es
Feedback
SevenHells

SevenHells

Ir al canal en Telegram

زندگی کوتاهه ولی نه به‌اندازهٔ کافی.

Mostrar más
484
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-1030 días
Archivo de publicaciones
خیلی می‌ترسم. باید دو سه تا دکتر بگن مشکل پیش‌زمینه‌ای ندارم که بعد بتونم داروم رو بگیرم. سوال اینجاست که مگه این دارو قراره با من چه کنه؟ اگه داشتم چی؟ باز باید برم یه بار دیگه برای یه داروی دیگه تو همین لوپ بی‌حاصل بیفتم؟ دیگه واقعا خسته شدم و دارم تموم می‌شم. :(

باورتون می‌شه باید سه تا دکتر دیگه برم که بتونم داروم رو بگیرم؟ :))))))))) دیگه تبدیل شده‌م به دلقک دکترم. تا در رو باز می‌کنم می‌رم تو می‌خنده. 🧌

photo content

چارتا پست غذای پروتئینی و حرکت ورزشی لایک کردم اکسپلورم پر شد از داداشیای باشگاهی، همه هم زیبا و ورزیده. اونایی که زیاد حرف می‌زدن رو لایک نکردم، الان همه بدن‌نمایی شده. وقتشه مردها رو objectify کنم. 💪

photo content

شاهکار نسبتاً جدید پیکسار که تازه وقت کردم ببینم: Win or Lose شخصیت‌پردازی و تصویرسازی عالی و فوق‌العاده. خط داستانی جذاب. ۱۰/۱۰ 😔🙏

نمی‌دونم والا. منم اولین‌بارمه به این وضع رسیدم. (جنون)

سبزی‌جات و صیفی‌جات یه جوری گرون شده که دیگه کشک بادمجون هم غذای به‌صرفه‌ای نیست. وا! چرا همچین شده همه‌چی؟ حتی خرید دو کیسه محصول از تره‌بار هم زیر پونصد تومن نمی‌شه. خسته شودم دیگه. 🥀🥀🥀

photo content

از وقتی داروم تموم شده نیم‌کیلو هم تکون نخورده وزنم. نه زیاد خوردنم اثر داره نه کم خوردن. بعد من ساده فکر می‌کردم ارادهٔ خودم بوده که لاغر می‌شده‌م. ای انسان بی‌خرد. 🤡 دیگه الان افتادم به دریوزگی و کم‌کردن کربوهیدرات و بیشترکردن پروتئین. ورزشم که تا وقتی نرفتم پیش متخصص حرکت اصلاحی، باید آرام و نرم حرکت کنم. کی فکرشو می‌کرد در سنین جوانی زانودرد و کمردرد و خطر دیسک داشته باشم؟ من که فکرشو نمی‌کردم. 🧌 تصورات کودکی‌م از ۲۵-۲۶ این بود که همه‌چی خوبه، برای همهٔ زندگی‌م برنامه دارم و یه کار خیلی خوب هم دارم که ازش راضی‌ام. حال بنگر که چگونه شد ای نابخرد ابله 😔🙏 Anyways, بریم درس بخونیم و کار کنیم که امروزم منتظر ما نمی‌مونه. 🥀

این ویدئوها رو دیدین که تخم‌مرغ پخته‌شده رو با یه مقدار شیر و کاکائو و پودر پروتئین و شیرین‌کننده مخلوط می‌کنن و می‌ذارن یخچال و بعد بافتش شبیه پودینگ می‌شه؟ خواستم بگم اگه زردهٔ تخم‌مرغا رو درنیارین مزهٔ سگ می‌ده. فقط با سفیده درست کنین. 🙏

از وقتی دکترم گفته یه لکه تو نخاعت داری، هر بار پام خواب می‌ره یه دور وحشت می‌کنم و فکر می‌کنم دارم فلج می‌شم. 😭

یادم نیست کلاس چندم، ولی یه باری که معدلم بیست شده بود، مامانم قول داده بود برام جایزه بخره. وسط تیر بود. ساعت هشت-نه شب داشتیم از خونهٔ مامان‌بزرگم برمی‌گشتیم. اول که اومدیم بیرون، یه باد ملایمی می‌وزید. رسیدیم به میدون، مامانم حواسش نبود و جای دور زدن، میدون رو رد کرد. رفتیم جلوتر دور بزنیم، یه وانتی وایساده بود و روی بند رخت، عروسک‌ها رو با گیره بند کرده بود. اون موقع عروسک‌فروشی نداشت شهرمون. به مامانم گفتم می‌شه برام عروسک بخری برای جایزه‌م؟ گفت باشه. پیاده شدیم. داشتم انتخاب می‌کردم که باد ملایم تصمیم گرفت دیگه ملایم نباشه. داشت طوفان می‌شد و خاک بیابون‌های اطراف رسما می‌اومد روی سرمون بباره. فروشنده شروع کرد جمع کردن عروسکا، چون با این اوضاع، کم‌کم باد می‌بردشون. هیچ‌وقت این تصویر از ذهنم نمی‌ره که کلی خرس عروسکی کوچیک و بزرگ، داشتن روی بند می‌رقصیدن و سعی می‌کردن گوششون رو از گیره بکشن بیرون و فرار کنن. به مامانم گفتم من اون زرده رو می‌خوام. یه خرس بززززرگ طلایی بود که باد چیزی نمونده بود بدزدتش. مامانم گفت نه اون خیلی بزرگه. منم اصرارررر که همین رو می‌خوام. یهو یکی از گوشاش از گیره آزاد شد و نزدیک بود بره. باد اینقد شدید بود که خود کوچک من هم باید کج می‌ایستادم که نیفتم روی زمین. گریه‌م گرفت و گفتم مامان داره باد می‌برتش. بعدش بی مامان می‌شه. آقاهه دید باید سریع‌تر جمع کنه بره. گفت نصف قیمت می‌دم براش ببر. نتیجه‌ش این بود که من یه خرس بززززرگ طلایی رو با پنج‌هزار تومن صاحب شدم. بعد از اون دیگه نه آقاهه اومد شهرمون، نه وانتی دیگه‌ای اومد عروسک بفروشه. نه خرسی دیدم که پنج‌هزار تومن باشه قیمتش. باد اینقد شدید شده بود که وقتی رسیدیم خونه، چادر مامانم از سرش در اومد و من هم با چشم بسته راه می‌رفتم که خاک تو چشمم نره. فرداش تمام حیاط رو یه لایهٔ ضخیم خاک پوشونده بود، انگار برف اومده باشه. دیگه هیچ‌وقت اون‌طوری باد نشد و هیچ‌وقت هم اون‌طوری خاک ننشست تو خونه‌مون. اگر عروسکه نبود، فکر می‌کردم همه رو خواب دیدم، چون دیگه هیچ‌کدوم از اتفاق‌های اون شب تکرار نشدن. گاهی اوقات حس می‌کنم اون خرسه تمام خوش‌شانسی‌های عمرم رو مصرف کرده. اینقد که همه‌چیز جادویی دست‌به‌دست هم داد تا صاحبش بشم. :)))

photo content

از طبقهٔ کارگر مزاحم می‌شم. برقمون رفت. :)))

فضول خان
فضول خان

صبح همگی بخیر. از طبقهٔ مرفه بهتون پیام می‌دم. (خوابم تنظیم شده)

بابا اینقد از خوبی‌های اینترنت طبقاتی و اضطراری و کوفت و زهرمار نگید. یهو می‌بینی همینم قطع می‌کنن می‌گن طبق «بررسی»های ما مردم موافقشن. :((((

اخمو
اخمو