SevenHells
Ir al canal en Telegram
468
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-730 días
Archivo de publicaciones
468
عید هر چقدر کثافته، بازم موهبتش اینه که مردم نگاه چرک خودشونو میریزن بیرون. مثل همینایی که آمار طلاقو ربط میدن به پر و پاچه دختر گردشگر بدبخت طبقه متوسط ایرانی که حتی گوشه خلوت روستا هم شالشو دربیاره باید دارش بزنن. ولم کن ترو قرآن.
من خودم خیلی پوششم باز نیست ولی اصلا توی کتم نمیره برمیداری یه معضل اجتماعی چند بعدی و چند سطحی رو میندازی گردن یکی که خودشم داره توی همون سیستم معضلساز پر پر میشه. نکبتای ایکبیری.
468
صبح بخیر. امروز مهمونی ایرج طهماسبو دیدم و زندگیم هفت درجه روشن شد. اصطلاح محبوبمم پیدا کردم: «آتشزبان».
468
در سالی که گذشت، من اصلا نفهمیدم چی شد. اینقدر که الکی و متصل به گذشته گذشت. شاید به خاطر این باشه که تعهدی به تغییر در سال جدید و این چرندیات نداشتم و ندارم. هر جا لازم ببینم تغییر میکنم و هرجا هم نخوام کلهخر به اشتباه کردن ادامه میدم. به هر حال، بر ما که بیاثر گذشت و میگذره؛ اما امیدوارم برای شما خوب و خوش گذشته باشه و بگذره. امیدوارم توی سال جدید سقوط نکنیم، چپ نکنیم، کشته ندیم، غصه نخوریم. سبز بشیم. جای پامون محکم بشه، جای دردمون هم کمرنگ. قلبمون سبک بشه، روحمون هم.
برای خودم هیچ آرزوی جدیدی ندارم. مثل همیشه امیدوارم بتونم خودم باشم. خودم خالی. امیدوارم شما هم به آرزوهای جدید و همیشگیتون برسید.
پ.ن: به خودتون برای شاد بودن فشار نیارید. نیازی نیست برای یک حادثه طبیعی و تقویمی احساس تن لش بودنو کنار بذارید. شادیتون بخواد بیاد خودش میاد. بوس.
468
اجبار همه چیو زهر میکنه. من غذا پختنو دوست دارم. ولی وقتی مجبورم بخاطر گرسنگی غذا درست کنم قدم به قدم بهش فحش میدم.
468
بچگی همهش در حال جنگ بودم. پدرم اصرار داشت مثل دخترهای دیگهش باشم. مادرم اصرار داشت که براشون آبروداری کنم. من هم این حرفها توی سرم نمیرفت. با هر چیز کوچکی میجنگیدم. با مقنعه، با نماز، با قرآن، با اخبار دیدن، با غذا، با چادر کوفتی، با مردم نکبتی که سرشون از توی زندگی بقیه بیرون نمیآمد. من حتی برای داشتن سه میلیمتر ناخن روی دستم میجنگیدم. برای اینکه کارهای من رو پای پدرم ننویسند با بیرون میجنگیدم و توی خونه برای کارهای خودم میجنگیدم. تمام دبستان و راهنمایی و دبیرستان از بیرون بابت نگه نداشتن شأن دختر پدرم بودن سرزنش میشدم (دختر فلانی که این کارها رو نمیکنه!) و توی خونه هم بابت خودم بودن. کم کم دیگه بیرون نمیرفتم و توی خونه میموندم. مادر و پدرم یا من دعوا میکردن که چرا اینقدر مردمگریزم و جلوی مردم هم سرزنشم میکردن که چرا مثل اونا یا دخترهای دیگهشون نیستم. قدرتی نداشتم. یک دختربچه بودم که «نمیدونست چی میگه». جنگ پشت جنگ، زخمی میدون من بودم. اونی که فرق سرش شکسته و به زور ایستاده من بودم. زخم پشت زخم، خمیده و خمیدهتر شدم. از کلاس پنجم افسردگی داشتم. التماس میکردم و داد میزدم من حالم خوب نیست، ولی برچسب میخوردم. من یک «بچهی مشکل» بودم که والدین و مدرسه و اطرافیان با هم روی دردسرساز بودنم توافق داشتن، اما هر کدوم سر چیزهای متفاوتی با من میجنگیدن. من فرصت نکردم زندگی کنم. بزرگ نشدم. تنها شدم، مطرود و نخواستنی. برای همین هم اشتباه پشت اشتباه، خودم هم مدام روی تن خودم زخم گذاشتم، تا بالاخره یک روز توی خوابگاه دانشگاه شکستم. هنوز سردی بالکن رو موقع اقرار شکست یادمه. حالا همه اینها گذشته، برای رشد فرصت بیشتری دارم، اتفاقا رشد زیادی هم کردم. اما هرگز جای این ترکها از روی روحم نمیره. زخم کافی نبودن از روی روحم پاک نمیشه. زخم دوست نداشته شدن هم. تیلور سوئیفت، از بین این همه آدم، میگفت: «برای گذر کردن، مجبور نیستی ببخشی و فراموش کنی». همه اینها رو گفتم تا برسم به همین. همین جمله.
468
یه خانوم مسیحی آمریکایی بود که یک خانم دیگه رو راضی کرده بود بچهش رو سقط نکنه. اون خانم هم بعد زایمان بچهش رو سپرده بود برای اینکه براش پدر مادر پیدا کنن چون خودش نگهش نمیداشته. اول لیست آدمهای پیشنهادی هم اسم خانوم مسیحی فضول و گهخور رو نوشته بود. خانوم مسیحی هم اومده بود توییتر ناله کرده بود که حالا چیکار کنم؟ من وقت واسه بچه ندارم. پولشو ندارم. اصلا آمادگیشو ندارم. و از بدیهای مادر بچه گفته بود.
میخوام بگم از بیرون گود و بدون عواقب گه خوردن خیلی راحته.
468
من هر کار میکنم نمیتونم آدمهای خودبرتربین رو بپذیرم. اصلا نمیتونم. چه نظرشون با نظرم همخوانی داشته باشه چه نداشته باشه، خودبرتربینی اون آدمو برام تبدیل به عن میکنه. عن خالص، محض، مطلق. به سوی بینهایت و فراتر از آن! اگر بخواید از چشم من بیفتید کافیه خودتونو بالاتر از بقیه ببینید. برام مهم نیست چقدر باهاتون موافقم، شما توی چشم من عن هستید.
468
برام یک بسته کوچیک میخواسته بفرسته. همهچیز رو قشنگ کاغذپیچ کرده، چیده توی جعبه، چسب زده، یک عروسک کوچولو که خیلی دوستش داشتم رو هم گذاشته، یک گل خشک هم چسبونده و بسته رو پر از عطر کرده. دو تا بسته کاپوچینوی آماده هم گذاشته و بهم گفته مزه این جدیده خوب بود میخواستم تو هم بچشی. من؟ حس میکنم الان میتونم حتی هوا رو بغل کنم و فکر کنم خودش اینجاست و منو بغل کرده.
468
اگه داری دست و پا میزنی که بمونی و زندگی کنی، من بهت افتخار میکنم. اگه برای لحظه لحظه بودنت داری تقلا میکنی من بازم بهت افتخار میکنم. میدونی چیه؟ حتی اگه پسرفت میکنی من بازم بهت افتخار میکنم.
- جملههایی که همهمون لیاقت شنیدنشونو داریم.
468
خدایا چقدر افراط نفرتانگیزه. حتی از تفریط هم نفرتانگیزتر. از نظر من زیادی یک چیزی بودن واقعا مریضیه. اینقدر زیاد فمنیست باشی که دنبال زنسالاری باشی. اینقدر زیاد مقرراتی باشی که یک دقیقه تاخیر همه روزتو خراب کنه. اینقدر زیاد عاشق باشی که عیبا رو نبینی. اینقدر زیاد مهربون باشی که سوارت بشن. اینقدر زیاد خشمگین باشی که همه دوروبریات رو زخمی کنی. میبینی؟ زیادی هر چیزی بودن بده.
468
هرچیزی زیادش تهوع میآورد. چه شوری، چه شیرینی، چه محبت بیجا، حتی محبت باجا. حس میکنم اندازه بودن هنری است که غالبا گمش کردهایم.
468
من سکوت را بیشتر از همهمهی آرام میپسندم. موسیقی بیکلام که توی هوای ساکت پخش شود را بیشترتر. من آرامش را دوست دارم، اما اینکه دستم را بگیری و بتوانیم تحمل کنیم که حالمان با هم بد باشد را بیشترتر. یکی که بشود باهاش بدحال بود، رفیق و یار آدم است. این را در ستایش حال بد نمیگویم. این را در ستایش همراهی میگویم. همانطور که موسیقی بیکلام همراهم توی سکوت میآید، تو هم همراهم توی حال بدم میآیی. من این را خیلی بیشتر از آرامش مطلق دوست دارم. خیلی خیلی بیشتر و کشدارتر و عمیقتر و محکمتر.
468
فکرم دچار حشو شده. یک سری چیزها را وسواسی نشخوار میکند و بالا میآورد و قورت میدهد و دوباره میجودشان. باید این فکر کوفتی را پالایش کنم. دانه دانه، مثل بیرون کشیدن موهای زیرپوستی، به جانش بیفتم و این نشخوارهای مریض را بکشم بیرون. ذهنمان هم بهمان خنجر میزند آقای عزیز. باید هی مچ لامذهب را بگیریم، مثل ماشین لباسشویی بکوبیم و بکوبیم و بکوبیم بلکه این چرک و کثافت را از زندگیمان بریزیم بیرون.
