es
Feedback
اشعار رهی معیری

اشعار رهی معیری

Ir al canal en Telegram

Mostrar más
El país no está especificadoLa categoría no está especificada
1 784
Suscriptores
+224 horas
-117 días
-2230 días
Archivo de publicaciones
گر تو را با ما تعلق نیست، ما را شوق هست ور تو‌ را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست…

ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است بال همت می‌گشایم تا بر افلاکم برد...

ز درد و عشق تو با کس حکایتی که نکردم چرا جفای تو کم شد؟ شکایتی که نکردم چه شد که پای دلم را ز دام خویش رهاندی؟ از آن اسیر بلا کش حمایتی که نکردم...

رهی، در بین اهل معنی و جمع سخن دانان تو را این هوشمندی بس، که میدانی نمیدانی...

دیشب به تو افسانه‌ی دل گفتم و رفتم وز خوی تو چون موی تو آشفتم و رفتم...

عشق روز‌ افزون من از بی وفایی های توست میگریزم گر به من یک دم وفاداری کنی...

محبت آتشی کاشانه سوز است دهد گرمی ولیکن خانه سوز است...

ای که پس از هلاک من پای نهی به خاک من از دل خاک بشنوی ناله‌ی دردناک من...

تسکین ندهد شاهد و ساقی دل ما را مشکل که قدح چاره کند مشکل ما را...

با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک ای آه دل شکسته، کو‌ تاثیرت؟

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی...

دردا که نیست زان بت نوشین لب ما را نه بوسه‌ای و نه آغوشی...

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من ودل همان که بودیم و تو آن نیی که بودی...

تابد از دلم شب ها پرتوی چو کوکب ها صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی...

چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن تا به هر چه روی آری روی آشنا بینی...

از هجر و وصلم حاصل همین بود یا انتظاری یا اضطرابی...

منم با ناله دمسازی به مرغ شب هم‌آوازی منم بی باده مدهوشی ز خون دل قدح نوشی...

photo content

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی دشمنی ها کرد با من در لباس دوستی...

منم ابر و تویی گلبن که میخندی چو می‌گریم تویی مهر و منم اختر که میمیرم چو می‌آیی...