Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 688 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 563,并在 伊朗 地区排名第 15 474 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 688 名订阅者。
根据 12 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 372,过去 24 小时变化为 137,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 3.97%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.20% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 862 次浏览,首日通常累积 478 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 15。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 13 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 688
订阅者
+13724 小时
+2067 天
+37230 天
帖子存档
21 688
«آخرین تقاضا»
اگر قرار است گیاهی باشم
کاش دشت و دمن شوم
اما! شوکران، نه.
اگر قرار است راه عبوری باشم،
ماشینهای عروس از رویم بگذرند
تانکهای پولادین نه.
کودکان بدوند روی من ،
نه آنها که فراریاند، نه بیرون راندگان،
سربازان، نه.
اگر میخواهید از من آجری بسازید،
مرا در بنای مدارس به کار ببرید
در ساخت زندانها، نه!
اگر نفسم به پایان نرسد و همچنان بماند
کاش مرا سوت بزنند،
دودوک ننوازند.
از من قلم بسازید ، قلم
با من ، شعر عاشقانه بنویسید
حکم مرگ، نه !
هنگام مرگ نیز
باید میان برگهایِ درخت غار زندگی کنم،
مبادا با اسلحهها!
#عزیز_نسین
@book_tips 🐞
21 688
🍃🌺🍃
سوره الشوري آیه 39 :
وَالَّذِينَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ
ترجمه :
و کسانی که هرگاه ستمی به آنها رسد، (تسلیم ظلم نمیشوند و) یاری میطلبند!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 688
#برداشت_کوتاه
#عزادران_بیل
داستان در روستایی میگذرد که طبیعتی بدوی دارد و مردمانی تا حد بلاهت ساده ساعدی از این دو ویژگی برای جاری کردن و هم در ماجراها بهره می جوید: از همان آغاز با به صدا درآوردن زنگوله ،مرگ شروع به ساختن فضایی آکنده از انتظار و اضطراب میکند و به روستا ابعادی فراتر از یک روستای واقعی می بخشد. داستان ساعدی داستانی روستایی یا اقلیم گرایانه نیست؛ به واقع او از طبیعت و زندگی روستا برای ساخت جهان داستانی مرگبار و ترسناک خود بهره می جوید. همه چیز به نوع نگاه غریب نویسنده بر میگردد که از اشیا و عناصر طبیعت آشنایی زدایی میکند و عناصر غیر منتظره ای را میبیند و موفق به ساختن داستانی ناب از واقعه ای معمولی میشود و هم با صدای زنگوله مرگ که انگار از درون تاریکی شب به گوش میرسد، در فضای واقع گرایانه اثر آشوب به پا میکند و کم کم گسترش می یابد. مرگ که همگان میکوشند نادیده اش بگیرند ـ هنگامی که بیلی ها در انتظار عروسی اند در وجود شمع هایی که موشها می آورند، بیل را فرا می گیرد. رمضان نیز که در شهر مانده با و هم ها می رود تا غرقه ی جنون و آوارگی شود.
@book_tips 🐞
21 688
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#عزاداران_بیل (قسمت ۱۱،۱۲،۱۳)
کدخدا که وارد ده شد، اسلام گاری را لب استخر می شست. پاپاخ از بالای دیوار پرید و وق وق کنان دوید پیشواز کدخدا و او را بو کشید. دختر مشدی بابا رفت پشت بام و دید که کدخدا آمده با اسلام حرف می زند. برگشت، ظرفها را برداشت و با عجله از کوچه ها گذشت و رفت کنار استخر و مشغول شستن و آب کشیدن ظرفها شد. اسلام گفت: «رمضان چرا نیومد؟» کدخدا گفت: «میگه تا مادرم نیاد من نمی آم.» اسلام ایستاد و بهت زده ماهی ها را نگاه کرد و پرسید: بالاخره کی میاد؟» کدخدا گفت: «دربان گفته که به هفته بعد می فرستم می آد.» دختر مشدی بابا حساب کرد: «یه هفته یعنی چند روز؟» و چشم هایش پر از اشک شد. اسلام گفت: «کاش می آوردیش. میدونی که بعضیها منتظرشن؟» و به دختر مشدی بابا اشاره کرد.
هر دو برگشتند نگاه کردند. دختر مشدی بابا بلند شد، ظرفها را برداشت و راه افتاد.
وارد کوچه که شد، پاپاخ و بز سیاه اسلام را دید که ایستاده اند و نگاهش می کنند.
۱۲
دربان شبها می خوابید و هر وقت که مریض می آمد و در می زد، رمضان بلند میشد و می رفت در را باز می کرد. دربان به کدخدا قول داده بود که سر هفته رمضان را بفرستد بیل و روز ششم به رمضان گفت: «رفته بودم مریض خونه، مادر تو به این زودی ها مرخص نمیکنن. تازه پدرتم که پول و خرجی برایش نداده. تو بیا فردا برو ده و پول وردار بیار.»
رمضان قبول کرد و قرار شد صبح آفتاب نزده راه بیفتد. شب زودتر از همیشه سر رسید. دربان و رمضان رفتند تو اتاق و در را بستند که بخوابند. باد می آمد. آنها صدای آذر را می شنیدند که از درگاهی پنجره خم شده بود و به بچه هایش می گفت:«میبینین که باد چه کارا میکنه؟» باد کثافات و پنبه های آلوده را از حیاط برمی داشت، بلند می کرد و می برد بیرون. دربان شام نخورده پتو را کشید سرش و خوابید. رمضان نشست کنار دیوار و شاخه ی بادام را که شیشه ی پنجره را می خراشید تماشا کرد. صداها قاطی بود و هر چند دقیقه صدای دکتر از طبقه ی بالا می آمد که در را باز می کرد و توی راهرو سرفه می کرد و فحش می داد. رمضان همان طور که مواظب صداها بود خوابش برد. نصفه های شب بیدار شد. صدا می آمد. صدای آشنایی می آمد. صدای زنگوله از توی باد می آمد. گوش داد. صدا نزدیک و نزدیک تر شد و جلو در بیرونی ایستاد و بعد دستی آرام روی کوبه ی در افتاد و آهسته در را به صدا در آورد. رمضان نگاه کرد. دربان بیدار نشده بود. در اتاق را باز کرد و رفت توی هشتی. صدای دکتر را شنید که توی رختخوابش سرفه می کرد.
رمضان جلو رفت، صدای نفس نفس کسی از پشت در می آمد. در را که باز کرد ننه اش را دید که لباس های نونواری پوشیده. رمضان خوشحال رفت بیرون و دست ننه اش را گرفت. هر دو با عجله دور شدند. باد شدیدی می وزید و آنها را جلو می راند. از دور دست صدای زنگوله های دیگری شنیده می شد. رمضان گفت: «کجا می ریم ننه؟ میریم بیل؟» ننه گفت: «بیل نمیریم، می ریم بنفشه زار.»
۱۳
فردا صبح کدخدا و مشدی بابا و اسلام سوار گاری شدند و رفتند کنار جاده، منتظر شدند. پاپاخ و بز سیاه اسلام هم رفتند و ایستادند کنار گاری. بیلیها هر چند ساعت یک بار می آمدند بیرون، از کنار استخر جاده را نگاه می کردند و برمی گشتند.
طرفهای غروب، مشدی بابا که اخمهایش تو هم بود پرسید: «مگه نمیاد؟ مگه نگفتی که می آد؟» " کدخدا دلواپس جواب داد: «گفته بود که می فرستمش. تا حالا که خبری نشده.» شب که شد، دختر مشدی بابا از پشت بام رفت پایین و شمع سبز و بزرگ را برداشت و آمد بیرون. رفت طرف تپه، تا در نشانه گاه روشن کند.
#پایان
#غلامحسین_ساعدی
@book_tips 🐞
21 688
🎥بخشی از فیلم #اشباح_گویا Goya’s Ghost
به کارگردانی میلوش_فورمن
کشیش خبر دستگیری دختری جوان به دستور کلیسا را ، برای خانوادهی دختر آورده و اعلام میکند که او اعتراف کرده است به گناه بزرگی و آن اینکه گرایش به دین یهودی دارد.
پدر خانواده واکنششایسته ای در باب این اعتراف به کشیش میدهد که دیدنی و آموزنده است .
🍃🌺🍃
📌همراهان عزیز
✅منتظر پیشنهاد و انتقادات شما برای داشتن کانالی بهتر هستیم .
#جمعه
۱۴۰۱/۹/۲۵
با سپاس
@book_tips 🐞
21 688
🍃🌺🍃
سوره الشوري آیه 42 :
إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَيَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ ۚ أُولَٰئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ
ترجمه :
ایراد و مجازات بر کسانی است که به مردم ستم میکنند و در زمین بناحق ظلم روا میدارند؛ برای آنان عذاب دردناکی است!
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 688
از مصیبتها منال ای دل که در زیر سپهر
هر مصیبت بهر دانا امتحانی دیگر است
#ملکالشعرای_بهار
چقدر امتحان ؟
@book_tips 🐞
21 688
🍃🌺🍃
زمانیکه پر از خشم یا حسادت و یا نفرت هستی درها را ببند و در سکوت بنشین به عصبانیت اجازه بده اجازه بده در برابر چشمانت جرقه بزند به نفرت اجازه بده مثل فیلمی در برابر چشمانت تمام شود تو فقط نظاره کن تعجب خواهی کرد آن احساس برای همیشه نمیتواند در تو بماند ، دیر یا زود خواهد گذشت تنها چند دقیقه زمان میبرد بعد از گذشتن دیگر تمام شده است و هیچ اثری از خود باقی نخواهد گذاشت.
#اشو
@book_tips 🐞
21 688
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#عزاداران_بیل (قصه نهم و دهم)
اسلام و مشدی بابا سوار گاری بودند. دختر مشدی بابا با چشم های سرمه کشیده نشسته بود به گاری. لب جاده انتظار می کشیدند. اسلام گفت: «فکر نمی کنم که دیر بکنن. پیرزن حالش خیلی خراب بود. سوار ماشینش که می کردن، داشت چونه می انداخت. هر طوری شده پیداشون میشه.» مشدی بابا گفت: «کدخدا مرد خداس. تا میت رو کفن و دفن نکنه برنمیگرده.»
جاده خالی و خلوت بود. دختر مشدی بابا با چشم های منتظر به طرف شهر نگاه می کرد. اسلام ناگهان برگشت و به کف جاده خیره شد. دو موش گنده آرام آرام پیش می آمدند. اسلام از گاری پیاده شد. موشها راهشان را کج کردند و از بیراهه به طرف بیل راه افتادند. اسلام شلاق بدست رفت طرف موشها. موشی که جلوتر بود شمع بزرگ و سبزی به دهان داشت. اسلام که میخندید مشدی بابا را صدا زد. مشدی بابا رفت پهلوی اسلام. خم شدند و نگاه کردند. اسلام گفت: «پدر سوخته هارو، دارن شمع میبرن بیل.» مشدی بابا گفت: «یه دونه شمع میبرن و عوضش دو خروار گندم میخورن.» اسلام با لگد افتاد به جان موشها. موش اول شمع را انداخت و در رفت و موش دوم زیر پای اسلام له و لورده شد. مشدی بابا شمع را برداشت و نگاه کرد و بو کشید و گفت:«چه کارش بکنم؟» اسلام گفت: «ببریم بدیم به دختره، نگر داره واسه شب عروسیش. چطوره؟» مشدی بابا گفت: «خیلی هم خوبه.» برگشتند و شمع را دادند دست دختر و چپق هایشان را چاق کردند و نشستند و رفتند تو فکر.
10
کدخدا هر کاری کرد رمضان راضی نشد برگردد به ده. نشسته بود روی سنگ و می گفت: « صبر کن ننه بیاد اون وقت بریم.» کدخدا گفت: «ننه حالا حالاها نمیآد. ده روز دیگه میآد.» رمضان گفت: «ده روز دیگه راه می افتیم.» کدخدا گفت: «کار و زندگی ده را چی بکنیم؟» رمضان گفت: «تو اگه میخوای برو، من منتظرش میشم.» کدخدا نشست و عرقش را پاک کرد. لباس های پیرزن زیربغلش بود. یک دفعه بلند شد و گفت: «گوش کن این جا نمیشه نشست، بریم پیش دربان مریضخونه و اون جا منتظرش بشیم.» بلند شدند و رفتند پیش دربان. دربان جلو در مریض خانه را آب و جارو کرده بود، نشسته بود روی صندلی دم در و کاهو می خورد. کدخدا گفت: «بردیمش مریض خونه.» چشمک زد و ادامه داد: «گفتند که ده روز دیگه میاد بیرون. اما رمضان نمی خواد برگرده ده.» رمضان گفت: «تو برو، من با ننه م می آم.» دربان گفت: «خیلی خب کدخدا، تو برو، رمضان میمونه این جا و به من کمک می کنه، یه هفته بعدش میفرستم میآد.»
کدخدا لباسهای ننه رمضان را برداشت و کرایه ی ماشین رمضان را داد به دربان و قول گرفت که سر هفته، رمضان را راهی بیل بکند. رمضان و دربان رفتند تو. دربان گفت: «تو همین جا، تو این اتاق پیش من می مونی تا مادرت برگرده.» رمضان خورجین نان و ماست را گذاشت زیر تخت دربان و نشست لب پنجره. دربان پول ماشین رمضان را زیر فانوس قایم کرد و خودش رفت تو رختخواب و خوابید. رمضان آمد بیرون و نشست روی صندلی دم در و شروع کرد به خوردن کاهو.
ادامه دارد...
#غلامحسین_ساعدی
@book_tips 🐞
21 688
عالمی را پرسیدند :
خوب بودن را کدام روز بهتر است؟
عالم فرمود :
یک روز قبل از مرگ
دیگران حیران شدند و گفتند :
ولی زمان مرگ را هیچکس نمیداند
عالم فرمود :
پس هر روز زندگی را روز آخر فکر کن
و خوب باش شاید فردایی نباشد ...
#امثال_و_حکم
#علی_اکبر_دهخدا
@book_tips 🐞
21 688
🍃🌺🍃
سوره التوبة آیه 43 :
عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتَّىٰ يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبِينَ
ترجمه :
خداوند تو را بخشید؛ چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی، به آنها اجازه دادی؟! (خوب بود صبر میکردی، تا هر دو گروه خود را نشان دهند!)
#کلام_پروردگار
@godqurantips 🤲
21 688
🍃🌺🍃
درد بخشی از زندگیست.
به دردها اجازه دهیم عبور کنند
و نگران نباشیم که چه میشود!
هر دردی شروعِ درکی جدید از مفهوم زندگیست.
در دردها هم صبور باشیم...
#پونه_مقیمی
@book_tips 🐞
21 688
بنا به توضیح سارتر، "زندگی تا وقتی زیسته نشده باشد هیچ است، اما این در اختیار شماست که به آن معنا بدهید، و ارزش چیزی نیست مگر معنایی که شما انتخاب میکنید.
#سینمای_اگزیستانسیالیستی
#ویلیام_سی_پامِرلو
@book_tips 🐞
21 688
🌿🕊🌿🕊🌈🕊🌿🕊🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ بیستمین روز مطالعه
📕 #قدرت_بی_قدرتان
✍ #واتسلاف_هاول
🔄 #احسان_کیانی_خواه
# تعداد صفحات کتاب : ۱۶۴
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۸ صفحه
شروع: ۱۴۰۱/۹/۱
پایان: ۱۴۰۱/۹/۲۰
🗓 بیستم آذر ماه
🗒 صفحات کتاب صفحات ۱۵۴تا ۱۶۴
#پایان کتاب
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🕊🌿🌈🌿🕊🌿🕊
21 688
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#عزاداران_بیل (قصه هشتم)
رمضان خوشحال در اتاق دربان، نان و ماست می خورد. ننه اش ساکت شده بود و ناله نمی کرد. شمدی رویش کشیده بودند. دربان گفته بود که باید عملش بکنند تا راه بیفتد و برای این کار قرار بود فردا صبح ببرندش مریضخانه ی دیگر.
هر سه در اتاق دربان ماندند. رمضان که شامش را تمام کرد، دراز کشید و خوابش برد. اما دربان و کدخدا تا نصفه های شب، آهسته صحبت می کردند. دربان چم و خم کارها را به کدخدا یاد می داد.
چراغ را خاموش کردند و دراز کشیدند. بیرون باد می آمد و شاخه ی درخت بادام را روی شیشه ی پنجره می کشید. صبح دربان و کدخدا بلند شدند. پاورچین از اتاق رفتند بیرون و ننه رمضان را از اتاق آذر آوردند پایین و گذاشتند روی نیمکت هشتی. در را باز کردند و به خیابان رفتند و منتظر ماشین بودند تا مرده را به قبرستان ببرند که رمضان بیدار شد و آمد بیرون. دربان گفت: «می خواهیم ننه تو بفرستیم مریض خونه ی دیگه عملش بکنن.» رمضان گفت: «منم باهاش میرم.» دربان گفت: «اون جا راهت نمیدن.» رمضان گفت: «اگه راهم ندادن بر می گردم و می آم این جا.» ماشین سیاهی پیدا شد. دربان چانه زد و کدخدا، ننه رمضان را بغل کرد و برد توی ماشین و نشست. رمضان هم نشست بغل دست کدخدا. ماشین راه افتاد، دربان نگاهشان کرد. سر خیابان که رسیدند، آفتاب زد و راننده برگشت و گفت: «چرا مریض رو این جوری مچاله ش کردی؟ نکنه؟... ها؟ نکنه؟....»
کدخدا گفت: «ما سر کوچه ش پیاده میشیم. سر کوچه ی بنفشه زار.» راننده چیزی نگفت، رفت و رفت، در میدانچه ی خلوتی ایستاد. آنها پیاده شدند. کوچه ی درازی روبرویشان پیدا شد که پر گرد و خاک بود. تخته سنگ سیاهی هم نبش کوچه افتاده بود. علم کوچکی بالا سر سنگ زده بودند با پنجه مسی.
کدخدا به رمضان گفت: «تو همین جا بشین، من ننه تو می رسونم و برمی گردم.» رمضان گفت: «منم باهات می آم، من می خوام ننه مو ببینم.» دستش را دراز کرد که دست مرده را از لای لحاف بگیرد. کدخدا گفت: «دست بهش نزن، اگه بیدار بشه، دیگه خوب نمیشه. تو همین جا بمون. اگه بیایی راهمون نمیدن. اون وقت چه کار می کنیم؟» رمضان نشست روی تخته سنگ. خورجین نان و ماست را گذاشت روی زانوانش. کدخدا ننه رمضان را کول کرد و وارد کوچه شد. پاهای سیاه شده ی ننه، از لای لحاف افتاده بود بیرون، انگشت های دراز و از هم باز شده اش خاکهای نرم کوچه را شیار می زد.
رمضان به شیارها نگاه می کرد که هر قدر پدرش جلوتر می رفت دراز تر می شدند. آفتاب گرم و سوزان بود. باد متعفنی می وزید و علم را بالا سر رمضان تکان تکان میداد. توی کوچه صدای چرخها و زنگوله ها پیچید. رمضان خود را کنار کشید. کالسکه ی سیاهی پیدا شد که دو تا اسب چاق و چله می کشیدندش. از زوارهای بغل کالسکه زنگوله های کوچکی آویزان بود. کالسکه وارد میدانچه شد و ایستاد. اسبها نفس تازه کردند و به طرف خیابان شلنگ برداشتند و زنگوله ها را به صدا در آوردند.
کالسکه که از میدان بیرون می رفت، از زیر پرده اش شمع بزرگ و سبزی به زمین افتاد. چرخها از کنارش گذشتند.
#غلامحسین_ساعدی
@book_tips 🐞
