اکرام بسیم
Ir al canal en Telegram
551
Suscriptores
+124 horas
+37 días
+730 días
Archivo de publicaciones
551
نسیم بود، شدم تازه تا گذشت از من
به جای دستکشیدن، کشید دشت از من
چه قصه دارد اگر رفت نیز از من بود
چه غصه دارد اگر نیز باز گشت از من
برای گفتن از آنی که عطر و بوی گل است
نمیکند چو قلم غیرِ رنگ نشت از من
همیشه شانه شدم روی موی او، هرچند
شبیه قیچی خود ساخت هفت و هشت از من
و باز بام بلندم نمود، ممنونم
اگرچه خواست بیفتد مدام طشت از من
سپردهام که دلش هرچه خواست بنویسد
از اوست دفتر و خودکار و...
سرگذشت از من!
#اکرام_بسیم
@saghfe_aseman2
551
جز انفعال ندارد هلاکِ مور تلافی
دیَت همین عرق جبههایست کشتنِ ما را
ز شرمِ وسوسه دادیم عرضِ شهرتِ بیدل
که فکرِ ما نکند تیره طبعِ روشنِ ما را
بیدل دهلوی
@ikrsim
551
نسیم بود، شدم تازه تا گذشت از من
به جای دستکشیدن، کشید دشت از من
چه قصه دارد اگر رفت نیز از من بود
چه غصه دارد اگر نیز باز گشت از من
برای گفتن از آنی که عطر و بوی گل است
نمیکند چو قلم غیرِ رنگ نشت از من
همیشه شانه شدم روی موی او، هرچند
شبیه قیچی خود ساخت هفت و هشت از من
و باز بام بلندم نمود، ممنونم
اگرچه خواست بیفتد مدام طشت از من
سپردهام که دلش هرچه خواست بنویسد
از اوست دفتر و خودکار و...
سرگذشت از من!
اکرام بسیم
@ikrsim
551
بیا که حال مرا دیدن تو خوب کند
بگو به ماه کمی دیرتر غروب کند
تو شور یک جریانِ مسلّطی در من
بمان که خاطرههای بدم رسوب کند
قرار را چه کنم؟ عاشقم یکی -که تویی-
بیاید و همهاش بشکن و بروب کند
تو میروی و خرابم، شبیه چشمی که
نظر به ضربۀ بیرونِ چارچوب کند
تو نیستی و من آن قدر رفتهام از خویش
که یک نسیم، شمالِ مرا جنوب کند
بیا که با تو غزل گفتهام چنان گیرا
که هر که خوانْد، سرِ جاش میخکوب کند
اکرام بسیم
@ikrsim
551
مرا وداع تو ای دوست! کرده خانه به دوش
چه کردهای که دلم میکشد بهانه به دوش؟
شبیهِ من که پر از آتشم شبیهِ تنور
کِه میکشد غم نان را درین زمانه به دوش؟
بروی سنگی، در آب گیر افتادم
شبیهِ مورچهای مضطرب و دانه به دوش
به پای رفتناش ای چشمِ شور! اشک نریز
که خشک میشود این گل، جوان، جوانه به دوش
به پیشِ پای تو ای کوه! سربلند شدم
شبیهِ شعلهی آتشفشان، زبانه به دوش
در انتظار تو ماندم، نیامدی و شدم
چنانکه سروِ خیابانی، آشیانه به دوش
برای خرمن مویت هزار شانه کم است
چگونه میکشد این بار را دو شانه به دوش؟
کمی سبک شدهام باز هم پس از چندی
گرفته بار غمت را دمی ترانه به دوش
#هارون_بهیار
551
اگرچه داشت گره با نخِ هنر نامت
نکرده بود به این سمت و سو سفر نامت
نشسته بودی و از تو نشستهتر نامت
پریدی و همهجا ریخت مثل پر نامت
نشست بر دهن و چشم و دست و سر نامت
یکی گرفت پرت را و بر کلاهش زد
یکی چو رنگ، روی دفتر سیاهش زد
یکی چو درپوشی بر دهان چاهش زد
یکی به ناهمواریِّ کورهراهش زد
دگر چهکار کند بیتو بیشتر نامت
تو درد داشتی و خلقِ بیخبر بودیم
تو روی بستر و ما قفل روی در بودیم
چه سروها که نمیسوخت و شرر بودیم
و بعد کاسۀ از آش داغتر بودیم
ببین چنان کنه چسپیدهایم بر نامت
گذاشت مرگ تو لیلا صراحت دگری
فراشت پرچم یادِ عفیف باختری
چه سود سودن دستِ فسوس و چشمتری
دو روز دیگر چون شد بدین نمط سپری
مگر برند به مرگ یکی دگر نامت
بااحترام
اکرام بسیم
@ikrsim
551
اگرچه زندگیام بی تو سخت ساده گذشت
ولی کنارِ تو هر لحظه فوقالعاده گذشت
به انتظارِ تو پابند، آن درختم من
که از سفر، _ سرِ جای خود ایستاده _ گذشت
به انتظارِ کسی که به پیکرش قلبی
کشید و بر دلِ آن قلب، دل نداده گذشت
ولی نیامدی و بیتو برگ برگِ تنش
به جانستانیِ پاییز، بیاراده گذشت
زمان بدونِ تو چون پیچکی به جانِ درخت
بدون مقصد و امّید و استفاده گذشت
ندید چشمِ تو آن کوهِ آهنین، مردت
برید از تو و بر بادها براده گذشت
فقط نه از همهی خانههای بعد از تو
که از وزیر نشستن هم این پیاده گذشت
«حمید زارعیِ مرودشت»
ـ @berkeye_kohan ـ
551
شعر خوبِ موزون به زبان ساده
حالا که در صفحات اجتماعی شاهد ریزش و فروزش اینهمه کلام موزون استیم بد نیست نیمنگاهی داشته باشیم به شعر خوب. هر سخن موزونی شعر نیست، شعر خوب که بماند.
یکی باید بالاخره برای خوانندگان غیرحرفهایِ شعر توضیح بدهد که همۀ سخنان موزون را با یک چشم ندیده و بهبه و چهچه راه نیندازند. چرا، چون آن بهبه صاحب آن سخن را تشویق میکند که همچنان بر صراط نامستقیمش پای بفشارد.
شعر موزون خوب کلامیست موزون، مقفا، دارای تخیل و عاطفه و تکنیک، اندیشه و در نهایت فرم. فرم به معنای وجود شبکهای از رابطههای محکم بین اجزای تشکیلدهندۀ شعر در صورت و در سیرت. شبکهای از تداعیگری معنایی و صوری. اما یک شعر میتواند همۀ ویژگیها را در خود نداشته باشد، اما وجود وزن و قافیه و یکی از ویژگیهای دیگر حتمیست.
چند مثال شعر خوب از شاعران حال حاضر ما را با کمی گپ در ادامه میآورم.
برخیز پیش از آن که جگرگوشههای ما
بر سنگِ گورِ ما بنویسند بیبخار
«استاد فضلالله زرکوب»
بیتی عالیست که هم اندیشه دارد، هم فرم. محتوای پیامش این است: پیش از آن که فرزندان ما بگویند پدرمان آدم بیخاصیتی بود، کاری بکن.
اما چرا زیباست. با توجه به این که بیتی تخاطبی و انگیزهدهنده است، تکیهای که روی چینش واجهای «گاف» و «ب» وجود دارد بسیار موجه و هوشمندانه است. مثل این که کسی برای انگیزهدادن یک مبارز با مشتش بر زمین بکوبد که برخیز!!! رابطه بین برخاستن و بخار هم بسیار محکم است. یعنی شما هیچ واژهای را جای بخار نمیتوانید بگذارید که این کارایی را داشته باشد. رابطههای فرعیتری هم بین گوشه و سنگ و گور وجود دارد که از آن میگذریم.
اما این بیت:
قبول میکنم این را که من کمات هستم
قبول کن تو هم این را که من همینقدَرم
«روحالامین امینی»
بارزترین ویژگیِ این بیت عاطفیبودن آن است. اما تنها همین نیست. پیام دارد. این که هر کسی را با همان دارایییی مادی و معنوییی که دارد بپذیریم. نباید انتظارات ما از یک آدمِ خاکی بسیار بسیار زیاد باشد. اما مگر میشود از ایجازِ موجود در «من کمات هستم» گذشت؟ از قرینهسازی بین دو مصراع چطور؟
شبیهِ باد اگر بودنت به رفتنت است
چگونه از تو بخواهم که چند لحظه باِیست
«رامین عربنژاد»
الحق که تشبیهی جانانه و بدیع است. ببینید این بیت هیچ واژۀ قلمبهای ندارد، در عین روانی، زیبا و بدیع است. باد را نمیتوان نگه داشت. باد فقط زمانی که حرکت کند حس میشود. کسی را هم بودنش در رفتن نمود پیدا میکند باید بگذاریم برود.
واژهها در این بیت سنگِ سنگین در جای خود نشستهاند و نمیتوان تکانشان داد.
همیشه پیشِ تو بودم، عبور اگر شده بودم
برِ تو بودم، موهای بور اگر شده بودم
«جاوید نبیزاده»
بیتی زیبا و عاشقانهاست. در کنار موسیقی خوبی که صامتهای «ب» در این بیت ایجاد کردهاند، ربط دادن موجودی حسی یعنی «من» به فعلی عقلی «عبور» بسیار بدیع است.
چه بیدلم، چه دو دل میشوی به پهلوی من
درود ای که دلم را دلت ربود، درود!
«هارون بهیار»
خواننده وقتی مصراع اول این بیت را بخواند به این معنا میرسد: من در حضورت کمجرئتم و تو مردد
اما وقتی مصراع دوم را میخواند معنا با چاشنیِ طنزی ظریف دیگر میشود: من که دلم را میبازم بیدل میشوم و تو که دلم را میربایی، دو دل. دو دل دارای دو دل و دو دل به معنای مردد. الحق که بیتی دوپهلوست و دارای ایهامی ظریف.
خلاصه شعر خوب نمیتواند که از این ویژگیها تهی باشد. هر کلام موزونی شعر نیست. کمی عمیق بخوانیم و قدر زر را بدانیم و با مس در یک خط قرارش ندهیم.
@ikrsim
551
هر روز هزار دفعه نفرین شدهاید
تا قاتل مردمانِ مسکین شدهاید
هر سال به سیبِ سرخْ رنگین میشد
امسال به خونِ خلقْ رنگین شده عید
#اکرام_بسیم
#لوگر
@ikrsim
551
🐑در باب قربانیکردن🐑
بیدل دهلوی قصه میکند که شخصی به نام مهرعلی که از دوستان میرزاظریف/مامای بیدل بوده، گوسفند فربهی داشته به غایت دلفریب و محرکِ اشتها. ذایقۀ میرزا ظریف تحریک میشود تا از گوشت گوسفند موصوف تناول کند. از مهرعلی خواهش میکند که گوسفند را ذبح کند تا دوستان «به اشک کبابش مائدهای معین حاصل نمایند».
مهرعلی که گوسفندش را دوست داشته از کشتن آن سر باز میزند. میرزا ناراحت و خاموش میشود. شاهقاسم، یکی از دراویش زمان بیدل که شاهد این گفتگوست به میرزا میگوید ساعتی صبر کن و ببین که خود مهرعلی با رضایتِ خاطر گوشت گوسفندش را بر دسترخوان دوستان قرار خواهد داد.
در همین اثنا طوفانی به راه میافتد و گردبادی بزرگ تلاطمکنان از راه میرسد. به نحوی که گشادن چشم ناممکن شده و هر کس به سمتی میگریزد.
مهرعلی هم به سمت خانه میدود. در ورودی خانه وقتی میخواهد در را ببندد، مارِ سیاه بسیار بزرگی مانع بستن در میشود و در مقابل مهرعلی قد علم نموده و حالت حمله میگیرد. مهرعلی که دستش خالیست و راه گریزی هم ندارد رنگ از رویش میپرد و آمادۀ مرگ میشود. در همین حال شاهقاسم هواللهی از راه میرسد و با عصایش بر فرق مار کوبیده و نقش بر زمینش میکند و مهرعلی را نجات میدهد.
ادامۀ داستان از زبان خود بیدل:
«فیالحال، به شکرانۀ آثارِ سلامت و رفع انفعال غرامت، گوسفند قربان نمود و چون چشمِ قربانی به صفای آئینۀ عقیدت مژگان گشود. همانساعت دیدیم طوفان غبار نیز فرونشسته بود و کدورت هوا به صافیِ دلها پیوسته» چهارعنصر،عنصر دوم، صفحۀ 141
بله! به پاس دفع مار، گوسفند عزیزش را قربانی میکند. جالب اینکه طوفان هم فروکش میکند.
در پایان قصه هم این ابیات را مرقوم میفرماید که:
حقمشربان به حکمِ حضورِ کمالِ فقر
تقدیر کاف و نون ز حق اسناد میکنند
گاهی ز کوهِ محضْ صدا جلوه میدهند
گاهی ز بوی گل چمن ایجاد میکنند
زانسان که صبح بوی گل از غنچه وا کشد
دلهای مرده را نفسامداد میکنند
یک نکته گر ز علمِ یقین میدهند عرض
از وهمِ هر دو عالمات آزاد میکنند
تا حرفی از تمیز به گوش تو واخورَد
در پردۀ خیال تو فریاد میکنند
تا معنیات ز پردۀ صورت عیان شود
از حیرتِ تو آینه ایجاد میکنند
جان حقیقت اند در این پردۀ مجاز
همچون نفس چهها که نه ارشاد میکنند
@ikrsim
551
#سه_گانی
جارو اگر هزار زبان بر زمین کشید
تنها زباله رٌفت
اما به یک زبان قلم از هست و نیست گفت
#اکرام_بسیم
@ikrambasim_3
551
در دستِ تو خوشههای انگور در آب
چشمم شدهاست خیره از دور در آب
میرقصد عکسِ ماهِ محصور در آب
روی سرِ ماهیانِ مسحور در آب
اکرام بسیم
@ikrsim
551
حالا که شدم خمیده و خوار و خرِفت
دیدم او را بهتاب و ورزیده و سِفت
افسوس! که دست بود، چیزی که نداد
ای داد! قیافه بود، چیزی که گرفت
اکرام بسیم
@ikrsim
551
ناصرعلی سرهندی از شاعران برجستۀ روزگار بیدل، شاعری بسیار مغرور بوده و هیچکس را جز خودش قبول نداشته است.
سیدحسامالدین راشدی در «تذکرۀ شاعران کشمیر» مینویسد:
شیخ [ناصرعلی] در جنب خود هیچ شاعری را به خاطر نمیآورد و معاصرین را وقعتی نمینهاده. روزی میرزا بیدل با وی ملاقات کرد، پرسید: چه نام داری؟ گفت: بیدل منم. گفت: دریافتم، چندی از خرابکردههای تو، اینجا آمده بودند. یارا! بگو در این روزها چقدر مضامین را خراب کردهای؟ میرزا جواب به نرمی ادا کرد. روزی شیخ به دیدن میرزا آمد. میرزا مثنوی خود را که به «طور معرفت» موسوم است، در سواد پیرایه سکانه پیش شیخ عرض کرد. چون به این بیت رسید:
مزن بر هیچ سنگی سخت دستی
که مینادربغل خفتهست مستی
شیخ گفت: مصراع آخر خوب گفتهای. میرزا گفت: مصراع اول خود تضمین مینمایند؟ گفت: قابل آن مصراع نیست که من مصرع خودش تضمین نمایم. 😏
جالب است که در بین شاعران امروز هم گاهی این گفتگوها در مورد بیتی و مصراعی وجود دارد. 😊
@ikrsim
551
گاهْ میگویم بیا راهی شوم
لحظهای اینپا و آنپا میکنم
مینشینم باز با تنهاییام
رفتنِ خود را تماشا میکنم
اکرام بسیم
@ikrsim
551
حیرتکده👆 کانال خطاطیها و اشعار استاد خلیل فریدیست. خواندن شعر بیدل از این قلمِ ماه واقعاً شور مضاعفی دارد.
551
نیافت عشق جفاپیشه قابلِستمی
همیشه بسمل این تیغ امتحانی بود
#بیدل_دهلوی........................شعر
#خلیل_فریدی.......................خط
@HeiratKade
