es
Feedback
Book_tips

Book_tips

Ir al canal en Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Mostrar más

📈 Análisis del canal de Telegram Book_tips

El canal Book_tips (@book_tips) en el segmento lingüístico de Farsi es un actor destacado. Actualmente la comunidad reúne a 21 684 suscriptores, ocupando la posición 1 563 en la categoría Libros y el puesto 15 474 en la región Irán.

📊 Métricas de audiencia y dinámica

Desde su creación el невідомо, el proyecto ha mostrado un crecimiento acelerado, reuniendo a 21 684 suscriptores.

Según los últimos datos del 12 julio, 2026, el canal mantiene una actividad estable. En los últimos 30 días la variación de miembros fue de 372, y en las últimas 24 horas de 137, conservando un alto alcance.

  • Estado de verificación: No verificado
  • Tasa de interacción (ER): El promedio de interacción de la audiencia es 3.97%. Durante las primeras 24 horas tras publicar, el contenido suele obtener 2.20% de reacciones respecto al total de suscriptores.
  • Alcance de las publicaciones: Cada publicación recibe en promedio 862 visualizaciones. En el primer día suele acumular 478 visualizaciones.
  • Reacciones e interacción: La audiencia responde de forma activa: el promedio de reacciones por publicación es 15.
  • Intereses temáticos: El contenido se centra en temas clave como کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 Descripción y política de contenido

El autor describe el recurso como un espacio para expresar opiniones subjetivas:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

Gracias a la alta frecuencia de actualizaciones (últimos datos recibidos el 13 julio, 2026), el canal mantiene la vigencia y un amplio alcance. La analítica demuestra que la audiencia interactúa activamente con el contenido, lo que lo convierte en un punto de referencia dentro de la categoría Libros.

21 684
Suscriptores
+13724 horas
+2067 días
+37230 días
Archivo de publicaciones
Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 سوره الشوري آیه 40 : وَجَزَاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُهَا ۖ فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ ۚ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ ترجمه : کیفر بدی، مجازاتی است همانند آن؛ و هر کس عفو و اصلاح کند، پاداش او با خداست؛ خداوند ظالمان را دوست ندارد! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 684
sticker.webp0.65 KB

Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 ما مهاجر بودیم در تهران؛ مثل اکثریت پایتخت‌نشینان. پدرم به جای بیل رعیتی اجدادی، تیشه بنایی در دست گرفته بود. از اطراف اصفهان زده بود به جاده و سر از تهران در آورد. جایی که زندگی می‌کردیم جنوب شرق تهران بود؛ محله معروف دولاب با آن صیفی‌جات معروفش و آن خیار دولابی کم نظیر که عطرش نوازش می‌داد شامه هر رهگذری را. دولابی‌ها آرام آرام زمین‌های کشاورزی را فروخته بودند به مهاجرین و چون کارشان باغداری و زراعت بود، بیشترشان شده بودند میدانی. اصطلاحی که برای کسبه میوه و تره بار به کار می‌رفت. در محله‌ای که بزرگ شدم از هر دیاری یکی را می‌یافتی که رخت اقامت به مرکز کشور انداخته است؛ همدانی، مشهدی، قمی، خوانساری، اراکی و خلاصه هفت بیجاری شده بود دیدنی. ما نسل دوم مهاجرین مشکلی داشتیم که به سختی بر آن غلبه کردیم. جنگ سخت است و سخت‌تر وقتی است که با خود و ریشه‌هایت به ستیز در آیی. ماجرا این بود که ما زاده تهران بودیم اما تهرانی نبودیم. آن که یک حرف و دو حرف بر زبان ما نهاده بود و سخن گفتنمان آموخته بود، با خود از دیاری که کوچ کرده بود یک سوغات به همراه داشت و آن را از خود جدا نمی‌کرد؛ یادگاری از زاد و بوم که چون شیر و شکر با جانش آمیخته بود؛ لهجه. بله لهجه ولایتی که بار و بنه از آن جا کنده بود، اما نمی‌توانست گویش مادری را جا کَن کند. مادر به گویش اهالی اطراف اصفهان، بسیاری از کلمات را به کسر می‌گفت و تلفظ می‌کرد و من هم که در مکتب او می‌آموختم، پیرو طریقت او در سخن‌گفتن شدم. رفتم مدرسه، جایی که والدینم آن را به فتح سین تلفظ می‌کردند و همان‌جا که فکر می‌کردیم عشق به تحصیل کارها را آسان می‌کند، مشکل‌ها پدید آمد. لهجه و گویش من در کوچه و محله چکش خورده بود، اما هنوز صاف تهرانی نشده بود. گاهی یک کلمه که باید به فتح می‌گفتم و به کسر ادا می‌شد یا بر عکس، با شلیک خنده پاسخ داده می‌شد. همکلاسی‌ها بودند که می‌خندیدند. یک شانس داشتم ‌؛ تنها نبودم. مانند من کم نبود. بیشتر دولابی‌ها بودند که به الفاظ ما می‌خندیدند. نا سلامتی تهرانی بودند و صاحب خانه. گیر کرده بودم. در خانه گویشی و در مدرسه گویشی دیگر. آن یکی از متن می‌آمد و آن دیگری از حاشیه. بالاخره حاشیه بر متن غلبه کرد، چند تا خنده و تکه‌های کودکانه اما بی‌غرض همکلاسی‌ها، چکش آخر را زد. از برزخ رها شدم.  غلبه از فرهنگ محیط شد. لهجه تهرانی شد، اما بی‌هیچ ریشه‌ای در آن ابر شهر. بعد از دهه‌ها  هنوز  سری به ساختمان مدرسه ابتدایی که در آن الفبا آموختم، می‌زنم. چرا خرابش نکرده‌اند و همان‌گونه بر سر پا مانده، نمی‌دانم. به نزدیک مدرسه که می‌رسم گام‌هایم را آرام بر می‌دارم. از بیرون دقیق به آن بنای کهنه نگاه می‌کنم. چشم‌هایم را بر هم می‌گذارم. صدای خنده بچه‌ها را می‌شنوم. من کلمه "بَچه" را به کسر ب گفته بودم. صدای خودم را می‌شنوم؛ دارم می‌خندم همراه با آنان؛ صاف و صادق، بی غل و غش . چشم‌هایم را باز می‌کنم، تر شده است. #دکتر_علی_رادان #حقوقدان_و_استاد_دانشگاه_اصفهان @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
سلاما علی الذین أذأ ما رأوك منطفئا لم يرحلوا عنك الأ بعد أن يعيدوا لك نورك سلام بر آن‌ها، که وقتی تو را خاموش "از نورِ زندگی"
سلاما علی الذین أذأ ما رأوك منطفئا لم يرحلوا عنك الأ بعد أن يعيدوا لك نورك سلام بر آن‌ها، که وقتی تو را خاموش "از نورِ زندگی" یافتند، رهایت نکردند مگر بعد از آن‌که نور و روشناییِ "زندگی" را به تو بازگرداندند... @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
«آخرین تقاضا» اگر قرار است گیاهی باشم کاش دشت و دمن شوم اما! شوکران، نه. اگر قرار است راه عبوری باشم، ماشین‌های عروس از رویم
«آخرین تقاضا» اگر قرار است گیاهی باشم کاش دشت و دمن شوم اما! شوکران، نه. اگر قرار است راه عبوری باشم، ماشین‌های عروس از رویم بگذرند تانک‌های پولادین نه. کودکان بدوند روی من ، نه آنها که فراری‌اند، نه بیرون راندگان، سربازان، نه. اگر می‌خواهید از من آجری بسازید، مرا در بنای مدارس به کار ببرید در ساخت زندان‌ها، نه! اگر نفسم به پایان نرسد و همچنان بماند کاش مرا سوت بزنند، دودوک ننوازند. از من قلم بسازید ، قلم با من ، شعر عاشقانه بنویسید حکم مرگ، نه ! هنگام مرگ نیز باید میان برگهایِ درخت غار زندگی کنم، مبادا با اسلحه‌ها! #عزیز_نسین @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 سوره الشوري آیه 39 : وَالَّذِينَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ ترجمه : و کسانی که هرگاه ستمی به آنها رسد، (تسلیم ظلم نمی‌شوند و) یاری می‌طلبند! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 684
sticker.webp0.65 KB

Book_tips
21 684
#برداشت_کوتاه #عزادران_بیل داستان در روستایی میگذرد که طبیعتی بدوی دارد و مردمانی تا حد بلاهت ساده ساعدی از این دو ویژگی برای جاری کردن و هم در ماجراها بهره می جوید: از همان آغاز با به صدا درآوردن زنگوله ،مرگ شروع به ساختن فضایی آکنده از انتظار و اضطراب میکند و به روستا ابعادی فراتر از یک روستای واقعی می بخشد. داستان ساعدی داستانی روستایی یا اقلیم گرایانه نیست؛ به واقع او از طبیعت و زندگی روستا برای ساخت جهان داستانی مرگبار و ترسناک خود بهره می جوید. همه چیز به نوع نگاه غریب نویسنده بر میگردد که از اشیا و عناصر طبیعت آشنایی زدایی میکند و عناصر غیر منتظره ای را میبیند و موفق به ساختن داستانی ناب از واقعه ای معمولی میشود و هم با صدای زنگوله مرگ که انگار از درون تاریکی شب به گوش میرسد، در فضای واقع گرایانه اثر آشوب به پا میکند و کم کم گسترش می یابد. مرگ که همگان میکوشند نادیده اش بگیرند ـ هنگامی که بیلی ها در انتظار عروسی اند در وجود شمع هایی که موشها می آورند، بیل را فرا می گیرد. رمضان نیز که در شهر مانده با و هم ها می رود تا غرقه ی جنون و آوارگی شود. @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #عزاداران_بیل (قسمت ۱۱،۱۲،۱۳) کدخدا که وارد ده شد، اسلام گاری را لب استخر می شست. پاپاخ از بالای دیوار پرید و وق وق کنان دوید پیشواز کدخدا و او را بو کشید. دختر مشدی بابا رفت پشت بام و دید که کدخدا آمده با اسلام حرف می زند. برگشت، ظرفها را برداشت و با عجله از کوچه ها گذشت و رفت کنار استخر و مشغول شستن و آب کشیدن ظرفها شد. اسلام گفت: «رمضان چرا نیومد؟» کدخدا گفت: «میگه تا مادرم نیاد من نمی آم.» اسلام ایستاد و بهت زده ماهی ها را نگاه کرد و پرسید: بالاخره کی میاد؟» کدخدا گفت: «دربان گفته که به هفته بعد می فرستم می آد.» دختر مشدی بابا حساب کرد: «یه هفته یعنی چند روز؟» و چشم هایش پر از اشک شد. اسلام گفت: «کاش می آوردیش. میدونی که بعضیها منتظرشن؟» و به دختر مشدی بابا اشاره کرد. هر دو برگشتند نگاه کردند. دختر مشدی بابا بلند شد، ظرفها را برداشت و راه افتاد. وارد کوچه که شد، پاپاخ و بز سیاه اسلام را دید که ایستاده اند و نگاهش می کنند. ۱۲ دربان شبها می خوابید و هر وقت که مریض می آمد و در می زد، رمضان بلند میشد و می رفت در را باز می کرد. دربان به کدخدا قول داده بود که سر هفته رمضان را بفرستد بیل و روز ششم به رمضان گفت: «رفته بودم مریض خونه، مادر تو به این زودی ها مرخص نمیکنن. تازه پدرتم که پول و خرجی برایش نداده. تو بیا فردا برو ده و پول وردار بیار.» رمضان قبول کرد و قرار شد صبح آفتاب نزده راه بیفتد. شب زودتر از همیشه سر رسید. دربان و رمضان رفتند تو اتاق و در را بستند که بخوابند. باد می آمد. آنها صدای آذر را می شنیدند که از درگاهی پنجره خم شده بود و به بچه هایش می گفت:«میبینین که باد چه کارا میکنه؟» باد کثافات و پنبه های آلوده را از حیاط برمی داشت، بلند می کرد و می برد بیرون. دربان شام نخورده پتو را کشید سرش و خوابید. رمضان نشست کنار دیوار و شاخه ی بادام را که شیشه ی پنجره را می خراشید تماشا کرد. صداها قاطی بود و هر چند دقیقه صدای دکتر از طبقه ی بالا می آمد که در را باز می کرد و توی راهرو سرفه می کرد و فحش می داد. رمضان همان طور که مواظب صداها بود خوابش برد. نصفه های شب بیدار شد. صدا می آمد. صدای آشنایی می آمد. صدای زنگوله از توی باد می آمد. گوش داد. صدا نزدیک و نزدیک تر شد و جلو در بیرونی ایستاد و بعد دستی آرام روی کوبه ی در افتاد و آهسته در را به صدا در آورد. رمضان نگاه کرد. دربان بیدار نشده بود. در اتاق را باز کرد و رفت توی هشتی. صدای دکتر را شنید که توی رختخوابش سرفه می کرد. رمضان جلو رفت، صدای نفس نفس کسی از پشت در می آمد. در را که باز کرد ننه اش را دید که لباس های نونواری پوشیده. رمضان خوشحال رفت بیرون و دست ننه اش را گرفت. هر دو با عجله دور شدند. باد شدیدی می وزید و آنها را جلو می راند. از دور دست صدای زنگوله های دیگری شنیده می شد. رمضان گفت: «کجا می ریم ننه؟ میریم بیل؟» ننه گفت: «بیل نمیریم، می ریم بنفشه زار.» ۱۳ فردا صبح کدخدا و مشدی بابا و اسلام سوار گاری شدند و رفتند کنار جاده، منتظر شدند. پاپاخ و بز سیاه اسلام هم رفتند و ایستادند کنار گاری. بیلیها هر چند ساعت یک بار می آمدند بیرون، از کنار استخر جاده را نگاه می کردند و برمی گشتند. طرفهای غروب، مشدی بابا که اخمهایش تو هم بود پرسید: «مگه نمیاد؟ مگه نگفتی که می آد؟» " کدخدا دلواپس جواب داد: «گفته بود که می فرستمش. تا حالا که خبری نشده.» شب که شد، دختر مشدی بابا از پشت بام رفت پایین و شمع سبز و بزرگ را برداشت و آمد بیرون. رفت طرف تپه، تا در نشانه گاه روشن کند. #پایان #غلامحسین_ساعدی @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
🎥بخشی از فیلم #اشباح_گویا Goya’s Ghost به کارگردانی میلوش_فورمن کشیش خبر دستگیری دختری جوان  به دستور کلیسا را ، برای خانواده‌‌ی دختر آورده و اعلام می‌کند که او اعتراف کرده است به گناه بزرگی و آن اینکه گرایش به دین یهودی دارد. پدر خانواده واکنش‌شایسته ‌ای در باب این اعتراف به کشیش می‌دهد که دیدنی و آموزنده است . 🍃🌺🍃 📌همراهان عزیز ✅منتظر پیشنهاد و انتقادات شما برای داشتن کانالی بهتر هستیم . #جمعه ۱۴۰۱/۹/۲۵ با سپاس @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 سوره الشوري آیه 42 : إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَيَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ ۚ أُولَٰئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ترجمه : ایراد و مجازات بر کسانی است که به مردم ستم می‌کنند و در زمین بناحق ظلم روا می‌دارند؛ برای آنان عذاب دردناکی است! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 684
sticker.webp0.64 KB

Book_tips
21 684
از مصیبت‌ها منال ای دل که در زیر سپهر هر مصیبت بهر دانا امتحانی دیگر است #ملک‌الشعرای_بهار چقدر امتحان ؟ @book_tips 🐞
از مصیبت‌ها منال ای دل که در زیر سپهر هر مصیبت بهر دانا امتحانی دیگر است #ملک‌الشعرای_بهار چقدر امتحان ؟ @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 زمانیکه پر از خشم یا حسادت و یا نفرت هستی درها را ببند و در سکوت بنشین به عصبانیت اجازه بده اجازه بده در برابر چشمانت جرقه بزند به نفرت اجازه بده مثل فیلمی در برابر چشمانت تمام شود تو فقط نظاره کن تعجب خواهی کرد آن احساس برای همیشه نمیتواند در تو بماند ، دیر یا زود خواهد گذشت تنها چند دقیقه زمان میبرد بعد از گذشتن دیگر تمام شده است و هیچ اثری از خود باقی نخواهد گذاشت. #اشو @book_tips 🐞

Book_tips
21 684

Book_tips
21 684

Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #عزاداران_بیل (قصه نهم و دهم) اسلام و مشدی بابا سوار گاری بودند. دختر مشدی بابا با چشم های سرمه کشیده نشسته بود به گاری. لب جاده انتظار می کشیدند. اسلام گفت: «فکر نمی کنم که دیر بکنن. پیرزن حالش خیلی خراب بود. سوار ماشینش که می کردن، داشت چونه می انداخت. هر طوری شده پیداشون میشه.» مشدی بابا گفت: «کدخدا مرد خداس. تا میت رو کفن و دفن نکنه برنمیگرده.» جاده خالی و خلوت بود. دختر مشدی بابا با چشم های منتظر به طرف شهر نگاه می کرد. اسلام ناگهان برگشت و به کف جاده خیره شد. دو موش گنده آرام آرام پیش می آمدند. اسلام از گاری پیاده شد. موشها راهشان را کج کردند و از بیراهه به طرف بیل راه افتادند. اسلام شلاق بدست رفت طرف موشها. موشی که جلوتر بود شمع بزرگ و سبزی به دهان داشت. اسلام که میخندید مشدی بابا را صدا زد. مشدی بابا رفت پهلوی اسلام. خم شدند و نگاه کردند. اسلام گفت: «پدر سوخته هارو، دارن شمع میبرن بیل.»  مشدی بابا گفت: «یه دونه شمع میبرن و عوضش دو خروار گندم میخورن.» اسلام با لگد افتاد به جان موشها. موش اول شمع را انداخت و در رفت و موش دوم زیر پای اسلام له و لورده شد. مشدی بابا شمع را برداشت و نگاه کرد و بو کشید و گفت:«چه کارش بکنم؟» اسلام گفت: «ببریم بدیم به دختره، نگر داره واسه شب عروسیش. چطوره؟»   مشدی بابا گفت: «خیلی هم خوبه.» برگشتند و شمع را دادند دست دختر و چپق هایشان را چاق کردند و نشستند و رفتند تو فکر. 10 کدخدا هر کاری کرد رمضان راضی نشد برگردد به ده. نشسته بود روی سنگ و می گفت: « صبر کن ننه بیاد اون وقت بریم.» کدخدا گفت: «ننه حالا حالاها نمیآد. ده روز دیگه میآد.» رمضان گفت: «ده روز دیگه راه می افتیم.» کدخدا گفت: «کار و زندگی ده را چی بکنیم؟» رمضان گفت: «تو اگه میخوای برو، من منتظرش میشم.» کدخدا نشست و عرقش را پاک کرد. لباس های پیرزن زیربغلش بود. یک دفعه بلند شد و گفت: «گوش کن این جا نمیشه نشست، بریم پیش دربان مریضخونه و اون جا منتظرش بشیم.» بلند شدند و رفتند پیش دربان. دربان جلو در مریض خانه را آب و جارو کرده بود، نشسته بود روی صندلی دم در و کاهو می خورد. کدخدا گفت: «بردیمش مریض خونه.»  چشمک زد و ادامه داد: «گفتند که ده روز دیگه میاد بیرون. اما رمضان نمی خواد برگرده ده.» رمضان گفت: «تو برو، من با ننه م می آم.» دربان گفت: «خیلی خب کدخدا، تو برو، رمضان میمونه این جا و به من کمک می کنه، یه هفته بعدش میفرستم میآد.» کدخدا لباسهای ننه رمضان را برداشت و کرایه ی ماشین رمضان را داد به دربان و قول گرفت که سر هفته، رمضان را راهی بیل بکند. رمضان و دربان رفتند تو. دربان گفت: «تو همین جا، تو این اتاق پیش من می مونی تا مادرت برگرده.» رمضان خورجین نان و ماست را گذاشت زیر تخت دربان و نشست لب پنجره. دربان پول ماشین رمضان را زیر فانوس قایم کرد و خودش رفت تو رختخواب و خوابید. رمضان آمد بیرون و نشست روی صندلی دم در و شروع کرد به خوردن کاهو. ادامه دارد... #غلامحسین_ساعدی @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
عالمی را پرسیدند : خوب بودن را کدام روز بهتر است؟ عالم فرمود : یک روز قبل از مرگ دیگران حیران شدند و گفتند : ولی زمان مرگ را
عالمی را پرسیدند : خوب بودن را کدام روز بهتر است؟ عالم فرمود : یک روز قبل از مرگ دیگران حیران شدند و گفتند : ولی زمان مرگ را هیچکس نمیداند عالم فرمود : پس هر روز زندگی را روز آخر فکر کن و خوب باش شاید فردایی نباشد ... #امثال_و_حکم #علی_اکبر_دهخدا @book_tips 🐞

Book_tips
21 684
🍃🌺🍃 سوره التوبة آیه 43 : عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ ترجمه : خداوند تو را بخشید؛ چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی، به آنها اجازه دادی؟! (خوب بود صبر می‌کردی، تا هر دو گروه خود را نشان دهند!) #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 684
sticker.webp0.65 KB