنهٔ بعد بابام دستمو گرفته بود که سرم فرود نیاد تو ظرف خورش. :))
*وی در خانوادهای مذهبی چشم به جهان گشوده بود*
469
بدیش اینه که یا کلا نمیخوابم یا وقتی میخوابم عملا توپ تکونم نمیده. یهو ساعت ۱۱-۱۲ بیدار میشم و میبینم بدون اینکه یادم باشه تمام آلارمهام رو قطع کردم، تمام تلفنهام رو قطع کردم، لوبیا پریده رو پام خوابیده، مرغ عشقا دارن جیغ میزنن و آفتاب تو چشممه ولی من زبوننفهم همه رو گرفتم خوابیدم. شاید فکر کنید مشکل ارادهست، که یکم هست، ولی باور نمیکنید چقدر بدنم درد میکنه و کش میآد تا بیدار شم. بهطور فیزیکی چشمام باز نمیمونن. بارها شده که وقتی سرپام تا آب جوش بیاد یه چرت سرپایی زدم. یا مثلا بیدار شدم و خیلی همهچی خوب پیش رفته تا اینکه پنج دقیقه نشستم چایی بخورم ولی یهو چشمام رو باز کردم و سه ساعت بعده و چاییم یخ کرده. خدا منو بکشه. این چه رنجی بود به خودم تحمیل کردم؟ خاک بر سرم. 😭
469
در اوضاع فعلی، تنها چیزی که مایهٔ آرامش و سلامتیم بود، خواب منظمم بود که خرابش کردم. حالا هر شب سعی میکنم زود بخوابم و تا همین ساعت تو دلم رخت میشورن و از اضطراب و گریه مجبورم به گوشیم پناه ببرم. از دست خودم خیلی ناراحتم.
469
دو سال پیش یه ژاکت خریدم یک و هشتصد. بقیهٔ لباسای زمستونیم هم قدیمی شده و اکثرا به تنم نمیشینه، یا تنگه، یا گشاد، یا دادم خیاط دوخته و یه جاش تنگه، یه جاش گشاد. گفتم برم ببینم میتونم مشابهش تو رنگ دیگه هم پیدا کنم؟ همون رو گرفتم اومدم بیرون. :))
ژاکت پنج و هشتصد آخه؟ خوشگلم نبود تازه. فشارم افتاد، حالم بد شد. 😭
469
خداوندگار بزرگ یادم نمیره میتونستی من رو این شکلی درست کنی ولی تصمیم گرفتی مثل کاردستی کودک کلاس اولی بشم. 😔🙏
469
خدا من رو سنگ کنه. صبح بهموقع بیدار شدم. ظهری داشتم کتاب میخوندم، یهذره هوا ابری شد منم زرتی خوابم برد. قراره دهنم سرویس بشه تا شب بخوابم. ☺️
469
کلا حتی دنبال فروش و برنامهٔ جدی هم نیستم ها. بحثش پیش میآد و منم صادقانه میگم پول میخواد که ندارم. هربار هم که این حرف رو میزنم خودم دردم میگیره. بعد باز دوباره تکرار میشه. انگار من یهو وقت و پول و سرمایهٔ نداشتهم رشد کرده تو این مدت. خب چرا هی زخمها و کبودیهای آدم رو فشار میدید؟ :)))
469
بعد مثلا بحث این میشه که تولید و فروش سرمایه میخواد. مشتری هم محتوا و بازاریابی میخواد که اون هم خودش سرمایه میخواد. یهو بحث عوض میشه و میگن ولی خیلی خوشمزه شده. :)))
در بحث بعدی: چقد زمین/طلا/نقره بخریم تا ارزش پولمان حفظ شود؟
469
باز ما یه تاغار تیرامیسو درست کردیم، همه گفتن خیلی خوب شده، بزن تو کار فروش. میگم مشتری ندارم. میگن پیدا کن. خیلی دوس دارم بگم خب شما ازم بخرید ولی میدونم چیز میشه. 😔🙏
